---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- گفت و گو با طاهره كاوه، خواهر شهيد محمود كاوه ؛ هنوز هم دلتنگ محموديم ...
اينكه روزنامه ها سهم مهمي در حفظ آثار و نتايج دفاع مقدس بر عهده دارند، بر هيچ كس پوشيده نيست، چنانكه خانم طاهره كاوه، خواهر شهيد كاوه كه به مناسبت سالروز شهادت برادرش با ما صحبت مي كند، مي گويد: آن طور كه مطالب روزنامه ها در مردم تأثير مي گذارد، كتاب تأثيرگذار نيست. وقتي مطلبي در روزنامه ها چاپ مي شود مردم استقبال بيشتري مي كنند. مردم كمتر به كتابها دسترسي دارند، براي همين از روزنامه ها انتظار بيشتري هست. روزنامه ها نبايد فقط به مناسبتها اكتفا كنند، بلكه هر روز بايد درباره شهدا و اهدافشان بنويسند. زندگي و خاطرات شهيدان جوان انقلاب اسلامي ايران هميشه بايد زنده بماند و اين وظيفه روزنامه هاست كه اين ياد و خاطره را در دلها زنده نگه دارند. هنوز ناگفته هاي زيادي از زندگي شهيدان وجود دارد كه تا وقتي فرصت هست بايد آنها را گفت.
خانم طاهره كاوه در ادامه مي گويد: همان طور كه پدرم مردي مبارز و غيرتمند بود و آزادانه و باشجاعت به مبارزه با طاغوت پرداخت، محمود هم يكي از فرزندان وفادار به انقلاب اسلامي بود. محمود فرازهاي زيادي در زندگي بسيار جوان خود دارد. قبل از پيروزي انقلاب و بعد از آن، مبارزاتي كه انجام داده، مبارزه با ضد انقلابها و منافقين، آزادي كردستان، نبرد در جبهه هاي حق عليه باطل، و ... خواهر شهيد محمود كاوه درباره برادرش مي گويد: محمود تنها پسر خانواده بود و چهار خواهر داشت. من دو سال از محمود بزرگتر بودم. محمود براي ما خيلي عزيز بود. گاهي احساس مي كنم وقتي صحبت از شهيد مي شود يك عده گمان مي كنند كه: «خب ديگه، فلاني رفته جبهه و شهيد شده»! اما نمي دانند كه خانواده ها در فراق عزيزانشان چه ها كشيده اند و مي كشند! خانم كاوه سكوت مي كند. آه بلندي مي كشد و با تحكم مي گويد: تصورش براي خيلي ها ناممكن است كه چطور يك جوان 15- 14 ساله تمام زندگي اش مملو از مبارزه هدفدار باشد. مبارزه اي سخت و طولاني آن هم با دست خالي! يادم هست محمود مي رفت كار مي كرد، اسباب بازي مي فروخت و با درآمدش نوار مي خريد. از دوستانش ضبط صوت به امانت مي گرفت و شب تا صبح نوارها را تكثير مي كرد. متن آنها را پياده مي كرد. اعلاميه چاپ مي كرد و با دوستان وفادارش آنها را بين مردم پخش مي كرد. گفتن اين مطالب بسيار آسان است، اما فقط كسي مي تواند سختي كار را بفهمد كه خودش از نزديك شاهد اين مبارزات بوده باشد، بخصوص براي ما كه يك برادر داشتيم و محمود تك پسر خانواده بود. نگرانيهايي كه ما و خانواده هايي نظير ما در مبارزه با طاغوت داشتيم، ناگفتني است. خانم كاوه درباره شكل گيري شخصيت محمود كاوه و انگيزه او براي مبارزات اين چنين مي گويد: پدرم مردي متدين و مبارز بود. هر جا جلسه اي بود دست كوچك محمود را هم مي گرفت و با خودش به جلسه مي برد. بيشتر پاي صحبت آقاي خامنه اي مي رفتند و پاي ثابت جلسات بودند. محمود در ميان بزرگان بزرگ شد. هر آنچه مي گفتند، خوب مي آموخت. گاهي هيجان زده به خانه مي آمد و به مادرم مي گفت: «من امروز جايزه گرفتم، خيلي خوب قرآن خواندم». بيشتر مواقع هم ما را جمع مي كرد و صحبتهايي را كه شنيده بود، براي ما تكرار مي كرد پدرم در شكل گيري شخصيت محمود نقش بزرگي داشت.
خواهر شهيد كاوه اضافه مي كند: عشق به امام حسين(ع) از همان كودكي در محمود بود. يادم هست وقتي بچه بود مي رفت ته حياط و گل بازي مي كرد و با همان تخيلات كودكي خود از گل چيزهاي زيادي مي ساخت، يك طرف خيمه امام حسين(ع) را مي ساخت با پرچم و اسب و ياران امام؛ و طرف ديگر سربازان دشمن را مي گذاشت. او در بازيهاي كودكانه اش هميشه جزو ياران امام حسين(ع) بود و با دشمن او مي جنگيد و در نهايت همه خيمه ها و سربازان دشمن را با خاك يكسان مي كرد و اين طرف مي ايستاد و احساس پيروزي مي كرد. خواهر شهيد كاوه مي گويد: گاهي با خودم فكر مي كنم يك بچه چقدر بايد به شعور برسد كه از همان اوان نوجواني به فكر مردم باشد. محمود نسبت به تفاوت طبقاتي در زندگي مردم حساس بود. خيلي وقتها غصه مي خورد و از همان مقدار كمي كه داشتيم يواشكي مي برد و به كساني كه نيازمند بودند كمك مي كرد. پسر فراش مدرسه شان مجبور بود بعد از تعطيلي مدرسه همه كلاسها را براي كمك به پدرش تميز كند. از روزي كه محمود اين را فهميده بود، بعد از تعطيلي مدرسه، در مدرسه مي ماند و به دوستش كمك مي كرد تا كلاسها را تميز و مرتب كنند كه او خسته نشود. چند بار دوستش گفته بود: «محمود برو، پدرت دعوا مي كند» و محمود گفته بود: «نترس، پدر من دوست دارد من به همه كمك كنم!» محمود از كودكي آن قدر به مردم و كمك به مردم علاقه داشت كه غيرقابل وصف است. او ادامه مي دهد: زماني كه حضرت امام(ره) مي خواستند به ايران بيايند، پدرم به تهران رفت. محمود نه شب خواب داشت و نه روز. خوشحالي او در آمدن امام وصف ناپذير بود. يك جا بند نمي شد. انگار روي هوا راه مي رفت. ماشينهاي ارتش كه سربازان زيادي داخل آن مي نشستند در جاي جاي خيابانهاي شهر مي ايستادند. محمود مي رفت، گل مي خريد و به هر سربازي يك شاخل گل مي داد. اعلاميه هاي حضرت امام را هم كه در ارتباط با فرار سربازان از پادگانها بود تكثير مي كرد، اما لحظات پيروزي هيچ وقت محمود در خانه نبود كه ما بتوانيم ابراز احساسات او را ببينيم. همان قدر يادم هست كه تا پيروزي انقلاب محمود شبانه روز زحمت كشيد. هر جا كاري بود محمود آنجا و جلوي صف حاضر بود. او خيلي زرنگ و باهوش بود. هميشه فكر مي كرد، تصميم مي گرفت و عمل مي كرد و همه اينها شايد چند ثانيه طول نمي كشيد و اكثراً هم موفق بود. طاهره كاوه درباره حضور شهيد كاوه در بيت حضرت امام(ره) بعد از پيروزي انقلاب اسلامي مي گويد: به فاصله چند روز پس از پيروزي انقلاب اسلامي محمود دوره هاي آموزشي رزمي و چريكي را ديد و با ضد انقلاب و منافقين درگير شد. بعد از 6- 5 ماه او را به تهران بردند و پاسدار بيت امام(ره) شد و به هيچ كس هم نگفت. بعدها خودش تعريف مي كرد كه: «تو راه هر چي بچه ها مي خواستن بفهمن كجا مي رويم، فايده اي نداشت. قضيه را لو ندادم. وقتي به تهران رسيديم يك اتوبوس منتظرمان بود. سوار شديم. همين كه به سربالاييهاي بالاي شهر رسيديم، ديگه طاقت نياوردم، گفتم: «بچه ها ما داريم مي ريم جماران؛ نگهباني يك قسمت از بيت حضرت امام(ره) رو به ما دادن»! هنوز حرفم تمام نشده بود كه بچه ها از خوشحالي شروع كردن زار زار گريه كردن.» محمود چند ماهي در جماران پاسدار و مهمان بيت امام شد. خانم طاهره كاوه به تحولات عميقي كه در شهيد كاوه پس از حضور در بيت امام رخ داد، اشاره مي كند و مي گويد: وقتي مرخصي مي آمد، مي گفت: «نمي دانيد آنجا چه حال و هوايي دارد و انسان چه صفايي مي كند». محمود تعريف مي كرد كه: «چند روز اول نتونستم امام را زيارت كنم. يك شب طاقتم طاق شد. ديگه نمي تونستم صبر كنم، نيمه هاي شب رفتم روي پشت بام يكي از ساختمونا كه مشرف به اتاق امام بود. اتفاقاً برق اتاق روشن بود و امام داشتند نماز شب مي خواندند.» مي گفت: «وقتي به خودم اومدم، ديدم دارم اشك مي ريزم.» بعد كه مسؤولان متوجه مي شوند به او تذكر مي دهند و محمود ديگر روي پشت بام نمي رود. اما همان برخوردهاي كوتاه و زندگي كوتاه در جماران تأثيرات معنوي زيادي روي محمود داشت، چنانكه بعد از آن نماز شب محمود ترك نمي شد. اخلاق خاصي پيدا كرده بود. بيشتر فكر مي كرد و كمتر حرف مي زد. ماديات برايش بي ارزش بود، بي ارزش ترنيز شده بود. معنويات به قدري در او اوج گرفته بود كه جز به پيروزي اسلام و دوام انقلاب اسلامي ايران به هيچ چيز ديگري فكر نمي كرد. خودش مي گفت: «كوچكترين كارهاي امام، درسهاي بزرگي به آدم مي ده.» مي گفت: «امام فرموده اند كه آدم از خودشناسي به خداشناسي مي رسد.» آن وقتها محمود همه اش نوزده سال داشت. محمود با آنكه كار زياد داشت، اما هر روز قرآن مي خواند و به خواندن نهج البلاغه اهميت زيادي مي داد. در اين كه محمود كاوه در آزادسازي كردستان حماسه ها آفريد، هيچ شكي نيست چنان كه شهيد چمران گفته بود: «اين جوان با اين جسارتي كه داره به درد كردستان مي خوره.» همان روز اول جنگ هم كه محمود رفته بود خدمت امام تا كسب تكليف كند امام فرموده بودند كه: «من اگر جاي شما بودم مي رفتم جبهه»، و محمود دست امام را بوسيده بود و با تعدادي از بچه ها يك راست رفته بود منطقه. خواهر شهيد كاوه در اين باره مي گويد: از وقتي محمود رفت كردستان ما به ندرت او را مي ديديم. هميشه در استرس بوديم مي دانستيم كه دشمنان در كردستان به خون محمود تشنه شده اند. شب و روزمان انتظار بود. انتظاري توأم با نگراني كه آيا محمود برمي گردد!؟ همان مقدار كمي هم كه محمود به مرخصي مي آمد اگر از قبل مي دانستيم محمود دارد مي آيد مدتها روي پله ها به صف مي نشستيم. همين كه در باز مي شد و محمود با آن قدمهاي محكم و پاهاي كشيده اش وارد مي شد، بند دلمان پاره مي شد. حالت خاصي به ما دست مي داد. بهت زده مي شديم. وقتي مي نشست همه مان جلوي او مي نشستيم و به او خيره مي شديم! محمود جاذبه خاصي داشت. آدم نمي توانست از او دل بكند. پدرم او را مي بوييد. دست به شانه هايش مي كشيد، يك طوري نگاهش مي كرد كه دلمان فرو مي ريخت. دقايقي بيشتر خانه نبود. دوباره مي رفت دنبال كارهايي كه بايد انجام مي داد. وقتي مي رفت دوباره همان انتظار در ما شكل مي گرفت. انتظاري كه هميشه با يك سؤال همراه بود؛ آيا محمود برمي گردد؟ آيا ما دوباره محمود را خواهيم ديد؟ من اينها را دوست دارم بگويم تا مردم فكر نكنند كه خانواده شهدا شهيد دادند و تمام شد! هنوز هم وقتي كه دور هم جمع هستيم، دلتنگ محموديم. يك وقت كه صبر پدر به سر مي آيد، مي گويد: «كاش محمود بود. اگر بود من اين قدر دست تنها نبودم و...» بغض خانم كاوه سرانجام مي شكند و صداي هق هق گريه اش فضاي اتاق را پر مي كند. سكوت مي كنيم. با اين كه اشكهايش هنوز بر گونه هايش جاري است، مي گويد: خيلي ها گمان نكنند كه اگر محمود و محمودها رفتند، آسان رفتند !آنان بهترين ها بودند، آنان عزيزترين ها بودند و ما انتظار داريم جوانها به دور از همه مشكلاتي كه با جامعه و ... دارند، بدون غرض، زندگي شهدا را ورق بزنند و آنان را بشناسند. رد اشكهاي خانم طاهره كاوه روي گونه هايش نقش بسته و يادآوري خاطرات برادرش محمود دوباره دلتنگش كرده. او خطاب به مسؤولان مي گويد: يكي از اهداف بزرگ شهدا و امام عزيز اين بود كه مردم در آسايش و راحتي به سر ببرند. آنان مردم را دوست داشتند و شهدا هم تلاششان بر اين بود كه با عمل درست به اسلام، دين اسلام را در بين مردم رواج دهند. همه هم و غم آنان حفظ قرآن و اسلام و عمل به قرآن بود. يادم هست خود شهيد كاوه بارها مي گفت: اگر مردم راضي باشند. انقلاب پايدار خواهد ماند. *** دو ساعتي هست كه خانم طاهره كاوه از خاطرات شهيد كاوه و خانواده اش مي گويد و ما هم گوش سپرده ايم به خاطراتي كه به ياد مي آيد. وقتي از او مي خواهيم كه هر چه را كه دوست دارد، بگويد، مي گويد: من دوست دارم با نوجوانها و جوانها حرفهايم را تمام كنم. او مي گويد: محمود و محمودها يك لحظه از وقت خود را هدر ندادند و آن قدر فعاليت مي كردند، تا به آنچه كه به نفع مردم است، برسند. خود محمود مي گفت: «من اگر لحظه اي وقتم را هدر بدهم گناه كرده ام، آن وقت جواب خدا را چه بدهم». محمود علت هرشكستي را در خودش جستجو مي كرد و علت عدم موفقيتهايش را هميشه جستجو مي نمود و سعي مي كرد علل آن را پيدا كند. دقيق و منظم بود و هر چيزي را از روي حساب و كتاب انجام مي داد. سعي مي كرد خودسازي كند. يادم هست اين اواخر ديگر اصلاً جاي سالمي در بدن نداشت، اما يك لحظه خسته نمي شد. نيازهاي مردم و راحتي مردم براي او مهمترين هدف زندگي بود. محمود وقتي سرش 12 تا تركش خورد، مسؤولان مي خواستند او را براي عمل به خارج از كشور بفرستند، اما محمود نرفت، گفت: خرج زيادي دارد، بهتر است آن را براي مردم خرج كنيد يا اسلحه و مهمات بخريد تا دشمن ناتوان و ضعيف شود.» الگوي محمود امام حسين(ع) بود. همه كارهايش هدفدار بود. زيارت براي او معرفت و شناخت بود، هميشه دعا مي كرد و مي گفت: «خدايا! ما را در مسير ولايت قرار بده». وقتي بيمارستان بود برايش كمپوت و خوراكي زياد مي آوردند. وقتي عيادت كننده ها مي رفتند به محافظ هايش مي گفت همه اين ها را بين مريض هاي بيمارستان توزيع كنند. هميشه به نيازهاي ديگران فكر مي كرد و اين چنين بود كه شد: «محمود كاوه! سردار ملي خراسان». خواهر شهيد كاوه در پايان مي گويد: اميدوارم جوانان ما راه شهدا را بشناسند و كمي در نوع زندگي آنان تأمل كنند. *** سردار شهيد محمود كاوه در 11 شهريور 1365 در منطقه حاج عمران به شهادت رسيد.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- مقام معظم رهبري : من او را از بچگي اش مي شناختم ...
حقيقتاً اهل خودسازي بود. هم خودسازي معنوي و اخلاقي و تقوايي، و هم خودسازي رزمي، تيپ ويژه شهدا كه ايشان فرماندهي آن را بر عهده داشتند، يكي از واحدهاي كارآمد ما محسوب مي شد. خود او هم در عملياتهاي گوناگون شركت داشت و كار آزموده ميدان جنگ شده بود.
همان روزي كه به دنيا آمد دو ركعت نماز شكر خواندم و از خدا خواستم تا او خدمتگزار دين باشد.
گفتم: «خدايا من از اين پسر منفعت و مال دنيا نمي خواهم. او را مروج دين قرار بده.» وقتي قرار شد برود سقز، پرسيد: «شما اجازه مي دهيد به كردستان بروم؟» گفتم: «بله! بله كه اجازه مي دهم، چرا كه نه! فرمان امام است، همه بايد برويم و دفاع كنيم.» وقتي اين حرف را زدم، گل از گلش شكفت و خنديد. همان جا بلند شد صورتم را بوسيد. بعدها به يكي از خواهرانش گفته بود: «آن شب آقا جان امتحان الهي اش را خوب پس داد». راوي: محمد كاوه، پدر شهيد كاوه
در آخرين لحظه قرار بود در دو محور عمل كنيم و كاوه قرار بود در قرارگاه بماند و عمليات را هدايت كند. خداحافظي كرديم و به راه افتاديم كه يك مرتبه كسي مرا از پشت صدا زد و دستم را گرفت و گفت: «خسته نباشي!» ديدم ايشان با بي سيم چي ها، كلاشنيكف به
دست گرفته و لباس بسيجي به تن كرده. همان جا ايستادم و ايشان را قسم دادم كه شما را به جان امام برگرد. سرش را نزديك آورد و آهسته گفت: «خواهش مي كنم بگذار من بيايم. حتي به عنوان يك تيرانداز هم كه شده بگذار بيايم». خجالت كشيدم، ولي ايشان را در تعقيب نيروهاي تخريب و اطلاعات، حدود 15 نفر عقب تر جا دادم و گفتم: «پس شما اين جا حركت كنيد كه در انفجار مين به شما صدمه وارد نشود.» يك صد متري از خط خودي پايين رفتيم. ديدم ايشان دوباره آمد و كنار ما قرار گرفت و با خوشمزگي خاص خودش كه شوخي مي كرد و مي خنديد، گفت: «اين همه منور روشن است، ولي دشمن ما را نمي بيند. خدا كورشان كرده.» محورمان در نزديكي خط دشمن 2 تا شد. باز به طرف پايگاه دشمن حركت كرديم و ايشان به همراه ديگر برادران، به طرف پايگاه دوم دشمن رفت. قرار بود كه ساعت يك به دشمن بزنيم. يك ربع بعد من با آنها تماس گرفتم تا ببينم وضعيت چطور است. آماده حمله هستند يا نه؟ آتش بريزيم يا نه؟ بي سيم چي ها گفتند كه كاوه رفته جلو و برمي گردد. بعد از پنج دقيقه برگشت و با ما تماس گرفت. گفتم: «كجا بوديد؟» گفت: «رفتم جلو، ميدان مين دشمن را رد كردم.» گفتم: «مواظب باش» دو سه مرتبه يادي از شهيد قمي كرد و گفت: «نگران نباشيد، به هر حال قمي هم اگر رفت، قمي ها زياد هستند». گفتم كه «جاي قمي هنوز پر نشده ... !» آخرين تماس و آخرين كلامي كه مطرح كرد همان بود. هشت دقيقه بعد به شهادت رسيد. راوي: سردار شهيد اصغر حسيني محراب
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- در هواي پر ز دن ؛ گر كاوه رفت...
گر كاوه رفت پتك گرانش هنوز هست
فرياد سرخ صاعقه سانش هنوز هست افتاد اگر علم ز كف آن سپاهدار پرچم به دست هم نفسانش هنوز هست در خلوت شبانه گلدشتهاي غرب پژواك ربناي نهانش هنوز هست در نيمه هاي شب اگر او اشك شوق ريخت تأثير اشكهاي روانش هنوز هست در موسم شباب چو گل گر فسرد و رفت روح شكوهمند و جوانش هنوز هست آن شب شكار را اگر از ما گرفته اند بر دست ما خدنگ و كمانش هنوز هست در آرزوي بوسه قبر حسين(ع) بود در انتظار بوسه لبانش هنوز هست بر چشم خصم خواب از اين پس حرام باد گر كاوه رفت، پتك گرانش هنوز هست سيدعبدا... حسيني
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ياد باد آن روزگاران ؛ از خود تا خدا
از شهيد محمود كاوه و دلاوريهاي او خاطرات بسياري باقي مانده كه عمده اين خاطرات مربوط به همرزمان آن شهيد است. كساني كه روزها و هفته ها و ماهها، با او بوده و شاهد صادق زندگي آن سفر كرده بوده اند. مرور اين خاطرات، يادآوري مردي است كه عاشق سفر بود. سفري از خود تا خدا. *** فعلاً وقت استراحت نيست محمد يزدي علاوه بر مربيگري، مسؤول كميته تاكتيك هم بود. از آموزش ايست و بازرسي گرفته تا آموزش جنگ شهري و كوهستان را بايد درس مي داد. همه هم به صورت عملي. يك روز بهش گفتم: تو كه اين قدر زحمت مي كشي، كي وقت مي كني به خودت و خانواده ات برسي؟ گفت: حالا وقت رسيدن به خانه و خانواده نيست. تو اين دوره و زمونه، انسان همه هست و نيستش رو هم فداي اسلام و انقلاب بكنه، باز هم كمه. الان اگه لحظه اي غفلت كنيم، فردا مشكل بتونيم جواب بديم. نه، فعلاً وقت استراحت نيست. ***
سربازان امام سيد هاشم موسوي بچه ها را جمع كردن توي ميدان صبحگاه پادگان؛ قرار بود آيةا... موسوي اردبيلي برايمان سخنراني كنند. لابلاي صحبتهايشان گفتند: امام فرمودند من به پاسدارها خيلي علاقه دارم، چرا كه پاسدارها سربازان امام زمان (عج) هستند. كنار محمود ايستاده بودم و سخنراني را گوش مي دادم. وقتي آيةا... اردبيلي اين حرف را گفتند، يك دفعه ديدم محمود رنگش عوض شد. تا آن موقع اين جوري نديده بودمش. از آن روز به بعد هر وقت كلاس مي رفت، اول از همه كلام امام را مي گفت، بعد درسش را شروع مي كرد. مي گفت: اگر شما كاري كنيد كه خلاف اسلام باشد، ديگه پاسدار نيستيد، ما بايد اون چيزي باشيم كه امام مي خواد. *** گروه اسكورت شهيد ناصر ظريف نرسيده به سقز، يكي از ميني بوسها از ستون خارج شد و شروع كرد به گاز دادن. زياد از بقيه فاصله نگرفته بود كه افتاد تو كمين. همان اول كار يك تير به پاي راننده ميني بوس اصابت كرد. ميني بوس پر از نيرو بود و داشت به سمت پرتگاه مي رفت. لبه پرتگاه ايستاد. لاستيكش به يك سنگ بزرگ گير كرده بود. بچه ها بيرون پريدند و در سينه كوه سنگر گرفتند. محمود خودش را رساند به سر ستون، بيشتر نيروهاي تازه وارد، نمي دانستند كمين يعني چه و اين طور جاها بايد چه كار كنند. محمود چند نفر از بچه ها را از سمت راست گردنه كشاند بالا. يك گروه را هم از توي جاده حركت داد طرف خود گردنه، جايي كه بيشتر حجم آتش دشمن از آن جا بود. مانده بودم كه تاكتيك محمود چيست و چه نقشه اي دارد، اما مطمئن بودم كه منطقه و دشمن را خوب مي شناسد. انتظارم خيلي طول نكشيد؛ ضد انقلاب از سه طرف محاصره شد. حالا ديگر هيچ راهي جز فرار نداشت، فرار هم كرد. *** سرت را خم نكن علي محمود داوودي بلنديهاي «سرا» دست ضد انقلاب بود، از آن جا ديد خوبي روي ما داشتند. آتش سنگيني طرفمان مي ريختند، طوري كه سرت را نمي توانستي بالا بگيري. همه خوابيده بوديم روي زمين. براي اين كه نيروها را تحت كنترل داشته باشم به حالت نيم خيز بودم. ناگهان از پشت، دست سنگيني را بر شانه ام احساس كردم؛ برگشتم ديدم محمود است. جلوي آن همه تير و گلوله، صاف ايستاده بود. آمدم بگويم سرت را خم كن، ديدم دارد بدجوري نگاهم مي كند. گفت: داوودي اين چه وضعيه؟ خجالت بكش. چشمانش از خشم مي درخشيد. با صدايي كه به فرياد مي ماند، گفت: فكر نكردي اگه سرت رو پايين بياري، نيروهات منطقه را خالي مي كنن؟ بعد هم، بدون توجه به آن همه تير و گلوله كه به طرفش مي آمد، به سمت جلو حركت كرد. عمليات تمام شده بود كه ديدمش، دستي به شانه ام زد و گفت: ضد انقلاب ارزش اين رو نداره كه جلويش سرتو خم كني. *** ضد كمين حسن سيستاني نرسيده به روستاي سرا، محمود ايستاد، آهسته گفت: كمين! طولي نكشيد كه از سه طرف به ما تيراندازي كردند. در تمام عمرمان، اولين باري بود كه كمين مي خورديم. ظرف چند ثانيه، محمود گروه را آرايش نظامي داد. كاملا خونسرد و مسلط بود، هر چند گاهي تيراندازي مي كرد تا ضد انقلاب جرأت نكند جلو بيايد. مهماتشان داشت ته مي كشيد. بايد تا آمدن نيروي كمكي مقاومت مي كرديم. در آن اوضاع و احوال، محمود تغيير موضع داد و آمد وسط بچه ها. گفت: اين جا جايي است كه اگه چيزي از خدا بخواين اجابت مي شه، خدا به شما نظر داره. صحبتش تأثير عجيبي روي بچه ها گذاشت؛ طوري كه احساس كرديم بدون نيروي كمكي مي توانيم از پس دشمن بر بياييم. با هدايت دقيق و زيركانه محمود، پخش شديم تو منطقه تا دورشان بزنيم. در همين گير و دار، نيروي كمكي هم رسيد. از همه طرف روي سر دشمن آتش مي ريختيم. آنها كه اين چشمه اش را نخوانده بودند، پا به فرار گذاشتند و منطقه را خالي كردند. *** بهترين نقشه ناصر ظريف گفتند: روي گردنه(1) كنار جاده، پيكر سه نفر پاسدار افتاده بود. محمود گفت: اين طور كه معلومه، ضد انقلاب مي خواد باز از ما تلفات بگيره. با نقشه محمود راه افتاديم سمت بانه. اوضاع عادي به نظر مي رسيد. روي گردنه، راننده كاميون دور زد و كنار جنازه شهدا نگه داشت. طوري وانمود كرد كه انگار ماشين خراب شده است. يكي از بچه ها سريع پريد پايين و كاپوت ماشين را زد بالا. دو، سه تا از بچه ها افتادند به جان موتور ماشين؛ بقيه هم رفتند سراغ شهدا. بدون هيچ دردسري جنازه شان را آوردند گذاشتند عقب كاميون و باسرعت برگشتيم سمت سقز، پيچ اول را رد نكرده بوديم كه، تيراندازي شروع شد. ضد انقلاب تازه فهميده بود فريب خورده و جنازه ها را از دست داده است، اما ديگر فايده اي نداشت. ما از تيررسشان خارج شده بوديم. *** محاصره علي محمد داوودي يك شب توي اتاق نشسته بوديم كه صداي تيراندازي بلند شد. ريختيم توي ميدان صبحگاه و به خط شديم. مسؤول مخابرات كه صحبت مي كرد، فهميديم به ژاندارمري حمله كردند. مي گفت: تو ژاندارمري اسلحه و مهمات زيادي هست، اگه سقوط كنه همه اش دست ضد انقلاب مي افته. در مدت زمان كمي خودمان را به محل ديگري رسانديم. نيروها چند گروه شدند. زير نظر محمود، با يك حركت حساب شده دشمن را دور زديم و پشت سرش موضع گرفتيم. شروع كرديم به ريختن آتش شديد و مداوم، فكرش را هم نمي كردند كه به اين سرعت غافلگير شوند. بچه هاي ژاندارمري گويي جان تازه اي گرفته بودند. آنها از روبرو تيراندازي مي كردند، ما از پشت سر. ضد انقلاب وقتي فهميد رودست خورده، كشته هايش را گذاشت و فرار كرد. *** كمين سيد مجيد ايافت آخرين پيچ جاده را رد كرديم كه به كمين ضد انقلاب خورديم، باراني از گلوله بر سر ما باريدن گرفت. خودمان را سريع بالاي تپه اي كه سمت چپ جاده بود رسانديم. در آن شرايط، كاوه كنار جاده و پشت يك تخته سنگ ايستاد. تعجب كردم كه چرا همه بچه ها را فرستاده بالا ولي خودش پايين مانده است، در همين فكر بودم كه ديدم با سرعت برق پريد پشت جيپ، مصطفي اكرمي بي مهابا تيراندازي مي كرد، پوشش خوبي به محمود داد تا بتواند دور شود، هر آن احساس مي كردم با اصابت گلوله به محمود، خودش با ماشين به ته دره سقوط كند. هر چه محمود دورتر مي شد، شدت آتش هم بيشتر مي شد. بالاخره خدا كمك كرد تا خودش و جيپ را نجات داد. زمان به سرعت گذشت، بايد تا شب نشده، كاري مي كرديم و نمي گذاشتيم پاي ضد انقلاب به خاك عراق برسد. محمود خيلي زود برگشت، با يك آرايش نظامي به ضد انقلاب حمله كرديم و كمين «كسنزان» در هم شكسته شد، همه شان فرار كردند، ما هم دنبالشان، نزديكيهاي مرز هر چه توپ و گلوله داشتيم، رو سرشان خالي كرديم.
رضاي خدا چهل، پنجاه نفر بودند تا نزديك مرز دنبالشان رفتيم. فايده اي نداشت. محمود گفت: برگرديم. يك ساعت بعد، تو راه برگشت، يك مرد كرد اومد سراغمان. خميده خميده راه مي رفت و هي دور و برش را نگاه مي كرد. معلوم بود حسابي ترسيده. سراغ فرمانده را گرفت. گفتيم: «چي كارش داري»؟ گفت: «مي خوام جايي رو كه كومله ها قايم شدن، نشونش بدم.» بومي همان طرفها بود. يك تراكتور داشت كه بار يك كاميون را بهش بسته بود. مي گفت: «سر راه شون يه رودخونه بود. چون مجروح داشتن، نتونستن رد بشن. مجبورم كردن ردشون كنم. بردم شون دو تا روستا اون ورتر. وقتي فهميدن شما تعقيب شون نمي كنين، رفتن توي مسجد. اين قدر خسته بودن كه همون جا گرفتن و خوابيدن.» محمود نيروها را دو قسمت كرد. از دو محور رفتيم سراغ روستا. هيچ كدامشان نتوانستند از دستمان فرار كنند. فرداي آن روز، محمود يكي رو فرستاد سراغ مرد كرد. حسابي سفارشش را كرد، گفت: «مي آريش تو ميدون روستا و جلوي همه مي زنيش! بهش مي گي چرا ضد انقلابها رو از رودخونه رد كردي!» قبلش هم با طرف هماهنگ كرده بود و بهش گفته بود: «لازمه اين كار رو بكنيم؛ اگه به گوش دوستاشون برسه كه تو با ما همكاري كردي، به خودت و زن و بچه ات رحم نمي كنن.» طرف از خدا خواسته، قبول كرده بود. گفته بود: «اون كار رو براي رضاي خدا كردم، كتكش رو هم براي رضاي خدا مي خورم.»