---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- من و هالي هولا ؛ اسكناسهاي مچاله شده!
* ايرج نويسا از آنجايي كه خود كلاغها هم نمي توانند چهارصد و بيست هزار متر را كلاغ پر بروند، بعد از حدود چهارصد و بيست متر (كه آن هم يك صبح تا ظهر طول كشيد) بيهوش روي زمين افتادم و هالي هولا بعد از مشاهده وضعيت نامساعد من مجبور شد جريمه مرا ببخشد، با اين شرط كه اگر دوباره اتلاف وقت كردم، جريمه آن كار و باقي مانده اين جريمه را يك جا پس بدهم. پنج روز كامل را به خاطر درد پا نتوانستم از رختخواب بلند شوم و در تمام اين مدت، هالي هولا برايم راجع به مضرات اتلاف وقت و ندانستن قدر زمان صحبت مي كرد. بعدازظهر يكي از همين روزها قرار بود چند نفر از دوستانم به عيادت من بيايند. به همين دليل هالي هولا را صدا كردم و گفتم: «هالي هولا جان! من كه با اين درد پا نمي توانم از جايم بلند شوم. لطف كن و برو از سر خيابان مقداري ميوه براي بعدازظهر تهيه كن.» و بعد از توي جيبم چند اسكناس مچاله شده را درآوردم و به او دادم. اما او به جاي رفتن به سمت در خروجي، يك راست رفت بالاي سر سطل آشغال، اسكناسها را درون آن انداخت وگفت: «باشد مي روم فقط لطف كن پولش را بده!» در حالي كه دهان و چشمهايم باز مانده بودند، گفتم: «چكار داري مي كني؟» - آشغالهايت را انداختم توي سطل زباله، حالا لطف كن پول بده تا بروم ميوه بخرم. - تو به پنج هزار تومان پول مي گويي آشغال؟ - نه مسايل را قاطي نكن، آنها آشغال بودند. حالا پول ميوه را بده. طفلكي مثل اينكه پايت خيلي درد مي كند! - غول حسابي مسايل را قاطي نكن؛ يعني چه؟ آنهايي كه توي سطل آشغال انداختي، پنج تا اسكناس هزار توماني بود. هالي هولا با تعجب گفت: «آن كاغذهاي پاره و مچاله اسكناس بودند؟» و بعد دستش را كرد توي سطل آشغال و اسكناسها را درآورد، نگاهي به آنها كرد و ناگهان شروع كرد به داد و بيداد كردن: «موجود بي مبالات، نفهم، قدر ناشناس، جنايتكار، اين چه بلايي است كه سر اسكناسها درآورده اي؟» - چيزي نشده كه حالا فقط يك كم اين اسكناسها مچاله شده اند، همين. - منظورت همين اسكناسهايي است كه با نوار چسب جلد گرفته اي؟ - حالا دو تا هم چسب رويش خورده، چرا اين قدر الم شنگه راه مي اندازي؟ - دو تا چسب؟ اين اسكناسها را دست بچه دو ساله هم اگر مي دادي، اين قدر مچاله شان نمي كرد. آدم بي مبالات هيچي نفهم. و اسكناسهاي مچاله شده را با عصبانيت پرت كرد توي صورتم و گفت: «با اين آشغالها خودت بايد بروي ميوه بخري، من كه رويم نمي شود آنها را به جاي پول به آقاي ميوه فروش بدهم.» من هم كه منتظر شنيدن چنين جمله اي از او بودم، با قيافه اي حق به جانب گفتم: «پس خبر نداري كه يكي دو تا از اين اسكناسها را همين هفته پيش از خود او گرفتم.» و همين جمله براي تندتر كردن آتش عصبانيت هالي هولا كافي بود: «همين ديگر، وقتي مي گويم همه شما آدمها مثل هم هستيد، مدام براي رد كردن حرف من دليل و برهان مي آوري. همه شما آدميزادها يك مشت موجود بي مبالات هستيد كه من اصلاً نمي دانم براي چه زندگي مي كنيد؟!» - خب بابا داد و هوار نكن، مهم اين است كه مردم اين اسكناسها را به عنوان وجه رايج قبول كنند كه مي كنند. حالا مثلاً اسكناس هزار توماني تا نخورده، دو هزار تومان مي ارزد؟ - اعصاب مرا خرد نكن. ارزش اسكناس فقط به مبلغي كه روي آن نوشته شده، نيست. - پس به چيه؟ نكند پولهاي ما بيشتر مي ارزند و ما خبر نداريم؟ و هالي هولا شروع كرد به توضيح دادن: «اسكناس علاوه بر ارزشي كه روي آن حك شده است، ارزشي در مرحله توليد دارد كه قيمت آن را بيش از ارزش خودش مي كند.» من كه درست متوجه قضيه نشده بودم، پرسيدم: «يعني چه كه ارزشي بيشتر از خودش دارد؟» و هالي هولا كه حالا كمي آرام تر شده بود، جواب داد: «ببين كاغذهاي اسكناس، كاغذهاي مخصوص و گران قيمتي هستند، علاوه بر اين هزينه چاپ و طراحي اسكناس، هزينه امكاناتي كه جعل اسكناس را دشوار مي كند و بسياري موارد ديگر هزينه مي شوند تا اسكناس آماده شده و به دست من و شما مي رسد و اگر قرار باشد اين اسكناسها در مدت زمان كوتاهي، مستعمل و بدون استفاده شوند، خب هزينه هايي كه گفتم در مدت زمان كمي، تكرار مي شوند و اين يعني ضرر اقتصادي» و خطاب به من ادامه داد: «تعجب مي كنم كه بي سواد كودني مثل تو، چطور در دنياي آدميزادها خبرنگاري مي كند. - باز تو كوتاه تر از ديوار من پيدا نكردي؟ - آخر تو چطور اين چيزها را نمي داني؟ - من كه اينها را مي دانستم، مي خواستم ببينم تو هم مي داني يا نه، حالا اصلاً مگر شما غولها اسكناسهايتان را تا نمي زنيد؟ - به هيچ وجه، اين جور كارها در دنياي ما جريمه دارد. و شروع كرد به توضيح دادن درباره دنياي خودشان: «در آنجا كيفهاي مخصوص حمل و نگهداري اسكناس وجود دارد كه اسكناسها بدون اينكه تا بخورند در آن قرار مي گيرند و تمام غولها، از بچه گرفته تا غول بزرگ، موظف هستند براي نگهداري اسكناس از اين كيفها استفاده كنند؛ چون آنجا اسكناس حتي با يك تا كوچك هم اعتبار ندارد.» بعد در حالي كه خيره به من نگاه مي كرد، گفت: «غولي كه اسكناسهاي تا خورده و مچاله شده داشته باشد، جريمه مي شود. جريمه اش هم اين است كه 10 برابر مبلغ اسكناسي كه مچاله كرده، سكه در جيب لباسهايش ريخته مي شود و مجبورش مي كنند چند ساعتي را در شهر با همان وضعيت قدم بزند تا هم خودش تنبيه شود و هم عبرتي بشود براي ديگران. ببينم گفتي از اين اسكناسهاي مچاله شده چند تا داري؟»
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- بلاگستان ؛ پشت در هاي بسته!
اين هفته هم به بلاگي ديگر سفر مي كنيم تا از ديدگاه يك دختر نوجوان آمريكايي به دنيا بنگريم. اين نوجوان نه چندان اجتماعي از مشكلات خود در زمينه هاي مختلف صحبت مي كند؛ زمينه هايي كه خيلي از آنها براي نوجوانان ما هم مطرح است. اما از بين آنها، خاطرات يكي از روزهاي آغازين امسال را انتخاب كرديم. چند تا از بريده هاي روزنامه هاي آن روز آمريكا از اين قرار بود: امروز هزاران نفر در سطح كشور عليه قانون جديد ضدمهاجرت تظاهرات كردند. شهرهايي از قبيل لس آنجلس، فينكس و آتلانتا شاهد برگزاري راهپيمايي و اعتصابهاي متعدد و حتي تعطيلي مدارس بودند. بيش از 500 دانش آموز از دبيرستان هانتينگتون پارك در نزديكي لس آنجلس كلاسها را ترك كرده و به خيابانها ريختند. صدها دانش آموز كه برخي از آنها پرچم مكزيك را در دست داشتند در حالي كه ماشينهاي پليس آنها را همراهي مي كردند، خيابانهاي مركزي لس آنجلس را پيمودند. اين دانش آموزان در مسير خود از دو دبيرستان ديگر هم گذشتند و از دانش آموزان ديگر خواستند تا در اين راهپيمايي مشاركت كنند، ولي مسؤولان اين دبيرستانها با قفل كردن درها، مانع از خروج دانش آموزان شدند... امروز وسطهاي زنگ ششم، كلي آدم را ديدم كه در خيابان راه مي رفتند. اوضاع شير تو شير بود. اتفاقاً امروز معلم تاريخ ما نيامده بود و ما در آن ساعت معلم نداشتيم. نتيجه اين كه وقتي اين همه بچه را ديديم كه توي خيابان راه مي روند، همگي كنار پنجره دويديم تا رژه را نگاه كنيم. بعضي از همكلاسيها حتي پنجره ها را باز كردند تا بهتر ببينند. يك ماشين پليس همراهشان بود. كاش از آن صحنه عكس مي گرفتم. خيلي به درد اين مقاله مي خورد. يكي از بچه ها بلند صدا زد كه «هي، من پسر خاله ام رو هم ديدم» و همه بلند خنديدند. مدت زيادي طول نكشيد كه هرج و مرج حاكم شد. من و يكي از دوستانم هم از كلاس خارج شديم تا ببينيم بالاخره قرار هست معلمي به كلاس ما بيايد يا نه؟ توي راهرو يك خانم را ديديم و بهش گفتيم كه معلم نداريم. او هم يك معلم جايگزين براي ما فرستاد. ولي كمي بعد معلم اصلي از راه رسيد. مي گفت توي ترافيك گير كرده. خدا مي داند !در تمام طول مدت اين اوضاع قاراشميش، درهاي مدرسه قفل بود. مدير مدرسه خانم «ميهر» گفت كه اين كار را براي امنيت خودمان كرده اند. بعد از زنگ ششم براي مدت كوتاهي ما را به حياط راه دادند و بعد از تمام شدن زنگ تفريح دوباره همه درها قفل شد. «بدويد بدويد عجله كنيد. سريع برگرديد به كلاسهايتان!» حتي وقتي مدرسه تعطيل شد، قرار شد معلمها ما را تا خيابان همراهي كنند، اما درها هنوز قفل بود و مجبور شديم دوباره به كلاس برگرديم. در اين لحظه بود كه بر اساس يك تصميم ناگهاني، همه ما را به داخل سالن اجتماعات منحرف كردند. چند وقتي را در آنجا گذرانديم و وقتي اعلام شد كه همه جا امن و امان است، به ما اجازه دادند تا به خانه برويم. اين اولين باري بود كه چنين اتفاقي براي من افتاده بود و چنين تجربه اي داشتم. به نظر من... واقعاً نظري ندارم. مهاجرها اكثريت مردم ما را تشكيل مي دهند. حتي حاضرند كارهايي را بكنند كه آمريكاييها حاضر به انجام آن نيستند. بدون اين مردم اين كارها زمين مي ماند. چه بلايي به سر اقتصادمان مي آمد؟ ولي خوب، آنها ماليات نمي پردازند، ولي از خدمات استفاده مي كنند. درباره دانش آموزاني كه كلاسهاي خودشان را ترك كرده بودند هم مطمئن نيستم. گمان نمي كنم اكثر آنها با هدف حمايت از مهاجران اين كار را كرده باشند. آنها فقط مي خواستند از كلاس فرار كنند. اما در قسمت نظرات هم چند نظر جالب توجهمان را جلب كرد: نيرالي: توپ! عجب روز شلوغي! به نظر هيجان انگيز مياد. هيچ وقت از اين اتفاقات در مدرسه ما نمي افتد. تنها زماني كه درهاي مدرسه ما قفل شده يكبار، آن هم براي تمرين بوده است. اشلي: حق با توست. خيلي شلوغ و پلوغ شده بود. حالا فكر كن كه چهارشنبه هم يك تظاهرات ديگر در راه است. معلوم نيست آن موقع چه پيش بيايد. جنت: حتماً آمريكاييهايي پيدا مي شوند كه آن كارها را انجام دهند. تنها علتي كه كارفرماها از مهاجران غيرقانوني استفاده مي كنند، اين است كه مي توانند آنها را استثمار كنند و با پول خيلي خيلي كم، از آنها كار بكشند. جسيكا: من خودم اصالتاً آسيايي هستم و مسأله مهاجرت براي من خيلي حساس است. اي كاش اين راهپيمايي از مدرسه ما مي گذشت تا ما هم در هيجان شريك بشويم!
* احسان خزاعي نام: مژگان افشار، تاريخ تولد: 21/7/1370، قد: 158 سانتي متر، وزن: 46 كيلوگرم، ميزان تحصيلات: دانش آموز سال اول دبيرستان، فرزند سوم خانواده پنج نفري * براي موضوع انشا «دوست داريد در آينده چه كاره شويد؟» چي مي نويسي؟
** من دوست دارم فارغ التحصيل رشته معماري باشم. همه مي گويند اين يك رشته مردانه است، اما من به رشته هاي مردانه مثل همين معماري، برق و مكانيك علاقه دارم. * يعني دلت مي خواست پسر مي بودي؟ ** نه دلم نمي خواست پسر بودم، اما دوست دارم همپاي آنان باشم؛ يعني دلم نمي خواهد تبعيضي بين پسر و دختر وجود داشته باشد. به اين جمله كه «اين رشته به درد شما نمي خورد و چون دختري، نمي تواني آن را انجام بدهي» آلرژي دارم! * اما به هر حال تفاوتهايي بين زن و مرد وجود دارد و يكسري از كارها مردانه است. ** بله تفاوت وجود دارد، اما مثلاً زماني بود كه فعاليتهاي سياسي را كاري مردانه مي دانستند، ولي امروز خانمهاي سياستمدار، حتي در حد رئيس جمهوري يك كشور وجود دارند و كار مي كنند. پس مي شود فكر كرد كه يك روز مكانيك زن هم داشته باشيم! * اگر بپرسم چه چيزي را بيشتر از هر چيزي دوست داري، چه جوابي مي دهي؟ ** نمي توانم جواب دقيقي به اين سؤال بدهم، اما چاي شيرين صبح را به خيلي چيزها ترجيح مي دهم! * مي داني بادبادك چيست؟ ** بادبادك يكي از صفحات روزنامه قدس است. * نه منظورم اين نبود، خود بادبادك را مي گويم. ** آهان، بله آن بادبادك را با كاغذ و چوب حصير درست مي كنند و مي فرستند به آسمان. * سريش يادت رفت. ** بله از سريش هم به عنوان چسب استفاده مي كنند، ولي من از آن بدم مي آيد؛ يعني هم از سريش بدم مي آيد و هم از آدمهاي سريش! * تا حالا بادبادك بازي هم كرده اي ؟ ** بچه كه بودم زياد توي كوچه بازي مي كردم. نخش را مي گرفتيم و شروع مي كرديم به دويدن اما وقتي تعدادمان زياد بود به هم گير مي كردند و مي خوردند توي آسفالت. وقتي هم از يك نفر كه مثلاً با تجربه تر بود كمك مي گرفتيم، كار خراب تر مي شد. * از اين جمله آخري ات احساس كردم زياد با استفاده از تجربه ديگران ميانه اي نداري؟ ** چرا گاهي اوقات از تجربه ديگران استفاده مي كنم، اما از اينكه كسي مرا امر و نهي كند، بدم مي آيد. * فكر كن قرار است روي بادبادك خودت يك جمله بنويسي. * مي نويسم: «دلتون بسوزه همتون خورديد زمين، اما من اين بالاي بالام.» * اگر به تو بگويند بدون هيچ محدوديتي مي تواني با يك نفر به انتخاب خودت ملاقات كني، چه كسي را انتخاب مي كني؟ ** توي محله مادربزرگم پيرزني زندگي مي كرد كه به او مي گفتند «بي بي كوپني» او هميشه دلش مي خواست كاري كه مي گويد به نحو احسن انجام شود و اگر نمي شد آدم را كتك مي زد، اما در عين اين عصبانيت، آدم بامزه اي بود، دلم مي خواهد دوباره او را ببينم. * اگر يك روز صبح از خواب بلند شوي و ببيني پاي تختخواب يك جفت بال افتاده، با آنها به كجا پرواز مي كني؟ * با آنها پرواز مي كنم و مي روم رو گنبد سقاخانه حرم، كنار همه پرنده هايي كه آنجا نشسته اند. * شنيده ام كار سفال و نقاشي انجام مي دهي. مي خواهم راجع به شكل كار توضيح بدهي، به ويژه در نقاشي؟ ** در نقاشي موضوعي كار مي كنم؛ يعني يك موضوع خاص به ما مي دهند كه راجع به آن نقاشي بكشيم. مثلاً يك بار به ما گفتند راجع به لبوفروش سر چهارراه نقاشي بكشيم و من با وجودي كه از لبو بدم مي آيد، اين كار را كردم. * به اين كار به عنوان شغل هم نگاه مي كني؟ ** به هيچ وجه دوست ندارم بابت آثارم پول بگيرم، چون معتقدم اين كار احساس آدم است و آدم احساس خودش را نمي فروشد. * اگر قرار باشد براي آثارت نمايشگاهي برپا كني، دوست داري اين نمايشگاه چه جور جايي باشد؟ ** دوست دارم محل نمايشگاهم باغي پر از درختان بيد باشد. * ببينم تو ژان والژان را هم مي شناسي؟ ** اسمش را شنيده ام، اما اصلاً نمي شناسمش!
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- بي شيله پيله ؛سري كه به زير است
من بچه خوبي هستم. هر كس مرا مي بيند مي گويد: عجب بچه گلي است. من بچه اي دوست داشتني هستم و همه دوست دارند بچه شان مثل من باشد و به او افتخار كنند. من براي بچه هاي همسايه قاقالي لي مي خرم و اگر ببينم بچه اي توي كوچه گريه مي كند و يا مادرش را گم كرده ساكتش مي كنم و برايش قصه مي خوانم. من يك عالمه كتاب دارم و اسم تمام كتابهايم را حفظم. شعر هم بلدم، اما كم پيش مي آيد تا جلوي مهمانها شعر بخوانم. من در هيچ مهماني اي زياده روي و بي تربيتي نمي كنم. فقط يك دانه شكلات و يك دانه خيار! آجيل هم نمي خورم، چون براي دندانم بد است. به مهمانها با صداي بلند سلام مي گويم.
من از پشت پنجره بچه ها را نگاه مي كنم كه توي كوچه فوتبال بازي مي كنند. من مي دانم كه سر ظهر نبايد از خانه بيرون بروم.
من بچه خوبي هستم. هيچ وقت انگشت توي دماغم نمي كنم. اتاقها را كه جارو مي كنم، آشغالهايش را زير فرش نمي ريزم. چرخ ماشين و سر عروسكم را از جا نمي كنم و سر شب به مامان و بابايم شب به خير مي گويم و مي خوابم. سريالهاي جنگي نصف شب را نگاه نمي كنم و صبحها زود بيدار مي شوم. من هميشه بچه خوب و سر به زيري هستم. اما...
گاهي كه كسي خانه نيست...
من دوست دارم ماشين كوكي بچه همسايه را از دستش بگيرم. وقتي كسي مرا نمي بيند ظرف شكلاتها را توي جيبم خالي كنم و آجيلها را با دندانم بشكنم. شكلاتها را يواشكي توي جيبم بكنم. آن وقت مي توانم توي كوچه فوتبال بازي كنم و با سر و صورت خاكي به خانه برگردم. صورتم را نشويم و با لباس كثيف روي تختم بخوابم و مواظبم كسي چرخ كنده شده ماشين و آشغالهاي زير فرش را نبيند. زير لب شعر مي خوانم: يك روز يك آقا خرگوشه، رسيد به يه بچه موشه... و سريال جنگي مورد علاقه ام را نگاه مي كنم.
آخ! صداي مامان و بابا مي ياد.
ساعت به وقت خواب نزديك شده است. به مامان و بابايم شب به خير مي گويم و مي روم كه آرام و سر به زير بخوابم.
من بچه خوب و با ادبي هستم!
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- دلنوشته؛شاعر رنگ
شعرهايم همه
مثل آتش گرم اند
گرم مثل خورشيد
طلايي زرد زرداند
شعرهايم همه
مثل برف سردند
سرد مثل كوه
كوههاي بلند بلندند
شعرهايم همه
مثل بهار سبزاند
سبز مثل درخت
درخت پربرگ اند
شعرهايم همه
مثل دريا آبي است
آبي مثل آسمان
شاعري رنگ است
نيلوفر مدرس احمدي
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- لئوناردو بادبادك؛ديوارهايي پر از شاهنامه
راستش را بخواهيد اين هفته هر چقدر منتظر شديم خبري از اين دوست باسوادمان نشد كه نشد. ما هم كه بهمان برخورده بود سراغي از او نگرفتيم. تا اينكه مسؤول صفحه تماس گرفت و از تأخير مطلب شكايت كرد. ديگر چاره اي نداشتيم. به دفتر كارش رفتيم و از سوت و كوري اتاق تعجب كرديم. در را كه باز كرديم، از ديدن آن صحنه نزديك بود پس بيفتيم.
دوست باسوادمان ابرويي بالا انداخته بود و با شق و رق وسط اتاق شعر مي خواند، راه مي رفت و گهگاهي انگار كه با كسي درگير است، دستهايش را بالا و پايين مي برد.
به اتاق كارش نگاهي انداختيم. چشمتان روز بد نبيند، هيچ چيز سر جايش نبود. انگار قوم مغول به آنجا حمله كرده بودند. كم كم متوجه شديم كه دوستمان ابياتي از شاهنامه را مي خواند. واقعاً نگرانش شده بوديم. طوري به ما نگاه مي كرد كه مثلاً اتفاقي نيفتاده است و ما هم سعي كرديم همين كار را انجام بدهيم. دوتايي نشسته بوديم و سعي داشتيم مسأله را بي اهميت جلوه بدهيم كه دوست باسوادمان مثل هميشه شروع كرد:
- تا حالا شاهنامه خوندين؟
ما كه گيج شده بوديم گفتيم: خوب بله، همون چند بيتي كه توي مدرسه داشتيم.
با تأسف سري تكان داد و گفت: واقعاً براتون متأسفم.
دلمان از تأخير مطلب شور مي زد. كم كم داشتيم از خير مطلب مي گذشتيم كه رفت سر اصل مطلب و گفت: مي دونيد شاهنامه در زمان چه كسي سروده شد.
با دهان باز گفتيم: ها! خوب فردوسي ديگه!
بعد از چند دقيقه كه از جوابمان داشتيم خجالت مي كشيديم، دوستمان گفت: نخير، در زمان سلطان محمود غزنوي شاهنامه سروده شده. اما نحوه سرودن شاهنامه جالب است.
ما كه هيچ چيز از سر و ته اين ماجرا نمي دانستيم، سر تكان داديم.
دوست باسوادمان سكوت كرد. فقط يك ساعت مهلت داشتيم، ولي جرأت نمي كرديم تذكر بدهيم.
دوستمان با دقت نگاهمان كرد و گفت: فردوسي براي سرودن شاهنامه در شرايطي مثل اشعارش قرار داشت.
پرسيديم: يعني فردوسي در جنگ شركت كرده بود؟
دوستمان با تأسف سري تكان داد و گفت: نخير! فردوسي اتاقي داشت كه تمام ديوارهاي آن با طرحهايي از جنگ و حماسه ها، نقاشي شده بود. در واقع به اين ترتيب فضايي براي فردوسي شبيه سازي شده بود تا به خلاقيت ذهن او كمك كند. اينجاست كه مي توانيم نقش پررنگ هنر را در خلق ادبيات يادآور شويم.
از اتاق كار دوست باسوادمان كه بيرون آمديم، همچنان منگ بوديم كه صداي تلفن مسؤول صفحه مثل پتك بر سرمان فرود آمد.
*زينب حاجي محمدزاده
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- بشقاب پرنده؛اسمش «آسمان نگاه كن» است
هميشه فكر مي كردم براي رصد كردن و ستاره شناسي حتماً يك تلسكوپ خيلي قوي لازم است و يك پشت بام پر از ستاره و فكر مي كردم چون كنار خانه مان يك عالمه نور مغازه است و ستاره نيست و تلسكوپ هم ندارم، پس ستاره شناس نمي شوم. تا اين كه يك روز در مورد تاريخچه تلسكوپ و انواعش از معلم پرسيدم.
او مي گفت: عدسيهاي شيئي (عدسي كه نور جسم را جمع كند) صدها سال قبل از اختراع تلسكوپ مورد استفاده قرار مي گرفته، اما چرا براي تلسكوپ استفاده نمي شده، معلوم نيست. شايد هم تلسكوپ بوده و ما خبر نداريم. اما اولين كسي كه به طور قاطع از تلسكوپش در رابطه با خورشيد و ماه و مشتري استفاده كرد، گاليله خودمان بود. البته با راهنماييهاي «هانس ليپرشي» عينك ساز. او پيشنهاد استفاده از عدسي را در ساخت تلسكوپ داد.
اين تلسكوپ از نوع شكستي (انكساري) بود، يعني از دو عدسي محدب و مقعر استفاده مي شد.
اما در سالهاي بعد، نيوتون تلسكوپ بازتابي (انعكاسي) را براي ديدن آسمان به كار برد. در اين تلسكوپ به جاي عدسي شيئي، از يك آينه مقعر استفاده شده بود. تلسكوپهاي نيوتوني (بازتابي) كيفيت بهتري نسبت به تلسكوپهاي شكستي دارند. ستاره شناسان تلسكوپها را با چند مؤلفه مي شناسند:
1- توان جمع آوري نور
2- توان تفكيك
3- توان بزرگنمايي
توان جمع آوري نور مهمترين توان تلسكوپ است. يعني يك تلسكوپ در مقايسه با چشمها، نور زيادتري را جمع آوري مي كند. بعضي از ستاره ها كه ما در آسمان آنها را با چشم يكي مي بينيم، با تلسكوپ دو تا ديده مي شود. اين گونه ستارگان دوقلو را به نام سيستمهاي دوتايي مي شناسيم. توان تفكيك ميزان رؤيت واضح جزئيات جسم است كه با مقدار عدسي شيئي رابطه مستقيم دارد. اما توان بزرگنمايي وقتي خوب است كه وضوح و روشنايي جسم هم خوب باشد.
معمولاً با افزايش بزرگ نمايي، وضوح و روشنايي كم مي شود و ستاره ها بيشتر چشمك مي زنند.
بعضي از تلسكوپها در تاريخ فضا، نقش زيادي داشته اند. مثل تلسكوپ فضايي «هابل» كه بيرون از جو، اعماق كيهان را نگاه مي كند و با ساختارهاي اجرام آسماني از سيارات تا كهكشانهاي دوردست را رصد مي كند.
داشتن تلسكوپ خوب است، اما به شرطي كه وقتي پشت بام مي روي تا جرمهاي آسماني را رصد كني، لامپ چراغ توي خيابان وسط چشمي تلسكوپ نباشد.
*افروز ارزه گر