---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- بررسي روابط حاكم بر نظام سلطه در گفتگو با دكتر محمدجواد جاويد، كارشناس حقوق بين الملل؛ جنگ در پناه صلح!
* حامد حقيقت
اشاره: تحولات دنياي كنوني و فعل و انفعالهاي رايج در آن، گواه وضعيت خاص و بحرانهاي فزاينده اي است كه بررسي و تمركز بر آنها، بدون تعمق و نگاه موشكافانه به قضاياي حاكم بر نظام بين الملل، ميسر نيست. تعمق از آن جهت كه امروزه در سطح جهاني، در شرايطي از صلح دم مي زنند كه آشكارا بر طبل جنگ مي كوبند و در حالي ترويج حقوق انساني را به رخ عالميان مي كشند كه نه تنها تضييع حقوق بشر كه برخي مواقع، نسل كشي انسانها را در دستور كار خود دارند. اقدامهاي وحشيانه خود را در قالبي عوامفريبانه و با حمايتهاي عميق رسانه اي، اقدامي براي نجات بشريت قلمداد كرده، و در پناه مجامع بين المللي، عقبه سياسي - فكري خود را تقويت مي كنند؛ مجامعي كه خود صحنه گردان همه تصميمها و تصميم سازي هاي آنند.
پيداست تا زماني كه سردمداران قدرتهاي بزرگ، مطيع برنامه هاي عقل نباشند و از مبناي اخلاقي انسان تبعيت نكنند، احتمال جنگ و جدال، هميشه وجود دارد و در چنين شرايطي، هرگز نمي توان به يك صلح پايدار اميدوار بود. نكته مهمتر در اين ميان، از دست رفتن اعتماد جهانيان به اعتبار و كارآيي ساختارها و سازمانهايي است كه صاحبان قدرتهاي بزرگ جهان، براي بقا و توجيه مشروعيت اقدامهاي خود، چاره اي جز تمسك به آنها ندارند. براي بررسي اين روشها و تبيين علل و مباني آنها، گفتگويي را با دكتر «محمد جواد جاويد» كارشناس حقوق بين الملل ترتيب داده ايم كه تقديمتان مي گردد. دكتر جاويد، دانش آموخته رشته علوم اجتماعي از دانشگاه تهران و داراي دكتراي حقوق از دانشگاه «سوربن» فرانسه است. وي در زمينه روابط حاكم بر نظام بين الملل، تحقيقات دامنه داري را به انجام رسانده و هم اينك علاوه بر عضويت در هيأت علمي دانشگاه تهران، مسؤوليت تحقيقات اجتماعي وزارت علوم و فناوري را برعهده دارد. * آقاي دكتر جاويد، اخيراً شاهد جنگ و جدالهايي در منطقه هستيم. اين پديده خواسته يا ناخواسته، هم مردم عادي، هم دولتمردان و هم گروههاي بشردوست و صلح طلب در جهان را متأثر كرده است. شما به عنوان فردي كه با فلسفه حقوق و حقوق بشر آشنايي داريد، اين پديده را چگونه ارزيابي مي كنيد؟ ** اجازه دهيد در پاسخ به اين سؤال از چند عنصري كه در تركيب پرسش شما جمع گرديده، براي پاسخ خودتان كمك بگيرم. ببينيد ما واقعاً با پديده اي به اسم «جنگ» برخورد داريم. از سويي مردمان و دولتهايي را مي بينيم كه به مشاهده اين پديده ايستاده اند. از سوي ديگر، گروههاي صلح طلب و حقوق بشر را داريم كه به صورت مستقل و غيرمستقل، از وقوع هر نوع جنگ و خونريزي، به شدت انتقاد كرده و متأثر مي شوند. حال اگر بخواهيم مجموعه اين عوامل را در درون نظام بين الملل بررسي كنيم، بايد خود را معطوف به مقدماتي بسازيم. * مراد شما چه نوع مقدماتي است؟ آيا ساختار موجود بين المللي را مدنظر داريد؟ ** فعلاً نه، مراد از مقدمات اين بحث، اساساً طرح نوعي انسان شناسي فلسفي در تعامل با مباني سياسي حاكم بر جامعه جهاني امروز ماست، چون اگر شما صرفاً وجود جنگ و جدال در منطقه را مركز اصلي بحث خود قرار دهيد و از عوامل مسبب اين پديده چشم پوشي كنيد، به راحتي مي توان جواب را در منطق واقعگرايي حاكم بر روابط بين الملل جويا شد و طبيعت بشر را چون «توماس هابز» مسؤول اين وضعيت طبيعي بين المللي دانست. اينجا سخن شما از نوعي واقعگرايي سياسي حكايت دارد. پس در اينجا جنگ در سرزمينهاي اشغالي هم به عنوان پديده اي است كه به كمك ابزارهاي ماديگرايانه اي چون مصالح، منافع، رقابت، حرص اشغالگري، افزون خواهي و يا خوف از مرگي كه همواره بر انسان مادي نگر معاصر سايه افكنده است، سبب شده اند تا بشر امروز، جنگ را گريز ناپذير و حتي ضروري تلقي كند. لذا در اين منظر، انسان يك حيوان يا موجودي پست تر از حيوان است! چون ممكن است حتي او به دلايل ديگري غير از نيازهاي صرف مادي چون حق حيات و لوازم آن يا حفظ بقاي خود، به ديگران حمله كند. امكان آن هست كه نوعي مرض روحي، فرد را به جنگ وادار كند. بنابراين، جنگ چيزي بيش از يك اهرم فشار بين انسانهاست، و آثار و تبعاتي بيش از يك كشته شدن و زنده ماندن دارد. جنگ در اين نگاه دايمي، جهاني و همگاني است. در نتيجه، بايد گفت كه متأسفانه براي چنين موجودي، صلح امري غيرطبيعي است، چون اين جنگ است كه هميشه ما را تهديد مي كند و تنها راه پرهيز از آن، داشتن يك كشور و دولت قدرتمند است. براي بسياري از دولتمردان عصر ما، منطق و زبان حاكم بر جهان، همين منطق و زبان است. شما حتماً شنيده يا خوانده ايد كه پس از پايان جنگ سرد و فروپاشي شوروي سابق، يكي از دغدغه هاي عمده سردمداران دنياي غرب و به خصوص نظريه پردازان ايالات متحده (آمريكا) ايجاد يك نوع دشمن فرضي بود كه در نهايت هم از اسلامگرايي جديد، به عنوان جانشين آن ياد شد. دليل اين تصور به همان انديشه رئاليسم باز مي گردد كه وجود دشمن را عامل پيشرفت و ايجاد جنگ را موتور توسعه مي داند. در اينجا، طبيعي است كه رقابت دوستانه به سخره گرفته شود، چون مرزهاي اين حوزه هاي نزاع به تعبير «هانتينگتون» خونين است. * يعني شما معتقديد كه واقعاً چنين انديشه اي در جهان حاكم است؟ در اين صورت، جايگاه وجدان جمعي بشري و فطرت انساني كجاست؟ ** ببينيد، اين يك نوع نگاه به مباني فلسفي حاكم بر نظام بين المللي و ساختار حقوقي آن است كه معتقد است: مادامي كه ما يك حكومت واحد جهاني نداريم تا حرف آخر را بزند و از خشونت نامشروع پرهيز كند و پرهيز دهد، جنگ بين قدرتهاي قوي و ضعيف، گريزناپذير است و مادامي كه انسانها و به تبع آن، دولتهاي آنان مطيع قوانين عقل نيستند، هميشه احتمال جنگ هست و از آن گريزي نيست و در نهايت آن مي شود كه پس «اگر طالب صلحي، آماده جنگ باش» در نتيجه اين برداشت بدبينانه، با رد جامعه باز هم از منطقي محافظه كارانه حمايت مي كند كه حداكثر انتظار در اين دنياي سراسر آشوب و بحران، ايجاد امنيت است و نه رسيدن به آزادي و عدالت. اما در كنار اين برداشت بدبينانه، تفكر خوشبينانه اي هم هست كه بر اين باور است كه تمام ابزارهاي حقوقي، قانوني و ديپلماسي حاكم بر عرصه روابط بين الملل و بين الدول، حكايت از آن دارد كه بشر امروز، مشتاق تر از ديروز، به دنبال راهي براي گريز از جنگ است، چون مدعي است از سويي با تأمل در دعاوي و نزاعهاي بين افراد متوجه مي شويم كه هميشه در طول تاريخ افراد يا گروههايي بر سر موضوعاتي با هم اختلاف داشته اند و هر يك به دنبال خواسته و منافع خود بوده اند. اما نبايد اين تلاش براي به دست آوردن سود را همان جنگ در مفهوم خاص آن قلمداد كرد، چون اصلاً جنگهايي كه امروزه به دنبال فهم آنها هستيم، جنبه گروهي و مليتي دارد. پس جنگ در مفهوم اصلي آن، نزاعي سازمان يافته بين قدرتهاي جمعي چون گروههاي انساني و دولتهاست. از سوي ديگر، كمتر جنگي را مي توان سراغ داشت كه في نفسه موضوعيت داشته و خود جنگ هدف باشد و نه وسيله، اغلب جنگها، غاياتي غير از صرف مقابله دو گروه از انسانها با همديگر دارند. جنگ، نه روش هدايتي بشر است و نه مبناي اخلاقي انسان اجازه جنگيدن مي دهد؛ بلكه روش ديگري است براي اجراي سياست و يا براي گريز از سياست. پس تنها اين موضوع كه بشر يا دولت او قدرت كشتن دارد، نبايد بهانه اي شود تا در آينده مرتكب هر نوع جنايتي گردد. * با توصيف اين دو ديدگاه، به نظر شما اكنون كدام يك حاكم است؟ آيا انسان معروف به پسامدرن كنوني، هنوز خوي درندگي دارد و براي اين منظور، ساختار بين المللي را هم به چالش كشيده و خواهد كشيد و يا اينكه اين بشر فرامدرن، به همراه ساختار صلح طلب كنوني، زمينه ايجاد امنيت همگان را فراهم خواهد كرد؟ در صورت اخير، پس چرا هر روز شاهد مثلاً تجاوزهاي نظامي و جنايتهاي غيرانساني رژيم اشغالگر قدس و سكوت يا حمايت غرب هستيم؟ ** البته استخدام واژه «انسان فرامدرن» در پرسش شما و تلقي برخي جامعه شناسان از لزوم برابر دانستن ورود بشر به هزاره سوم ميلادي، با رشد و توسعه اخلاقي و عقلاني بشر و حتي روابط انساني او شايد چندان صحيح نباشد. شاهد آن هم مثال خود شما و اساساً فلسفه وجودي مكتب پست مدرن در نيم قرن اخير است. سرخوردگي بشر از اين مفاهيم و معيارهاي مفروض سابق سبب شده تا اكنون بشر با نگاهي به عقب، متوجه شود كه در عصر عقلانيت مدرن، تنها به قسمت پر ليوان نگريسته است و اگر باز نگاهي به دوران گذشته نزديك خود افكند، متوجه خواهد شد كه جنايتها و صدمات مادي و معنوي بشر در عصر قديم در ابعادي بسيار بزرگتر و متنوعتر در عصر مدرن، باز توليد شده است، به نحوي كه نزديك است با كوچكترين خطايي، تيشه به ريشه انسانيت و حيات خود وارد سازد. نبود انديشه اصيل و الگوساز، باعث حيراني بشر فعلي شده است. اكنون او به همه چيز، آسماني و زميني، خرافي و اصيل، ديني و جسمي، عقلي و روحي، ديني و علمي و... باور دارد، اما به هيچ كدام يقين ندارد؛ چون مثلاً امروزه با وجود انباري از سلاحهاي هسته اي، شيميايي و كشتار جمعي در نزد بيش از ده كشور جهان، كافي است با فشار دكمه اي، وقايع خوفناكي را مشاهده كنند. كليد اين جهنم هاي انسان فرامدرن هم طبعاً در دست حاكمان سياسي آنان است و نه پيامبران! بنابراين در پاسخ مي توان گفت كه بلي، روايت و گفتار در جهان امروز، همگي اميدوار كننده و خوشبينانه است. چند ماه پيش شاهد تأسيس شوراي حقوق بشر در سازمان ملل بوديم كه با انتقاد از ناكارآمدي كميسيون حقوق بشر، اكنون سعي در بهبود وضعيت جهاني حقوق بشر دارد. بحث از گفتگوي اديان، فرهنگها و تمدنها با استقبال عامه مردم در سراسر جهان روبرو شده است. سخن از صلح و دموكراسي جهاني، اسباب تأملاتي در گردهماييهاي سران هشت كشور صنعتي مي شود. سازمان تجارت جهاني به زمينه هاي رفع فقر و گسترش عدالت نيز مي انديشد. در برنامه هاي يونسكو، به عدالت آموزشي در جهان هم پرداخته مي شود و يونيسف با تدارك برنامه هايي از تجارت و كار برده وار كودكان، جلوگيري مي كند. به اين اقدامهاي رسمي بايد برنامه هاي فردي، غير دولتي و گروههاي خيريه را نيز افزود. نمونه هايي از اين اقدامها بسيار بيش از آن است كه بتوانيم همه آنها را بر شماريم. با وجود اين، مي توانم بگويم كه متأسفانه در اين حوزه «دوصد گفته چون نيم كردار نيست». در نظام فعلي بين الملل، نگاه خوشبينانه تبليغ مي شود، اما نگاه بدبينانه اجرا مي گردد. من واقعاً نگران آن هستم كه روزي اعتماد جهانيان به اعتبار و كارآيي اين ساختارهاي عمدتاً بين المللي و از جمله سازمان ملل، شوراي امنيت و شوراي حقوق بشر فعلي تماماً از بين برود و صاحبان منافع در اين ساختارها كه عمدتاً قدرتهاي بزرگ جهان هستند، براي ابقا و توجيه مشروعيت خود چاره اي جز استخدام استبداد عريان جهاني عليه حداقل بخشي از جهانيان نداشته باشند. * با مثالهايي كه ذكر كرديد، تا حدودي بحث ملموس تر شد، اما مراد شما از اين استبداد عريان چيست؟ ** ببينيد، در مسأله نزاع در سرزمينهاي اشغالي، بيش از نيم قرن است كه خشونتهايي غير انساني از سوي نظاميان صهيونيست عليه مردم بي دفاع فلسطين صورت مي گيرد، اما اغلب در رسانه هاي غربي از حملات اين رژيم تحت عنوان «تلافي» ياد مي شود. در اصطلاح حقوقي، اين واژه بدين معناست كه تلافي كننده، حق مشروع دفاع از خود را دارد و مقصر، آغاز كننده حمله بوده است. حال اگر اين فرض غيرمنطقي را هم در مورد دو طرف مناقشه در اراضي اشغالي بپذيريم، پرسش از تناسب «جرم» و «عقاب» پيش مي آيد. يعني آيا جواب سنگ، موشك است؟ عمدتاً در اين نوع نزاعها رسانه هاي غرب آشكارا به تقبيح مردم فلسطين مي پردازند و در سطح بين المللي نيز از طريق نهادهاي سازمان ملل به ترويج و القاي نگاه خود مي پردازند و با تحميل خود به ساختار قانوني سازمان ملل، باعث مي شوند تا مثلاً در ماجراي اخير، دبير كل سازمان ملل از ربوده شدن يك سرباز اسراييلي به شدت انتقاد كرده و آن را محكوم نمايد و خواستار آزادي فوري او شود، اما از كشتار مردم بي دفاع غزه توسط بمب و موشك، قطع برق و آب، تخريب بيمارستانها، مدارس و حتي مزارع و در يك كلام تخريب كل زيربناي نه صرفاً اقتصادي بلكه تمام علايم و عوامل حيات انساني منطقه سخني نگويد و به توصيه هاي اخلاقي چون حفظ خونسردي و عدم مقابله به مثل عليه اسراييل اكتفا كند. از سوي ديگر، تقاضاي تشكيل جلسه اضطراري شوراي امنيت توسط آمريكا و فرانسه در مورد بحران غزه رد شود. همچنين، تقاضاي تشكيل جلسه اضطراري شورا در مورد رسيدگي به حمله اسراييل به لبنان، شهادت جمع كثيري از شهروندان لبناني، محاصره زميني، هوايي و دريايي آن كشور توسط آمريكا غيرضروري شمرده شود و هيچ نوع محكوميتي متوجه رژيم صهيونيستي نشود. شما همين مسأله دوگانگي سخن و عمل را در مورد مسأله هسته اي ايران و كره شمالي شاهد هستيد. اين پديده سبب شده تا برخي صريحاً بگويند يكي از دلايل نداشتن اعتماد و تمايل غرب به دستيابي ايران به فناوري صلح آميز هسته اي، شناختن ايرانيان به عنوان مردمي داراي هويت اسلامي و ضديت آنان با اسراييل است. از نظر غربيان، كشوري سكولاريست است كه اسراييل را تهديد نكند، زيرا اسراييل رفيق استراتژيك اروپا و آمريكاست و مسلماً هيچ كشوري، هر چند متحد با غرب در منطقه نمي تواند جايگزين رژيم صهيونيستي شود. مجموعه اين تناقضهاي گفتار و كردار و تمسك به حربه زور در پيشبرد خواستها و ديدگاهها، اندك اندك مي تواند باعث بي اعتمادي كامل به كارآيي سازمانهاي صلح گرا و حقوق بشر در عرصه بين الملل شود. در اين صورت است كه ديگر تبديل كميسيون به شورا و بالعكس، حتي براي عامه مردم مفهومي جز عوامفريبي نخواهد داشت، زيرا عملاً قدرت و ضمانت اجرايي در دست دولتهايي است كه به دلخواه مي توانند هر نوع شري را خير جلوه دهند و با قدرت به اثبات آن بپردازند و اين يعني خداحافظي يا منطق جامعه مدني جهاني كه در آن حقوق و عدالت، حرف نخست را مي زند. * نكاتي كه شما اشاره كرديد، براي كشورهاي منطقه خيلي مأيوس كننده است. به نظر شما، با اين وصف، ساختار حقوقي نظام بين الملل در آينده چگونه خواهد بود؟ ** اگر نگوييم ساختار قانوني و حقوقي بين الملل، تابعي از نظام سياسي بين الملل بوده و خواهد بود، بسيار بعيد است كه در آينده، ساختار حقوقي نظام بين الملل از ساختار سياسي آن جدا شود. در اين صورت، متأسفانه بايد بگويم كه با برداشت شما تا حدودي موافقم. به نظر مي رسد ساختار سياسي - حقوقي نظامهاي غربي همچون گذشته استعماري خود هنوز هم شديداً تابع «نظام ماكياولي» است. بنابراين، آنان در منطقه جز در مورد اسراييل، رفيق استراتژيكي براي خود نمي شناسند، بلكه خود صاحب «شريك استراتژيك» يا شركاي استراتژيك هستند و لذا تا جايي با كشورهاي منطقه همراهي خواهند كرد كه به منافع كوتاه يا بلند مدت آنان در جهان آسيبي نرسانند. اگر بخواهيم باز هم به صورت موردي تر مثالي عرض كنم، بد نيست نگاهي به صحنه فوتبال جام جهاني امسال داشته باشيم و عبارتي را از آنجا به عاريت بگيريم. حتماً شما مشاهده كرديد كه «زين الدين زيدان» در توجيه اقدام خود در آخرين بازي جام جهاني، جمله زيبايي گفته است كه كمتر بدان توجه شد. او در برنامه تلويزيوني خود گفت كه عمدتاً ما شخصي را كه حركت ناشايستي انجام دهد، تنبيه مي كنيم، اما به محرك اين حركت ناشايست كاري نداريم. هر چند او در مورد وضعيت شخصي خود به اين عبارت استدلال كرده بود، اما نظام بين الملل واقعاً در مواجهه با اقدامهاي اسراييل و آمريكا در سطح جهان، غافل از اين تفكيك حقوقي است. در حالي كه در عمده فجايعي كه در جهان امروز توسط آمريكا و اسراييل صورت مي گيرد، آنان، هم تحريك كننده اند و هم اقدام كننده؛ يعني هم كنش اوليه و واكنش ثانويه از طرف خود آنان صورت مي پذيرد. اما در اغلب موارد، بسياري از كشورها و دولتهاي منطقه بازي خورده، زمينه سودجويي آنان را با جنگ و جنجال عليه يكديگر افزايش مي دهند. طبعاً در اين راستا، ماجرايي به نام بن لادن و «القاعده» يكي از نمونه هاي قابل تأمل آن است كه در اين باره مي توانيد به كتاب «دروغ بزرگ» مراجعه كنيد. بنابراين، به نظر مي رسد مادامي كه در جهان حكومت مقتدر واحدي نيست يا سازماني يا قدرتي حقوق محور و عدالت گستر مورد توافق همه كشورها در راستاي تأمين امنيت همگان و حمايت از ضعيفان به وجود نيامده، آنچه در جهان حاكم است، وضع هرج و مرج و آنارشي ماقبل جامعه مدني خواهد بود. حقوق بشر جهاني و عدالت فراگير است، لذا هر قدرتي به هر كشور محرومتري حمله مي كند و مقررات، معاهدات و قوانين حقوق بين الملل در برابر او جز كاغذ پاره هاي بي ارزشي بيش نيستند. در اين وضعيت، هر دولت يا ملتي تنها براي حيات خود مي جنگد و پيروزي از آن قدرتهاي تنومندي است كه به تعبير «منتسكيو»، صاحب «روح القوانين»، همچون خرمگسان درشت اندام تارهاي عنكبوتي قوانين بين الملل را مي درند و تنها حشرات ضعيف جثه اند كه در بند قوانين اند. ابرقدرتها فقط به امنيت «هابزي» خود در وضع طبيعي مي انديشند و براي جهان سوم در حال توسعه، آزادي «روسويي» در جامعه مدني را توصيه مي كنند؛ يعني آن ميزاني از آزادي كه در خدمت امنيت است و نه بالعكس. طبيعي است، در اين راستا، اقويا، نظام موجود را عادلانه دانسته، سياست همگرايي، محافظه كاري و پيروي از نظم موجود را تبليغ كنند تا ضعفا حتي در انديشه وضعي مطلوبتر، به دنبال سياستي واگرايانه، انتقادي و راديكال نباشند. نتيجه آنكه تنها چيزي كه در اين نظام بين الملل يافت نمي شود، حقوق بشري چون امنيت و عدالت است و رسيدن به «جامعه مدني جهاني» را بايد در جرگه زيباييهاي مدينه فاضله افلاطوني به تصوير كشيد. * در اين راستا، تدبير كشورهاي اسلامي چه مي تواند باشد؟ ** به نظر من، تا حدودي منطق «سيدحسن نصرا...»، دبير كل حزب ا... لبنان در پاسخ به پرسش شما مناسب است، چون حقيقتاً ايشان از منطق نظري و عملي قابل توجه و تأملي برخوردارند. حسن نصرا...، ضمن اين كه به قدرت نظامي، نيروگاههاي هسته اي، بمبهاي خوشه اي و سلاحهاي شيميايي و كشتارجمعي رژيم صهيونيستي و حمايتهاي ديپلماتيك اروپا و كمكهاي مالي بلاعوض آمريكا از اين رژيم به خوبي آگاه است، در عين حال در بحبوحه بحران فرياد مي زند كه «وا... هي اهون من بيت العنكبوت» يعني «به خدا قسم ساختار و سازمان اين رژيم اشغالگر، از خانه عنكبوت هم سست تر است». گويي واقعاً او در خط مقدم جهاد و جنگ عليه متجاوز صهيونيستي، اين حقيقت را با تمام وجود لمس كرده كه چنين با لفظ جلاله قسم خورده و همگان را به مقاومت عليه اين توحش مدرن فرا مي خواند. اين منطق، همان منطق امام خميني(ره) است كه انقلاب اسلامي را پديد آورد. و همين منطق است كه اكنون حزب ا... را محبوب قلوب مردم مسلمان در جهان عرب و اسلام ساخته است. اگر جهان اسلام، امروزه نيز همچون گذشته به جمهوري اسلامي ما ابراز علاقه مندي مي كند، به خاطر همين خداباوري، خودباوري و اعتماد به نفس در مواجهه با ابرقدرتهاست. من فكر مي كنم در مسأله فوق هم عمده مسلمانان جهان، دغدغه فلسطين را دارند اما شيوه و راه حل عملي حمايت را نمي دانند. بنابراين، به نظر مي رسد يكي از موفق ترين برنامه هايي كه دولت هاي كشورهاي اسلامي در زمينه حقوق بشر و مسأله فلسطين و موارد مشابه مي توانند داشته باشند، بهادادن به خواست و نظر مردم خود و رعايت اصول انساني و ديني اسلام است، زيرا يكي از علل بحران امروزي در سرزمينهاي اشغالي، عربي كردن مسأله و سياسي و گزينشي عمل كردن دولتمردان جهان اسلام و به خصوص دنياي عرب در مواجهه با رژيم اشغالگر قدس و حاميان آن نهفته است، در نتيجه، تا زماني كه دشمنان اسلام در باطن خود متحدتر از جهان اسلام عمل مي كنند، طبعاً پيروزي هر چند ظاهري در عرصه بين المللي و ديپلماسي هم متعلق به آنان خواهد بود.