آرشيو   |  آرشيو PDF |  نیازمندیها |   درباره موسسه   |   ارتباط با ما   |   نقشه سایت   چهارشنبه 29شهریور ماه 1385
منوي اصلي
 صفحه اول   
 اخبار   
 اقتصادی   
 بین الملل   
 بانوان   
 میهن   
 هنر   
 چوب خط   
 گفت و گو   
 بادبادك   
 رسانه ها   
 خطه خورشید   
 جامعه   
 ورزش   
 عبرت   
 علمی - فرهنگی   
 فراسو   
 نگاهي به مطبوعات   
وبلاگها
 وبلاگ روابط عمومی    

[ بادبادك ]


دلنوشته ؛ دستهاي نجات

بلاگستان ؛نگران نباشيد، راه حل همين نزديكي هاست

بي شيله پيله؛ چرا عصباني مي شويد دايي جان؟!

من و هالي هولا ؛ لباس مدرسه

يادداشت؛از حالا تا فردا...

لئوناردو بادبادك ؛چند پرنده، يك دريا، كمي درخت

يك گزارش ساده ؛تحول قرمزي به نام اول مهر!



----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
دلنوشته ؛ دستهاي نجات

معلم، تو را به شفق سوگند مي شناسم من
تو را كه خط اول بهاراني
براي خاك دل تشنگان اين صحرا
تو معني همه لحظه هاي باراني
حضور سبز تو را مي شود تداعي كرد
پناه چلچله هاي بوستاني
به خاطر حضور تو بهار مي ماند
به روي شانه هاي بهار مي ماني
تو حرمت نوساني، صداقتي، نوري
تو تا نهايت بودن هميشه مي ماني
سراغ تو را از كجا بگيرم من
كه ماه نام تو را مي زند به پيشاني
به وسعت عظمتت نمي شود شك كرد
به التهاب بلورين عشق مي ماني
زهرا فاطمي- 13 ساله


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بلاگستان ؛نگران نباشيد، راه حل همين نزديكي هاست

سيد علي طباطبايي
اين هفته كمي كانال را عوض مي كنيم، از بلاگي به قلم نوجوانها به بلاگي درباره نوجوانها. همين طور كه در حال وبگردي بودم، به يك مقاله توپ در سايتي برخوردم كه دلم نيامد بسادگي از كنارش بگذرم. ساينسبلاگ در سال 2002 شروع به كار كرده و نويسنده هاي مختلف و فراواني در آن قلم فرسايي مي كنند. از شير مرغ تا جون آدميزاد... كه نه، ولي موضوعات زيادي در اين پايگاه بحث مي شوند، از جمله نوجوانها!
شمارش معكوس براي باز شدن مدارس كم كم به صفر نزديك مي شود. گرچه بسياري از مدرسه روها هستند كه خيلي از اين بابت خوشحال نيستند، اما جمع اندكي هم وجود دارند كه حقيقتاً از اين مسأله وحشت دارند و بسيار مضطربند. نگراني از يافتن دوستان جديد، ورود به مدرسه اي جديد، روبه رو شدن با قلدرهاي كلاس، از اينكه مورد پذيرش هم سن و سالهايشان قرار نگيرند و حتي كنار آمدن با برخي مشكلات تحصيلي كافي است تا هر انسان سالمي را از مدرسه رفتن پشيمان كند.
چنين نگراني ها و غصه هايي ممكن است در دل نوجوانان انبار شود و به نحوي نامطلوب در رفتارشان تأثير بگذارد.
در اين ميان نقش پدر و مادرها هم بسيار مهم است. آنان مي توانند با شناسايي چنين اضطرابها و نگراني هايي در روزهاي قبل از ورود به مدرسه تا حدودي خاطر فرزندان خود را راحت كنند. به اعتقاد متخصصان بسياري از نوجوانان قادرند تا با كمك والدين خود با چنين ترسهايي كنار بيايند. اما اگر اين اضطراب خيلي شديد باشد يا اينكه براي مدت طولاني طول بكشد، بهتر است از يك متخصص علوم رفتاري هم كمك بگيريد. گفته مي شود كه حدود 5 درصد كودكان و نوجوانان به گونه اي به علت اضطراب از رفتن به مدرسه سر باز مي زنند. البته ممكن است چنين ترسي ريشه در مسائلي چون مشكلات خانوادگي، اختلالات يادگيري يا زورگويي ساير دانش آموزان داشته باشد. در اين موارد بايد به سرعت عامل ايجاد ناراحتي تا جاي ممكن حذف شود؛ زيرا در صورت عدم درمان، اين ترسها مي توانند به مشكلات عميق تري تبديل شوند.
بازگشت به مدرسه مي تواند يك تجربه كاملاً شادي آور و دوست داشتني براي برخي از نوجوانان باشد. اما براي برخي ديگر مي تواند باعث احساسات شديد نگراني و اضطراب شود. همه انسانها هر گاه با تغييري در زندگي خود روبه رو شوند، دچار احساس نگراني مي شوند، ولي اين موضوع در بچه ها مهمتر است؛ زيرا هرسال تغيير ناشي از بازگشت به مدرسه را تجربه مي كنند.
اما توجه داشته باشيد كه بدترين راه برخورد با موضوع، گريز از آن است. يعني زماني كه والدين به علت نگراني فرزند خود به او اجازه مي دهند كه به مدرسه نرود و يا نوجوانان از رفتن به مدرسه خودداري مي كنند. در اين حالت هر روز بازگشت به مدرسه دشوارتر خواهد شد. پس به هر قيمتي كه شده اجازه ندهيد كه اضطراب، شما را از مدرسه رفتن منصرف كند.

يك توصيه به نوجوانان و والدين آنان:
هميشه به راحتي و بي دغدغه در مورد عامل بوجود آورنده اضطراب و نفس وجود اضطراب با يكديگر صحبت كنيد و سعي كنيد در كنار هم راهي براي مبارزه با آن بيابيد. بسته به سن دانش آموزان راه هاي مختلفي براي اين كار وجود دارد.
در دوره راهنمايي شايد تبديل از سيستم تك معلمي به چند معلمي و سخت تر شدن درسها گاه برخي از نوجوانها را آزار دهد. همچنين در اين سنين آشنايي با همسالان جديد و انتخاب نوع لباس و پوشش، بسيار پررنگتر مي شوند. در اين سن است كه دوستان نقش مهمتري نسبت به والدين در زندگي نوجوان بازي خواهند كرد و ممكن است كه نوجوانان افكار و مشكلات خود را با والدين در ميان نگذارند. علايم هشدار عبارتند از تغيير ناگهاني در اشتياق به مدرسه يا حضور در فعاليتهاي مدرسه و يا احساس گوشه گيري و يا افت تحصيلي. نقطه شروع براي والدين مي تواند صحبت كردن با معلمان و مدير باشد.
با ورود به دبيرستان فشار وارد بر نوجوانان افزايش مي يابد. از جمله مسائل مشكل ساز، احساس نياز به همرنگي با ديگران، حفظ وضعيت تحصيلي در سطح بالا و آمادگي براي ورود به دانشگاه هستند. در اين سن است كه نوجوان براي خود هويت تازه اي دست و پا مي كند و بايد اعتماد به نفس لازم براي زندگي مستقل پيدا كند. در اين سن نوجوانان ترجيح مي دهند مشكلات خود را با دوستانشان در ميان بگذارند، اما والدين مي توانند با صحبت كردن درباره دوستان و يا فعاليتهاي مورد علاقه فرزندشان، مسير ارتباط متقابل را باز نگه دارند. در اين سن ممكن است اضطراب، تبديل به افسردگي شود. به طوري كه در بسياري از نوجوانان اضطراب و افسردگي در كنار هم وجود دارند. پس هم والدين و هم نوجوانان بايد مراقب باشند و علايمي چون عدم رضايت از فعاليتهاي شادي آور گذشته و افت تحصيلي يا تحريك پذيري را جدي بگيرند.
از همه مهمتر و ساده تر زماني است كه اضطراب از رفتن به مدرسه يك علت زمينه اي دارد. در اين موارد عدم درمان مي تواند بسيار خطرناك باشد، رفع عامل اضطراب مي تواند آرامش را به نوجوان بازگرداند.
همچنين بسياري از نوجواناني كه به علت ناتواني از يادگيري دروس، از رفتن به مدرسه سر باز مي زنند دچار نوعي اختلال يادگيري هستند كه با روشهاي ويژه آموزشي قابل درمان است.

خوب نتيجه اخلاقي براي ما نوجوانها چيست؟
اول آنكه اگر از حضور دوباره در كلاسهاي درس نگرانيد، حتماً آن را با ديگران و بخصوص والدين خود در ميان بگذاريد.
سعي كنيد تا به كمك والدين خود با اين نگراني ها مبارزه كنيد و از آنها فرار نكنيد؛ چون ممكن است حتي شما را از كل موضوع درس خواندن زده كند. دوم اينكه اصلاً از اينكه چنين ترسي داريد، خجالت نكشيد؛ چون تنها نيستيد و راه حل هم در همين نزديكي است، پدر و مادر را مي گويم. پس خيلي نگران نباشيد!


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بي شيله پيله؛ چرا عصباني مي شويد دايي جان؟!

دايي جان گفتند: خودتان را تكاني بدهيد. هواي شنبه را هم داشته باشيد. من و دختر خاله و پسر دايي به هم نگاه كرديم. اول پسر دايي بلند شد و انگار كه سردش شده باشد، خودش را تكان داد. من و دختر خاله هم بلند شديم و همين كار را كرديم. ولي هيچ اتفاقي نيفتاد. نه خانه مان شكلاتي شد، نه جاروي گوشه حياط پرواز كرد و نه سكه ده توماني كه توي باغچه كاشته بوديم، درخت پول شد. مسأله خيلي مهمي بود. رفتيم كنار دايي جان نشستيم و درباره تكان دادن خودمان پرسيديم.
دايي جان تازگي ها زود عصباني مي شوند. ما فقط سيم تلفن را كشيديم، يك كمي پايمان به استكان چاي خورد و تنه زديم به گلدان، همين !نمي دانيم دايي جان چرا صورتشان قرمز شد. حتي وقتي صدايمان را پايين آورديم و سؤال كرديم كه مگر شنبه چه خبر است كه بايد خودمان را تكان بدهيم؟ يك دفعه احساس كرديم حتماً بايد برويم يك گوشه مخفي شويم. دختر خاله از پشت در سر و كله اش پيدا شد. من زير تخت بودم و پسردايي را هرچه گشتيم پيدا نكرديم. با دختر خاله رفتيم زير درخت نشستيم. دختر خاله گفت: شايد شنبه جشن تولد دايي جان است؟ ولي بعد خودمان خنديديم. آخر آدم بزرگها كه روز تولد ندارند! گفتيم نكند آدم فضايي ها قرار است بيايند روي زمين؟ شايد هم كلاغها مي خواهند حمله كنند يا روز جهاني كودك است؟ شايد روز شعر و ادب است يا مثلاً روز صنعت چاپ يا روز بانكداري است؟ پسر دايي مان سرش را از لاي شاخه هاي درخت بيرون آورد و گفت؟ شايد مربوط به بزرگداشت ابوعلي سينا باشد؟ دختر خاله گفت: آهان ممكن است روز ملي كيفيت باشد؟ شايد هم روز خودكفايي گندم؟
ما خيلي فكر كرديم. بعد كه سرمان سوت كشيد، رفتيم سنگ انداختيم توي حوض و فرار ماهي ها را تماشا كرديم. گل كوچيك بازي كرديم. پسر دايي را فرستاديم تا پفك و چيپس بخرد؛ چون گرسنه بوديم. يك كمي هم آب سرد خورديم و روي نرده ها سرسره بازي كرديم. پسر دايي كه برگشت چشمهايش برق مي زد. نشستيم وسط باغچه كنار سبزي خوردن ها و آدامس بادكنكي ها را باد كرديم و عكسهايش را پشت دستمان چسبانديم. پسر دايي گفت: بچه هاي كوچه بالايي گفتند شنبه اول مهر است. بعد دوباره فكرهايمان را ريختيم روي هم. دختر خاله گفت: اول مهر روز نيروي دريايي نيست؟ يا روز خبرنگار؟ پسر دايي گفت: شايد هم روز جهاني بدون دخانيات باشد. روز نوجوان يا روز جهاني استاندارد نيست؟


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
من و هالي هولا ؛ لباس مدرسه

ايرج نويسا
سر شب بود و من نشسته بودم كنار پنجره و در حال چاي خوردن، منظره بيرون را تماشا مي كردم و در اين فكر بودم كه شب چه آرامش قشنگي دارد كه هالي هولا وارد اتاق شد ومثل هميشه بي مقدمه گفت: «چه رسم جالبي داريد شما آدمها كه قبل از شروع مدارس، براي بچه هايتان كيف و كفش و لباس و لوازم التحرير جديد و نو مي خريد.»
خيلي تعجب كردم چون در تمام مدتي كه با هالي هولا زندگي كرده ام، هيچ وقت نشنيده بودم كه او از يك كار ما آدميزادها تعريف كرده باشد. در حالي كه ته دلم احساس مي كردم به رغم اين تعريف، اين دفعه هم با دفعات ديگر فرقي ندارد، گفتم: «خب بله اين هم رسمي است ديگر» كه گفت: «بله رسم جالبي هم هست؛ همه بچه ها نو و شيك مي روند به مدرسه براي آغاز سال جديد؛ نه انگار شما آدميزادها هم يك چيزهايي حاليتان مي شود.»
و بعد بدون اينكه منتظر جوابي از من بشود، از اتاق خارج شد. من دوباره استكان چاي ام را از روي ميز برداشتم و در حالي كه فكر مي كردم چطور شده كه هالي هولا اين دفعه غرولندي نكرده است، چاي را سر كشيدم.
ظهر روز بعد بود و من تازه به خانه برمي گشتم. وقتي كليد را چرخاندم و در را باز كردم، هالي هولا كه در چند قدمي در ايستاده بود شروع كرد به داد و فرياد كردن: «من ساده لوح را بگو كه فكر مي كردم شما آدمها يك كار درست وحسابي مي توانيد انجام بدهيد، نمي دانم چطور به چنين نتيجه احمقانه اي رسيده بودم.»
- باز چي شده هالي هولا؟ حداقل اجازه بده از راه برسم، بعد داد و بيداد راه بينداز.
- شما به بچه هايتان چي ياد مي دهيد؟ نه واقعاً چي ياد مي دهيد؟
- هالي هولا جان! من بچه اي ندارم كه بخواهم چيزي به او ياد بدهم. در مورد بچه هاي ديگران هم لطفاً از خودشان سؤال بپرس.
- اولاً اين موضوع كه تو بچه اي نداري، از جمله شانسهاي بزرگ بشريت است، چون بچه موجود خنگ و زبان نفهمي مثل تو، معلوم نيست چه جوري از آب درمي آمد، ثانياً من تمام مسايل آدميزادها را از تو مي پرسم، چون تو هم يكي هستي لنگه همانها.
مثل هميشه درمانده بودم. روي اولين صندلي كه پيدا كردم نشستم و گفتم: «بسيار خوب سؤالت را از من بپرس.»
او هم يك صندلي برداشت و روي آن نشست و گفت: «چرا بچه هاي شما در دوران پيش از مدرسه ياد نمي گيرند كه وضعيت خانواده هايشان را درك كنند؟»
- متوجه منظورت نمي شوم.
- من هم توقع نداشتم كه تو همان دفعه اول متوجه منظور من بشوي! منظورم اين است كه چرا به آنان گفته نمي شود كه شرايط خانواده ها در زمانهاي مختلف فرق مي كند و هميشه يكسان نيست، بنابراين نمي شود هميشه توقعي يكسان از خانواده ها داشت.
- فهم اين جملاتي كه تو گفتي براي دانشجويان دانشگاه هم سخت است. آن وقت تو مي خواهي ما اينها را به بچه هاي پيش دبستاني بگوييم؟
- تو چه اصراري داري كه همه آدمها را با خود خنگت مقايسه كني؟ اين مسأله اتفاقاً خيلي هم ساده و قابل فهم است.
و شروع كرد به توضيح دادن درباره حرفهاي خودش: «به جز تعدادي خانواده كه از توان مالي بالا برخوردارند، عمده خانواده ها توان مالي متوسطي دارند و امكان دارد كه در مواقعي، بضاعت مالي آنان كمتر از هميشه باشد و در چنين وضعيتي صحيح نيست بچه هاي شما براي خريد وسايل و لباس مدرسه به آنان اصرار كنند و اين اتفاق وقتي مي افتد كه آنان ياد گرفته باشند كه شرايط خانواده ها را درك كنند.» كمي خودم را روي صندلي جا به جا كردم و گفتم: «آهان، پس توي خيابان بچه اي را ديده اي كه اين كار را مي كرده و باز طبق معمول همه آدمها را اين طوري فرض كرده اي؟» كه جواب داد: «خودت هم مي داني كه فقط همين يك بچه نيست و بسياري از بچه هاي شما چنين رفتاري دارند و چاره اش هم فقط در همان آموزش است، كاري كه ما در دنياي غولها انجام مي دهيم و نتيجه اش را هم گرفته ايم.»
هالي هولا بعد از گفتن اين جمله مدتي ساكت شد و بعد يك دفعه گفت: «ببينم تو كه در حال حاضر زياد وضع مالي ات بد نيست؟ چون من مي خواهم اول مهر بروم و در مدارس شما ثبت نام كنم!»


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
يادداشت؛از حالا تا فردا...

يوسف حاجي محمدزاده
نمي دوني وقتي موقع اذان صبح از خواب بيدار مي شي و بعد نماز از خونه بيرون مي زني و تا هوا تاريكه از محله تون دور مي شي تا كسي نبيندت؛ يعني چه. يا اينكه وقتي شب مي خواي برگردي خونه مجبوري همه سريالهاي تلويزيون رو از پشت شيشه مغازه هاي جورواجور صوتي و تصويري ببيني؛ يعني چه.
نمي دوني موقعي كه همه هشت پادشاه رو خواب مي بينند، برگردي خونه و يواشكي بري توي اتاق و شام خورده و نخورده با خواهرت سلام و بگو مگو نكرده، بخزي زير پتوي قهوه اي كهنه يعني چه. تو نمي دوني اما من مي دونم. تازه بدبختي اينه كه داره بوي پاييز مي ياد، بوي مدرسه ها، بوي مداد نو، دفتر نو. ديشب نم نم بارون زد توي صورتم. نم چشمام ريخت روي گونه ام. خواهرمو بوسيدم و بعد مثل هميشه پتوي پاره را و... و تا فردا.
***
ناظم بچه ها رو به صف مي كرد. حداقل اون دوستم داشت و خوشحال بود كه حالا نشستم توي مدرسه خوب و به خاطر قبولي توي امتحان ورودي بدون هيچ شهريه اي وارد مدرسه شدم. چه اشكالي داشت كه اوستام به خاطر تأخيرهايم حقوق يك هفته ام رو گذاشت توي جيبش. صبح ها فقط من خسته ام و همكلاسي هام همه شاد و شنگول  من دلبسته ام به چي؟ به اينكه تونستم براي خواهرم يك كيف نو بخرم با يك جعبه مداد رنگي كه چون گوشه جعبه پاره بود باهام نصفه قيمت حساب كرد.
روز اول تموم شده و با كسي دوست نشدم. كسي هم كاري به كارم نداره. به خودم اميد مي دم كه بالاخره يك روزي من هم دوست پيدا مي كنم. سر راه مي رم دنبال خواهرم. دست گذاشته توي دست يك دختر بچه پولدار. خوشحالم كه كسي اين حق رو ازش نگرفته. هر دو تا شون شادن، مي خندن، مثل همه بچه ها. صداي زنگ موبايل پدر اون دختربچه، منو به خودم مي ياره. دست خواهرم توي دستمه. مادر در رو باز مي كنه. بوي خسته پاييز از توي خونه مون به مشام مي رسه. مثل هميشه مي خزم زير پتوي كهنه. يك جوري شده ام. چشمهام رو مي ذارم روي هم. تا فردا....


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
لئوناردو بادبادك ؛چند پرنده، يك دريا، كمي درخت

دو سه روزي به موعد تحويل مطلب باقي مانده بود كه رفتيم سراغ دوست باسوادمان. محل كارش خيلي شلوغ بود. به محض ديدن ما اخمهايش را درهم كرد و گفت: شد ما يك روز بياييم توي اين خراب شده و تو را نبينيم؟
ما كه بشدت به اطلاعاتش نياز داشتيم، خنديديم و گفتيم: اختيار داريد. اين چه فرمايشي است؟
بعد از كلي اخم و غرغر گفت: يك كتاب خواندم درباره هنر روم.
سر تكان داديم و او ادامه داد: هنر رومي ها غني و كامل بود. آنها از نظر علمي به اكتشافاتي دست يافتند كه خيلي ها هنوز انگشت به دهان مانده اند.
وقتي دوستمان اين طوري حرف مي زد، خوابمان مي برد، ولي چاره چه بود؟ دوست باسوادمان بادي به غبغب انداخت و گفت: هنر رومي ها پايه گذار هنر نوين اروپا شد و در واقع مي توان آن را نقطه عطفي به شمار آورد. ولي نكته اي كه به درد تو بخورد، اين است كه رومي ها عاشق طبيعت بودند. مناظر زيبا و گل و دريا و جانوران را تحسين مي كردند و سعي داشتند طبيعت را به خانه هايشان راه دهند.
براي اينكه حرفي زده باشيم، پرسيديم: يعني وسط خانه هايشان جنگل مي كاشتند؟
دوست باسوادمان كه ديگر كاسه صبرش لبريز شده بود، فرياد كشيد: واي از دست تو! اصلاً حس هنري نداري.
خيلي زحمت كشيديم تا خرابكاريمان را جبران كنيم. دوستمان نفس عميقي كشيد و ادامه داد: آنها روي ديوارهايشان تصاوير طبيعت را به طرز خيره كننده اي مي كشيدند. مثلاً با تصوير بوته درختي همراه چند پرنده، اتاق بسته و بدون پنجره اي را تبديل به محيطي آرام بخش مي كردند و يا تصاويري از ميوه ها و ماهي و مرغ نشان مي داد كه اينجا اتاق غذاخوري است و يا كنار ديوار حياط را با فواره اي همراه نقاشي پس زمينه اي از جنگل و پرنده ها و نرده هايي طلايي رنگ منقوش مي كردند.
واقعاً متحير مانده بوديم كه سؤالي در ذهنمان گل كرد: ببين دوست عزيز! رومي ها متعلق به قرنها پيش بوده اند، طوري كه حتي كتابهاي كمي درباره زندگي آنها وجود دارد. پس چطور اين قدر مطمئن از خانه و زندگي آنها صحبت مي كنيد؟
لبخند مرموزي روي لبهاي دوست باسوادمان نشست و گفت:     اين اولين و آخرين و بهترين سؤال عمرت بود. چنين جايي الآن وجود دارد، ولي به كمك دو شهر كوچك و مهم در زمان رومي ها كه چند سال قبل از انزوا و مدفون شدن زير خاكستر آتشفشان وزوو رها شد. شهرهاي «هركولانيوم» و «پمپئي» كمك زيادي به گسترش علم و اطلاعات در زمينه هنر روم به باستان شناسان كرد.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
يك گزارش ساده ؛تحول قرمزي به نام اول مهر!

* زينب حاجي محمدزاده
هنوز سردرگم مانده اي . توي اين همه شلوغي گاهي به چپ مي روي، گاهي به راست. ولي هيچ كس نظرت را جلب نمي كند و بالاخره بعد از كلي اين پا و آن پا كردن، سوژه ات را پيدا مي كني. روي يكي از صندلي هاي كنار محوطه بازار دختري با ساكي پر از خريد تقريباً از نفس افتاده است. سلام مي كني. چشمان خسته اش را به تو مي دوزد و پس از كمي كش و قوس مي گويد: سلام.
مي پرسم: خيلي خسته اي؟
با تعجب نگاهت مي كند. يادت مي آيد كه هنوز خودت را معرفي نكرده اي . بعد از معرفي دوباره سؤالت را مي پرسي:  مي دوني شنبه اي كه مي ياد چه روزيه؟
و انگار فتيله يك توپ جنگي را به آتش كشيده باشي، منفجر مي شود: چه روزيه؟          روز بيچارگي، به قول مامانم شروع يك تحول. يك تحول قرمز جيغ.
تو هنوز داري به شكايتهاي او گوش مي دهي و او كه خودش را سارينا معرفي كرده است، نمي خواهد تمامش كند. آرام از كنارش مي گذري. هنوز به تحول قرمز جيغ فكر مي كني و از تعبيرش خنده ات مي گيرد. خيلي زود نفر بعد را پيدا مي كني. پسري بلند قد، ولي كم سن و سال. از تجربه قبل عبرت مي گيري و اول خودت را معرفي مي كني و مي پرسي: مي دوني شنبه كه بياد چه روزيه؟
احمد نوري 14 ساله مي گويد: شما درستون تموم شده؟
از تعجب دهانت باز مي ماند. ادامه مي دهد: همه مي دونن شنبه كه بياد مدرسه ها شروع مي شه. شب بايد زود بخوابم كه زود بيدار بشم، زود صبحانه بخورم، زود برم مدرسه، زود خسته نشم.
حرفش را قطع مي كني و مي پرسي: فقط همين؟ بلافاصله مي گويد: نه... مثل اينكه خيلي وقته درستون تموم شده وگرنه مي فهميدين اين قضيه چقدر جديه!
سري تكان مي دهد و مي رود. هنوز محو اين قضيه جدي هستي كه گروهي پسر بچه را روي نيمكت پارك مي بيني. خودت را كه معرفي مي كني، همه اين پا و آن پا مي شوند. كيوان رادفر مي گويد: «شنبه اول هفته است» و همه مي زنند زير خنده.
حسين آرين مي گويد : «من و سه تا داداشام تب مالت مي گيريم و مدرسه ممنوع مي شيم». ديگر تو هم خنده ات مي گيرد.
رضا پناهي مي گويد: ببخشيد، اينا ادبشون رو قورت دادن. شنبه يك روز بزرگه. بوي كتاب و دفتر و مدرسه مي ده.
مي خواهي با اين گروه پرنشاط خداحافظي كني كه يكي صدايت مي زند. پسري ريز نقش از پشت درختي بيرون مي آيد و مي گويد: شنبه روز نيست، يك ساله. يك سال تحصيلي . به نظر من شروع همه كتابهاي قشنگه.
تشكر مي كني و راه مي افتي. جلوتر كه مي رسي به دختري برمي خوري و سؤالت را تكرار مي كني. كيميا طباطبايي مدام با گره روسريش بازي مي كند. مي گويد: شنبه شروع يك هيجان تازه است. من امسال انتخاب رشته كردم. دلم مي خواد شنبه زودتر بياد تا با بچه هاي جديد آشنا بشم. خدا كنه هفته اول خيلي زود بگذره، شايد كمي آروم بشم. مي خواهي كمي نصيحتش كني، ولي منصرف مي شوي. دستي بر شانه اش مي گذاري و خداحافظي مي كني. هنوز چند قدمي دور نشده اي كه به افشين قلي زاده 16 ساله برمي خوري. مي گويد: شنبه خودم را براي پيشواز ماه مبارك رمضان آماده مي كنم و تو بي اختيار به ماه با بركت رمضان فكر مي كني.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------



عضويت در خبرنامه روزنامه

موسسه فرهنگي قدس
روزنامه قدس
آدرس پست الكترونيكي: Info@qudsdaily.com
InsertAmar