---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- شرح دعاي روز چهارم ماه رمضان ؛ فضيلت سپاسگزاري
* محمد محمدي اشتهاردي «اللهم قوني فيه علي اقامة امرك، و اذقني فيه حلاوة ذكرك و اوزعني فيه لاداء شكرك بكرمك، و احفظني فيه بحفظك و سترك، يا ابصر الناظرين؛
خدايا! در اين ماه و روز، مرا براي استوار انجام دادن فرمانت، نيرومند ساز، و در اين ماه و روز، شيريني يادت را به من بچشان، و در اين روز و ماه در پرتو حفاظت وستاريتت نگهدار، اي خداوندي كه بيناترين بينايان هستي.» *** در اين دعا، چهار موهبت را از درگاه الهي خواستاريم. نخست اين كه؛ خداوند براي انجام دستورهايش، به ما قوت و اراده قوي و تصميم محكم عنايت فرمايد، به طوري كه آن دستورها را به طور استوارو كامل، با شادابي و روحيه محكم انجام دهيم، و در اين راستا هر گونه سستي و بي حوصلگي را از خود دور سازيم. دوم؛ شيريني و لذت ذكر الهي را به كام جان ما بچشاند، به گونه اي كه ذكر او را با نشاط و عشق و اشتياق وافر انجام دهيم، و در اين راستا به خود خستگي و پژمردگي راه ندهيم. سوم؛ شكر و سپاس قلبي و زباني و عملي را به طور فراگير به ما بياموزند، و سراسر وجودمان را سرشار از سپاسگزاري نمايد، و به حق كرامتش ما را از اين فضيلت ممتاز بهره مند سازد. چهارم؛ ما را در كنف حمايت و زير چتر نگهبانيش از هر گونه گزند معنوي و مادي، محافظت نمايد، و با آن نظارت و بيناييش، ما را از انحرافات و ناهنجاري ها نگهداري فرمايد، و در زير پوشش پر مهرش به ما پناه دهد، تا از هر گونه ناملايمات در امان بمانيم.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- ساعتي ميهمان موزه شهدا به بهانه روز شهيدان و شفاعت ؛ بوي گل را از كه جوييم، از گلاب
* فرحروز صداقت سالهاست دنبال رد پاي تو مي گردم و دلم بي تاب روزهايي است كه عشق مرحله اول بود تا پايان.
از سر در هر كوچه اي مي گذرم، با ديدن نقش نامت سرفرازانه مي ايستم و صداي گامهاي بلندت را كه به خانه نزديك مي شوي و با ضربان قلب مادرت هم نوا شده و ملودي زيباي مقاومت را مي نوازد، مي شنوم. با آهنگ دلنواز ملودي همراه مي شوم و لحظاتي سردرگمي ها را پشت سر گذاشته و از كوچه پس كوچه هاي خسته و پرهياهوي شهر به مكاني مقدس مي رسم كه روزگار سراسر حماسه دفاع مقدس را مي توان در آن مرور كرد و ساعاتي را در كنار يادگارهاي به جا مانده از افلاكيان به سر برد. آري اين جا مكاني است كه مي توان قد كشيد، از خاك تا خدا! *** تهران- موزه شهدا- خيابان طالقاني- روبروي لانه جاسوسي! «علي اصغر وفايي» هماهنگ كننده كارهاي موزه است. او ضمن استقبال از ما مي گويد: در مهرماه سال 1375 اين موزه زير نظر بنياد شهيد و امور ايثارگران، هم زمان با هفته دفاع مقدس افتتاح شده است. در اين موزه آثاري از قبيل اسناد، مكتوبات، مستندات و به طور كلي آثار به جا مانده از شهدا نگهداري مي شود. وفايي توضيحاتي كوتاه درباره طبقات مختلف موزه مي دهد و براي بازديد از موزه ما را با راهنماي جوان موزه همراه مي كند. *** راهنماي جوان موزه فرزند شهيد جاويدالاثر منايي است. او هنگام شهادت پدر در دار خوين فقط يك سال و سه ماه داشته وهيچ وقت پدر را نديده است. ناصر منايي تقريباً هم زمان با افتتاح موزه راهنماي بازديدكنندگان بوده و هر روز با اشتياق و نشاط خاصي آنها را راهنمايي مي كند. وارد سالن طبقه اول كه مي شويم موسيقي زيبايي كه يادآور حماسه دفاع مقدس است در فضاي موزه طنين افكنده است. *** زينت بخش اولين غرفه موزه، قرآني است كه شهيد سرلشگر شريف اشراف آن را نوشته است. تحرير اين قرآن از سال 47 تا 57 طول كشيده و شهيد به هنگام تحرير اين قرآن دو نكته را به همسرش متذكر شده، يكي اين كه در زمان تحرير اين قرآن هر مسجدي در تهران ساخته شده حداقل پول يك آجر را ايشان شريك شده است. دوم اين كه با تمام شدن تحرير اين قرآن عمر من هم به پايان خواهد رسيد، كه هم زمان با پايان تحرير قرآن شهيد سرلشگر شريف در سال 1357 شهيد مي شوند. زندگي و شهادت ايشان نيز خود حديثي مفصل دارد. *** غرفه بعدي «سنگ توكل» نام دارد كه سنگي است سياه شبيه به يك كلت كمري. داستان سنگ توكل به اين شرح است كه: «هوا نيمه تاريك است. رزمنده نصرت ا... كسبي زخمي شده و هيچ وسيله دفاعي ندارد. همه چيز به نظرش ناآشناست. نمي داند خود را به كدام سمت بكشاند كه اسير دشمن نشود. در همين لحظه صداي چند عراقي به گوشش مي رسد. يك لحظه چشمش سياه مي شود، اما اميد در او فراتر از آن است كه او را اسير ترس كند.
نصرت ا... با حضور قلبي خاص به خدا توكل مي كند. دوباره دستي روي زمين مي كشد تا شايد وسيله اي براي دفاع از خود پيدا كند. يك دفعه دستش به شيئي برخورد مي كند. با دستش آن را لمس مي كند، بله! يك كلت است. با پيدا كردن كلت، شجاعت پيدا مي كند و دردها و زخمهاي خود را فراموش كرده و بلند مي شود. عراقي ها سه نفر هستند؛ نصرت ا... از پشت سر آنها را غافلگير مي كند و با همان كلت آنها را اسير كرده و به عقب مي برد. وقتي مي رسد به دوستانش مي گويد: «با همين كلت آنها را اسير كردم.» حس مي كند همه با تعجب به دستهاي او نگاه مي كنند، حتي اسراي عراقي! به دستش كه نگاه مي كند متوجه مي شود در دستش يك سنگ سياه درست شبيه يك كلت است و اين همان سنگ است؛ «سنگ توكل» *** از اين اتفاقات و اعجازها در جبهه هاي دفاع مقدس فراوان مي شد پيدا كرد. داستان «سنگ توكل» درست مثل يك فيلم در ذهنم نقش مي بندد. غرفه هاي بعدي را مي بينم و نمي بينم و صداي راهنما فقط از گوشم عبور مي كند... اين جا غرفه شهيد شيخ فضل ا... نوري و رئيس علي دلواري و آثاري از شهيد مدرس و ميرزا كوچك خان جنگلي و... است. در اين غرفه ها، لباسها نمادين است، اما در بقيه غرفه ها همه آثار واقعي است... نصرت ا... كسبي در عمليات بعدي شهيد مي شود و معجزه هاي توكل در غرفه «سنگ توكل» در معرض ديد عموم قرار مي گيرد. *** با شنيدن نام شهيد «نواب صفوي» به فضاي موزه برمي گردم؛ غرفه «فداييان اسلام». نامه اعتراض آميز نواب صفوي به رژيم ستمشاهي كه نامه را چپه نوشته تا آرم رژيم شاهنشاهي در پايين نامه قرار گيرد. شهيد علي اوسطي به همان لباسي كه گلوله خورده و رد خون سرخي كه از شهيد به روي لباسش هنوز باقي است. پايينتر يك فلاخن است كه شهيد اوسطي با آن به سمت نيروهاي رژيم شاهنشاهي، سنگ پرتاب مي كرده است. *** تاريخ شيعه مردان بزرگي دارد كه هنوز شايد در تاريخ گم هستند و گمنام مانده اند و آن طور كه بايد شناخته نشده اند. مثال بارز اين مردان بزرگ سيدعلي اندرزگو است. او كه از مبارزان بنام قبل از انقلاب اسلامي بود و پس از شهادتش به دست مأموران رژيم شاهنشاهي به فاصله كمي انقلاب اسلامي ايران به پيروزي رسيد. راهنماي موزه اصرار دارد خاطره اي را بگويد كه اندرزگو براي شهيد ترابي تعريف كرده و شهيد ترابي آن را با دست خط خود در خاطراتش نوشته است. اين دست خط اكنون در غرفه شهيد اندرزگو حفاظت مي شود و داستان از اين قرار است كه: «يك بار سيدعلي براي فرار از دست مأموران رژيم ستمشاهي مجبور مي شود قاچاقي به سمت افغانستان فرار كند. در اين سفر خانواده را هم همراه خود مي برد. در بين راه با رودخانه اي پرآب كه داراي جريان آبي شديد بود روبرو مي شود. سيدعلي خيلي مستأصل مي شود و با اخلاص پناه به خدا مي برد و مي گويد: خدايا اگر من گناه كردم خانواده ام چه تقصيري دارند كه اسير من باشند، پس حداقل به اينها رحم كن! در همين حال يك مرد سوار بر اسب مي آيد و مي پرسد اين جا چه كار مي كنيد؟ سيدعلي مي گويد: مي خواهم با زن و بچه ام به آن طرف آب بروم، ولي نمي توانم، آن مرد سيدعلي و خانواده اش را سوار بر اسب از آب رد مي كند و سپس مي رود. سيدعلي پس از رفتن آن مرد احساس مي كند كه حتي يك قطره آب هم به روي لباسش نيست و كاملاً خشك است! با تعجب لباس خانواده اش را هم بررسي مي كند و مي بيند خشك است. او با هيجان زياد به سجده مي افتد و شكر خدا را به جا مي آورد. *** لباسهاي سيدعلي به آن كلاه شاپوي مخصوص و لباسهاي مبدل كه براي فرار از دست مأموران ستمشاهي خود را به شكلهاي مختلف درمي آورد در غرفه ديده مي شود. طرف ديگر غرفه عمامه سيد قرار دارد. *** بازديد از موزه را ادامه مي دهيم. راهنما مي گويد: از اين جا غرفه هاي شهداي ترور شروع مي شود؛ از شهيد مطهري تا سپهبد شهيد صياد شيرازي؛ و در ميان اين دو غرفه شهيدان معروفتر و مثل شهيد بهشتي، شهيد رجايي، شهيد باهنر شهداي هفت تير، شهداي ائمه جمعه و در غرفه آخر كت سوراخ سوراخ شده شهيد سپهبد علي صياد شيرازي. تروري كه به نسل امروز ما نشان داد و ثابت كرد كه گروهكها براي دشمن كار مي كنند و در خيانت به وطن از هيچ كاري ابا ندارند. *** به اين قسمت از موزه كه مي رسيم تاريخ ورقي ديگر مي خورد و اين بار دشمن به نوعي ديگر به مبارزه با مردان شيعه مي آيد. تحميل يك جنگ نابرابر، با رؤياي تسخير يك روزه ايران و نابودي جمهوري اسلامي. اما انگار بعد از اين همه مبارزه و شكست پي درپي هنوز هم دشمن، «شيعه» را نمي شناسد. با شروع جنگ تحميلي مرد و زن، پير وجوان، كودك و نوجوان، همه و همه يك تن مي شوند، در مقابل همه دنيا و هشت سال در مقابل جنگي نابرابر ايستادگي و مقاومت مي كنند. جنگ، سرداران بزرگي مي آفريند كه دنيا را به اعجاب وا مي دارد. جنگ همه آن چه را كه در تاريخ شيعه سالها بود به فراموشي سپرده شده بود دوباره زنده مي كند: جهاد، شهادت، ايثار، گذشت، مقاومت، صبر و... غرفه هاي سرداران بزرگ جنگ كنار هم قرار دارند؛ شهيد جهان آرا، شهيد همت، شهيد برونسي، شهيد چمران و آبشناسان، حسن باقري، شهيد كلاهدوز، شهيد علم الهدي، شهيد نصر و باكري و خلبان كشوري و... كه از زندگي هر كدام مي توان صدها داستان نوشت. در ميان غرفه هاي سرداران، غرفه شهيد آويني از دور نمايان است با همان چفيه تكه تكه شده و خوني اش و با همان كفش از هم پاشيده اش و نوار آخرين دوربين فيلمبرداري كه خاطره دهها برنامه روايت فتح را در تاريخ دفاع مقدس ثبت كرد تا تاريخ اين حماسه بزرگ را براي نسلهاي بعد به يادگار بگذارد؛ و بالاخره خود نيز به شهداي حماسه دفاع مقدس پيوست و از كاروان آنها باز نماند. *** به غرفه بعدي كه مي رسيم راهنما مي ايستد و مي گويد: هر كس به موزه مي آيد و ماجراي اين شهيد را مي شنود، بارها و بارها به موزه برمي گردد و جلوي اين غرفه مي ايستد تا شايد باور كند و شايد توسل بجويد و شايد... غرفه را نگاه مي كنم. يك عكس، يك برنامه امتحاني و تعدادي يادگاريهاي ديگر، نوار ضبط را كه تمام شده عوض مي كنم و راهنما با هيجان خاصي تعريف مي كند: «آخرين روزهاي سال 1362 است. چند روزي از مراسم شهادت سيد مجتبي صالحي روحاني رزمنده مي گذرد. «زهرا» دختر شهيد به خاطر مراسم، چند روزي را به مدرسه نرفته است. بعد از يك هفته كه مجلس تمام مي شود، همسر شهيد براي برگزاري مراسم شهيد به «خوانسار» محل تولد سيد مجتبي مي رود. زهرا با رفتن مادر بشدت احساس تنهايي مي كند. روزي كه به مدرسه مي رود معلم برنامه امتحاني را مي دهد و مي گويد حتماً يكي از والدين بايد امضا كنند! زهرا به معلمش هيچ نمي گويد. در دلش آشوبي به پا مي شود، اما هيچ كس نگراني و اضطراب زهرا را نمي بيند. او به خانه مي رود و شب، به هنگام خواب، آن قدر گريه مي كند تا خوابش مي برد. در عالم خواب و رؤيا پدر را مي بيند. سيد مجتبي به دخترش زهرا مي گويد: «زهرا جان ناراحت نباش، ورقه ات را بياور تا خودم امضا كنم.» زهرا با خوشحالي مي رود و برنامه را مي آورد و چون مي داند پدر با خودكار آبي امضا مي كند، يك خودكار آبي هم همراه برنامه امتحاني مي آورد. سيدمجتبي در قسمت ملاحظات مي نويسد: «اين جانب نظارت دارم» و امضا مي كند: «سيدمجتبي صالحي». زهرا صبح كه از خواب بيدار مي شود، خواب شب قبل خود را فراموش مي كند. وسايل مدرسه خود را جمع مي كرد، كه يك باره چشمش به برنامه امتحاني مي افتد. براي زهرا غيرقابل باور بود. در برنامه امتحاني چشمش به امضاي پدر مي افتد و با ديدن امضا خواب شبش را به خاطر مي آورد. تعجب زهرا وقتي بيشتر مي شود كه مي بيند پدر با خودكار قرمز برنامه امتحاني را امضا كرده است. كاري كه هيچ وقت انجام نمي داده!... بعد كه همه مي فهمند و امضا را براي كارشناسي مي برند تأييد مي كنند كه امضاي موجود در ورقه با امضاي شهيد مطابقت دارد و جوهري هم كه با آن امضا شده است با جوهر همه خودكارها فرق دارد. راهنما مي گويد: از نزديك امضا را ملاحظه بفرماييد. اين امضا به امضاي سرخ شهيد معروف است. *** غرفه ها را يكي پس از ديگري پشت سر مي گذاريم؛ شهيد ستاري، تندگويان، بابايي، سردار شهيد خراسان كاوه، سرلشگر شريف اشراف و همه غرفه ها با لباسها و وسايل به يادگار مانده از آنها. شهيد حسين فهميده و برادرش و طنابي كه دو نوجوان با آن بازي مي كردند. *** پس از بازديد از طبقه اول به طبقه دوم كه غرفه هاي خانواده هاي داراي چند شهيد، شهداي بين الملل، شهداي ورزشكار، شهداي هنرمند و غرفه هاي شهداي اقليتهاي مذهبي، شهداي موشك بارانها و... مي رويم. طبقه سوم موزه مربوط به زنان شهيده ايران است كه هنوز تكميل نشده است. در اين طبقه غرفه هايي از شهداي انتفاضه فلسطين و لبنان و... هم هست كه توسط كشورشان به موزه شهدا اهدا شده است. راهنما مي گويد: لطفاً بياييد به گالري دانش آموزان هم سري بزنيم. با او همراه مي شوم. به پايين ترين طبقه ساختمان مي رويم. قفل در را كه باز مي كند حس مي كنم وارد سنگر بزرگي شده ام كه پر از وسايل و امكانات لازم براي جنگ است و فرماندهان جنگ اين جا طرح عملياتها را پي ريزي مي كنند. فرماندهان هر كدام گوشه اي ايستاده اند و با لبخندي بر لب بازديد كننده را به حيرت مي اندازند. در گوشه گوشه سنگر فانوسها روشن مي شوند. فضاي نيمه تاريك سنگر با سرودي كه پخش مي شود و حضور فرماندهان جنگ، همه و همه فضاي زيبايي را به وجود آورده اند. در قسمت ورودي سنگر بازيهاي رايانه اي با فرم مخصوص قرار داده شده كه دانش آموزان به هنگام بازديد از آن استفاده مي كنند. موضوع همه بازيهاي رايانه اي دفاع مقدس است. بر هر ستون سنگر يك بي سيم آويزان است، به يكي از آنها نزديك مي شوم و گوشي بي سيم را برمي دارم. صداي حاج حسين خرازي در گوشم مي پيچد.او رمز عمليات را مي خواند: «الو... آقا اين كلمه را مي گويم شما هم براي تبرك و بركتش براي بچه ها بخوانيد: «بسم ا...الرحمن الرحيم، بسم ا...القاسم الجبارين، يا صاحب الزمان ادركني» و حاج مهدي باكري پيام عمليات را براي رزمندگان اسلام تكرار مي كند. صداي صلوات رزمندگان از پشت بي سيم به گوش مي رسد و عمليات آغاز مي شود. وقتي از سنگر بيرون مي آيم در اين فكرم كه اي كاش اين جا محوطه وسيعي بود. آن هم فقط براي دانش آموزان. محوطه اي مثل شهربازي كه در آن مي شد عملياتهاي دفاع مقدس و فضاي حاكم بر جبهه ها را با بازي در ذهن و قلب بچه ها حك كرد. بچه ها مي توانند در اين شهربازي به كمك فرماندهان دفاع مقدس، همه شكستها و پيروزيها را تجربه كنند. چقدر براي بچه هايمان هيجان انگيز مي بود، اگر اين رؤيا واقعيت داشت. خوبي اش اين است كه خيال خرج ندارد. كسي چه مي داند، شايد هم اين خيال بتواند به يك طرح براي احداث چنين جايي تبديل شود. راهنما مي گويد: اين قسمت از موزه اگر پشتيباني شود، مي تواند يك پل ارتباطي خوبي بين نسل انقلاب و جنگ با نسلهاي آينده باشد. راهنما اميدوار است كه اين موزه هم مثل موزه ملي ايران جايگاه و ارزش واقعي خود را پيدا كند. از ناصر منايي، فرزند شهيد جاويدالاثر كه وقت زيادي را در اختيار ما قرار داد تشكر مي كنم و با راهنمايي آقاي وفايي به قسمت مرمت البسه موزه شهدا مي روم. *** قسمت مرمت البسه روي پشت بام موزه واقع شده است. خانم عباسي يكي از مسؤولان قسمت مرمت درباره نگهداري، شستشو و مرمت البسه توضيحات لازم را داده و جعبه يكي از لباسهاي مرمت شده را مي آورد و باز مي كند. لباس يك بسيجي با يك سربند يا زهرا(س). اين لباس متعلق به شهيد «محمد لوني» است. عباسي متخصص مرمت لباس كه دو سال است در موزه شهدا مشغول مرمت البسه است، قبل از آن در موزه ملي كار مي كرده. او علاقه خاصي به مرمت لباسهاي شهدا دارد و مي گويد: وقتي در موزه ملي كار مي كردم بخش منسوجات، بسيار زيبا و جالب بود و به آدم لذت خاصي مي داد. پارچه هايي با قدمت زياد كه بسيار قيمتي بودند، پارچه هاي زربفت و ابريشم و.. از وقتي به اين جا آمده ام همه دوست دارند احساس مرا در ارتباط با كارم بدانند. خيليها تصور مي كنند كه خب! يك طرف اثري هست كه زيبا، زربفت و گرانقيمت است و طرف ديگر اثري هست كه آلودگيهاي خاص خود را دارد. رد خون، جاي گلوله و... يك لحظه مقايسه كنيد، ترميم اين منسوجات با آن منسوجات چقدر تفاوت دارد! اما به نظر من اين دو اصلاً قابل قياس نيستند. من وقتي هر كدام از اين لباسها را مرمت مي كنم، احساس خاصي دارم. به طور كلي مي گويم اين لباسها متعلق به كساني بوده كه به آسمان تعلق داشته اند. آدمهايي كه هر يك ارزش والايي دارند. آدمهايي كه خيلي بزرگ بودند خيلي! عباسي اضافه مي كند: گاه كه لباسها را مرمت مي كنم، توسل مي كنم و... اين ارتباط گفتني نيست. خانم عباسي در پايان صحبتهايش از شيوه نگهداري آثار گلايه مي كند. او مي گويد: وضعيت آرشيوها بايد اصلاح شود. در حال حاضر وضعيت مطلوبي نيست. البته اين طبيعي است كه هر جايي با مشكلات خاص خود روبروست. اما آرزوي بزرگ من اين است كه اين موزه به شكلي بهتر به رسميت شناخته شود و اين موضوع زماني محقق مي شود كه اين موزه و به طور كلي موزه هاي شهدا زير نظر سازمان ميراث فرهنگي قرار گيرند. عباسي ادامه مي دهد: هر چند اين جا، همه نهايت سعي شان بر اين است كه امكانات لازم را به وجود آورند، اما بايد قدمي بزرگتر برداشت. در واقع نگهداري اين آثار، نگهداري ارزشهايي است كه همراه اين آثار بوده و اين مهمتر از هر چيز است. پس بايد قدمهاي بزرگتري به بزرگي اين ارزشها برداشته شود و به موزه شهدا نگاه جدي تري بشود. *** زهرا واقعي( فرزند شهيد واقعي) مسؤول آرشيو هنري موزه شهداست. در اين قسمت آثاري از هنرمندان و استادان مشهور مثل استاد چليپا، غلامعلي طاهري استاد خروش، حجت و علي كشفي، اردشير تاكستاني و كارهاي هنري شهدا و جانبازان كه در ارتباط با دفاع مقدس خلق كرده اند نگهداري مي شود. زهرا واقعي عقيده دارد كه كار در موزه شهدا باعث مي شود فرد با همه وجود ايثار و شهادت راحس و تجربه كند. او مي گويد: اميدوارم هر جا باشم بتوانم در خدمت شهدا و خانواده شهدا باشم. *** و آخرين ديدار ما در موزه شهداي تهران با خانم مريم پشنگ دختر «جانباز پشنگ» است كه مترجم بازديدكنندگان خارجي است. او كه فارغ التحصيل رشته گرافيك است، درباره بازديدكنندگان خارجي موزه مي گويد: اغلب گردشگرهايي كه براي بازديد به موزه شهدا مي آيند، تحصيلات بالايي دارند، نگاه آنها به موزه هدفمند، زيبا و جستجوگرانه است. آنها حتي به آرمهاي روي لباسها و پرچمها و حتي آرم بنياد شهيد توجه مي كنند و درباره اش سؤال مي كنند. گردشگرها، شهيد رجايي، شهيد بهشتي و شهيد باهنر و بعضي از شهدا را خوب مي شناسند و غرفه شهيد فهميده را خيلي دوست دارند. براي آنها پرسنل جوان موزه كه اغلب از خانواده هاي شهدا و ايثارگران هستند، بسيار جالب توجه است. مترجم موزه اضافه مي كند: براي گردشگرها اين موضوع بسيار مهم است كه شهداي كشورهاي مسلمان ديگر مثل فلسطين و لبنان و يا حتي اقليتهاي مذهبي و اهل تسنن را در كنار شهداي خود قرار داده ايم. حتي بعضيها آن قدر تحت تأثير فضاي معنوي موزه قرار مي گيرند كه آرزو مي كنند كاش در كشور آنها هم يك چنين موزه اي بود. گردشگرها زمان زيادي را در موزه مي گذرانند و دوست دارند همه چيز را بدانند، طوري كه انگار مي خواهند نقشه گنجي را پيدا كرده و با خود ببرند. *** هنوز دوست دارم دنبال رد پاي تو بگردم و دلم بي تاب روزهايي است كه عشق، مرحله اول بود تا پايان. هر چند امروز فرصت ديدار به پايان مي رسد و بيش از اين توفيق، مرا ياري نمي دهد، اما وقتي از موزه بيرون مي آيم، حس مي كنم نقشه گنجي را به همراه دارم كه بايد آن را به دست مردم جهان برسانم! نقشه گنجي كه رمز آن امضاي سرخ شهيد و راه آن راه شهادت است.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- گفتگو با مدير طرح و برنامه گروه حماسه و دفاع شبكه اول سيما ؛ از نوآوريها استقبال مي كنيم
* مليحه پژمان سرخ كه مي نويسم دفاع مقدس، باز هم كمرنگ است. تشنه است، انگار به خون تازه در بستر كلمات آرام نمي گيرد. دفاع مقدس واژه نيست. شجره نامه پرندگان مهاجري است كه بال بر آتش گره زدند و در امتداد اشاره انگشت صبح كوچيدند. كوچي هميشه، سفري هماره. راستي دفاع مقدس وارده نيست، فرصتي است براي كلماتي كه از شهادت جا مانده اند. دفاع مقدس، آخرين ايستگاه زمين است به مقصد آسمان... و امروز مرور خاطرات ديروز فرصتي شد براي گفتگو با علي اصغر احمدي مقدم مسؤول طرح و برنامه گروه حماسه و دفاع مقدس شبكه اول سيما. * چه تعريفي براي حماسه و دفاع مقدس داريد؟ ** دفاع و حماسه آفريني يكي از وجوه ذاتي بشر است و در همه فرهنگها اين دو مفهوم هميشه مقدس بوده است. مردم ما، در انقلاب اسلامي اين دو واژه را به شكل معنوي تعريف كردند و در امتداد آن به دوران هشت سال دفاع مقدس رسيدند. تأكيد مي كنم، امروز مهمتر از حماسه اي كه در هشت سال دفاع مقدس به وقوع پيوسته، حفظ و انتقال آن حقايق به نسلهاي بعدي است. هشت سال دفاع مقدس وجوه افتخارآميزي داشت و آنچه به چشم مي آيد، روح معنوي نسل جنگ است و آدمهايي كه پرورده مكتب امام خميني(ره) بودند. تلاش ما در گروه حماسه و دفاع مقدس حفظ و اشاعه اين حماسه بزرگ در ابعاد رسانه اي و برنامه سازي تصويري تلويزيوني است. * بعضي عقيده دارند در بعضي آثار تلويزيوني، دشمن بسيار ضعيف فرض شده و اين سؤال باقي است كه اگر دشمنان ما اين قدر ضعيف بودند، چرا جنگ هشت سال طول كشيد؟ ** اين موضوع تا حدودي مطرح شده، اما اين بحث ابعاد گسترده اي دارد و فقط به عرصه برنامه سازي تلويزيون محدود نمي شود، بلكه در عرصه هاي سينما، تئاتر، ادبيات داستاني و... هم ديده مي شود. شايد به اين دليل كه سياستگذاري منسجم و هماهنگي در اين زمينه نبوده است. اين انتقادها بارها و بارها مطرح شده است و حالا اگر در تلويزيون بيشتر به چشم مي آيد، به دليل تأثيرگذاري رسانه اي آن است، چون حوزه اي گسترده تر از حوزه هاي ديگر است. اما در سياستهاي جديد سازمان، گامهاي خوبي براي برنامه هاي دفاع مقدس برداشته شده كه فكر مي كنم نتايج خوبي را در بلندمدت شاهد باشيم. «شوراي سياستگذاري برنامه هاي دفاع مقدس» كه به تازگي در سازمان تشكيل شده، از جمله جديدترين تلاشهاي صورت گرفته است تا آثار توليدي در اين حوزه از اين پس داراي وحدت رويه بيشتري به لحاظ ساختار و محتوا باشند. بخشي هم برمي گردد به تلاش برنامه سازان تلويزيوني كه بايد خلاقيت بيشتري داشته باشند. كار خوب در بدترين شرايط هم مخاطب خودش را پيدا مي كند و اين برنامه سازان هستند كه با جمع آوري اطلاعات وسيع در اين حوزه، بايد اين اشكالات را در آثارشان برطرف كنند. قطعاً صدا و سيما نيز از اين نوآوريها استقبال مي كند. * آيا برنامه هايي كه براي هفته دفاع مقدس با مناسبتهايي شبيه اين از شبكه سراسري پخش مي شود، زمانبندي خاص دارد؟ ** بله، بعضي برنامه ها دارند ولي بعضي هم ندارند. برنامه هاي توليدي گروه حماسه و دفاع در اختيار شبكه قرار مي گيرد و ساعات پيشنهادي هم اعلام مي شود. متناسب با زمان پيشنهادي برنامه ها، براي برنامه، زمان پخش تعيين مي شود. ضمن اين كه بحث حماسه و دفاع مقدس صرفاً از اين گروه دنبال نمي شود، بلكه گروههاي ديگري هم وجود دارند كه از وجوه ديگري كه متناسب با اهداف و سياستهاي تعريف شده خودشان است به مقوله حماسه و دفاع مي پردازند. مثل: گروههاي روايت فتح، بسيج، ارتش، شاهد و سپاه پاسداران. گاهي ممكن است اين گروهها، نيز هر كدام همزمان، برنامه اي براي پخش داشته باشند. * گروه حماسه و دفاع در حال حاضر چه آثاري را در مرحله توليد و نمايش دارد؟ ** گروه كارهاي زيادي را در مرحله توليد و نمايش دارد كه برخي از آنها عبارتند از: 1- پروژه عظيم «در چشم باد» كه در سه مقطع تاريخي، با موضوع حماسه و دفاع شكل مي گيرد و بخش سوم آن در حال و هواي جنگ و دفاع مقدس اتفاق مي افتد. اين پروژه بسيار عظيم با حمايت گروه حماسه و دفاع توليد مي شود كه در حال حاضر در مرحله تصويربرداري است. اين سريال نگاهي به حماسه و دفاع در ابعاد ملي دارد. كليت قصه از زمان نهضت جنگل آغاز مي شود و با نگاهي تاريخي ادامه پيدا مي كند و به حماسه و دفاع مقدس دهه 60، يعني دفاع هشت ساله مي رسد. 2- فيلم تلويزيوني «سفارت» به كارگرداني محمد درمنش كه در مرحله مونتاژ است و موضوع آن اشغال سفارت ايران در لندن است. 3- فيلم تلويزيوني «غم دل» در دو اپيزود است كه اپيزود اول به زندگي شهيد دوران مي پردازد كه با يك عمليات شهادت طلبانه باعث شد، كنفرانس غيرمتعهدها در اوايل دهه 60 در عراق برگزار نشود. اين اپيزود تلفيقي از انيميشن بازسازي است. اپيزود دوم با عنوان «گفته بودم چو بيابي» كه قصه همسر يك آزاده است كه در حال بازگشت به ايران است و... 4- سريال «رقص پرواز» كه به صورت 35 ميلي متري ساخته مي شود، به كارگرداني احمد مرادپور كه در مراحل پاياني به سر مي برد. موضوع اين سريال داستان يك جراح مغز و اعصاب است كه با شنيدن خبر مجروح شدن شهيد چمران براي عمل جراحي او راهي جبهه مي شود كه.... 5- پروژه «آخرين نفر» هم در مرحله پيش توليد است و موضوع آن داستان اثري هنري است كه در يك مسابقه برگزيده مي شود، ولي صاحب آن اثر شهيد شده كه فرزند او....
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- زاويه ديد ؛ هشت سال در هفته اي ؛ بحر در كوزه
* عباسعلي سپاهي يونسي امروز آخرين روز از هفته دفاع مقدس است. هفته اي كه هدف از نامگذاري آن تجليل از هشت سال رشادت دلاور مردان سبزي است كه روزي از آتش گذشتند تا اين سرزمين مقدس را زردي فرا نگيرد و باز هم نخلهاي جنوب، ايرانيان را ميهمان خرماهاي شيرين كنند.
رسانه هاي ديداري و شنيداري يك هفته از آن روزها گفتند و نوشتند، ولي چگونه مي شود 8 سال سخت و سنگين و اندوهبار را در هفته اي خلاصه كرد، آن هم زماني كه هنوز ناگفته هاي فراواني از جنگ در سينه هاي مردان مرد مانده كه كلمه كلمه آن حكايت رشادت مردم ايران در آن هشت سال است. به راستي چه بايد كرد؟ آيا بايد هفته دفاع مقدس هفته اي نوشته شده در تقويم ها باشد كه ما نيز سالي يك بار آن را گرامي بداريم يا بايد فرهنگي شود كه همه سالمان را فرا گيرد؟ البته نه تنها با گفتن از سالهاي حماسه و خون و چاپ نشريه اي و كتابي كه در بسياري از موارد، چاپ آثار ضعيف هيچ كمكي به زنده نگه داشتن خاطره آن سالها نمي كند. هنوز هم همان مردان مرد با مايند. آنان كه تا دروازه هاي بهشت پيش رفتند، آنان كه سالهاي سال را پشت ميله هاي سرد اسارت رنج كشيدند و هنوز هم مي توان سادگي و معصوميت كمياب مردان جنگ را به ياد آورد. عكسهاي آن دوران را كه نگاه مي كني، تصاويري كه دوربين هاي فيلمبرداري از آن سالها به يادگار گرفته اند و همه و همه نشان از زندگي ديگر گونه آن مردان دارد. براستي چرا بايد آن همه خلوص و يكرنگي را در هفته اي خلاصه كنيم؟ چرا بايد سراغ از مردان مرد را هفته اي يك بار در سال بگيريم و چه بايد كرد كه فرهنگ جنگ و جبهه با همه بزرگي و ارزشش به نسلهاي بعد منتقل شود؟ پاسخ اين سؤال به ظاهر ساده البته جوابهاي گوناگوني را در پي خواهد داشت. چه آنكه هركس از زاويه اي به موضوع نگاه مي كند، پس روشن است نگاههاي متفاوت، پاسخهاي متفاوتي را در پي دارد. اما مي توان در همه پاسخها نكته اي را متذكر شد كه همان فراموش نكردن كساني است كه رفته اند و آناني كه به يادگار از آن روزها مانده اند. بگذاريد نگويم كه حق نشناسي و فراموشي، آفت بزرگي است كه خدا كند بيشتر از اين دچارش نشويم.