آرشيو   |  آرشيو PDF |  نیازمندیها |   درباره موسسه   |   ارتباط با ما   |   نقشه سایت   پنج شنبه 6مهر ماه 1385
منوي اصلي
 صفحه اول   
 اخبار   
 سياست   
 بین الملل   
 عشقستان   
 میهن   
 سوسه   
 چوب خط   
 ورود آزاد   
 ديدگاه   
 كفشدوزك   
 رسانه ها   
 خطه خورشید   
 جامعه   
 ورزش   
 عبرت   
 علمی - فرهنگی   
 فراسو   
 نگاهي به مطبوعات   
وبلاگها
 وبلاگ روابط عمومی    

[ كفشدوزك ]


خبر خبر خبردار

آي قصه قصه قصه ؛ سحري مادربزرگ و سايه

دعاي كودكانه ؛ خروس

نويسندگان كفشدوزك ؛ مهرباني

نويسندگان كفشدوزك ؛ كوهنوردي و پدربزرگ

خواستگاري

نامه و جواب نامه

آي خنده خنده خنده

مدرسه



----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
خبر خبر خبردار

وقتي قطاري از روي آدم رد شود
لحظه اي چشمهايتان را ببنديد و فكر كنيد روي ريلهاي خط آهن دراز كشيده ايد و يك قطار دراز از روي شما رد مي شود، واقعاً وحشتناك است، اما اين اتفاق براي يك خانم نيوزلندي افتاده است.
او كه بين ريلهاي يك خط آهن دراز كشيده بود ناگهان متوجه عبور قطاري از روي ريلها و خودش شد. راننده قطار بعد از اينكه متوجه شد يك نفر روي ريلها دراز كشيده هر چه تلاش كرد نتوانست قطار را متوقف كند، براي همين بعد از رد شدن از روي آن شخص، سراسيمه خود را به او رساند ولي در كمال تعجب ديد كه او فقط مقداري زخمي شده و زنده مانده است.
پليس هنوز نمي داند چرا زن جوان وسط ريلها خوابيده بود.

خودكشي 265 گوسفند
در تركيه يك گله گوسفند مشغول چريدن بود كه خرسي به آنها نزديك شد. گوسفندان كه در يك منطقه كوهستاني مشغول چرا بودند با ديدن خرس وحشت كردند و يكي از گوسفندان از ترس خرس خود را از بالاي دره به پايين پرت كرد. با اين كار گوسفندان ديگر هم خود را يكي يكي از دره پرت كردند كه باعث شد  265  گوسفند كشته شوند.
دامداران بعد از اين حادثه از دولت تركيه خواسته اند كه خسارت كشته شدن گوسفندانشان را به آنان بدهند.

جراحي ماهي قرمز




در موزه سلطنتي اسكاتلند يكي از بازديدكنندگان متوجه شد در چشم يكي از ماهي هاي قرمز حوض موزه مشكلي وجود دارد و ماهي بر اثر آن اذيت مي شود. بعد از اينكه بازديدكننده درباره مشكل ماهي قرمز با مسؤولان موزه صحبت كرد آنان با دامپزشكان مشورت كردند و بعد قرار شد چشم ماهي عمل شود. جراحان توانستند «كيست» چشم ماهي را جراحي كنند. ماهي بعد از اين عمل به محل زندگي خود برگردانده شد و احساس مي شد خوشحال است.
هزينه عمل ماهي از پولهايي بود كه بازديدكنندگان داخل حوضچه موزه مي اندازند.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
آي قصه قصه قصه ؛ سحري مادربزرگ و سايه

l افسانه سرايي
هر سال ماه رمضان كه مي رسيد كار مادربزرگ اين بود كه چند ساعت مانده به اذان صبح بيدار شود، سحري درست كند و برود همسايه ها را بيدار كند. امسال هم مثل هر سال مادربزرگ از همان روز اول چند ساعت قبل از سحر بيدار مي شد، سحري درست مي كرد، همسايه ها را بيدار مي كرد و يك كار ديگر هم مي كرد، نوه اش سايه را بيدار مي كرد تا با هم سحري بخورند و روزه بگيرند؛ چون سايه تصميم گرفته بود تمام ماه رمضان امسال را پيش مادربزرگ بماند.




آن شب هم مثل شبهاي قبل مادربزرگ بيدار شد. سحري درست كرد. همسايه ها را بيدار كرد و آمد تا نوه اش را براي خوردن سحري بيدار كند، ولي با كمال تعجب ديد كه سايه روي تختخوابش نيست. مادربزرگ اول فكر كرد سايه بيدار شده و رفته توي حياط تا كنار حوض دست و صورتش را بشويد. براي همين سريع به حياط رفت، اما از سايه خبري نبود. مادربزرگ حسابي نگران شد و با خودش گفت: دزد، حتماً يك دزد آمده و او را دزديده. بايد يك كاري بكنم و با عجله توي كوچه رفت. كوچه تاريك بود و هيچ كس توي كوچه نبود. مادربزرگ رفت دم در خانه رو به رويي و گفت: همسايه مهربون رو به روي خونمون، شما يك دزد نديدين كه دخترم، نوه گلم رو دزديده باشه؟
همسايه رو به رويي گفت: نه نديدم، نه نديدم.
مادربزرگ با عجله رفت دم در خانه همسايه كناري و گفت: همسايه كناري مهربون، شما سايه منو نديدين؟
همسايه گفت: نه، فقط سايه يك گربه رو روي ديوار ديدم، ولي نوه ات سايه رو نديدم.
مادربزرگ نگران و غصه دار برگشت به خانه، همسايه ها هم پشت سر او آمدند خانه مادربزرگ. مادربزرگ رفت توي اتاق، همسايه ها هم دنبالش رفتند توي اتاق. مادربزرگ نشست و شروع كرد به غصه خوردن، همسايه ها هم همين طور. يك دفعه سايه با قيافه خواب آلود آمد توي اتاق و گفت: مادربزرگ اينجا چه خبره؟!
مادربزرگ دويد و سايه را بغل كرد و گفت: عزيز من! نوه من! كجا بودي؟
سايه با تعجب به مادربزرگ و همسايه ها نگاه كرد و گفت: خواب بودم، البته افتاده بودم زير تخت، نصف شب از روي تختم غل خوردم و افتادم زير تخت.
مادربزرگ خنديد و همسايه ها هم خنديدند. آن وقت همسايه ها همه به خانه هايشان رفتند. ولي خيلي زود برگشتند. با قابلمه هاي سحريشان و همه دور هم توي خانه مادربزرگ سحري خوردند ولي خيلي با عجله، چون چيزي به اذان صبح نمانده بود.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
دعاي كودكانه ؛ خروس

از وقتي ماه رمضان شروع شده، من تصميم گرفته ام روزه بگيرم و به مادرم گفتم كه من را سحر بيدار كند، ولي نمي دانم چرا وقتي سحر



مي شود ومادرم صدايم مي كند، آن قدر خوابم مي آيد كه نمي توانم بيدار شوم.
مادرم مي گويد، قديمي ها سحر با صداي خروس بيدار مي شدند. اما من كه خروس ندارم. كاش يك خروس داشتم كه بالاي سرم مي نشست و سحر كه مي شد، آنقدر با صداي بلند قوقولي قوقو مي كرد تا من را بيدار مي كرد. خدايا! نمي شود يك خروس داشته باشم. يك خروس كه سحرها با صدايش بيدار شوم.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نويسندگان كفشدوزك ؛ مهرباني

l محمدمهدي يزداني
مورچه اول:
واي يك دانه برنج. بهتر است آن را بردارم. چه قدر سنگين است. بايد آن را روي زمين بكشم تا به خانه ام برسم.
آخ جون! يك برگ. خوب است برنج را روي برگ بگذارم و ببرم. خيلي راحت تر شد.
مورچه دوم:
آخ چقدر گرسنه ام. خدايا يك نفر به من غذا بدهد، خيلي گرسنه ام.
مورچه اول داشت برنج را مي برد كه مورچه دوم را ديد كه خيلي هم گرسنه بود. «بايد به خانه ام دعوتش بكنم چون معلوم است خيلي گرسنه است كمك كردن به آن ثواب دارد».
به طرف مورچه دوم رفت: «به خانه من بيا تا با هم برنج را بخوريم» مورچه دومي خيلي خوشحال شد و دعوت مورچه اولي را پذيرفت.
بعد از چند دقيقه مورچه دوم با شكمي سير از خانه مورچه اولي بيرون آمد و خدا را شكر كرد.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نويسندگان كفشدوزك ؛ كوهنوردي و پدربزرگ

* بنت الهدي صفري
داشتيم آرام در مورد كوهنوردي آخر هفته بحث مي كرديم، البته آرام صحبت كردن به خواست مادر بود، زيرا نمي خواست پدربزرگ بويي ببرد. مادر مي گفت: واي اگه آقا جونتون بفهمه اون وقت مي گه منم مي يام بعد مي دونين كه چي مي شه يك آخر هفته كه با كلي غرغر و كمردرد آقاجون همراهه.
اما نمي دانم واقعاً نمي دانم پدربزرگ اين گوشهاي تيز را از كجا آورده كه برگشت و گفت: «يك با تجربه مثل من بايد با شما بيايد!» نمي دانم چه جوري بايد بگويم كه چشمهاي مادر چقدر گنده شده بودند مادر هم كم نياورد و گفت: «پدرجان جواني چند روز است و شما هم اين چند روز را گذرانده ايد؟»
انگار توي كله پدربزرگ بمب منفجر كردند واي چه دعوايي شد فاطمه خواهر كوچكم مي ترسيد اما راستش را بخواهيد من لذت مي بردم مي خواستم ببينم چه كسي موفق مي شود؛ پدربزرگ ول كن نبود وقتي شروع مي كرد پاي پدر پدربزرگش را هم وسط مي كشيد حالا ما بايد مي نشستيم و حرفهاي پدربزرگ را به دعوا ربط مي داديم، اما انگار دعوا تمامي نداشت كله ام داشت جوجك در مي آورد كه زنگ در حياط به دادم رسيد. دوست پدربزرگ بود، نمي دانيد چقدر تعجب كردم وقتي گفت، آمده تا با پدربزرگ بروند مسابقه طناب كشي جام محله! واي كه مادر چقدر حرصش گرفته بود خلاصه دعوا تمام شد.
اما نمي دانم اين پدربزرگ چه طور رويش مي شود به مادر بگويد پيراهن قرمز را اتو كن روي كمي نمي خواهد خلاصه با رفتن پدربزرگ دعوا فعلاً به آتش بس تبديل شد. پدر هم كه فقط بلد است به مادر بگويد بزرگ است بايد احترامش را نگه داريم. اي كاش پدربزرگ تا فردا نيايد و ما بتوانيم با خيال راحت به كوه برويم خوب الان صداي مادرم در مي آيد بايد بخوابم ....
lll
با خميازه از خواب بيدار شدم و با عجله به سراغ مادر رفتم چي پدربزرگ نيامده سپس ... اما مادر حرفم را بريد و گفت: «بي ادب شدي» اما بي خيال شويد بايد بروم و حاضر بشوم.
بعد از كلي جر و بحث همه حاضر شديم پدر هم شب قبل ماشين را به تعميرگاه برده بود راه خانه تا كوه را به روز خوبي كه قرار بود داشته باشيم فكر مي كردم تا اينكه به پايين كوه رسيديم نمي دانيد كه قيافه هاي من، پدر و خواهرم و از همه بيشتر مادر چقدر متعجب شده بود، زيرا پدربزرگ و دوستانش زودتر از هر كسي در آنجا چادر زده بودند.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
خواستگاري

l احمد صفري 13 ساله
با كمال بي خيالي پاي راستم را روي پاي چپم گذاشته بودم و دست چپ و راستم را زير سرم گذاشته بودم و دراز كشيده بودم و به آبنبات فكر مي كردم با ليس هاي آبداري كه آب دهانم را به اطراف پخش مي كرد.
يك دفعه دايي با صداي آزاردهنده اش زد زير آواز. من، نمي دانم چرا دايي هر وقت به حمام مي رفت خواننده مي شود صداي دايي با فكري كه داشتم قاطي شده بود، آبنبات جلوي من مي چرخيد و بعد صداي دايي كه مي خواند به گوش مي رسيد آي... . پلق پلق صداي آبي بود كه به دهانش مي رفت.
راستي دايي كه هر چند ماه يك دفعه به حمام مي رود، چرا الان به حمام رفته در حالي كه همين هفته پيش با هم به حمام رفتيم چه عجب صداي دايي قطع شد گمان مي كنم الان بيرون بيايد.
- سلام دايي عافيت باشه
- قربان شما ممنون، تو چرا آماده نشدي؟
دايي رفت و بعد با كت و شلوار نوك مدادي كه تازه خريده بود بيرون آمد.
مادر هم لباسي را كه هر وقت مي خواست پز آن را به عمه بدهد پوشيده بود.
يعني چه خبر است؟ سرانجام مامان به آرزوش رسيد يادم آمد امشب شب خواستگاري دايي است.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نامه و جواب نامه

با عرض سلام و خسته نباشيد به دوست عزيزم كفشدوزك.
عذرخواهي مي كنم كه چند وقتي نتوانسته ام براي شما داستان بفرستم براي اينكه كلاسهاي تابستاني مي رفتم و بعد هم يكي از اقوام فوت شد.
به هر حال مرا ببخشيد در ضمن من ديگر نمي توانم به كلاس نقد شعر و قصه بيايم، چون پدرم وسط هفته كار دارند از شما خواهش مي كنم وقتي برايتان داستان مي فرستم عيب داستانهاي من را بگوييد.
من براي شما داستاني درباره خودم و خواهرم سارا مي فرستم اگر صلاح مي دانيد آن را در روزنامه چاپ كنيد.
متشكرم - شكوفه اسماعيلي

دوست خوبم شكوفه اسماعيلي !از ديدن نامه ات خيلي خوشحال شدم.
كفشدوزك هرگز دوستانش را فراموش نمي كند، زيرا آنان را خيلي دوست دارد. فوت يكي از اقوامتان را به شما و خانواده تان تسليت مي گويم. اگر در كلاسهاي شعر و قصه كودك و نوجوان كه البته حالا در حوزه هنري سازمان تبليغات اسلامي برگزار مي شود شركت مي كردي بهتر بود، اما تا زماني كه نمي تواني به آن كلاسها بيايي مي تواني نوشته هايت را براي كفشدوزك بفرستي، مطمئن باش من همه آنها را مي خوانم و از نوشته هاي خوبت استفاده مي كنم. 9 داستان كوتاه برايم فرستاده اي كه ماجراهايت با ساراست كه معلوم است خواهر كوچكتر است، اين خيلي خوب است كه آدم به اطرافش دقيق نگاه كند و چيزهايي را كه هر روز با آنها رو به رو مي شود به داستان تبديل كند، البته بايد سعي كني تا باز هم زيباتر از اين ماجراها بنويسي كه خواندني تر شوند. هفته آينده از نوشته هايت استفاده خواهم كرد. به سارا كوچولو هم سلام برسان.
l دوستت كفشدوزك


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
آي خنده خنده خنده

دو تشنه




تشنه اولي: مرديم از تشنگي مي تواني از غذاهاي خوشمزه صحبت كني؟
تشنه دومي: چه ربطي به تشنگي دارد؟
تشنه اولي: خوب آب دهانمان راه مي افتد!

پول خرد
يك نفر يك بنز و يك ژيان با هم مي خرد. از او مي پرسند چرا اين كار را كردي؟
پاسخ مي دهد: بنده خدا پول خرد نداشت، به جايش اين ژيان را به من داد.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
مدرسه





مدرسه ها كه باز مي شود بچه ها بايد بروند مدرسه، اما بعضي از آنان از مدرسه مي ترسند. چرا؟!






آنان گريه مي كنند و مي گويند، نمي خواهند بروند مدرسه و فقط با مادرشان به مدرسه مي روند.





و بعد همراه مادرشان سركلاس مي نشينند.
مامان: واي چقدر دلم براي مدرسه تنگ شده بود.





و بعضي وقتها شايد اتفاقي بيفتد كه آنان اصلاً انتظارش را ندارند.
شاگرد اول: مامان، شاگرد دوم: بعضي ها.
كاش مامان را با خودم به مدرسه نمي آوردم.


----------------------------------------------------------------------------------------------------------------



عضويت در خبرنامه روزنامه

موسسه فرهنگي قدس
روزنامه قدس
آدرس پست الكترونيكي: Info@qudsdaily.com
InsertAmar