---------------------------------------------------------------------------------------------------------------- افول تدريجي هژموني آمريكا پس از تحولات جديد خاورميانه؛به گل نشستن كشتي امپرياليسم
علي كرمي وقتي تاريخ روابط بين الملل را از قرن 16 به بعد مورد بررسي قرار مي دهيم، از سال 1648 ميلادي به عنوان نقطه عطفي در تحولات روابط بين الملل ياد خواهيم كرد. اين مهم به تشكيل دولتهاي ملي به عنوان بازيگران جديد با مرزهاي مشخص در عرصه اروپا منجر شد. از اين زمان روابط بين الملل به صورت كلاسيك شكل گرفت.
جنگهاي مذهبي بين آنها پايان گرفت. اگرچه جنگي بين كشورهاي اروپايي وجود نداشت، در عوض جنگهاي فتوحاتي خود را عليه مردم كشورهاي توسعه يافته، تشديد كردند. كشورهاي اروپايي برخاسته از «صلح وستفاليا» براي توسعه نفوذ اقتصاديشان در جهان «ماوراي بحار» به دليل آنكه سهم جهان توسعه نيافته از توليد صنعتي جهان به سرعت كاهش يابد، هر نوع دخالت نظامي را جايز مي شمردند. گر چه ميان قدرتهاي اروپايي بويژه درمورد مسايل مرزها و مليتها برخوردهاي منطقه اي وجود داشت، به طور مثال جنگهاي فرانسه- اتريش در سال 1859 و جنگهاي وحدت آلمان در دهه 1860 از جمله آن جنگهاست، اما هم از نظر وسعت و هم از نظر زمان محدود بودند. مجموعه اي از عواملِ رشد اقتصادي بين المللي، نيروهاي مولد ناشي از انقلاب صنعتي و پايداري نسبي دولتهاي اروپا و نوسازي فناوري نظامي و دريايي در زمان وقوع جنگها، قدرتهاي اروپايي زاييده صلح وستفاليا(1648م) و كنگره وين (1815) را عليه كشورهاي توسعه نيافته با هدف در اختيار گرفتن مستعمرات و گسترش حاكميت خود تشويق كرد؛ به طوري كه اروپاييها با زورگويي و سلطه طلبي، فتوحات خود را به مرور زمان افزايش مي دادند. مثلاً اروپايي ها، در سال 1800 ميلادي 35 درصد از سطح كره زمين را اشغال يا تحت كنترل داشتند، در سال 1878 ميلادي به 67 درصد و در سال 1914 به بيش از 84 درصد رسيده بود. كشور انگلستان يكي از قدرتهاي مطلق قرن نوزدهم بود. بريتانيايي ها تركيب ماهرانه اي از سياست دريايي، اعتبار مالي، تخصص بازرگاني و ديپلماسي براي اتحاد با ديگران خلق كردند. انقلاب صنعتي اثر شگرفي در قدرتمند شدن انگلستان داشت. بريتانيا با در اختيار داشتن 2 درصد جمعيت جهان و 10 درصد جمعيت اروپا، در منابع جديد ظرفيتي برابر با 40 تا 45 درصد جهان و 55 تا 60 درصد امكانات اروپا را داشت. در سال 1860 مصرف انرژي آن از منابع جديد (زغال، لينيت، نفت) 5 برابر ايالات متحده آمريكا، 6 برابر فرانسه و 155 برابر روسيه بود. به تنهايي يك پنجم بازرگاني جهان را داشت و از تجارت كالاهاي ساخته شده صنعتي در جهان دو پنجم آن متعلق به بريتانيا بود. بيش از يك سوم كشتي هاي تجاري جهان با پرچم بريتانيا حركت مي كردند. پس تعجب آور نبود كه در نيمه دوران ملكه ويكتوريا، بريتانيايي ها از موفقيت بي نظيرشان به وجد مي آمدند؛ زيرا كشورشان مركز تجاري جهان بود. از ديگر كشورهاي قدرتمند اروپا، فرانسه و آلمان بودند كه با تكيه بر تقويت نيروي دريايي خود در جرگه قدرتمندها قرار داشتند؛ زيرا نيروي دريايي قوي و توان نظامي بالا مي توانست مستعمرات آنها را افزايش دهد. استراتژي قدرتهاي بزرگ اروپايي گسترش حاكميت و توسعه طلبي بود، چون اين رويكرد قدرت مانور اين كشورها را در سطح بين المللي ارتقا مي داد. لئوآمري، سياستمدار بريتانيايي كه از سياستهاي امپرياليستي و اصلاحات تعرفه اي حمايت مي كرد و براي حفظ قلمروهاي استعماري بريتانيا اقدامات زيادي انجام داد، معتقد بود: قدرتهاي موفق آنهايي خواهند بود كه بزرگترين مبناي صنعتي را دارند. آن مردمي كه قدرت صنعتي و قدرت ابداع و عمل دارند، قادر خواهند بود ديگران را شكست دهند. با وجود اين، قدرتهاي برتر قرن 19 با شروع جنگ جهاني اول و دوم يكي پس از ديگري در سراشيبي سقوط قرار گرفتند. اين امر تا آنجا پيش رفت كه به دليل به خطر افتادن در دام كمونيسم، دست به دامن آمريكا شدند و از آن ياري خواستند. تاريخ به كرات يادآور اين جمله است كه توانايي نظامي با قدرت نظامي فرق دارد. ضعف عمده كشورهاي اروپايي در دوران جنگ جهاني، افول اقتصادي بود، كه در دهه 1930 ميلادي نمود آشكاري پيدا كرد. سياست توسعه طلبانه آنها براي تقسيم دنيا بين خودشان يكي از دلايل ضعف اقتصادي بود. نكته ديگر در فرايند افول قدرتهاي اروپايي، تفاوتهاي سياسي قدرتهاي برتر بود، زيرا صحنه بين المللي هر چه جلوتر مي رفت، پيچيده تر و تهديدآميزتر از قبل مي شد و آنها مجبور بودند تغييرات بنيادي در خط مشي هاي خود بدهند. با بررسي تاريخ ديپلماسي، اتحادهاي ناپايدار هم يكي از دلايل افول قدرتهاي اروپايي بود. مطمئناً تمام قدرتهاي در حال عروج، خواهان تغيير در نظم بين المللي هستند كه قبلاً به نفع قدرتهاي استقرار يافته سرو سامان يافته بود. از نظر سياست عملي اين مبارزه طلبي و تغيير در نظم بين المللي توسط قدرتهاي بزرگ با موجي از مخالفتها همراه است و اين مخالفتها مي تواند در آينده زمينه هاي سقوط يك قدرت را فراهم كند. با پايان يافتن جنگ جهاني دوم و جنگ سرد، آمريكا خود را به عنوان يك قدرت برتر و بلامنازع به نظام بين الملل معرفي كرد و با دو رويكرد يكجانبه گرايي و تك بعدي براي تغيير در نظم بين المللي كه زماني قدرتهاي اروپايي ترسيم كرده بودند، گام برداشت. با توجه به تجربه تاريخي، مخالفتهاي شديدي عليه سياستهاي يكجانبه گرايي كاخ سفيد شكل گرفت كه با تشديد اين مخالفتها مي توان، افول تدريجي هژموني ايالات متحده را پيش بيني كرد.
ورود آمريكا به صحنه جهاني با اعلام خبر ورود ايالات متحده آمريكا به جنگ، چرچيل، نخست وزير وقت انگلستان به دلايل بسيار بديهي و آشكار رضايت و خوشحالي خود را ابراز داشت و چنين توضيح داد: «با اين تصميم آمريكا، سرنوشت هيتلر محتوم است»، زيرا واشنگتن توانسته بود با يك سياست انزواطلبي، خود را به يك ابرقدرت چند بُعدي تبديل كند و تمام مؤلفه هاي قدرت خود را ارتقا دهد. با ورود آمريكا به جنگ به نفع متفقين و در ادامه با درخواست اروپايي ها از كاخ سفيد براي مبارزه با كمونيسم، عملاً واشنگتن ورود خود را به عرصه بين المللي به عنوان يك قطب در مقابل شرق معرفي كرد. ايالات متحده آمريكا با طرح مارشال و دكترين ترومن، خود را به عنوان رهبري ليبرال دموكراسي درمقابل كمونيسم قرار داد و رقابت شرق و غرب شكل گرفت. رقابت آمريكا و شوروي در تمام ابعاد سياسي، نظامي، اقتصادي، فرهنگي و اجتماعي در اين دوران «جنگ سرد» نام گرفت. از نظر «پل كندي» جنگ سرد در مرحله اول، تقسيم و بازسازي مرزهاي اروپا - كه آلمان آن را به هم زده بود- و در مرحله دوم، مقابله باكمونيسم بود. در نهايت با برتري هايي كه بلوك غرب با رهبري آمريكا نسبت به بلوك شرق به رهبري شوروي داشت و تا حدودي هم سياستهاي غلط «گورباچف»، نظام دو قطبي بر چيده شد و كمونيسم فروپاشيد. بدين ترتيب، ايالات متحده خود را به عنوان تنها هژموني برتر به دنيا معرفي كرد، به نظر مي رسد با مطالعه تاريخ و روابط بين الملل تجربه قدرتهاي اروپايي با ظهور از قرن 16 به بعد تا سقوط در جنگ جهاني دوم، براي واشنگتن هم قابل تكرار باشد و همان روند ظهور و سقوط تدريجي براي كاخ سفيد انجام شود. حال اين سؤال پيش مي آيد چه عواملي باعث مي شود قدرت و هژمون بلامنازع آمريكا از زمان ورود به جنگ جهاني دوم و بعد جنگ سرد و در نهايت در دوران يك قطبي و يكجانبه گرايي رو به افول رود؟ آمريكا همانند بريتانيا در سال 1815 قدرت بسيار بزرگي محسوب مي شد. ابعاد واقعي قدرت آمريكا از نظر مفهوم؛ مطلق، بي نظير و بي سابقه بود. كاخ سفيد با اتخاذ سياست انزواطلبي، توانست تعداد تأسيسات توليدي در داخل كشورش را تقريباً 50 درصد رشد دهد و بر توليد فيزيكي كالاها بيش از 50 درصد افزوده شد. با وجود اين، در واقع در سالهاي 441940 گسترش صنعتي ايالات متحده آمريكا با گامهاي بلندي افزوده شد. در ميان قدرتهاي بزرگ، آمريكا تنها كشوري بود كه به علت جنگ، به جاي فقير شدن، ثروتمندتر شد. اين قدرت اقتصادي، در توانايي نظامي ايالات متحده انعكاس يافت، به طوري كه در پايان جنگ 5/7 ميليون نفر را در تمام جهان در خدمت نيروهاي مسلح خود داشت. داشتن سلاحهاي جديد و بمب اتمي در اين فرايند تأثير بسزايي داشت. براي كساني كه با تاريخ سياسي بين الملل آشنا هستند، قدرت آمريكا با توجه به موقعيت فوق العاده و مطلوب استراتژيكي و اقتصادي آن كشور كه از سال 1945 به بعد پيدا كرده بود، شگفت انگيز نبود. با توجه به آنكه قدرتهاي سنتي در حال افول بودند، ايالات متحده در خلاهايي كه افول آن قدرتها بوجود آورده بود، گام به پيش نهاد و از اينكه قدرت اول شده بود، ديگر نمي توانست خود را در محدوده سواحل يا حتي نيمكره خود محبوس نگه دارد. مطمئناً جنگ، خود دليل اصلي بيرون آمدن از محدوده نفوذ قدرت آمريكا در جهان بود. بدين ترتيب، آمريكا در سال 1945 حدود 69 لشگر در اروپا و 26 لشگر در آسيا و اقيانوس آرام داشت. اين شرايط، حضور واشنگتن را براي ايجاد نظم جديد در جهان آشكار كرد. پس طبيعي است آمريكا براي ايجاد نظم جديد جهاني به نفع نيازهاي كاپيتاليسم غربي و البته بيشتر به نفع دولت خود گام بردارد. با پايان يافتن جنگ سرد و فروپاشي كمونيسم، عملاً دولتمردان كاخ سفيد از موضع تنها هژمون برتر در نظام بين الملل، موضوعات جهاني را دنبال كردند و در اين فرايند اعتنايي به سازمانها و نهادهاي بين المللي نداشتند. ايالات متحده آمريكا، سياست امپرياليستي نوين آشكار خود را بدون قدرت بازدارنده ايدئولوژيكي، از دهه نود در منطقه مهم و استراتژيكي خاورميانه آغاز كرد. اين فصل جديد با رياست جمهوري بوش پدر، با حمله به عراق در سال 1991 آغاز گرديد . كاخ سفيد با داشتن ظرفيت بالا در تمامي مؤلفه هاي قدرت و تقويت آنها در دوران جنگ جهاني اول و دوم از طريق دكترين مونروئه و ناتواني ديگر قدرتها توانست سياست و استراتژي خود را بدون مزاحمت پيش برد. تا اينكه با روي كار آمدن بوش پسر در سال 2000 ميلادي و حاكم شدن انديشه راديكال نو محافظه كار عاريت گرفته از «لئو اشتراوس» (رهبر معنوي نئو محافظه كاران) و در ادامه حادثه تروريستي 11 سپتامبر، آمريكا سياست يكجانبه گرايي افراطي خود را بدون اندك توجه به سازمانهاي بين المللي به اوج رساند. همين سياست يكجانبه گرايي كاخ سفيد - كه احترام به حقوق بين الملل و حقوق بشر در آن جايي ندارد- موج مخالفتهاي جديدي عليه آمريكا به وجود آورده است. به نوعي اين انديشه مخالف مي تواند نقش يك قدرت بازدارنده را در مقابل سياستهاي يكه تازي آمريكا بازي كند. تنفر شديد ملتها، ايستادگي شديد آنها در مقابل سياستهاي وحشيگرايانه كاخ سفيد در تمام مناطق، بخصوص منطقه خاورميانه جديد، حمايتهاي آشكار بوش از جنايتهاي اسراييل در فلسطين و لبنان و شكست پياپي سياستهاي كاخ سفيد در خاورميانه، جملگي حكايت از افول تدريجي قدرت آمريكا دارد. انديشه مقاومت در خاورميانه مهمترين چالش براي آمريكاست. ديگر كاخ سفيد در خاورميانه بسان قدرت برتر و بي چون و چراي دوران جنگ سرد و دهه 90 عمل نخواهد كرد.
* خروج هژموني برتر از صحنه جهاني كارشناسان روابط بين الملل معتقدند، پايان پذيرفتن جنگ سرد و طراحي نظم نوين جهاني توسط بوش پدر را بايد منشأ سلطه جويي و يكه تازي ايالات متحده آمريكا دانست، كه در اين فرايند محيط بحراني و متشنج عمل كردن سازمانهاي بين المللي، بهترين لوكيشن براي بازيگردان دولتمردان آمريكاست. حتي انديشمندان واقع گراي آمريكا مثل هنري كسينجر و برژينسكي معتقدند آمريكا بعد از جنگ سرد، از يك دنياي بحراني و متشنج بهتر مي تواند بهره مند شود، بنابراين اين نظم نوين جهاني نبايد ضرورتاً به مفهوم صلح و عدالت و دنياي فارغ از جنگ و مناقشه تلقي شود. اگر قرار باشد نظم نوين جهاني در راستاي منافع واشنگتن و ديگر قدرتهاي بزرگ صنعتي و اقتصادي شكل بگيرد، طبعاً زمينه مناقشه و بروز بحران وجود نخواهد داشت و گروهي كه از وضع موجود ناراضي اند مي كوشند اوضاع را به نفع خود تغيير دهند . «كنت گلبرايت» اقتصاددان آمريكايي معتقد است: اگر قرار باشد نظم نوين جهاني مفهوم و تأثير داشته باشد، بايد از پرداختن به مناقشات و جنگ و ستيز و قتل عام فراتر رفته و به دنبال ريشه هاي اين پديده برود. «نوام چامسكي» هم معتقد است آمريكا مسايل جهاني و نظم مورد نظر خود را با ابزار نظامي پيش برد. اين دو رويكرد بعد از حوادث 11 سپتامبر چهره خشن تري به خود گرفت و كاخ سفيد با دكترين جنگ پيشدستانه براي مبارزه با تروريسم و دموكراتيزه كردن خاورميانه، با روش نظامي گري وارد بحراني ترين منطقه جهان شد. سياستهاي متناوب كاخ سفيد در خاورميانه با نگرش سلطه گري و امپرياليستي منجر به آن شد تا دولتها و گروههاي مختلف در خاورميانه در مقابل اين رويكرد قرار بگيرند تا اينكه كاخ سفيد نتواند سياستهاي خود را اجرا و عملي كند. سياستهاي نظامي گري و حمايتهاي بي حد و حصر كاخ سفيد از تل آويو در خاورميانه و ايستادگي مسلمانان، در مقابل اين نگرش، زنگ خطر را براي هژموني ايالات متحده به صدا در آورده است. به عبارتي مي توان گفت، ايستادگي و مقاومت، بيدار شدن ملتها نسبت به سياستهاي امپرياليستي كاخ سفيد و همراه نشدن برخي قدرتهاي تأثيرگذار در نظام بين الملل از جمله چين و روسيه در همه ابعاد با سياستهاي آمريكا در خاورميانه را مي توان كاخ سفيد از صحنه جهاني به عنوان تنها هژمون برتر ارزيابي كرد. ناكامي ايالات متحده در پياده كردن طرح خود در خاورميانه از جمله به قدرت رسيدن ائتلاف شيعيان در عراق، حماس در فلسطين، موفقيتهاي روز افزون حزب ا... لبنان در برابر رژيم صهيونيستي و از همه مهمتر سياستهاي مستقلانه جمهوري اسلامي ايران و نهايتاً بعنوان بازيگر فعال در جهان اسلام، همگي به افول تدريجي هژموني آمريكا در منطقه خاورميانه منجر خواهد شد. بدين ترتيب ايران بعنوان دموكراتيك ترين كشور منطقه مي تواند بر موج دموكراتيزاسيون بومي در منطقه سوار شود و در آن واحد به سمت سه هدف حركت كند: 1) مخالفت خود را با اسراييل نشان دهد (بيان نقض اصول دموكراسي توسط اسراييل) 2) زيرا گسترش و تعميق دموكراسي در خاورميانه با نظام و ماهيت انقلاب ايران سازگاري دارد و ايران مي تواند از اين طريق به بازيگري فعال تبديل شود و الگو براي ديگر كشورهاي منطقه باشد. 3) نهايتاً با گسترش دموكراسي در خاورميانه آمريكا در دامي كه كه خود پهن كرده، گرفتار مي آيد؛ زيرا دموكراتيزاسيون با منافع كاخ سفيد در منطقه هيچ انطباقي ندارد. در مجموع مشروعيت و قدرت آمريكا افول پيدا خواهد كرد و با بازيگري فعال جمهوري اسلامي ايران در خاورميانه و جهان اسلام و چين و روسيه در نظام بين الملل، مي توان شاهد يك نظام چند قطبي بود، در نتيجه آمريكا را مجبور خواهد كرد براي اجراي سياستهاي بين المللي به اين بازيگران رجوع كنند.
خطاهاي بزرگ كاربرد قدرت آمريكا براي ارتقاي دموكراسي و حقوق بشر در ساير كشورها، رويكردي ايده آليستي است. تاكنون سياستهاي ايده آليستي كاخ سفيد در خاورميانه پيامدهاي مسأله سازي براي آن كشور داشته است. به عنوان نمونه پيروزي اخوان المسلمين در پارلمان مصر، پيروزي حماس در فلسطين و به قدرت رسيدن شيعيان در عراق و پيروزي حزب ا... در مقابل رژيم صهيونيستي به عنوان يكي از متحدان پر و پا قرص كاخ سفيد، جملگي ناكارآمدي سياستهاي واشنگتن را در مقابل جهان اسلام مي رساند . برخي كارشناسان سياسي معتقدند دولت بوش با برهم زدن ديگ (خاورميانه) مرتكب خطاي بزرگي شد و گزينه بدتر، اتكاي ايالات متحده به دوستان مستبد سنتي اش در خاورميانه بود. با اين وجود، حاصل به كارگيري دكترين نومحافظه كاران واشنگتن اينك كمتر از 5 سال اين واقعيت را آشكار كرده است كه از جنگ نه دموكراسي به دست مي آيد و نه عدالت تحقق پيدا مي كند. هر جنگي چه منجر به شكست شود يا پيروزي، پيامد عدم تعادل در تمامي وجود زندگي اجتماعي مردم اعم از اقتصاد، سياست و فرهنگ را در بر دارد. در نهايت «ايمانوئل والرشتاين» پژوهشگر ارشد دانشگاه بيل معتقد است دلايلي به شكست ابرقدرتها منجر مي شود از جمله: 1- اگر مشخص شود قدرت ضعيف مي تواند قدرت نظامي قوي تر را به تعويق بيندازد يا حتي توانايي به گل نشاندن دشمن را دارد . براي نمونه جنگ اخير حزب ا... در مقابل اسراييل و گير كردن نيروهاي نظامي آمريكا در باتلاق عراق. 2- استحاله افكار عمومي نسبت به طول كشيدن جنگ از طرف ابرقدرتها. 3- نمايش ضعيف گونه نظامي از سوي ابرقدرتها نسبت به آنچه قبلاً گمان مي كردند. (از دست دادن امتياز اخلاقي، از ميان رفتن حمايتهاي داخلي و افزايش هزينه هاي نظامي ابر قدرتها). نتيجه اينكه تمام موفقيت سياسي ابر قدرت نظامي در جهان رو به زوال مي رود و گاهي اين اتفاق برق آسا رخ مي دهد. در نهايت با اندكي تأمل مي توان نكته را براي ايالات متحده آمريكا از زمان ورودش به خاورميانه پيش بيني كرد.
فهرست مآخذ: 1. پل كندي، ظهور و سقوط قدرتهاي بزرگ، ترجمه محمود رياضي 2. اصغر كاظمي، سيد علي، روابط بين الملل در تئوري و عمل 3. نقيب زاده، احمد، تحولات روابط بين الملل از كنگره وين تا ماورز 4. فصلنامه خاورميانه، سال دوازدهم، شماره 43 5. اطلاعات سياسي- اقتصادي، سال بيستم ف شماره هفتم و هشتم 6. ماهنامه همشهري ديپلماتيك، سال اول، شماره پنجم منبع: قدسنا.