تبليغات X
 

صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
رسانه ها
اجتماعی
اقتصادی
فرهنگی
ورزشی
حوادث
سوسه
ورود آزاد
ديدگاه
كفشدوزك
شهرستانها
ستونها
صفحه آخر
یادداشت روز
ویژه نامه

جستجو

 

  Date : 2006-10-05
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 13مهر ماه 1385


گفتگو با پژمان لشگري پور/ معاون فرهنگي مركز گسترش سينماي مستند و تجربي؛
شهيد آويني بايد تبديل به يك نماد شود

 

مليحه پژمان
جايزه بزرگ «شهيد سيدمرتضي آويني» همزمان با سالگرد شهادت اين شهيد اهل قلم در فروردين ماه سال آينده به برترينهاي فيلمهاي مستند اهدا مي شود. از آن جا كه اين طرح از سوي مركز گسترش سينماي مستند و تجربي مطرح شده، گفتگويي



داشته ايم با «پژمان لشگري پور» معاون فرهنگي مركز گسترش سينماي مستند و تجربي و جزييات بيشتري را از ايشان جويا شده ايم كه از نظرتان مي گذرد.
* جناب لشگري پور! به عنوان اولين سؤال از جزييات جايزه «شهيد آويني» بگوييد.
** جايزه شهيد آويني به بهترين مستندهاي سال تعلق مي گيرد، شبيه جايزه كتاب سال.
اين طرح در اولين جلسه شوراي فرهنگي سال 1385 در مركز گسترش سينماي مستند و تجربي به تصويب رسيد و قرار شد كه هر سال همزمان با سالگرد شهادت شهيد آويني، به بهترين مستندهاي سال قبل جايزه داده شود.
* آثار مستند شركت كننده با موضوع آزاد، هم به بخش جايزه راه پيدا مي كنند؟
** بله. مستند ژانر خاصي ندارد و همه آثار با موضوعهاي مختلف به اين بخش راه پيدا مي كنند. اما با توجه به اين كه شهيد آويني حق بزرگي به گردن هنر بعد از انقلاب دارد و فيلم مستند، جلوه اي از هنر اين شهيد است و واگويه هاي اين شهيد بزرگوار نسبت به جنگ در قالب مستند جنگي تجلي پيدا كرده ،علاقه منديم كه سينماي جنگ هم مطرح شود. با توجه به سياستهاي معاونت سينمايي كه در مورد سينماي ملي دنبال مي كنند، مستندهاي مبتني بر هويت ملي، تمدن ايراني اسلامي، انقلاب و دفاع مقدس، در اولويت خواهند بود.
* علاقه مندان چطور مي توانند آثارشان را ارسال كنند؟
** پاييز سال جاري فراخوان اين جايزه بزرگ از طرف مركز گسترش، منتشر مي شود، تا علاقه مندان آثارشان را ارسال كنند. هيأتي درست مثل هيأت تخصصي كتاب سال، آثار ارسالي را گزينش كرده و به بخش جايزه ويژه معرفي مي كنند.
اين برنامه در يك روز برگزار مي شود و احتمالاً آثار برگزيده اي در اين برنامه به نمايش درخواهند آمد.




* هدف شما از اهداي اين جايزه چيست؟
** ما از اهداي اين جايزه يك هدف دوگانه را دنبال مي كنيم؛ اول اين كه سعي مي كنيم به عنوان يك مركز دولتي نام شهيد آويني را در مورد هنر اسلامي به نماد تبديل كنيم و اميدواريم اين نمادسازي در روند رشد سينماي مستند تأثيرگذار باشد. دوم اين كه حمايت از سينماي مستند لازم است و براي بقاي اين نوع سينما مركز به عنوان يك نهاد دولتي كه داراي مأموريتهايي است براي پيشبرد سياستهاي فرهنگي نظام، با اين جايزه به اين دو هدف مي رسد.
* با توجه به اين كه در طول سال، جشنواره هايي براي سينماي مستند در نظر گرفته مي شود، اين جايزه چه تفاوتي با جوايز آن جشنواره ها دارد؟
** ببينيد. بخش مستند در اين جشنواره ها جنبي هستند. چه جشنواره فيلم فجر و چه جشنواره هاي ديگر، اما مركز گسترش سينماي تجربي، به عنوان نهادي كه مستقيماً زير نظر معاونت سينمايي كار مي كند، متولي سينماي مستند كشور محسوب مي شود و جايزه شهيد آويني مي تواند جشنواره مستقلي براي فيلمهاي مستند خصوصاً در زمينه انقلاب اسلامي و دفاع مقدس باشد و با توجه به اين كه اين جايزه يك جايزه بزرگ نقدي است مي تواند براي رشد سينماي مستند و توجه به اين حوزه بسيار اهميت داشته باشد.
* فكر مي كنيد اين جايزه در ارتقاي سينماي مستند نقشي داشته باشد؟
** بله، قطعاً نقش خواهد داشت و من به ضرورتهاي آن اشاره مي كنم:
اول اين كه سينماي مستند، چند سالي بود كه متولي رسمي نداشت و حالا استقرار مركز گسترش اين فضاي هم انديش را براي مستندسازان فراهم كرده است. ما دو صنف داريم؛ انجمن مستندسازان و انجمن تهيه كنندگان مستند كه بالغ بر 300 نفر عضو دارند، كه صرفاً كار مستند مي كنند.
مسأله دوم اين است كه متأسفانه بر خلاف سينماي داستاني، مستندسازان ما فضاي اكران و توزيع ندارند و اين بحث منحصر شده به تلويزيون و جشنواره ها و با توجه به اين كه اگر در سينما توزيع مناسبي صورت نگيرد، توليد آن هم فايده اي نخواهد داشت، ما از رسانه ملي انتظار داريم كه مثل همه كشورهاي ديگر توجه ويژه اي به فيلم مستند آن هم به شكل حرفه اي داشته باشد.
و موضوع سوم اين كه شهيد آويني به عنوان يك هنرمند، داراي انديشه هاي مثبت و پيشرو در زمان خودش بود و حال آن كه اين انديشه ها در اين دوره هم كاربرد دارند. ما در طول سال، شاهد هستيم كه بخشهاي خصوصي جايزه هايي را اهدا مي كنند. به نظر مي رسد كه جايزه شهيد آويني كه توسط سيستم رسمي فرهنگي كشور (وزارت فرهنگ و ارشاد) اهدا مي شود، مي تواند با گذشت زمان به يك حركت جريان ساز در جهت راهبردهاي اصلي فرهنگي مورد نظر بدل شود.
* يعني جايزه شهيد آويني براي آثار برگزيده موقعيت اكران به وجود مي آورد؟
** ببينيد، موقعيت اكران در سينماي مستند بحث پيچيده اي است. ما در فضاي اكران كشور حتي براي فيلمهاي داستاني دچار مشكل هستيم، كه اين مشكلات براي فيلمهاي مستند بيشتر است، اما يكي از كارهايي كه در مركز گسترش سينماي مستند دنبال شده، ساخت سينماست كه اين سينما در روزهاي آينده افتتاح خواهد شد. سينمايي با سالن 75 نفره و مجهز كه فضاي دايمي براي نمايش فيلمهاي متفاوت (كوتاه، تجربي، مستند، و انيميشن) خواهد داشت.
بعد از آن صحبتهايي با مؤسسه رسانه هاي تصويري به عنوان يك مؤسسه توزيعي داشته ايم كه طي يك تفاهم نامه، بعضي از كارهاي مستند فاخر را در يك فضاي توزيع رسانه اي قرار بدهيم. اما بايد بگويم كه اگر مشكل سينماي داستاني ما حل نشود، مشكلات سينماي مستند همچنان باقي خواهند بود. ما براي اكران آثار داستاني در كشور، چيزي حدود 300 سالن كم داريم، كه اين مسأله هم مثل ساير مسايل فرهنگي كشور بايد به شكل هماهنگ توسط تمام دستگاههاي فرهنگي پيگيري شود. باز هم تأكيد مي كنم، تلويزيون نقش مؤثري در ارتقاي سينماي مستند دارد.
در سال، چندين ميليارد ريال صرف ساخت سريالهاي داستاني مي شود، سؤال اين جاست كه چقدر از اين هزينه ها صرف ساخت و حمايت از آثار مستند مي شود؟
وقتي مي گوييم رسانه ملي، بحث مليت مطرح مي شود كه اين ملي گرايي چتري را ايجاد مي كند كه توقع همه را بالا مي برد. وقتي مي گوييم رسانه ملي، پس بايد كل فيلمهاي مستند كشور را با كمك وزارت ارشاد در تلويزيون ببينيم. مدتي است كه چند شبكه، فيلمهايي مستند پخش مي كنند، اما بيشتر اين فيلمها، مستندهاي خارجي هستند و باز اين جاي سؤال دارد. مگر ما مستند داخلي نداريم؟ مگر ما مستندساز كم داريم؟ تأكيد مي كنم اگر دوستان در زمينه مستندهاي داخلي كمتر اعمال نظر كنند و در واقع سخت گيري غيرمنطقي نداشته باشند، اين آثار هم فرصت پخش پيدا مي كنند و البته بيننده هم خواهند داشت. برخي دوستان عقيده دارند كه فيلمهاي مستند داخلي قابل پخش نيستند. جالب است كه سخيف ترين فيلمهاي خارجي از تلويزيون پخش مي شوند كه هيچ همخواني فرهنگي با ما ندارند و به گفته خود آقاي مهندس ضرغامي، دوستان اين فيلمها را با كامپيوتر سانسور مي كنند و حتي در دوبله آنها دست مي برند، ولي مستندهاي داخلي را پخش نمي كنند. به هر حال همه ما خطوط قرمز را مي دانيم و به قول شهيد آويني بايد «خانه بر دهانه آتشفشان بنا كنيم» نه اين كه صورت مسأله را پاك كنيم. سينماي مستند مي تواند كاركردهاي خاص جامعه شناسي داشته باشد و به قول امام(ره) «هنر در مدرسه عشق، بازكننده گره هاي كور اجتماعي، اقتصادي و سياسي است». بخشي از اين مسايل در سينماي مستند محقق مي شود. مركز گسترش سينماي مستند و تجربي از مستندسازان حمايت جدي خواهد داشت و خوب است بدانيد، ما در بخش توليد بالغ بر 50 پروژه مستند اعم از كوتاه و بلند كليد زده ايم كه در جشنواره فيلم فجر امسال شاهد چند كار برجسته خواهيم بود.
* و با اين حال روند سينماي مستند را چطور ارزيابي مي كنيد؟
** هر وقت از سينماي مستند حمايت خوبي شده، رشد كرده و هر وقت اين حمايت ضعيف بوده سينماي مستند افت كرده است، اما در اين دوره جديد با حمايت مهندس جعفري جلوه در اين زمينه، دوره بهتري را پيش بيني مي كنيم.
اميدوارم دستگاههاي فرهنگي كشور جزيره اي عمل نكنند و در واقع همه ما به سياستي مشترك براي رشد و ارتقاي اين عرصه برسيم. چرا كه مسأله مهم در اين حوزه، توزيع و نمايش است. توليد و نمايش دو روي يك سكه هستند، كه سينماي مستند براي رشد و ارتقا نيازمند سياستگذاري در هر دو عرصه است. بايد سعي كنيم هر دو روي سكه را دريابيم، تا در آينده روند خوبي را در اين سينماي ملي شاهد باشيم.

  


شرح دعاي روز يازدهم ماه رمضان؛در پرتو ياري خدا...

 

* محمد محمدي اشتهاردي
اللهم حبب الي فيه الاحسان، و كره الي فيه الفسوق و العصيان، و حرم علي فيه السخط و النيران، بعونك يا غياث المستغيثين
خدايا! احسان و نيكي كردن را در اين ماه و روز، محبوب من قرار ده و در اين ماه و روز، زشتي و گناه را مورد نفرت من قرار ده و در اين ماه و روز خشم و آتش سوزانت را بر من حرام گردان، به حق ياريت اي فريادرس فريادخواهان.
***
در اين دعا سه موضوع سرنوشت ساز را از درگاه الهي مسألت مي كنيم؛نخست اينكه؛ خداوند در اين ماه و روز، محبت و تعلق نيكي كردن را به من عنايت كند تا با عشق و اشتياق به انجام احسان و نيكيها همت كنم و صفات نيك را با نشاط و علاقه و بدون هيچ گونه منت به جا آورم.دوم؛ هرگونه زشتي و نافرماني و گناه را ناخوش آيند و مورد تنفر من سازد] حب و بغض مرا براساس خشنودي خدا استوار كند [تا از آنها پرهيز كنم.
سوم؛ خشم خود و كيفر دوزخ را بر من حرام كند، يعني آنچنان به من توفيق دهد و با عون و ياريش به فريادم برسد كه از هر آنچه باعث كيفر سخت الهي و آتش سوزان دوزخ مي شود، دوري كنم و آنچه را كه موجب حرام بودن آتش دوزخ مي شود به من عنايت كند، تا در پرتو انجام دستورهاي الهي و ترك محرمات او، بتوانم از مكافات عمل و عذابهاي دوزخ رهايي يابم و به جاي آن در پرتو ياري و پناهندگي خدا به نعمت رضاي خدا و بهشت او و سعادت ابدي نايل گردم.

  


اعضاي شوراي مركزي مجمع جانبازان با نايب رئيس مجلس ديدار كردند

 

گروه هنر- اعضاي شوراي مركزي مجمع جانبازان انقلاب اسلامي در ديدار با محمدحسن ابوترابي، نايب رئيس دوم مجلس شوراي اسلامي، به ارايه ديدگاهها و مواضع خود درخصوص لايحه جامع خدمات رساني به ايثارگران پرداختند.
به گزارش روابط عمومي مجمع جانبازان انقلاب اسلامي، در اين ديدار مرتضوي كياسري دبير اين مجمع با اشاره به لايحه جامع خدمات رساني به ايثارگران و برگشت اين لايحه از سوي شوراي نگهبان به دغدغه هاي خانواده هاي معظم شهدا و ايثارگران و اشكالات موجود در اين لايحه پرداخت.
همچنين ابوترابي با تأكيد بر اينكه مجلس شوراي اسلامي پاسخ ايراد شكلي وارده از سوي شوراي نگهبان را داده است، افزود: درصورتي كه اين لايحه بار ديگر از سوي شوراي نگهبان با اشكال روبرو شود، مجلس شوراي اسلامي آماده هر گونه همكاري با مجمع جانبازان در جهت تأمين ديدگاهها و نظرات ايثارگران مي باشد.

  


كارت سابقه جبهه آماده تحويل به رزمندگان

 

ناحيه مقاومت بسيج سپاه مشهد در اطلاعيه اي اعلام كرد:كارت سابقه جبهه، سند افتخار دوران هشت سال دفاع مقدس آماده تحويل به رزمندگان عزيز اسلام است.
به گزارش ايسنا، در اين اطلاعيه تأكيد شده است: تمامي رزمندگان شهر مشهد كه تاكنون جهت صدور كارت سابقه جبهه اقدام ننموده اند، مي توانند جهت دريافت كارت خود به محل جديد ناحيه مقاومت بسيج سپاه مشهد واقع در انتهاي خيابان فدائيان اسلام، بزرگراه بسيج، پادگان بسيج مراجعه و يا با شماره تلفن 3426824 مديريت كارگزيني تماس حاصل نمايند. لازم به ذكر است كارت سابقه جبهه به مدت 10 سال داراي اعتبار بوده و دارندگان مي توانند در مراجعه به ادارات و سازمانها، از مزاياي قانوني آن استفاده كنند.

  


آسمان بلاگ ؛ خاك شلمچه

 

مي خوام بنويسم...
از خاطره هام... از حال و هوام...
از اون جايي كه هنوز دلم اونجاست...
از اون خاكي كه هنوز داغي اش روي پيشوني مه...
از اون سنگري كه هنوز بوي نمش روي چفيمه...
از اون شقايقي كه هنوز لاي قرآنمه...
و از اون شهيدي كه هنوز بوي مزارش رو از قطعه 26 بهشت زهرا حسن مي كنم.
مي خوام بنويسم...
از جبهه و حال و هواش...
از شلمچه و خاكش... از طلاييه و سنگرهاش... از فاو و نخلهاي بي سرش...
از رقابيه و شقايقهاش...
و از دوكوهه و حسينيه اي مزين به نام حاج همت...
و حالا مي نويسم...
از شلمچه....
از سرزمين عشق و ايثار
از بهترين تفسير عشق...
از قله معراج ياران...
و از اون سرزميني كه براي رفتن به اونجا بايد دعوتت كنند!
حالا من اومدم اينجا... اما نمي دانم به دعوت كي؟... چون واسه اومدن به اينجا در خونه هر كي كه مي شناختم رفتم و حالا نمي دونم كدومشون در رو به روم باز كرده؟...
به دنبال گم شده ام، وارد كانال ميشم و همين طور كه قدم مي زنم با خودم ميگم:
كاش شور سالهاي جنگ تو زرق و برق شهرهامون گم نمي شد...
كاش شيطون نفس اين قدر ما رو بازي نمي داد...
كاش يه ذره معني واقعي عشق رو مي فهميديم...
كاش دل ما مثل اين كانال، خاكي بود...
دلم عجيب گرفته... آخه نزديك غروب جمعه است!
از كانال كه ميام بيرون دنبال يه جايي مي گردم كه بتونم عقده دلم رو وا كنم. از دور چشمم به يك لاله زار مي افته. ناخواسته ميرم طرفش. اصلاً نمي دونم چه نيرويي بود كه پاهام رو به اون سمت هدايت مي كرد؟ ميرم بين لاله ها... قدم مي زنم و ميگم: گلي گم كرده ام مي جويم او را...
- خدايا! يعني ميشه من گلم رو بين اين لاله ها پيدا كنم؟
و چشم هام پر از اشك ميشه... ديگه تار مي بينم...
اما نه، اشتباه نمي كنم.
خودشه...
هموني كه دستم رو گرفت و من رو تا اينجا آورد.
همون گلي كه به جاي پيراهن پاره كلاه تيرخورده رو مزارش بود: شهيد نوري!
مي شينم كنارش... آخه جايي رو ندارم كه برم، يوسفم پيدا شده...
تازه چشم هام دارند مي بينندش: يه چفيه دور گردنشه... يه لباس خاكي تنشه و يه سربند هم دور سرشه كه روش نوشته: عاشقان كربلا!
از جا به جاي بدنش داره خون مي چكه، ولي چشمهاش هنوز بازه.
دستهاي بي رمقش رو به زحمت روي سينه اش ميذاره.
اون لبهاي خشك و ترك خورده اش رو به هم تكون ميده و ميگه:
«السلام عليك يا اباعبدا...»
اين رو ميگه و در حالي كه خون سرخش از گوشه لبش مي چكه چشمهاش رو مي بنده.
خوش به حالش.
اون رو بردند، ولي پيامش براي هميشه توي ذهنم مي مونه:
«خواهرم! سرخي خونم را به سياهي چادرت به امانت مي سپارم.»
واي كه چه مسؤوليت سنگيني به دوشم گذاشته.
آخه چرا من بايد بمونم و اين بيابون داغ جدايي رو تنها طي كنم؟
خدايا! كمكم كن تا صبورانه و مقتدر مثل زينب(س) بمونم و اين رسالت رو به همه ابلاغ كنم.
كم كم به لحظه جدايي نزديك ميشم.
ديگه بايد برم، اما نمي تونم ازش دل بكنم.
تازه پيداش كردم، اما ترجيح ميدم برم چند قدم اون طرفتر كنار سيم خاردار، رو به كربلا بنشينم و مناجات نيمه شب شهدا رو بخونم:
السلام عليك يا اباعبدا.... السلام عليك يابن رسول ا.... السلام عليك...
آخ كه چه صفايي داره!
هيچ وقت فكرش رو نمي كردم يه روزي روي خاك شلمچه رو به كربلا بنشينم، زيارت عاشورا بخونم و صداي من تو باد گم بشه... بادي كه نسيم كربلا رو به صورتم ميزنه!
- آقاجون! يعني ميشه يه روز از همين جا پابرهنه راه بيفتيم و بياييم حرمت؟... يعني ما رو راه ميدي؟ اما حالا كه دارم از اينجا شما رو زيارت مي كنم كاش حداقل مي شد از شهدا بپرسم كه در زيارت عاشورا با امام حسين(ع) چه گفتند كه كربلايي شدند؟ و آنقدر به جواب اين سؤال فكر مي كنم كه به فراز آخر مي رسم. پيشوني ام رو به خاك ميذارم و ميگم: اللهم ارزقني شفاعة الحسين.
* نوشته شده توسط: خاك پاي شهدا

  


ماه رمضان در اسارت؛گرم كردن سحري با المنت

 

* رضا كاكا
در دوران اسارتمان، براي روزه گرفتن هيچ امكاناتي نداشتيم. خصوصاً براي تهيه غذا سحري واقعاً مشكل داشتيم. دو يا سه نفر از عراقيها بودند كه روزه مي گرفتند، ولي نمي دانستند كه براي روزه گرفتن بايد سحري خورد. آنها مثل روزهاي عادي به ما صبحانه و ناهار و شام مي دادند.




ما غذاهاي صبح را در يك سطل نگه مي داشتيم. دورش پلاستيك مي كشيديم و رويش پتو مي انداختيم. ناهار و شام را هم كه به ما مي دادند، به همين شكل نگهداري مي كرديم تا گرم بماند. زمان افطاري كه مي رسيد، به ترتيب از غذاهاي صبح و ناهار شروع مي كرديم و غذاي شب را كه حدود ساعت 5/5 يا 6 عصر مي دادند، براي سحر نگه مي داشتيم.
مسأله گرم نگه داشتن غذا باعث شد كه ما به فكر تهيه يك المنت بيفتيم. براي اين كار ترانس يكي از مهتابي ها را كه دو ترانس داشت، باز كرديم و فلزهاي دورش را درآورديم. يك سيم بدون رويه به دو طرف آن وصل كرديم و به اين ترتيب يك المنت قوي ساختيم كه با آن مي شد يك سطل آب را گرم كرد و از آن روز به بعد وضع سحري ما خوب شد.
از ساعت 5/12 شب به بعد دو نفر مسؤول گرم كردن غذاها مي شدند. يك سطل را تا نصفه آب مي كرديم و المنت را در آن مي انداختيم و ظرفهاي غذا را هم روي آن مي چيديم و يك پتو روي تمام آنها مي انداختيم و بخار آب داغ، غذا را گرم مي كرد.
در هر آسايشگاهي يكي دو نفر از اسرا دعاي سحر مي خواندند. اسراي ديگر هم كه از خواب بيدار مي شدند، مي نشستند و با توجه كامل، انگار كه در يك مسجد هستند، به دعا گوش مي دادند.
واقعاً آن شبهاي اسارت و آن سحرهاي روحاني صفايي داشت كه اسارت را از يادمان برده بود!
نزديكيهاي آخر ماه مبارك رمضان بود. يك شب عراقيها نزديك به سحر به آسايشگاه ما آمدند. موضوع از اين قرار بود كه يكي از سربازهاي عراقي از پشت پنجره ديده بود كه ما جاي كتري چاي و ظرف غذا را عوض مي كنيم. بخار زيادي هم كه بلند مي شد، مشخص مي كرد كه داريم چيزي را گرم مي كنيم. يكي از بچه ها كه مي خواست بيرون را نگاه كند، يك مرتبه او را ديد و فرياد زد: حازم پشت پنجره ايستاده و دارد نگاه مي كند. اسرا هم زود بند و بساط المنت را جمع كردند و آن را توي سطل زباله انداختند. چند لحظه بعد هفت هشت عراقي به داخل آسايشگاه ريختند و با عصبانيت سراغ مسؤول آسايشگاه را گرفتند.
مسؤول آسايشگاه كه برادر حميد حيدري بود، گفت: چي شده؟
سرباز عراقي گفت: شما المنت داريد. المنت را بياوريد.
او گفت: ما المنت نداريم.
حازم سرباز عراقي گفت: چرا دروغ مي گويي؟ مگر تو فردا نمي خواهي روزه بگيري؟ من با چشمهاي خودم چند لحظه پيش ديدم.
عراقيها شروع به گشتن كردند، ولي هر چه گشتند چيزي پيدا نكردند. حازم در حالي كه سخت عصباني بود، به فرماندهشان گفت: ببينيد، اين غذاها همه گرم است! ظرف غذا و كتري چاي را آوردند وسط آسايشگاه و وقتي در كتري را باز كردند بخار از آن بيرون زد. البته كتري چاي داغ بود ولي ظرف غذا را تازه گذاشته بوديم و زياد گرم نبود.
فرمانده گفت: چرا اين چاي داغ است؟
گفتم: ما چاي را كه مي گيريم، توي يك پلاستيك قرار مي دهيم و دورش پتو مي پيچيم تا گرم بماند. اگر ما المنت داشتيم غذايمان هم داغ بود، در حالي كه مي بينيد غذا سرد است.
فرمانده به غذا دست زد، ديد سرد است، به حازم گفت: مگر تو نگفتي غذا داغ است؟ پس چرا سرد است؟ و حازم در حالي كه هاج و واج مانده بود، جواب نداد.
جالب تر اين كه سطلي كه درونش آب داغ بود، همين طور داشت بخار مي كرد و بخار آن همه جا را گرفته و ديوار را خيس كرده بود و ما در حالي كه به طرف بخار نگاه مي كرديم، با خود مي گفتيم، اگر متوجه شوند كارمان زار خواهد بود. ولي انگار آنها كور شده بودند و آن قسمت را نمي ديدند و يا اگر مي ديدند، متوجه نمي شدند.
به هر حال، فرمانده رو به حازم كرد و گفت: چرا اين موقع شب مرا از خواب بيدار كردي؟
آن گاه رو به رزاق، يكي ديگر از سربازها، كرد و گفت: من مي روم و شما دو تا بايد بمانيد. اگر المنت را پيدا كرديد من مي دانم با اين اسرا و اگر پيدا نكرديد من مي دانم و شما!
بعد از رفتن فرمانده، حازم مقداري گشت، حتي تا بغل سطل آب جوش هم رفت، اما متوجه آن نشد. به چند نفر كه مظنون شده بود، كيسه ها و لباسهايشان را گشت ولي چيزي پيدا نكرد. دست آخر به سرباز ديگر گفت: حالا چه كار كنيم؟ اگر دست خالي برويم، فردا فرمانده پدرمان را درمي آورد.
سرباز ديگر گفت: نمي دانم. خودت گفتي كه المنت را ديده اي!
خلاصه كار به جايي رسيد كه حازم به ارشد آسايشگاه التماس مي كرد كه اين المنت را به من بده، و گرنه فرمانده مرا مي كشد. ارشد آسايشگاه به او گفت: ما المنت نداريم، ولي اگر تو سرباز خوبي بودي يك جوري به تو كمك مي كرديم، اما تو اسرا را اذيت مي كني و آنها را كتك مي زني. به علاوه كتكي كه تو مي زني با بقيه فرق دارد، چون تو بيشتر مي زني و هم وحشيانه تر.
آن شب حازم و آن سرباز ديگر هر چه گشتند و به مسؤول آسايشگاه التماس كردند، المنت را پيدا نكردند.
بچه ها همين طور با تمسخر به حازم نگاه مي كردند. حازم گفت: شما مي خواهيد فردا روزه بگيريد، كاري نكنيد كه روزه هايتان باطل شود.
خلاصه هر چه التماس كرد، نشد و آخر سر گفت: از اين به بعد مي دانم چه بلايي سرتان بياورم. آن قدر كشيك مي دهم تا يك مدركي از اين آسايشگاه پيدا كنم و رفت.
هنوز از در آسايشگاه خارج نشده بود كه ما دوباره المنت را كار گذاشتيم و غذا را روي آن قرار داديم تا گرم شود. منتها آن قسمت را كه فرمانده دست زده بود، دور ريختيم.
غذا را آورديم و گذاشتيم وسط و بعد از خواندن دعاي سحر، به خوردن سحري پرداختيم و غائله آن شب تمام شد
فرداي همان شب براي آمار كه آمدند، در اتاق ما را باز نكردند. فرمانده عراقي زماني با سربازها به اتاق ما آمد كه المنت دست يكي از اسرا بود و بلافاصله آن را تا كرد، سيمش را در يك دست گرفت و آهنش را هم در دست ديگرش مخفي كرد. افسر عراقي به اسرا مقداري بد و بيراه گفت و فحش داد و افزود: شما ادعا مي كنيد مسلمانيد و روزه مي گيريد، ولي من مطمئنم كه شما المنت داريد. تا المنت را ندهيد روزه هايتان قبول نيست!
از اين حرف او خنده مان گرفت. فرمانده كساني را كه خنديده بودند، بيرون كشيد و آورد وسط آسايشگاه و به سربازها گفت: اينها را بزنيد.
بعد گفت: خوب، حالا المنت را بدهيد و گرنه همه تان را تنبيه مي كنم!
كسي چيزي نگفت.
دستور داد لباسهاي همه را در بياورند و ببرند بيرون و تمام آسايشگاه را بگردند.
المنت در دست يكي از اسرا بود و در دست چند تا از اسراي ديگر هم قطعات راديو، زيرا راديو را اوراق مي كرديم تا به دست عراقيها نيفتد.
اسرايي كه اين وسايل در دستشان بود به اتاق بغلي ما آسايشگاه 19 رفتند كه خالي بود و اسرا را براي آمار بيرون برده بودند. آنها هم هر چه گشتند چيزي پيدا نكردند. وقتي به آسايشگاه برگشتيم، ديديم همه وسايلمان به هم ريخته است. بعد هم آمدند با شيلنگ و كابل به ضرب و شتم اسرا پرداختند و وقتي خسته شدند، رفتند.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 Info@qudsdaily.com