|
* دكتر علي شيرخاني توليد علم و نظريه پردازي در عرصه علوم انساني و ساير عرصه ها لوازم و مشخصات و مقتضيات مشخصي دارد كه منظومه وار بر يكديگر تأثيرگذارند، ولي متأسفانه در سالهاي اخير به لوازم و مقتضيات توليد علم در كشور توجه جدي نشده و موضوع شكل گيري نهضت توليد علم و نظريه پردازي در مرحله شعار باقي مانده است. گريز از تقليد در علم به جاي توليد آن بحثي قابل تأمل است كه زواياي مختلف آن را در گفت و گو با حجة الاسلام علي اكبر ميرسپاه، پژوهشگر، بررسي نموديم.

*** * موضوع اصلي گفتگو، «توليد علم و نظريه پردازي» است، سعي ما بر اين است كه اين موضوع را در قلمرو علوم اسلامي بررسي كرده و همچنين نگاهي نقادانه نيز به روند توليد علم در حوزه علميه داشته باشيم و در نهايت آسيب شناسي كرده و راهكارها و راه حلها را نيز بيابيم. به عنوان نخستين سؤال، بفرماييد چه تعريفي مي توان در برابر اصطلاح «توليد علم» گذاشت؟ ** پيش از آن كه به بحث اصلي بپردازم، مي خواهم نكته اي را عرض كنم: به كار بردن واژه «توليد» براي علم، شأن اين بحث را كه از امور معنوي و علمي است، قدري تنزل مي دهد و كنار امور مادي و اقتصادي مي نشاند؛ چون معمولاً واژه «توليد» را براي كالاي مادي و اقتصادي به كار مي برند و - مثلاً مي گويند: «توليد كالا». البته خوشبختانه اصطلاح «نظريه پردازي»، كه پس از «توليد علم» آورده ايد، اين برداشت نادرست را تا حدودي اصلاح و فضاي ذهن انسان را عوض مي كند. اما درباره تعريف اصطلاح «توليد علم»، خوب است نخست از همان سنت حوزوي خود بهره بگيريم كه «تعرف الاشياء بأضدادها.» يعني اين اصطلاح را با اصطلاحات مخالف يا مقابل آن مقايسه كنيم و از اين ميان معناي موردنظر را بيرون بكشيم. از اصطلاحاتي كه در برابر يا مقابل اصطلاح «توليد علم» به كار مي روند، «تقليد علم» و «ترويج علم» است. به گمانم بررسي اصطلاح اول- يعني تقليد علم- بيشتر به كار بحث ما بيايد؛ چون به نظر مي رسد همين آفت علمي است كه بيشتر، جامعه علمي ما را رنج مي دهد. تقليد علم، يعني بدون توجه به زيرساختها و زيربناهاي معرفتي، محصولات علمي ديگران را اخذ كنيم و در معارف خودمان به كار بگيريم؛ اين محصولات را بپذيريم و قبول كنيم. وقتي به چنين تقليدي دچار شويم و محصولات علمي ديگران را در زندگي مان مصرف كنيم، در واقع به نوعي مصرف گرايي رو آورده ايم؛ يعني مصرف مي كنيم؛ ولي توليد نمي كنيم. اما حساب ترويج علم از تقليد علم جدا است و به جاي خود، ضروري است. البته ترويج، فرع توليد است؛ به اين معنا كه نخست بايد توليدي صورت بگيرد تا بتوانيم محصول اين توليد را ترويج دهيم. در امور اقتصادي هم اين گونه است. اول كالا توليد مي شود و سپس «توزيع». پس «ترويج» در قلمرو علم، مانند «توزيع» در قلمرو امور اقتصادي است.

در امور اقتصادي، از مواد اوليه، كالايي را توليد مي كنند كه به آن نياز دارند. توليد علم نيز همين گونه است: ما از مواد خام فرهنگ غني اسلامي، فرآورده هايي را فراهم مي كنيم كه برخي از آنها رو بنا مي شوند و برخي هم زيربنا. البته زيربنا و روبنا بودن، نسبي است. ممكن است معارفي نسبت به معارفي روبنا باشند و نسبت به معارف ديگري، زيربنا. به هر حال، تعريف ما از توليد علم، چنين مي شود: فراهم ساختن معارف جديد بر اساس مواد اوليه؛ يعني همان مواد خامي كه هنوز به شكل علم جديد در نيامده اند. بايد عرض كنم كه ما خيلي خواهان مسايل جديد نيستيم. جديد را در صورتي قبول مي كنيم كه نياز ما را برآورد. با ما سازگار باشد. با اين نگاه ديالكتيكي و ماركسيستي هم موافق نيستم كه هر چيز جديدي- چون جديد است- حق است و هر چه قديمي و كهنه است- چون قديمي است- باطل است. ما دنبال آن هستيم كه حق را پيدا كنيم. اگر معلوم شد كه نظريه قديمي قرن پنجم پيش از ميلاد، حق است و انسجام منطقي دارد و ما مي توانيم آن را با زيرساخت هايش مطرح بكنيم، همان را مي پذيريم. حتي همين كار ما ممكن است نوعي نوآوري باشد؛ به اين معنا كه نظريه قرن پنجم پيش از ميلاد را- كه همه به آن پشت كرده اند- به شكل روز درمي آوريم و مطرح مي كنيم. پس، به يك معنا، ما به قرن پنجم پيش از ميلاد بازگشته ايم. باكي نيز نداريم. ممكن است به ما بگويند: پس توليد علم چه شد؟ جواب مي دهيم كه ما خواهان مسايل جديد نيستيم. ما دنبال حقيم و كنار گذاشتن تقليد. نمي خواهيم مصرف كننده كور باشيم. مي خواهيم مطلب از درون خودمان بجوشد هر چند اصل آن را از ديگران گرفته باشيم. گاهي ما نظريه ديگران را فقط تكرار مي كنيم، بدون آن كه بدانيم مباني آن چيست. ولي گاهي نظريه ديگران را كالبد شكافي مي كنيم. مباني اش را مي فهميم. لوازمش را پيدا مي كنيم و آن را با شرايط و ساختارهاي خودمان هماهنگ مي كنيم. اين ديگر تقليد نيست. * جناب عالي فرموديد يكي از شرطهاي توليد علم اين است كه تقليدي نباشد. اگر بخواهيم با توجه به اين شرط، توليد علم را در حوزه علوم ديني بررسي كنيم، وضعيت آن را چگونه مي بينيد؟ به نظر مي رسد در رشته هاي مختلف علوم اسلامي، بيشتر به نظريه هاي گذشتگان استناد مي شود و دانشمندان امروز سخني براي گفتن ندارند. سؤال بعدي ما نيز كه در ارتباط با سؤال اول مي باشد اين است كه شيوه كار علمي مي تواند پاسخگوي نيازهاي روز جامعه باشد؟ مي دانيم كه جامعه بشري با شتاب در حال پيشرفت است. طبيعي است كه در اين نيازها و سؤالهاي جديدي- مثلاً در زمينه مسايل فقهي- هم پيش مي آيند. آيا تكيه بر نظريه ها و آراي گذشتگان مي تواند نيازهاي روز ما را برآورد؟ برخي صاحب نظران معتقدند كه ما به نوعي انسداد رسيده ايم. البته شما انسداد را نمي پذيريد؛ ولي دست كم به شدت و ضعف معتقديد. همين كه توليدات ما به نيازهاي روز پاسخ نمي دهند يا با آنها همخواني ندارند، بيانگر اين مطلب است كه ديگر نمي توانيم مدعي توليد شويم... ** به نظر بنده، انحصار اين بحث در علوم ديني، خودش محل بحث است: بخصوص فرمايشهاي شما بيشتر به فقه انصراف دارد. حوزه كاري ما، علوم ديني است و طبعاً سؤالهاي ما هم در همين قلمرو است. بنده بريدگي ميان علوم ديني و غيرديني را قبول ندارم. اين بحث ما نيز تأييدي بر يك نظريه باطل است كه من آن را از ريشه قبول ندارم. درباره فقه و روش فقهي حوزه، بايد عرض كنم كه روش توليدي است؛ نه تقليدي. پس از آن برخورد و مقابله مرحوم وحيد بهبهاني با اخباريها، روش اصولي بر حوزه حاكم شد. از آن زمان، تدريس فقه به سبك اصولي بوده نه اخباري؛ يعني رنگ اجتهادي داشته. اجتهاد، توليد است؛ نه تقليد. پس، مشكلي اگر هست، به چيزي غير از روش فقه برمي گردد. يكي از عوامل كه موجب ترويج روش تقليدي در حوزه شده، تلقي مجتهد از قلمرو دين است. بسياري از بزرگان فقه ما، تصور مي كنند كه سياست و امور اجتماعي در قلمرو فقه و علوم ديني نمي گنجند. البته ممكن است به زبان، چيز ديگري بگويند، ولي وقتي پاي عمل به ميان مي آيد، آن تلقي باطني و واقعي، خودش را نشان مي دهد. از اين بزرگان نمي توان انتظار داشت كه با روشها و متون فقهي مسايل روز را حل كنند؛ چون معتقدند كه وظيفه فقه چيز ديگري است. * با توجه به توضيحات جناب عالي، ما امروز در حوزه علميه فرايندي به نام توليد علم داريم يا نه؟ ** بله؛ توليد علم داريم؛ ولي توليد ساختاري و نظام مند نداريم. هر چه هست، به صورت پراكنده و نامنظم است. استاد حوزوي، هر جا مطلبي به ذهنش مي رسد، همان جا مي گويد، يا در جزوه درسي اش مي نويسد. ديگر كسي پيگيري نمي كند كه روي نظريه كار بيشتري انجام گيرد و در جايي مخصوص ثبت شود؛ يعني نظريه هاي گوناگون را گرد آورد و آنها را كاربردي كند و به يك وحدتي برساند تا پشتوانه انقلاب اسلامي شوند. معناي دقيق فرمايش مقام معظم رهبري همين است كه درباره حوزه و دانشگاه فرمودند: «دانشگاه، دانشگاه اسلامي نيست.» يعني محصولات آنها به كار اسلام نمي آيد؛ مشكلات و مسايل مسلمانان را حل نمي كند. كسي كه معتقد است زبان دين، زبان معرفتي نيست؛ يعني معرفت بخش نيست، بلكه يك زبان احساسي است، چگونه مي توان از او توقع داشت كه دين را در توليد علم، مؤثر بداند؟ بگذريم از اين كه صاحب نظران به اين نظريه هاي ناصواب در جاي خود پاسخ گفته و بيان كرده اند كه زبان دين، معرفت بخش است و چنين نيست كه فقط احساس بدهد يا احساسات را بيان بكند. در حال حاضر كم نيستند كساني كه چنين انديشه هايي را درباره دين ترويج مي كنند. در برخي از نوشتار مربوط به فلسفه دين و كلام جديد، اين مسأله بررسي شده كه آيا ميان «هست»ها و «بايد»ها ارتباطي وجود دارد يا نه. به عبارتي ديگر، آيا ميان دانش و ارزش ارتباطي هست. آقاي سروش كتابي در اين موضوعات نوشته اند و متأسفانه اين ارتباط را نفي كرده اند. نفي و اثبات ارتباط، هر يك، پيامدهايي خاص دارد و در حقيقت، قلمرو دين را مشخص مي كند؛ مثلاً اين كه آيا دين بعد اجتماعي زندگي انسان را نيز در برمي گيرد يا نه. عده اي هستند كه دين را امري شخصي و فردي مي دانند؛ ولي ما معتقديم كه دين براي همه ابعاد وجودي انسان دستورها و برنامه هايي دارد. دين به ما معرفت مي بخشد؛ نه آن كه تنها احساس بدهد. پس ارتباط «هست»ها با «بايد»ها نتايج بسيار مهمي دارد. هر «بايد»ي از هر «هست»ي برنمي خيزد و هر «هست»ي، هر «بايد»ي را اقتضا نمي كند. كساني كه معتقدند دين فقط از «بايد»ها سخن مي گويد، به اين نتيجه مي رسند كه جاي دين فقط مسجد است. دانشگاه و مراكز تحقيقاتي جاي «بايد» طرح كردن و وعظ گفتن نيست. فقط بر منبر و در مسجد و جلسه هاي قرآن و امثال آن مي توان از دين سخن گفت. در دانشگاه بايد دين را كنار گذاشت و سپس وارد كلاس شد؛ چون اين جا سخن از «هست»ها است و چگونه «بودن»ها و «نبودن»ها. اما ما معتقديم اگر دين از «بايد»ها سخن مي گويد، مبتني بر مصالح و مفاسدي است كه همان «هست»ها است و چگونه «بودن»ها و «نبودن»ها. واقعيت اين است كه ما به تقسيم علوم به اسلامي و غيراسلامي معتقد هستيم؛ زبان دين را معرفت آفرين مي دانيم و «بايد»ها را نيز از «هست»ها جدا نمي كنيم. ميان آنها ارتباطي منطقي مي بينيم. قلمرو دين گسترده تر از آن است كه اينها مي پندارند؛ ولي چنين هم نيست كه دين به ما روان شناسي بياموزد يا جبر و مثلثات و فيزيك و شيمي. خود دين نيز چنين ادعايي ندارد. اين وظيفه دين نيست؛ منتها دانشمندي كه از مباني اسلامي مطلع است، وقتي تحقيقات علوم جديد را بررسي مي كند، خواهد ديد كه با مباني ديني هماهنگ و سازگار نيستند. براي ايجاد هماهنگي، نيازمند تهذيب اند، ما بايد آن را با مباني خودمان سازگار كنيم. اصلاً علم آموزي نوعي سلوك است. * بفرماييد آموزه هاي ديني چه نقشي در توليد علم مي تواند داشته باشند؟ ** اتفاقاً بنده هم مي خواستم به همين جا برسم. عرض كردم كه علم آموزي در حقيقت نوعي سلوك است؛ يعني شما در درون نظريه ها و دانش شخص عالم، سلوك مي كنيد. حال، اگر به چيزي برسيد كه با شما همخواني ندارد، نمي توانيد آن را جذب كنيد. چنين نيست كه علم فقط عينيت داشته باشد و تنها گزارش بدهد. در گزارش علم، ارزش هم تزريق مي شود. علم، روح دارد. گاهي روح كفر در آن است و گاهي روح ايمان. به نظرم، براي اين كه بتوانيم از علوم استفاده كنيم، بايد آنها را از چهار مرحله بگذرانيم و متحول كنيم؛ يعني چهار برخورد با آنها داشته باشيم: تهذيبي؛ تصحيحي؛ تكميلي؛ توجيهي. اگر يك رشته اي از اين مراحل بگذرد، رنگ و طعم و بوي ويژه اي پيدا مي كند كه اسمش را «اسلامي شدن» مي گذاريم و اين، عين توليد است. كسي كه كار علمي مي كند، هر قدر هم كه بخواهد بي طرفي خودش را حفظ كند، باز هم در محصولي كه پديد مي آورد، اثري از خود برجاي مي گذارد؛ حساسيتهايش در آن منعكس مي شود؛ نوع تعابيرش به آن راه مي يابد. پس ما نمي خواهيم تحقيقات دانشمندان را كنار بگذاريم و نتايج پژوهشهاي جامعه شناسي كساني مانند «ماكس وبر» را به دريا بريزيم. ما اين مباحث را با خودمان سازگار مي كنيم. اما به نظرم مي رسد كه مطلبي ديگر هم به پاسخم براي سؤال دوم شما اضافه كنم؛ يعني اين سؤال كه آيا ما در اين مرحله تاريخي از علوم اسلامي توليد داريم يا نه. اگر منظورتان فقه و اصول است، عرض كردم كه فضاي حاكم بر اين علوم همواره اجتهادي بوده ما در اين زمينه، مقلد نبوده ايم. البته گاهي مي گويند كه برخي از فقها ناخودآگاه مقلدند. اينها تذكرات روشمند است. ولي مشي آنها، اجتهادي است و اين افتخار حوزه است كه از همان آغاز، درس خارج، مجتهدانه بوده و حتي اگر استادي هم مقلد است، تقليدش را پنهان مي كند؛ يعني توليد علم يك ارزش است. * از فرمايش هاي جناب عالي برمي آيد كه شما به نوعي «بومي سازي» اعتقاد داريد؛ يعني علوم روز را كه با شرايط جوامع - مثلاً- غربي هماهنگ و سازگارند، به گونه اي تغيير دهيم كه اولاً آن خميرمايه علمي و پژوهشي آنها از بين نرود و ثانياً با جامعه ما نيز هماهنگ و دمساز شوند. ** البته بنده گمان مي كنم كه شايد اين اصطلاح «بومي سازي» قدري بدآموزي داشته باشد؛ چون من هر نوع بومي سازي را قبول ندارم. اگر منظور از بومي سازي اين باشد كه علوم با فرهنگ اسلامي سازگار شوند، بحثي در آن نداريم؛ به اين معنا كه نظريه هاي ديگران را تهذيب و تكميل كنيم. و از آن چهار مرحله اي كه عرض كردم، گذر دهيم؛ مثلاً نظريه «ماكس وبر» را با رويكرد و تفسيري جديدي مطرح كنيم. قطعاً در نظريه او پارامترهايي هست كه ما قبول نداريم و پارامترهايي هم كه ما لازم داريم در آن نيست. وقتي نظريه ماكس وبر از آن چهار مرحله بگذرد، نظريه اي ديگر پديد مي آيد. اصل كلام از «وبر» است، ولي تغيير زياد كرده و با ما هماهنگ شده است. * اين نظر جناب عالي كه بناي كار در حوزه علوم اسلامي بر اجتهاد و توليد است و هيچ گونه انسداد علم نيز پيش نيامده است، ديگر مجالي براي مراجعه به آراي امثال ماكس وبر باقي نمي گذارد. وقتي ما مي توانيم نيازهاي خود را از آموزه هاي ديني بيرون بكشيم، چه نيازي هست كه به آموزه هاي ديگران چشم بدوزيم؟ ** اجازه بدهيد براي روشن تر شدن مطلب، از نظريه كانت استفاده كنم. وي معتقد است كه ما مقولاتي داريم به نام «مقولات فاهمه». اينها خودشان معرفت نيستند. قالب هايي براي فهم اند؛ يعني چارچوب هايي هستند كه از بيرون چيزهايي درون آنها مي ريزند و به معرفت تبديل مي شوند. البته بنده نمي خواهم بگويم كه دستگاه كانت را قبول دارم؛ ولي معتقدم آموزه هاي ديني ما مي توانند قالب هايي بسازند كه نظريه هاي ديگران را شكل بدهند؛ يعني آنها را اسلامي كنند؛ به سيماي علم ديني درآورند. علم ديني نيز فقط فقه و اصول نيست. ما مي توانيم جامعه شناسي اسلامي، روان شناسي اسلامي و اقتصاد اسلامي داشته باشيم. ما از تحقيقات ديگران قدرداني مي كنيم و از آنها بهره مي بريم؛ ولي تقليد نمي كنيم. حدود پانزده سال پيش زماني كه دفتر حوزه و دانشگاه تازه تأسيس شده بود - يكي از استادان ايراني در فرانسه مجله اي را اداره مي كرد. در آن جا با شخصيتهاي فرانسوي ارتباط برقرار كرده بود. خود ايشان نقل مي كرد كه به يكي از آنها گفتم در قم استاداني از دانشگاه و فضلايي از حوزه جمع شده اند و مي خواهند به اين علوم، رنگ و بوي اسلامي بزنند. آن شخص فرانسوي قدري تأمل كرده و گفته بود: «اگر در اين كار توفيق بيابند، انقلاب ايران بيمه مي شود. ديگر نمي توان با آن مقابله كرد». او كاملاً درست گفته بود. اگر ما بتوانيم در اين كار به نتيجه برسيم، ديگر با بمب و موشك و جنگ نمي توان انقلاب را نابود كرد. حتي اگر همه رابكشند، كافي است چند جوان زنده بمانند تا دوباره فرهنگ ما را به پا كنند. * مي خواهيم ببينيم مباحثي مانند آزادي بيان و انديشه، كه امروز مطرحند، چه قدر در فرايند توليد علم اثر دارند. موضوع ديگري كه قابل بررسي است، تعريف دقيق پيش زمينه ها است. حتماً با بنده موافقيد كه گاهي در مرزبندي مفاهيمي مانند آزادي انديشه و بي بند و باري در نظريه پردازي يا هرزه گويي اختلاف هايي پيش مي آيد و هر كس تعريف خاص خود را از آنها درست مي داند. مثلاً كسي نظريه اي مطرح مي كند كه آن را نوآوري مي شمارد، ولي كسي ديگر همين نظريه را بدعت مي داند. نظر شما در اين باره چيست؟ ** خوب، شكي نداريم كه مفاهيمي مانند آزادي بيان، تحجر، خلاقيت و از اين قبيل، در روند نظريه پردازي مؤثرند. برخي از آنها جلوبرنده هستند و وضعيت را بهتر مي كنند و برخي از آنها تأثير منفي دارند و مانع پيشرفت مي شوند. به عنوان مثال، بدعت مانع توليد علم مي شود؛ چون ظاهراً توليد است، ولي توليد كاذب است. اما هر يك از اين عوامل مثبت و منفي، بايد تعريف شوند و همان طور كه شما اشاره كرديد، ميان آنها يك مرزبندي صورت بگيرد. اينكه ما با قضيه كليشه اي برخورد كنيم و - مثلاً- بگوييم آزادي بيان، شرط توليد علم است، ولي ندانيم و نفهميم كه چه نوع آزادي را اراده كرده ايم، به نظرم نتيجه خوبي نمي دهد. عوامل مثبت، همه لازمند؛ مثلاً رعايت اخلاق علمي، احترام به آزادي بيان و نوآوري، همه مؤثر و لازمند، ولي بايد طوري آنها را تعريف كنيم كه با زيرساخت هاي انديشه و مباني فكري ما سازگار باشند. مبهم بودن معناي اين اصطلاحات، يك ضرر ديگري هم دارد: اين كه گاهي برچسب هايي نيز به اهل علم و صاحب نظران بخورد؛ مثلاً كسي را متحجر بدانيم، در حالي كه واقعيت چنين نيست. ممكن است كسي به حقيقتي دست پيدا كند؛ ولي چون استقلال فكري دارد و از ديگران هم باهوش تر است، دليل هاي ديگران در رد آن مسأله برايش كافي نباشد، و به همين جهت بر نظر خود اصرار ورزد. نمي توان بر چنين كسي برچسب تحجر زد. پس، اين كه چه كسي واقعاً متحجر است، بسته به اين است كه «تحجر» را چه معنا كنيم. بنده خودم با نمونه هاي واقعي اين موضوع برخورد كرده ام. استادي داشتيم كه خيلي به ايشان علاقه مند بوديم. خيلي ها ايشان را سطحي نگر و متحجر مي پنداشتند؛ چون روي نظريه اي كه به آن رسيده بود، استقامت مي كرد. بنده ديدم اتفاقاً استقامت ايشان باعث نجات ما شده و براي ما سودمند بوده. استقامت به معناي تحجر نيست. مرزبنديها بايدمشخص شوند و البته تعيين مرزها و مصداق ها به ظرافتهاي خاصي محتاج است. * دبيرخانه نهضت آزاد انديشي و توليد علم (معاونت پژوهشي حوزه علميه قم) |