|
اميرحسين نوريان - علي شعار آيدين آغداشلو نيازي به معرفي ندارد كه چگونه نقاش و هنرمندي است و چگونه فكر مي كند و ... به بهانه ورودش به 66 سالگي قرار مصاحبه اي را در خانه اش گذاشتيم كه به اعتقاد علي، بدترين جاي دنيا براي مصاحبه بود.(!) حق هم داشت. آغداشلو در گوشه اي از تهران بزرگ، دنياي شخصي خودش را خلق كرده و در آن زندگي مي كند كه هر گوشه اش يادگاري از هنر اين مرز و بوم است. مثل

همه اين اواخر لباسهاي يكسره مشكي پوشيده بود و با آن ريشها و چينهاي صورت حسابي شبيه شل سيلوراستاين به نظر مي رسيد. در حالي كه از گوشه خانه -دنيايش -صداي موسيقي ملايمي به گوش مي رسيد، با او درباره بخش خاصي از دوران زندگي هنري اش گفتگو كرديم... نوريان: معمولاً بيشتر درباره ديگران صحبت كرده ايد تا خودتان. اين بار مي خواهيم به خود و آثارتان بپردازيم. وقتي كارهايتان را دنبال مي كنيم مي بينيم كه شما جزو معدود نقاشاني هستيد كه به سبكي خاص در آثارتان رسيده ايد و همان سبك شخصي را دنبال مي كنيد كه در آنها معنا و مفهومي مدرن با صورت و شكل كلاسيك ارايه مي شود. مي خواهم بدانم چه مسيري را طي كرديد تا به اين مرحله رسيديد، آغداشلو: من فكر مي كنم كه هر اثر هنري شكل گرفته اي، به ناچار، مفهوم دروني آدمي كه آن را به وجود آورده را در خود جاي مي دهد و آن جهان دروني، آن فضاي ذهني و تاريخي كه بر آن آدم گذشته را بازگو مي كند. اين تاريخ و يا اين فضا را براي دراز مدت نمي توان جعل كرد. هميشه گفته ام كه هر اثر هنري، لو دهنده است. مشخص مي كند كسي كه پشت اين اثر قرار دارد كيست و چگونه آدمي است. در نتيجه هر اثر هنري وجوه مختلف سازنده اش را بازمي گويد. مهارتها، كشفها و يافته ها و حتي غرور و يا تكبر و يا به رخ كشيدن استادكاري اش را در خود جمع و بازگو مي كند. چون من از اوايل جواني نقد نوشتن را شروع كردم، عادت كرده ام كه كار خود را هم نقد كنم، يعني از كارم فاصله بگيرم و به آن نگاه كنم. كه البته كار آساني هم نبود، چون در اين آمد و شدهاي فراوان، هميشه اين خطر وجود داشت كه من بيشتر نقاشي عقلايي باشم تا غريزي. براي آدمي از نوع من كه اهل دنبال كردن، خواندن و جستجو كردن در زمينه نظريه هنر و تاريخ هنر است اين خطر وجود داشته و هنوز هم دارد كه كدام كفه چه قدر سنگيني كند. شايد در انتهاي موقعيت كاري من اين مسأله به تعادل برسد، يعني همان قدر غريزي باشد كه همان قدر خودگرا. من هميشه ترجيح مي دهم درباره كار خودم صحبت نكنم.

به مجموعه كل كارهايم كه نگاه مي كنم به اين نتيجه مي رسم كه اينها، چه تبديل به كار هنري ماندگاري شده يا نشده باشند، در همين حد و در همين حجم بازگو كننده معناي آدمي هستند كه اشتغالات ذهني خاص خودش را دارد، خودش را زندگي كرده و تاريخ متفاوت و مشخصي را از ديگر همكارانش گذرانده. من از بچگي، حدود پنج سالگي، در زمينه نقاشي كار كرده ام و از شانزده سالگي به عنوان گرافيست. اولين نقاشي ام را در 14 سالگي فروخته ام. بنابراين اين نوع آدم به ناچار رد حركتش در زندگاني را در كارهايش به جا مي گذارد. من به كارهايم كه نگاه مي كنم مي بينم كه نوعي مهارت فني را در خودشان دارند كه به خاستگاه من در نقاشي برمي گردد. من نقاشي بودم كه از راه نقاشي زندگي ام را گذرانده ام، حتي از همان سن چهارده سالگي. پس نوعي مهارت فني لازم بود تا اين مسأله ممكن شود. آدمي بودم كه به تاريخ علاقه داشتم. دوست داشتم بدانم كه آثار هنري كه گذشتگانم به وجود آورده اند، اين خطوط و نوشته هاي اغلب غيرقابل خواندن، اين رنگها و نقشهاي در بسياري از اوقات مرموز و شگفت انگيز و معماگونه، بر چه مبنايي شكل گرفته و چه چيزي را بازگو مي كند. اين مشغله، تقريباً به مشغله تمام ايام عمرم تا به اكنون تبديل شد. پس توجه به آثار هنري گذشته، چه در حوزه فرهنگي ايران، چه در حوزه فرهنگي ديگر كشورها، همچنان به ناچار، بدون اصرار يا تأمل يا جعل، راه خود را در كارهاي من باز كرد. زندگاني كه تا به امروز گذرانده ام پر از فراز و نشيب و بالا و پايينهاست. من سه بار زندگي ام را از صفر مطلق شروع كردم و هر بار بسيار كوشيدم. بارها در معرض انكار، فراموشي، بي اعتنايي و وضعيتي قرار گرفتم كه گمان مي كردم به خاطر درست درك نشدن كاري است كه در زندگاني ام كرده ام. در نتيجه خيلي خودخواهانه فكر كرده ام كه در بسياري از اوقات با من خوب رفتار نشده، همچنان كه در عين حال شكرگزار بوده ام كه از جانب مردم بسيار عزت ديده ام. خود اين حس شايد مجموعه اي را، از حيث برداشت عاطفي در اين كارها، نمايش دهد... و احساس مچاله شدن، فراموش شدن، بي حرمت شدن، همه اينها در كنار هم، نوع كاري كه تا ده سال پيش زير اسم «خاطرات انهدام» نقاشي مي كردم، جمع شد. اينها نقاشيهاي دوران رنسانس بودند كه زخمي، هتك حرمت، پاره و يا با نوار چسب پوشانده مي شدند يا مينياتورهاي ايراني بودند كه با دقت بسيار كار مي كردم، ولي در تابلو، مچاله نقاشي شان مي كردم يا ظرفهاي زيباي قرن سيزدهم هجري قمري بود كه مي شكست و تكه هايش در هوا پراكنده مي شد. تمام اين عوامل به انضمام بسياري از بخشهايي كه براي من هم مخفي و حتي ناگشودني است در خودشان جاي داده اند. البته اگر با نگاه نقادانه ام به اين مجموعه نگاه كنم، نوعي تفاخر استادكارانه هم ديده مي شود كه من نمي توانم تعديلش كنم، هر چند كه در گروه نقاشيهايي كه نامشان را «شفاعت فرشتگان» گذاشته ام، اين مهارت فني استادانه را بسيار تقليل داده و از ضربه هاي خيلي خشن و روان قلم مو در نقاشي استفاده كرده ام؛ ولي از دور كه به «خاطرات انهدام» نگاه مي كنم، مثل دوران كاري هر نقاشي، فكر مي كنم كه اين دوره بازگو كننده معنايي طي شده است كه من خيلي قادر به تبيين و تعيين جايگاه آن در فرهنگ معاصر ايران نيستم، ولي همچنان فكر مي كنم كه خيلي زياد كار كرده ام و مطمئنم كسي كه اين قدر كار كرده، آن هم در اين حجم و با اين تنوع و با اين تعهد، جايي ماندگار در فرهنگ معاصر كشورش پيدا خواهد كرد. البته مختصر و يا گسترده اش را نمي توانم پيش بيني كنم. شعار: آن بخش از نقاشيهايتان را كه مي سوزانديد و بعد خاموش شان مي كرديد تا ببينيد چه از آنها باقي مانده هم به «خاطرات انهدام» تعلق داشت؟ آغداشلو: (آهي مي كشد و براي لحظه اي به نقطه اي خيره مي شود) بله... آنها متعلق به دوره اي بسيار تلخ بودند كه من فقط انهدام را نقاشي نمي كردم، بلكه «انهدام» را عملاً اجرا مي كردم. دوراني بود كه نقاشيهايم را، حالا اين نقاشي يك قطعه خط بود يا يك تذهيب يا نمونه اي بود بازسازي شده از كار استادان گذشته خوشنويسي يا نگارگري ايراني، بعد از تمام شدن، با ضربه هاي عمودي كارد پاره پاره مي كردم و يا اصلاً همان طور كه اشاره كرديد مي سوزاندم و اگر واقعاً دقت نمي كردم و يا آرام نمي شدم امكان داشت كه اين سوختن تا به انتهاي آخرين تكه آن نقاشي ادامه پيدا كند، و بعضي اوقات تكه هاي باقيمانده را روي مقواي ديگري مي چسباندم. دوران خيلي خيلي تلخي بود، شايد اوج تلخ انگاري من بود و واقعاً به آن صورت نمي توانست ادامه پيدا كند، يعني ادامه حيات معنوي و جسماني من را غيرممكن مي كرد؛ اين بود كه مهارش كردم. شعار: آن زمان فكر مي كرديد پا در هواييد؟ البته شايد اين اصطلاح «پا در هوا بودن» درست نباشد، اما نتوانستم چيزي ديگري پيدا كنم تا به جاي آن بگذارم! آغداشلو: احساس نمي كردم كه پا در هوا هستم، احساس مي كردم كه بدرفتاري، انكار، (مكثي طولاني) كنار افتادگي و در حاشيه قرار گرفتنم منصفانه نيست، و اين نه تنها نوعي دادخواهي بود، بلكه در نوع كار من، نوعي اعتراض نيز محسوب مي شد و در انتها وقتي به آن گروه نقاشيها كه اشاره كرديد رسيدم ديگر تبديل به خودزني شد. در حقيقت وقتي كارد را از بالا تا پايين نقاشي ام حركت مي دادم و پاره اش مي كردم، آن نقاشي چيزي جز قفسه سينه خودم نبود. كار درستي هم نبود، براي اين كه زندگي را بسيار دشوار مي كرد. زندگي بايد آسوده و سهل بگذرد. نوريان: اگر با همين جهان بيني و نگرشي كه الان به كل مجموعه هنر ايران و جهان و خودتان داريد به دوران كودكي تان برمي گشتيد، آيا همين مسير را طي مي كرديد و به همين سبك مي رسيديد، يا نه؟ كجاي آن را تغيير مي داديد و فكر مي كنيد به چه جايگاهي مي رسيديد؟ آغداشلو: سؤال بسيار دشواري است... (كمي فكر مي كند...) اما همين مسير را مي رفتم. به جز يك دوره كوتاه دو ساله اي كه كار دولتي گرفتم، كه حتماً آن را نمي گرفتم. چون بعدها كه جمع بندي كردم ديدم از نقاشان و هنرمنداني مراقبت و نگهداري كردم كه كمتر از خودم استعداد نقاشي داشتند و در بسياري از جهات، من از آنها نقاش بهتري بودم و وقتم را به اين ترتيب تلف كردم. به جز آن دو سال، تمام كارهايي را كه آن زمان انجام داده ام، دوباره انجام مي دادم، منتهي مثل آن قصه بسيار زيباي «شيطان در دهكده» «مارك تواين» اگر آدم از روي آن پل نگذرد و از روي پل ديگري رد شود همه چيز خيلي تفاوت خواهد كرد. بسيار دشوار است كه آدم برگردد و نگاه كند كه اگر دوباره از سر شروع مي كرد چه مي شد. اگر همه اين اتفاقات مي افتاد دوباره همين جا مي رسيدم و در اين هيچ بحثي نيست، ولي اگر بعضي از فصولش اتفاق نمي افتاد احتمالاً آدم بهتر يا بدتري مي شدم، چون بعضي از دوستانم كه با هم زندگي كرده و اين راه طولاني را طي كرده ايم و در طول دو دهه اخير مورد تحسين و ستايش بسيار بوده اند، الزاماً هنرمندان بهتري نشدند! نوريان: هنوز پاسخ قسمتي از سؤال اولم را نگرفته ام، آن قسمت كه فرم كارهايتان كلاسيك است ولي مفهوم مدرن دارد. فكر مي كنم كه با حرفهايي كه زده شد و مسير پر از فراز و نشيبي كه طي كرده ايد رسيدن به چنين مفهوم پيچيده اي كار راحتي نيست... آغداشلو: در حقيقت در كار من اين تركيب ناگزير بود، چون آرمان و اجرا مكمل و همراه هم هستند. آرمان مخصوص، اجراي خاصي را مي طلبد و آدمي كه به اجراي مشخصي رو مي آورد و آن را ادامه مي دهد، در حقيقت آرمانش را هم تا حدودي شكل مي دهد. اين چنين است كه اين دو غيرقابل تفكيك هستند. اين دو وقتي به هم متصل مي شوند ديگر نمي توان از هم تفكيكشان كرد. اگر در نظر بگيريم آرماني كه پشت اين نمونه ها هست، حالا چه خودنمايي و تفاخر باشد از مهارت فني و چه احساسات گرايي باشد براي دلسوزاندن و يا مرثيه سرودن براي زيباييهايي كه مچاله مي شوند و از بين مي روند، آثاري كه از آنها هتك حرمت مي شود، مي شكنند، دور انداخته مي شوند، يا لاي زباله ها قرار مي گيرند، آن وقت اين تصور، ناگزير اين نوع اجرا را خواهد طلبيد. اجرايي خيلي دقيق؛ چون اگر نمونه ها كامل بازسازي نشوند، پاره شدن شان، سوختنشان و هتك حرمتشان بي معنا خواهد بود. فقط وقتي پاره شدن يك مينياتور رضا عباسي تبديل به فاجعه مي شود كه آن كار شگفت انگيز، آن مهارت، آن رنج، آن اجراي فوق العاده در آن حضور داشته باشد چون اين جا افسوس خوردن به خاطر پاره شدن يك تكه كاغذ نيست، بلكه افسوس خوردن به خاطر كاري است، عمري است و جاني است كه در حقيقت اثر را امضاء كرده است، پس من ناگزير بودم كه اين مسير را كامل طي كنم، يعني كامل تقليد كنم و بسازم تا از بين رفتنش معنا داشته باشد كه اين كار را اشخاص ديگري هم كرده اند. يك بار در مصاحبه اي اشاره كردم كه در كار «راشنبرگ» مي بينيم كه بر روي نمونه هايي از نقاشيهاي «روبنس» رنگ ماليده مي شود؛ البته آنها ديگر نقاشي نيستند، بلكه نمونه هاي چاپي اند، به محض اين كه روي نمونه هاي چاپي رنگ ماليده مي شود مفهوم به كلي متفاوت مي شود و ديگر مسأله در اين ابعاد و يا در اين مسير ديگر مطرح نمي شود، اين جا دلسوزاندني يا افسوس خوردني يا حسرتي يا دادخواهي اي نيست، بلكه اشاره به تمدني مي كند كه تمدن ماقبل خود را مي پوشاند. پس براي پيام و مفهومي كه مي خواستم منتقل شود ناچار بودم آن آثار را با همان مهارت و استادي كه ساخته شده بودند بازسازي كنم. در عين حال كه اين معنا و پيام به نظر من تنها از اين راه بيان مي شد، خود اجرا، تمامي لحظه هاي طولاني كه با رنج و زحمت طي و صرف مي شد كه اين آثار ساخته شوند بسيار لذت بخش بود. در زمان تقليد از تصوير يك آدم ايستاده به قلم «رضا عباسي» يا تقليد يك نيم رخ كار «بوتچلي» و ...، بدون اين كه اشاره اي شود و يا اين كه اصلاً مطرح باشد كه قرار است حامل چه پيامي باشد، دقيقه به دقيقه آن لحظات بي نهايت لذت بخش بود و هنوز هم هست. نوريان: آدمهايي كه صورتهايشان به گونه اي سنگ چين و يا گچ مالي شده هم مربوط به همين دوران است؟ منظورم اين است كه همان مفهوم انهدام را جستجو مي كند يا زايده تفكر ديگري است؟ آغداشلو: آنها هم مربوط به همين دوران است. آن آدمكها گاهي با لباس دوره قاجاريه، گاهي اوقات با لباس قرنهاي شانزدهم و هفدهم بازگو كننده نوع ديگري از «انهدام» بودند. اين آثار زير عنوان «سالهاي آتش و برف» نامگذاري شده بودند و من در اين آثار اشاره به حوادثي داشتم كه در اطرافم مي گذشت و من آنها را نمي ديدم، يعني بي خبري از آن چه كه واقع خواهد شد و مي شود. اين مانكنها شبيه آدمهايي بودند كه لباس آراسته داشتند، اما از درون معنا و مفهومي را حمل نمي كردند و در پس زمينه هايي قرار مي گرفتند كه اين پس زمينه ها گاهي اوقات برفي بود، و گاهي اوقات سر سبز، ولي نوعي دوگانگي ميان ظاهر و باطن اينها بود. شعار: اين دوره «خاطرات انهدام» از نظر زمان خيلي طولاني بود يا اين كه شما در اين دوره خيلي كار مي كرديد؟ آغداشلو: من بيشتر حجم كاري ام به دوران پس از انقلاب برمي گردد. دقيقاً از 1358 به بعد. در طول اين 25 يا 26 سال شايد پنج برابر مجموعه نقاشيهايي كه پيش از آن كار كرده بودم كار كردم. شايد در عرصه اي قرار گرفتم كه پر از متن و مطلب بود، پر از واقعه كه آدم را به انديشيدن و اظهار و ابراز وا مي داشت. دوران غريبي بود و هست كه حوادث لحظه به لحظه تغيير مي كرد و انسان ناچار بود كه در باب آنها معنا، داوري و حاصلجمع خود را اظهار كند. دوراني كه ما در آن قرار گرفته ايم دوران بسيار زنده اي است. دوران هيچ انديشي و مخموري و بي ثمري نيست. دوراني بود كه وادار و ترغيب مي كرد كه هر كسي مفهوم خود و حضور خود را به هر نحوي كه بلد است اعلام كند. نوريان: اگر به كشور ديگري مي رفتيد و آن جا زندگي مي كرديد، فكر مي كنيد در مقام يك نقاش با سبك و سياق شخصي خود چه جايگاهي مي يافتيد يا مسيري كه تا به امروز پيموديد چه قدر تغيير مي كرد؟ آغداشلو: واقعاً پيش بيني و داوري اش خيلي مشكل است، براي اين كه من همه اين را به پاي نبوغ و كار سخت و زياد يك هنرمند نمي گذارم. هنرمند تا حدود زيادي منتج شرايطي است كه در سايه آن كار مي كند؛ بنابراين اگر من در بعد از انقلاب در ايران نمي ماندم و به جاي ديگري مي رفتم احتمال اين كه در خارج از كشور تبديل به هنرمندي بلند آوازه شوم احتمال قوي اي نبود، چون من در آن شرايط زندگي، نوجواني و جواني ام را نگذرانده بودم تا حاصل كارم منتج آن شرايط باشد. شايد ديدگاه غريبه و بيگانه اي را داشتم، چون كه من مخلوق آن تاريخ و آن جامعه نبودم و به آن مجموعه تحميل مي شدم. زماني كه «امير نادري» در نيويورك بود به من گفت كه مي خواهم فيلمي درباره منهتن بسازم، اما نه از ديد يك خارجي درباره منهتن، بلكه از ديد يك نيويوركي درباره نيويورك. حرفي كه «امير نادري» زد در تئوري جالب است ولي در عمل، حداقل در مورد او جواب درستي نداد. من فكر مي كنم اين اصلاً مشكل مهاجرت است، مشكل پيوند به جامعه اي است كه در آن پرورده نشده و در آن رشد نكرده اي. شعار: اما مي بينيم كه شما بعد از 30 سال، نخستين نمايشگاه انفرادي خود را در تورنتو برگزار مي كنيد. اين مسأله بسيار معنا برانگيز است. آغداشلو: نه. قرار بود من دو نمايشگاه داشته باشم كه يكي در ايران برگزار شود و ديگري در خارج از ايران. نمايشگاهي كه قرار بود در ايران برگزار شود به صورت نمايش يك مجموعه آثار بود كه موزه هنرهاي معاصر به من پيشنهاد كرده بود كه آن را با كمال ميل پذيرفتم و حتي مقداري از كارهاي اوليه اش، از حيث اين كه كارهايم را رديابي كنم كه در كدام مجموعه ها قرار دارند و يا در اختيار چه كساني هستند را انجام دادم، ولي با تغيير و تحولات موزه اين مسأله همچنان مسكوت مانده كه البته مسكوت ماندن آن اهميتي ندارد، ولي نكته اصلي اشاره من به اين خاطر است كه من دوست داشتم مردم كشورم كارهايم را ببينند. من ابايي از نمايشگاه گذاشتن در ايران ندارم، كه اگر نمايشگاهي كه صحبتش شده بود برگزار مي شد نمايشگاهي بسيار مفصل تر از آن چه در خارج از كشور برگزار كردم، مي بود، چون قرار بود چيزي نزديك به 150 نقاشي از دوره هاي مختلف كاري ام در كنار هم به نمايش درآيد. هنوز هم اگر موقعيتي پيش بيايد كه بتوانم به اندازه كافي نقاشي عرضه كنم، اين كار را مي كنم. من در ايران مانده ام، براي مردم كشورم نقاشي كرده ام و بايد نقاشيهايم را به آنان نشان هم بدهم. مسأله ديگري كه در ضمن اين صحبتها در ذهن من به وجود آمد، مسأله مخاطب است. من با مخاطب خودم سر و كار دارم و اين جا از چيزي صحبت مي كنم كه با بينندگان آثارم زبان مشترك دارم و اين زبان مشترك را با اين شرح و بسط و طول و تفضيل و عمق و معنا در خارج از ايران نمي توانستم توقع كنم. بنابراين من براي مخاطبان خودم بسيار بسيار ارزش و احترام قائلم. اگر نمايشگاهي نگذاشتم در حقيقت بخشي از آن به اين دليل بوده كه من به سختي و به شدت كار كرده ام و از راه فروش آثارم گذران زندگي كرده ام. نمي توانستم بيست كار را نفروشم و با آنها يك نمايشگاه بگذارم و بعد همه را با هم بفروشم! يعني اين فرصت و اين اندوخته را نداشتم و ندارم كه به اندازه بيست نقاشي صبر كنم و آن گاه همه را در يك نمايشگاه عرضه كنم. من حتماً بايد بلافاصله نقاشيهايم را بفروشم. نوريان: در مقام هنرمندي كه اعتقاد دارد اگر به خارج از ايران مي رفت شايد ديدگاه غريبه و بيگانه اي را مي داشت، تفاوت برداشت مخاطب ايراني و مخاطبي كه در خارج از كشور آثارتان را مي بيند را چگونه ديده ايد؟ آغداشلو: بسيار متفاوت است. آنها اصلاً آن بخش از كارهايم را كه به هنر و فرهنگ ايران بعد از اسلام مربوط مي شود، درك نمي كنند و با آنها به شدت احساس بيگانگي مي كنند و به همين خاطر از آنها فاصله مي گيرند و مفهوم اصلي اين آثار منتقل نمي شود. در آن طرف فقط مهارت فني و آراستگي ظاهري كارهاست كه منتقل مي شود، اما در برابر مجموعه كارهايي كه با الهام از آثار دوره رنسانس ايتاليا و اروپا كار شده، مثل آدمكها و نيم رخها، عكس العملي درست، مناسب و مطلوب نشان مي دهند و آنها را كاملاً درك مي كنند. شعار: چرا؟ آغداشلو: به خاطر اين كه از فرهنگي مشترك برخورداريم. پيام به آنها مي رسد براي اين كه زمينه فرهنگيشان اين امكان را مي دهد كه پيام در دنباله اين اشتراك فرهنگي منتقل شود. آن طرفيها چون اصلاً مينياتورها را، يا ظرفهاي سفالين را، يا كاشيها را نمي شناسند و زمينه مشترك هم ندارند، در نتيجه كار از حد آغازين آن در نمي گذرد كه به انتقال مفهوم و پيام برسد، اين امر خيلي پيچيده اي است. شايد ما در قبال كارهاي «هيروشيگه» يا «هوكوسا»ي ژاپني هم همين طور باشيم، در برابر اين آثار هم شايد ما نتوانيم از مرحله آغازين آن درگذريم تا به پيام و مفهوم بسيار عميق و اصيلي كه در نقاشي اين افراد است دست پيدا كنيم. درست است كه نقاشي مدعي اين است كه زبان ندارد و مدرنيسم يك فرهنگ يك شكل را به وجود آورده كه در همه جا قابل درك است، اما شايد در مورد مدرنيسم اين چنين باشد، ولي حتي مدرنيسم در سطح وسيع در ايران، به علت تفاوت بافت و بنيادهاي فرهنگي و تاريخي، براي غيرمختصصانش چندان قابل درك نيست. بنابراين عكس آن هم در آن جا صادق است. من گمان مي كنم كه پاسخ آن سؤال آغازين را اين جا بتوانم بدهم؛ شايد من هميشه در جستجوي زبان مشتركي بوده ام كه در جاهاي گوناگون بتواند مفهوم شود. شايد رجوع به نمونه هاي كلاسيك به قول شما و تبديل و انتقالش به مسايل عصر پيچيده اي كه در قرن بيستم گذرانده ايم، يك انگيزه و يكي از اهداف من بود. شايد علت اصلي اين تركيب خيلي خاص باشد، يعني معاصر كردن آثار گذشته و كار كردن انسان مدرن با فرهنگ گذشته اش. شايد از اين جا خواسته ام به اين برسم كه انسان معاصر به نوعي با فرهنگ گذشته اش بدرفتاري مي كند. پاي خودش را روي دوش او مي گذارد و بالا مي رود. شايد اينها با مدرنيته يا مدرنيسم نوعي مواجهه داشته باشند و يا شايد به نوعي احساساتي از دوران گذشته ستايش كنند؛ ولي به هر حال اينها عموماً مفهوم مدرن و يا مفهوم پست مدرنيستي دارند براي اين كه در پست مدرنيسم هم با همين مسأله مواجه هستيم، يعني تكليف انسان معاصر با اندوخته فرهنگي گذشته اش كه چه موضعي نسبت به آن مي گيرد. آيا آن را مي تواند بر بكشد و تبديل به يك عنصر سيال و جاري در عصر خود بكند؟ آيا مدرنيستها با انكار فرهنگ گذشته بشري و اين كه سعي كرده اند آن را در آينده داشته باشند، خوشبخت تر و موفق تر بوده اند؟ يا پست مدرنيستهايي كه با گذشته فرهنگي عناد ندارند و سال صفر را اعلام نمي كنند و سعي مي كنند گذشته را در حال و آينده جريان دهند. شايد در اين ميان اين نقطه درگيري يا نقطه تلاقي اصلي باشد. نوريان: شما چقدر براساس اين جريانات پيش رفته ايد؟ ظهور مدرنيسم يا پست مدرنيسم چقدر در آثار، جهان بيني و منش هنري تان تأثير گذاشته است؟ آغداشلو: من هيچ وقت نقاش مدرنيست به مفهوم هنري از آغاز قرن بيستم به اين سو نبوده ام. در حقيقت من با گذشته فرهنگي خودم و با تاريخ، سر و كار داشتم. هر چه كه بود به صورت نگاه و نظاره انسان معاصر در باب گذشته اش بوده. اين نظاره بروزهاي گوناگوني داشت ولي هميشه اين نظاره وجود داشت، گرچه من واقعاً هيچ كار مدرن به معناي درهم كوبنده و يا انكار كننده معناي گذشته تاكنون نساخته ام. شايد از همان آغازي كه كارم شكل گرفت، يعني از دهه پنجاه شمسي، به نوعي پست مدرنيست بودم، بدون اين كه پست مدرنيست در آن زمان اين چنين وسيع مطرح شده باشد. نوريان: به عنوان آخرين سؤال، الان مي خواهيم جايگاهها را عوض كنيم. شما به عنوان نقاش مي دانيد كه چه در ذهن داشته ايد، از سوي ديگر به عنوان مخاطب نقاشيهاي آيدين آغداشلو و در مقام مخاطب فكر مي كنيد كه كدام بخش از مفاهيم در نقاشيها برايتان ناشناخته مي ماند كه در ذهن آيدين آغداشلوي نقاش بوده ولي به چشم مخاطب نمي آيد؟ آغداشلو: حالا من بيشتر كارهايي را مي پسندم كه درباره موقعيت انسان امروز است و محدوده جغرافيايي هم ندارد. نمونه آن هم همين نقاشيهايي است كه در اين اواخر مي كشم و اسمشان را «شفاعت فرشتگان» گذاشته ام. اينها همه درباره انسان به طور اعم است: رنجش، جايگاهش و تصفيه دروني اش. اينها را دوست دارم براي اين كه آرام آرام از «من» و مصائبي كه بر «من» گذشته فاصله گرفته ام. حالا سنم بيشتر شده، عزت و احترام عظيمي را دريافت كرده ام كه وقتهايي واقعاً به قول حافظ: «چو بيد بر سر ايمان خويش مي لرزم» و فكر مي كنم كه نكند من لياقت نداشتم يا پاسخ مناسب در توانم نباشد تا بدهم و كار بيشتري را بطلبد. ولي از اين «من» و از اين مصايب شخصي هر چه قدر بيشتر فاصله مي گيرم راضي ترم و فكر مي كنم كارهاي بهتري، هر چند كه ممكن است ساده تر باشند، به وجود مي آورم. حالا هم گاهي اوقات به دوره «خاطرات انهدام» برمي گردم، دلم برايش تنگ مي شود و كار مي كنم، ولي اين دوره جديد را بيشتر مي پسندم. فكر مي كنم كمتر احساساتي و شخصي هستم و فكر مي كنم اين آثار بيشتر امكان پيدا كردن وجهه همگاني و عمومي را دارند. نوريان: يعني اين كه از آن دوراني كه مي خواستيد حال و روز خودتان را به مخاطب نشان دهيد، الان به اين رسيده ايد كه... آغداشلو: ... حال و روز مخاطب را به خودش نشان بدهم (بلند مي خندد). ولي به عنوان آخرين نكته، اشاره كرديد كه در نقش مخاطب با شما صحبت كنم، من و مخاطب فرقي نداريم، اين ها دو روي يك سكه هستند. من برعكس بسياري از نقاشان، براي مخاطب خودم بسيار اهميت قائلم، بدون اين كه كارم را براساس اين مخاطب ناشناخته تنظيم كنم، اين غيرممكن است، ولي فكر مي كنم كه در انتقال اين تفكر است كه به هدف اصلي خود دست پيدا مي كنم. اين حرف كاملاً مخالف نظر اغلب ناقدين و فضلاي ايراني و معاصر جهان است، چون كه روي ديگر و غايت آن، به طرف يك هنر خلقي منجر مي شود كه من خيلي هلاكش نيستم؛ ولي من و مخاطب فرق زيادي با هم نداريم. هر اتفاقي براي او بيفتد در حقيقت براي من مي افتد و هر تعالي اي براي او رخ دهد براي من هم اتفاق مي افتد و هر تعالي براي من رخ دهد ناچار به او هم خواهد رسيد، بنابراين ما هر دو يكي هستيم. |