تبليغات X
 

صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادی
ورزشی
عشقستان
حوادث
كفشدوزك
سوسه
ورود آزاد
شهرستانها
صفحه آخر
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2006-11-09
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 18آبان ماه 1385


آي قصه قصه قصه ؛ شهر آلوده

 

زهرا اسدي
درخت گفت: من ديگر نمي توانم اينجا بمانم. من همين فردا از اينجا مي روم.
كلاغ پرسياه خنده اي كرد و گفت: چه جوري مي خواهي بروي تو كه پا نداري؟!
درخت آهي كشيد و گفت: منظورم اين بود كه اگر مي توانستم از اينجا مي رفتم.




كرم چاق و چله اي كه روي يكي از شاخه ها نشسته بود و داشت برگ سبز و آبداري را گاز مي زد، حرف درخت را تأييد كرد و گفت: درخت راست مي گويد، اينجا ديگر جاي زندگي كردن نيست. اگر همين جور اينجا بمانيم حتماً از دود ماشينها خفه مي شويم.
در همين موقع صداي بوق ماشيني شنيده شد و ماشين با سرعت برق از كنار آنها رد شد و دود سياهي از اگزوزش بيرون زد.
درخت سرفه اي كرد و گفت: اين هم يكي ديگر. اصلاً معلوم نيست چرا آدمها اين موجودات پردود و پرسر و صدا را ساخته اند؟
كلاغ خنديد و گفت: بله شايد سياهي پرهاي من هم از همين دود ماشينها باشد. من خودم همين چند روز پيش يك كلاغ سفيد ديدم. من هم حتماً قبلاً مثل او سفيد و قشنگ بودم.
درخت با شاخه اش سرش را خاراند و با بي حوصلگي گفت: آن پرنده اي كه ديدي يك كبوتر بود نه كلاغ
كلاغ سياه دستپاچه جواب داد: خوب چه فرقي مي كند.
گربه راه راه كه حسابي حوصله اش از حرفهاي آنها سر رفته بود، گفت: من يك فكر خوب دارم بهتر است به جاي حرفهاي بي خودي يك كاري بكنيم.
و بعد همه سرهايشان را جلو آوردند تا ببينند گربه راه راه چه فكري كرده.
روز بعد دور و بر درخت پر بود از پرنده ها و گربه ها و كرمها و همه حشره ها و حيوانها. گربه ها تابلوهايي توي دستهايشان گرفته بودند كه رويشان نوشته شده بود «آلودگي ديگه بسه» «خفه شديم» و پشت سر آنها بقيه حيوانات و حشره ها ايستاده بودند و داد مي زدند: «خفه شديم» «خفه شديم». همه مردم با تعجب به حيوانات و حشره ها نگاه مي كردند حتي ماشينهاي پر از دود و راننده هايشان.
در يك لحظه همه راننده ها سوئيچ هاي ماشين هايشان را چرخاندند و ماشينها را خاموش كردند. و از آن روز به بعد هم دود و آلودگي كمتر شد و همه ماشينهاي پردود توي پاركينگها رفتند.
درخت و دوستانش هم كه از اين اتفاق خوشحال شده بودند، از آن به بعد به راحتي نفس كشيدند.
راستي اگر شهر شما هم پر از دود و آلودگي است، بهتر است فكري بكنيد؛ چون ممكن است درختها و پروانه ها و... توي اين آلودگي نتوانند نفس بكشند و...

  


خبرخبرخبردار

 

اسبي كه خر و پف مي كرد با جراحي درمان شد

ترجمه: شقايق ملكي




اسبي كه صداي خر و پفهايش تا دو مزرعه اطراف شنيده مي شد با يك جراحي از خطر مرگ نجات يافت.
«راكي» مدتها بود كه با صداي خر وپف آژير مانندش، خواب را از دوستان هم اصطبلي اش گرفته بود. هيچ كس نمي دانست كه چرا او خروپف مي كند تا اين كه دامپزشكان يك گرفتگي بزرگ در بيني اش پيدا كردند. اين گرفتگي مربوط به يك «كيست» بود و با يك جراحي از بيني راكي خارج شد.
پزشكان گفتند اين «كيست» بسيار خطرناك بوده است. اين اسب 12 ساله هم اكنون در حال بهبودي است.
صاحب راكي «آيلين گيلن» صاحب يك «مركز نجات اسب» است. او مي گويد اولين باري كه متوجه مشكل بيني راكي شدم، زماني بود كه بيني او شروع به آب ريزش كرد و متوقف نمي شد. او گفت: «هر چه بيشتر مي گذشت، صداي خرناسهاي او بلندتر مي شد تا وقتي كه صدايش به اندازه يك آژير بلند شد.
هيچ چيزي نتوانست به راكي كمك كند، بنابراين خانم گيلن راكي را براي معاينات بيشتر به دامپزشكي برد. با عكس گرفتن از بيني راكي مشكل پيدا شد و دامپزشكان تصميم گرفتند كه او را جراحي كنند.
خانم گيلن مي گويد: «او هم اكنون حالش بهبود يافته و كارگران و حيوانات مزرعه دوباره مي توانند شبها در آرامش به سر ببرند.»

چرخي براي لاك پشت
در كشور نيوزيلند دانشمندان براي لاك پشت فلجي، چرخ كوچكي ساختند تا لاك پشت بتواند راحت تر زندگي كند.
لاك پشت بعد از كمك دانشمندان توانست راحت تر از گذشته حركت كند. دانشمندان بعد از كمك به لاك پشت و راه افتادن او جشن گرفتند.

تلفن 40 كيلويي
نزديك به پنجاه سال پيش اولين تلفن همراه در كشور سوئد ساخته شد. آن زمان شركت اريكسون اولين تلفن همراه را ساخت. شايد برايتان جالب باشد كه بدانيد اولين تلفن همراه  40 كيلوگرم بود، به همين دليل حمل و نقل آن مشكل بود. در آن زمان تلفن همراه را در خودروها مي گذاشتند يا آن را به وسيله چرخ به اين طرف و آن طرف مي بردند، اما همان تلفنهاي همراه سنگين بعدها هر روز كوچك و كوچكتر شد و در كشورهاي ديگر جهان هم استفاده شد.

  


شغال خرسوار؛بر اساس حكايتي از مرزبان نامه

 

سروده: افسانه سرايي
تو اون قديم قديما
يه جايي توي دنيا
بود يه شغال مكار
مي رفت كنار ديوار
كدوم ديوار، همين جا
ديوار باغ زيبا
رد مي شد از تو سوراخ
چي كار مي كرد، آخ و واخ
هر چي توي باغ مي ديد
زود بي اجازه مي چيد
مي خورد شغال اونا ر
وتمام ميوه ها ر
ويه روز آقاي باغبون
تله گذاشت برا اون
اون رو گرفت كتك زد
ولي شغال كلك زد
از دست اون فرار كرد
كي مي دونه چي كار كرد؟
دويد و رفت تو صحرا
سراغ گرگ تنها
گرگه شغالو تا ديد
نگاهي كرد و خنديد
زود شغالو صدا زد
به زخم اون دوا زد
اون موقع گفت شغال جون
گشنه شديم دوتامون
مي خوام برم شكار من
چي بخورم ناهار من؟
زود بكنم يك كاري
گير بيارم ناهاري
شغاله گفت تو گرگي
گرگ به اين بزرگي
يه لحظه دست نگه دار
مهمون من باش اين بار
سراغ دارم الاغي
الاغ خنگ و چاقي
جون مي ده واسه شام
كبابي باشه يا خام
گرگه حسابي شد شاد
آب دهنش راه افتاد
گفت چه الاغي آخ جون
داريم يه شام بريون
شغال جونم ديالا
برو بيارش اين جا
زود بيارش به بيشه
واي كه چه شامي مي شه
شغال زودي راه افتاد
خوشحال و خندون و شاد
رفت كنار آسياب
جايي كه بود الاغ خواب
حسابي كار كرده بود
آردا رو بار كرده بود
خوابيده بود خسته بود
چشماشو اون بسته بود
شغال اونو صدا كرد
الاغ چشاشو وا كرد
شغاله گفت خوابيدي؟
حسابي بار كشيدي؟
خسته شدي الاغ جون
بازم از آسيابون؟
دوست عزيز و زيبا!
بيا بريم از اينجا
بيرون ده يه صحراست
يه جاي خوب و زيباست
پر از غذا و آبه
فقط بخور بخوابه
الاغ حسابي شد شاد
زود با شغال راه افتاد
شغال كه پاش زخمي بود
پريد رو پشت اون زود
رفتن اونا دو تايي
به جاي باصفايي
الاغ تو فكر صحرا
نگاه مي كرد به هر جا
يك دفعه تو بوته ها
چي ديد؟ يه گرگ بلا
زود ماجرا رو فهميد
فوري يه نقشه كشيد
گفت به شغال مكار
يادم رفته باز انگار
نامه رو جا گذاشتم
اون رو كجا گذاشتم؟!
شغال كه بي خبر بود
روي زمين پريد زود
گفت چي مي گي؟ چي جا موند
نامه چيه، كجا موند؟
الاغه گفت اون نامه
نصيحت بابامه
هميشه هست كنارم
حسابي دوستش دارم
پس ما دو تايي حالا
بايد بريم به روستا
تا نامه رو بردارم
زود با خودم بيارم
ساعتي بعد اون دو تا
باز رسيدن به روستا
الاغ سرو صدا كرد
زود سگا رو صدا كرد
قشقري به پا كرد
وقتي سگا شنيدن
دنبالشون دويدن
مي گين شغال چي كار كرد؟
معلومه خوب فرار كرد
الاغ آسيابون
دوباره شاد و خندون
بازم مشغول كار شد
پشيمون از فرار شد

  


دعاي كودكانه ؛ خانه خاله

 

ديروز خاله ام همه وسايلش را توي كاميون ريخت و از كوچه ما رفت. او خانه اش را از اينجا برد،چون صاحب خانه اش گفته بود، مي خواهد خانه اش را بفروشد.




من دلم مي خواست كه خاله ام همين جا توي كوچه مان مي ماند. اما خاله ام خانه اش را به يك جاي خيلي دور برد. دلم خيلي براي خاله تنگ شده. كاش صاحب خانه خاله ام پشيمان مي شد، آن وقت خاله ام با كاميون وسايلش برمي گشت و براي هميشه اينجا مي ماند. خدايا! كاري كن كه صاحب خانه خاله ام از فروختن خانه اش پشيمان شود.

  


نويسندگان كفشدوزك ؛ هيولاي بزرگ

 

علي نجاتيان
در يك صبح آفتابي خرس كوچولو با پدرش به ماهيگيري رفت، گنجشك كوچولو كه در حال پرواز كردن بود.خرس كوچولو و پدرش را ديد. گنجشك به خرس كوچولو و پدرش سلام كرد و خرسي گفت: سلام چه خبر. گنجشك گفت: حيوانات جنگل در دريا يك هيولاي بزرگ ديدند. خرس كوچولو و پدرش اين حرف را باور نكردند و به گنجشك كوچولو گفتند كه الكي مي گويي.
گنجشك گفت: راست مي گويم.

آنها آنقدر راه رفتند تا به دريا رسيدند، سوار قايق شدند و به دريا رفتند. قلابهاي ماهيگيري را به دريا انداختند و شروع به ماهيگيري كردند. در همين وقت خرسي و پدرش را هيولاهاي بزرگي محاصره كردند. هيولايي كه از همه بزرگتر بود به طرف قايق حمله كرد و پدر خرسي را خورد.
خرس كوچولو با ناراحتي به جنگل برگشت، در جنگل سبز راه رفت و راه رفت تا به خانه اش رسيد. مامان خرسي را ديد، به مامان خرسي سلام كرد. مامان خرسي به خرس كوچولو گفت: چرا ناراحتي پدرت كجاست.
خرس كوچولو گفت: در دريا ماهيگيري مي كرديم كه هيولايي بزرگ به ما حمله كرد و پدرم را خورد.
مامان خرسي گفت: بايد از حيوانات جنگل كمك بگيريم و پدر خرسي را از شكم هيولاي بزرگ بيرون آوريم.
مامان خرسي و خرس كوچولو از خانه بيرون رفتند و حيوانات جنگل را خبر كردند. حيوانات جنگل به طرف دريا رفتند. همه با هم كمك كردند و هيولاي بزرگ را پيدا كردند و شكمش را پاره كردند و پدر خرسي را از شكم هيولاي بزرگ بيرون آوردند.
شير به پدر خرسي و حيوانات جنگل گفت: فردا در جنگل براي نجات پدر خرسي جشن مي گيريم. در روز جشن پدر خرسي و خرس كوچولو توپ بازي مي كردند و همه حيوانات گل بر سر آنها مي ريختند.

  


نامه و جواب نامه

 

كفشدوزك حالا دوستان زيادي دارد كه هر كدام از آنان را به اندازه دنيا دوست دارد و خوشحال است كه دوستانش برايش نامه مي نويسند و شعر و داستان يا نوشته هاي ديگري مي فرستند. اين هفته هم چند نامه از شما به دست كفشدوزك رسيد كه يكي از آنها نامه داود پاشايي است.
داوود جان، شعري را كه براي پيامبر مهربانمان حضرت محمد(ص) سروده بودي، خواندم و لذت بردم. نمي دانم چند وقت است شعر مي گويي و تا حالا چه كتابهاي شعري را خوانده اي، اما شعري كه فرستادي، نشان مي دهد استعداد شعر گفتن را داري و مي تواني موفق شوي. البته بايد فراموش نكني كه شاعر خوب كسي است كه تا مي تواند كتاب بخواند و تمرين كند. حالا من در انتظار نامه هاي بعدي ات هستم و خوشحال مي شوم نظرت را درباره كفشدوزك هم بدانم و از خودت بيشتر برايم بنويسي تا بيشتر و بهتر بتوانم درباره شعرهاي بعدي ات حرف بزنم.
دوست تو كفشدوزك

  


آشغال جمع كن

 





بعضي ها هر چيزي را كه سر راهشان مي بينند، برمي دارند. از تكه هاي گرد و قشنگ سنگ گرفته تا دكمه هاي رنگارنگ و جعبه هاي خالي بيسكويت و...






آنان همه وسايلي را كه جمع كرده اند، توي اتاقشان مي چينند، از زمين تا سقف.





و بعضي وقتها آنقدر خرت و پرت و آشغال جمع مي كنند كه حتي خودشان هم نمي توانند توي اتاقشان بروند.





و آن وقت است كه سروكله مامان پيدا مي شود و همه آن خرت و پرتهايي را كه جمع كرده اند، دور مي ريزد. اين جوري بهتر شد.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 Info@qudsdaily.com