|
زهرا اسدي درخت گفت: من ديگر نمي توانم اينجا بمانم. من همين فردا از اينجا مي روم. كلاغ پرسياه خنده اي كرد و گفت: چه جوري مي خواهي بروي تو كه پا نداري؟! درخت آهي كشيد و گفت: منظورم اين بود كه اگر مي توانستم از اينجا مي رفتم.

كرم چاق و چله اي كه روي يكي از شاخه ها نشسته بود و داشت برگ سبز و آبداري را گاز مي زد، حرف درخت را تأييد كرد و گفت: درخت راست مي گويد، اينجا ديگر جاي زندگي كردن نيست. اگر همين جور اينجا بمانيم حتماً از دود ماشينها خفه مي شويم. در همين موقع صداي بوق ماشيني شنيده شد و ماشين با سرعت برق از كنار آنها رد شد و دود سياهي از اگزوزش بيرون زد. درخت سرفه اي كرد و گفت: اين هم يكي ديگر. اصلاً معلوم نيست چرا آدمها اين موجودات پردود و پرسر و صدا را ساخته اند؟ كلاغ خنديد و گفت: بله شايد سياهي پرهاي من هم از همين دود ماشينها باشد. من خودم همين چند روز پيش يك كلاغ سفيد ديدم. من هم حتماً قبلاً مثل او سفيد و قشنگ بودم. درخت با شاخه اش سرش را خاراند و با بي حوصلگي گفت: آن پرنده اي كه ديدي يك كبوتر بود نه كلاغ كلاغ سياه دستپاچه جواب داد: خوب چه فرقي مي كند. گربه راه راه كه حسابي حوصله اش از حرفهاي آنها سر رفته بود، گفت: من يك فكر خوب دارم بهتر است به جاي حرفهاي بي خودي يك كاري بكنيم. و بعد همه سرهايشان را جلو آوردند تا ببينند گربه راه راه چه فكري كرده. روز بعد دور و بر درخت پر بود از پرنده ها و گربه ها و كرمها و همه حشره ها و حيوانها. گربه ها تابلوهايي توي دستهايشان گرفته بودند كه رويشان نوشته شده بود «آلودگي ديگه بسه» «خفه شديم» و پشت سر آنها بقيه حيوانات و حشره ها ايستاده بودند و داد مي زدند: «خفه شديم» «خفه شديم». همه مردم با تعجب به حيوانات و حشره ها نگاه مي كردند حتي ماشينهاي پر از دود و راننده هايشان. در يك لحظه همه راننده ها سوئيچ هاي ماشين هايشان را چرخاندند و ماشينها را خاموش كردند. و از آن روز به بعد هم دود و آلودگي كمتر شد و همه ماشينهاي پردود توي پاركينگها رفتند. درخت و دوستانش هم كه از اين اتفاق خوشحال شده بودند، از آن به بعد به راحتي نفس كشيدند. راستي اگر شهر شما هم پر از دود و آلودگي است، بهتر است فكري بكنيد؛ چون ممكن است درختها و پروانه ها و... توي اين آلودگي نتوانند نفس بكشند و... |