تبليغات X
 

صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادی
فرهنگی
ورزشی
هنری
حوادث
انديشه
شهرستانها
ستونها
صفحه آخر
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2006-11-18
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

شنبه 27آبان ماه 1385

[ انديشه ]
 * نگاهي به بحرانهاي سرشت انساني در دوره جديد ؛ اخلاق ؛ ضرورت عصر حاضر
 * نگاهي به پديدارشناسي هوسرل ؛ هزارتوي آگاهي
 * نسبت جوهر جسم و نفس در انديشه دكارت وكانت؛ ثبوت نفس؛ انكار ماهيت
 * دكتر لگنهاوزن در نشست تواناييهاي فلسفه اسلامي در مسايل اجتماعي:
تعامل فلسفه اسلامي با فلسفه هاي جديد مورد غفلت واقع شده است
 * كرسي نقد «چيستي فلسفه» با حضور دكتر يثربي برگزار مي شود
 * انتشار هجدهمين شماره فصلنامه «فرهنگ و انديشه»
 * كالينگوود و تلقي جديد نسبت به فلسفه
 * بررسي عقل و معرفت ديني در نگاه مولانا
 * انتشار كتاب مفهوم عدالت در انديشه «جان استوارت ميل»

نگاهي به بحرانهاي سرشت انساني در دوره جديد ؛ اخلاق ؛ ضرورت عصر حاضر

 

حسين فرزانه
در ميان شاخه هاي گوناگون فلسفي و معرفتي «علم اخلاق» و «فلسفه اخلاق» جايگاهي خاص دارند و توجه و تأمل در اين باب بسيار زياد است.




به قول برخي از فيلسوفان برجسته، دو شاخه از فلسفه هاي درجه دوم كه بيش و پيش از فلسفه هاي ديگر مورد توجه اند، يكي فلسفه اخلاق است و ديگري فلسفه ذهن. در اين ميان، توجه خواص و متخصصان علوم گوناگون به فلسفه ذهن زياد است؛ اما فلسفه اخلاق نه تنها مورد توجه خواص است، بلكه بيشتر افراد جوامع بشري نيز بدان توجه ويژه نشان مي دهند. با اين حال، بايد پرسيد چرا فلسفه اخلاق و علم اخلاق و در يك سطح كلي تر اخلاق تا بدين اندازه ذهنها و زبانهاي متفاوت را به خود جلب و جذب كرده است؟ آنچه مي خوانيد، قصد دارد بدين پرسش پاسخ دهد.
1) با نگاهي به تاريخ فلسفه اخلاق در مي يابيم پشت سر گذاشتن دو جنگ جهاني دهشتناك و عواقب و نتايج آنها، در رويكرد فيلسوفان مغرب زمين به فلسفه اخلاق مهم بوده است.
اين دو حادثه و پديده باعث شد توجهات و نگاهها به سرشت اخلاقي انسان، موقعيت تراژيك وي و آينده او از نظر اخلاقي جلب شود. بعد از تبليغات بسياري كه بر علم جديد و عقل جديد تمركز مي كرد و دستاوردهاي شگرف و شگفت آن را پررنگ مي نمود، طبيعي بود اين فجايع (به صورت خاص دو جنگ جهاني)، انسان جديد را به ترديد در برخي دستاوردهاي علم جديد رهسپار كند و اين اتفاقي بود كه رخ داد.
بعد از اين فجايع بود كه ما بيش از پيش شاهد واكاوي سرشت اخلاقي بشر جديد هستيم. با اين همه، تحولاتي ديگر هم در سده هاي اخير رخ دادند كه اين توجه را به فلسفه اخلاق بيشتر كردند. مشكلات بسياري كه در نسبت انسان و طبيعت رخ دادند و بشر شاهد تخريب محيط زيست به عنوان جايي كه در آن زندگي مي كرد، بود و...
رويكردهاي قابل توجهي را در فلسفه اخلاق به وجود آوردند، به طوري كه ما با ادبياتي قوي در اين خصوص مواجه ايم.
از يك جنبه مي توان تصور كرد هر جا بحث رابطه باشد، اخلاق به صورت عام و فلسفه اخلاق به صورت خاص از اهميت زيادي برخوردارند.
بدين ترتيب، قدمت فلسفه اخلاق را مي توان به اندازه قدمت تاريخ تفكر بشري دانست و هميشه اين نحله از اهميت درخوري برخوردار بوده است. اگر نگاهي به تاريخ تفكر بشري بيندازيم، در مي يابيم اولين فيلسوفان مطرح جهان چون سقراط، افلاطون وارسطو همه دغدغه هاي جدي اخلاقي داشته اند. اين نكته حتي براي سقراط بيش از دو فرد ديگر مطرح است. به نظر برخي از مفسران، سقراط حتي به معرفت از جهت علاقه اي كه به اخلاق داشت، دلبستگي داشت. با وجود اين، نمي توان از نظر دور داشت كه توجه وافر به اخلاق در جهان جديد و بخصوص در مرحله اي كه با عنوان «پسامدرن» خود را نشان مي دهد، ريشه در بحرانهاي شگرفي دارد كه بشر معاصر با آن دست و پنجه نرم مي كند.
2) واژه و مفهوم اخلاق بدون ابهام و ايهام نيست، زيرا هر وقت از اخلاق سخن مي گوييم؛ هم علم اخلاق، هم فلسفه اخلاق و هم فلسفه علم اخلاق را مدنظر قرار مي دهيم. در واقع، ابهام اين مفهوم در زبان فارسي بيش از ابهام و ايهام آن در زبان انگليسي است، زيرا در زبان انگليسي در برابر ارزشهاي اخلاق واژه «Morality» وجود دارد. به همين دليل، هنگامي كه از «Ethics» سخن مي گوييم، تنها معارف اخلاقي را مدنظر قرار مي دهيم؛ حال خواه اين معرفت، علم اخلاق باشد يا فلسفه علم اخلاق. اما در زبان فارسي از آن رو كه براي هر سه اين معاني واژه و مفهوم اخلاق وجود دارد، ابهامهاي بيشتري را شاهديم. بدين ترتيب، هر وقت با اين واژه رو به رو مي شويم، بايد از خود بپرسيم كدام يك از اين معاني را مدنظر داريم. آيا از هنجارها يا ارزشهاي اخلاقي سخن مي گوييم يا علم اخلاق را به عنوان علمي كه بايد و نبايدها، درسته او اشتباههايي را براي ما مشخص مي كند، در نظر مي گيريم؛ يا قصد ما بررسي علم اخلاق از منظر فلسفي يا اخلاق شناسي فلسفي است.
هر يك از اين معاني كه مدنظر ما قرار گيرد، تحليل و تبيين ما را به سمت و سويي خاص رهسپار مي كند. اما طبيعي است، هنگامي كه اخلاق را ضرورت اين زمانه معرفي مي كنيم، هر سه اين معاني مدنظر است، يعني اولاً جامعه و فرهنگها به ارزشها و هنجارهايي نياز دارند كه زندگي خود را در ساحتهاي گوناگون سامان دهند و ضرورت توجه به اين ارزشها هم اكنون بيش از پيش حس مي شود.
ثانياً علم اخلاق زمانه مي طلبد كه خود را با نيازها و ضرورتهاي جديد وفق دهد. به عنوان مثال، ما هم اكنون شاهد فناوريهاي شگفت انگيزي هستيم كه الزامهاي ارزشي فراواني بر آنها مترتب است و بدين جهت علم اخلاق بايد بدانها انديشه كند.
از سوي ديگر، اخلاق زمان كنوني با توجه به گسستهاي معرفتي شگرف و عجيبي كه با آنها رو به رو است، نيازمند آن است كه به مباني و مبادي جديدي مجهز و مسلح شود و همچنين تحليلهاي جديدي را مبتني بر مفاهيم نوين پي گيرد.
از اين رو، هنگامي كه از ضرورت توجه مجدد به اخلاق سخن مي رود، هر سه معنايي كه از مفهوم اخلاق در زبان فارسي مدنظر است به دست مي آيد و بايد بدانها توجهي ويژه داشت.
3) شاعر ايراني مي گفت؛ چراغ رابطه خاموش و ساكت است. حقيقت اين است كه مسأله رابطه در جهان جديد خود به مسأله اي مضاعف بدل گشته است و همين موضوع تفاوت رابطه در جهان جديد و قديم را نشان مي دهد. تكرار كنيم كه اخلاق هميشه از يك رابطه و ارتباط خبر مي دهد و تمايل دارد اين ارتباط را به بهترين نحو سامان دهد و تنظيم نمايد.
اما اين رابطه با توجه تحولات مهم و عالم اندازي كه بشر جديد به خود ديده به كلي دستخوش تغيير شده و ماهيتي كاملاً جديد يافته است. بسياري در خصوص اين كه مهمترين تمايز جهان جديد و جهان قديم تأكيد بشر جديد بر فرديت و تأكيد بشر قديم بر جمع باشد، مناقشه كرده اند؛ اما تا اينجا مي توان پذيرفت، بسياري از مشكلاتي كه بشر جديد با آنها دست به گريبان است و اين مشكلات و مسايل با مسايل جهان قديم متفاوت هستند، ريشه در رويكرد فردگرايانه بشر جديد دارد.
به همين دليل است كه ما در جهان قديم هيچ وقت با تنهايي به شكل مفرطش آنگونه كه در جهان جديد رو به رو مي شويم، مواجه نمي شويم. همچنان كه طيف وسيعي از يأسها و بي معناييها و بي هويتي هاي جهان جديد در جهان قديم قابل رديابي نيست. اين نكته نبايد اينگونه تأويل و تفسير شود كه بشر قديم و جهان قديم بدون مشكل بوده اند و به تعبير عده اي ما شاهد جهاني آرماني بوده ايم كه هم اكنون از آن فاصله گرفته ايم.
آنچه مي گوييم بايد بدين معنا باشد كه هر يك از منظومه هاي جهان قديم و جهان جديد مشكلات خاص خود را داشته و دارند. در اين ميان اما مسايل جهان جديد هم كم و بيش مشخص هستند كه به تعدادي از آنها چون بي معنايي، يأس، تنهايي و بي اميد بودن اشاره كرديم.
اين وضعيت جديد به تحليلها و بررسيهاي جديد و نويني نياز دارد. نمي توان با جوابهاي قديمي با اين موقعيت روبرو شد و بايد ابزارهاي مفهومي پيشرفته تري به خدمت گرفته شوند. بي دليل نيست كه ما در منظومه جديد معرفتي با نحله اي فكري- فلسفي به نام «اگزيستانسياليسم» روبرو مي شويم كه به كلي نگاه و رويكردي جديد و نوين را نسبت به سرشت انساني و به تبع آن اخلاق معطوف به انسان اتخاذ مي كند. اين رويكردها و ديدگاههاي جديد ناشي از الزامهاي جديدي است كه بشر را در بر گرفته اند.
4) شكي نيست، بخشي از اهميت اخلاق بدان سبب است كه معرفتي كه آن را به وجود مي آورد در جهان جديد خدشه هايي مهم را به خود ديده است. به قول «ريكور» با حمله هايي كه افرادي چون هيوم، داروين، فرويد، نيچه و هايدگر و حتي ويتگنشتاين به عقل روا داشته اند، عقل به بحراني دچار شده كه شايد تا مدتها نتواند از آن راه برون رفتي بيابد.
طبيعي است اخلاق به مبنايي نيازمند است و مهمترين و ضروري ترين مبنا هم عقل به شمار مي آيد. حال اگر عقلي كه بناست مبناي اخلاق باشد مورد هجمه واقع شود، اخلاق هم از آسيب آن در امان نمي ماند. بسياري از توجهاتي كه به اخلاق مي نمايند ريشه در ضرباتي دارد كه به عقل وارد شده است، زيرا همان طور كه گفتيم اخلاق بر اساس ارتباط انسان با محيط و افراد اطراف وي استوار است.
با توجه به اين تعريف از اخلاق، هيچ انساني از آن بي نياز نيست. حال اگر با بحران عقل، اخلاق نيز به بحراني دچار شود، طبيعي است بخش مهمي از ارتباطهاي انساني به بحران دچار مي شود. اين بحران انگيزه بسياري از افراد براي توجه به اخلاق و كاويدن جنبه هاي مختلف آن و همچنين تأمل به نسبتش با عقل بوده است. به تعبير متفكري، نسبي انديشي بيش و پيش از هرجا، در بحث اخلاق اثرات انساني و اجتماعي اش را نشان مي دهد. از اين رو در ميان انواع و اقسام نسبي گرايي، نسبي گرايي اخلاقي اهميت بيشتري مي يابد و همين نكته توجه بي بديل به اخلاق در جهان را نشان مي دهد.
5) جدا از همه اين رويه ها و جنبه ها، يكي از مهمترين وجوه آدمي، وجه اخلاقي و ارزشي اوست كه اين سرشت، ريشه در مواجهه ديرين وي با معنويت دارد. آن كه به معنويت مي انديشد، نمي تواند دست از اخلاق بشويد و همان طور كه تعدادي از ژرف انديش ترين متفكران قرن به ما گوشزد كرده اند، انسان راهي جز حركت به سوي معنويت ندارد و هر مشي و شيوه اي كه در پيش مي گيرد، اگر بهره اي از اين معنويت نبرد، ره به خطا برده است.
با توجه به اهميت و نقش مهم اخلاق در معنويت مي توان نياز ارزش و اخلاق را نيز در زمانه ما بيش از دوره ها و زمانه هاي پيشين دانست.

  


نگاهي به پديدارشناسي هوسرل ؛ هزارتوي آگاهي

 

شيدا اميني
براي مشخص نمودن معناي دقيق «پديدار شناسي» لازم است به بررسي دقيق منشأ و آغاز آن بپردازيم. مي توان چنين بيان نمود كه براي اولين بار در كتاب «تحقيقات منطقي» هوسرل بود كه پديدارشناسي مطرح شد. هوسرل بيان خود را با عنوان خودآگاهي مبتني بر پديدار شناسي آغاز مي كند. براي بيان پديدارشناسي از ديدگاه هوسرل، ابتدا لازم است مقصود او را از روش شناختي كه معادلي براي كلمه متدلوژي است، بيان نماييم.





بر مبناي اين كه در چه حوزه اي از يك روش استفاده شود، مي توان روش شناسي را به دو دسته تقسيم كرد؛ دسته اول روش شناسي هايي كه بر اساس افعال جسماني صورت مي گيرند و دسته دوم روش شناسي هايي كه بر مبناي افعال عقلاني مورد نظرند. در اين بحث از روش پديدارشناسي، هوسرل توجه خود را به افعال عقلاني معطوف ساخته و به اين مسأله توجه دارد كه براي داشتن تفكر صحيح، بايد به چه مسيري توجه نمود. در اين حالت، مي توان روش شناسي را عملي دانست كه شيوه كسب دانش و فهم آن را به طور صحيح نشان مي دهد. البته، نبايد روش شناسي هوسرل را صرفاً در حد يك روش تقليل داد، بلكه بايد آن را مدخلي دانست كه از طريق آن هوسرل به بيان پديدارشناسي مي پردازد. هوسرل درصدد است تا مبناي استواري براي تمام علوم- بخصوص فلسفه به وجود آورد و او آن نوع آگاهي را مدنظر دارد كه به نحو بي واسطه اي داده ها را به حضور مي آورد. اين بيان، نخستين قاعده روش پديدارشناسي هوسرل است. پديدارشناسي خود را از مفروضهاي پيشين بي نياز مي داند از اين رو به عنوان فلسفه اولي خود را معرفي مي سازد.
هوسرل و شاگردانش نشان داده اند كه استفاده از اين روش مي تواند بسيار ثمربخش باشد؛ هر چند به كار بستن دقيق اين روش آسان نيست. از ديدگاه هوسرل، روش مبتني بر پديدار شناسي داراي دو مرحله تحويل است: مرحله اول تحويل مثالي است و مرحله دوم تحويل مبتني بر پديدارشناسي است. در تحويل ابتدا به عدول از عادتهاي فكري مرسوم و متداول مي پردازد. در اين حالت، صرفاً به نفس ماهيت توجه مي شود. از ديدگاه هوسرل، مراحل تحويل مراحل مختلفي از روش شناختي است كه مبتني بر شهود و مشاهده عقلاني است. بنابراين، قاعده اصلي پديدارشناسي را مي توان روي آوردن به خود اشيا دانست و توجه به خود اشيا مستلزم آن است كه تمام اطلاعات و احكام قبلي كه در رابطه با شي وجود دارد حذف شود و تنها خود متعلق مورد توجه قرار گيرد.
هوسرل اين حذف و طرد را اپوخه يا به بيان ديگر تعليق مي داند و هر نوع حكمي را كه در بردارنده اعتقاد به تحقق وجود شييء اعم از خارجي و يا نفساني باشد تعليق مي كند و هر نوع فرضيه اي را كه مأخوذ از منابع ديگر باشد، كنار مي نهد و تنها آن چيزي را در نظر مي گيرد كه به آگاهي داده شده باشد و تنها ذات شي، مورد تحليل قرار مي گيرد. از اين رو، مي توان گفت كه پديدارشناسي از طريق شهود ذوات و اپوخه و همچنين با طرد و حذف وجود خارجي آن ميسر مي گردد، طريق روش شناختي تفكر هوسرل ناميده اند.
هوسرل در روش مبتني بر پديدار شناسي، درصدد است تا پايه محكمي براي همه علوم به خصوص فلسفه به وجود بياورد. او منبع اصلي را در شهود و يا به تعبيري ديگر در آگاهي نخستين كه به نحو بي واسطه به وجود آمده، مي داند. هوسرل به دو نوع شهود اعتقاد دارد؛ اول شهود حسي و ديگري شهود مثالي است. از ديدگاه وي، متعلقات شهود حسي امور واقع است و متعلقات شهود مثالي ذوات است. در نظر هوسرل، شهود حسي همان ادراك است كه در آن، آن چه ادراك مي شود به طور بي واسطه به آگاهي كه متصف به صفت ادراك است داده مي شود و در واقع ادراك حسي همان شيوه اوليه شناخت اشياست. هوسرل حادث شدن ارتباط ميان فاعل شناسايي و متعلق ادراك را «حيث التفاتي» مي نامد كه از مهمترين مسايل پديدارشناسي است. در قرون وسطي لفظ التفات در رابطه با تصور و تصديق به كار برده مي شد. از ديدگاه هوسرل، پس از تحويل مثالي، ذوات اشيا به وجود غيرخارجي التفاتي در نفس حضور مي يابند. اين شيوه از حيث التفاتي بيانگر ارتباط ميان ذهن و عين است. معني حيث التفاتي در نظر هوسرل اين است كه نفس در هيچ زماني مجرد از ماهيت مورد اضافه نيست. به بيان ديگر، هر شناسايي مستلزم اضافه است و همواره ميان فاعل شناسايي و از سويي ديگر اشيا يعني متعلق شناسايي نسبت وجود دارد و وجود اين نسبت همان حيث التفاتي است. التفات صفت ذاتي آگاهي محض است. بدين ترتيب، آگاهي از آن جهت كه حيث التفاتي دارد و حيث التفاتي نيز از آن جهت كه داراي دو جنبه عيني و ذهني است، در بردارنده عينيت شناسايي و حافظ رابطه عين و ذهن است. از اين رو، با آگاهي محض به متعلقات التفاتي است كه ماهيت اشيا پديدار مي شود. مي توان بيان نمود كه پديدارشناسي، شناسايي ماهيت از طريق شهود و با حيث التفاتي آگاهي است كه نسبت ميان متعلق ادراك و فاعل شناسايي به وجود مي آيد.
بنابراين دانستيم كه در نظر هوسرل پديدارشناسي روشي است كه در آن ذوات اشيا در برابر آگاهي پديدار مي شود. او با تفكيك شهودهاي حسي از شهودهاي ماهوي، علوم تجربي را از علوم ماهوي جدا مي كند. به بيان ديگر، او امور واقع را از ذوات متمايز مي گرداند. نفس را نه محلي براي ذوات، بلكه مصدر آن مي داند. از اين رو، براي ارجاع صور معقول حاصل در ذهن به خود نفس بايد به ذوات حقيقي كه ماهيت صرف بوده و خالي از تجربه باشد، دست يافت. براي دستيابي به اين ذوات حقيقي، هوسرل از تحويل استعلايي نام مي برد. در اين گونه از تحويل جنبه عقلي آگاهي در نظر گرفته مي شود. در اين حالت، تمام صوري كه در ذهن حاصل شده اند، به آگاهي محض ارجاع شده و بين آگاهي و متعلقات بي واسطه آن التفات حاصل مي شود و به بياني ديگر، ذوات حقيقي پديدار مي گردد. از اين رو، مي توان پديدارشناسي را در نظر هوسرل شيوه پديدار شدن ذوات و توصيف و تبيين آن دانست.
در طريق پديدارشناسي، به جاي توجه به بحثهاي مفهومي، بايد به وجدان و تجربه حضوري بي واسطه روي آورد و تنها به تجربه دروني پرداخت. در ديدگاه پديدار شناسانه، عالم از حيث ابژكتيوي دكارت مورد بررسي قرار نمي گيرد، بلكه از آن نظر كه چيزي توسط آگاهي كسب شده است، مورد توجه واقع مي شود. بنابراين، مي توان گفت پديدارشناسي توصيف حضوري چيزي است كه بر مبناي آگاهي انسان ظهور كرده است.

  


نسبت جوهر جسم و نفس در انديشه دكارت وكانت؛ ثبوت نفس؛ انكار ماهيت

 

* سپهر نيك گوهر
از ديدگاه دكارت وجود يك شي به اعتبار يقين، فاعل شناساي آن است. از سوي ديگر، چون آدمي از ابتداي تفكر خود در وضعيتي طبيعي و سيري عادي قرار دارد، بايد در مورد قضاوتهاي خود شك نمايد. از اين رو، دكارت مبدأ و اساس تفكر را «شك» مي داند. در اين حالت، او نفس را جوهري مي داند كه انديشه و تفكر، صفت اصلي آن است و با انديشه در نفس خود در مي يابد كه تصورات واضح ديگري در نفس نيز وجود دارد و آن تصوري از خدا و جسم است.




از ديدگاه دكارت، نفس جوهري به كلي متمايز از بدن است. از ديدگاه وي، نفس به عنوان جوهري كه صفت اصلي آن انديشه است، در مقابل عالم كه صفت اصلي آن بعد است، قرار مي گيرد. بدين ترتيب، نفس به عنوان فاعل شناسا و عالم به عنوان متعلق شناسايي مطرح مي شود.
دكارت جوهر نفس و جسم را جوهرهايي مخلوق مي داند و خدا را جوهري خالق كه دو جوهر ديگر را خلق كرده است.
در برابر ديدگاه دكارت، فلاسفه ديگري كه به عنوان مثال مي توان از «لاك» نام برد و از پيروان اصالت تجربه است، اعتراضهايي را وارد ساختند و بيان داشتند كه جوهر جسماني نمي تواند فاعل شناسايي واقع شود. «جان لاك» مبناي جوهر جسماني را كه بر طبق آن واقعيت مستقري به دست مي آيد كه پديدارها و اعراض قائم به آن هستند، متزلزل مي كند.
فيلسوف ديگري كه در مقابل دكارت به نفي جوهر جسماني مي پردازد، «جورج باركلي» است. او نظريه خود را مذهب اصالت وجود غيرجسماني مي نامد و كيفيات اوليه را مستند به فاعل شناسا دانسته و بدين ترتيب وجود جوهر جسماني را منكر مي شود.
از ديدگاه باركلي، هر آنچه در جهان خارج به وقوع مي پيوندد، معلول افعال بي واسطه نفس بوده و وجود جوهر جسماني مستقل از نفس، توهم است.
باركلي بر اين اعتقاد است كه نفس با ادراك خود، هم مقوم وجود است و هم محصل معرفت. با آمدن لاك و باركلي جوهر جسماني نفي مي شود و به دنبال آن ذات اجسام منتفي شده و همه چيز بر حسب ظاهر بيان مي گردد و اصالت ظاهر نضج مي گيرد.
دكارت در جاي ديگر جوهر نفساني را به كلي متمايز از جوهر جسماني مي دانست. از نظر او، جوهر جسماني داراي ذات و همچنين تبادلهاي عرضي است. در مقابل اين ادعا، هيوم با توجه به اين مبنا كه نفس چيزي جز توالي مستدام صور نفساني امور نيست، جوهر نفساني را نفي مي كند و بيان مي دارد كه نفس مدرك بي واسطه نيست؛ بلكه امور پديدار و ظواهر است كه بي واسطه درك مي گردند. بدين ترتيب، هيوم به نفي كامل شهود بي واسطه چه در مورد اجسام خارج و چه در مورد نفس مي پردازد. از اين رو، پديدار در نظر هيوم صرف ظاهر اشيا بوده و به نفي باطن و كنه آنها مي پردازد.
فيلسوف ديگري كه در مقابل تفكر فلاسفه ديگري چون باركلي و هيوم قرار مي گيرد، كانت است. او به اثبات و تأييد نفس از منظري ديگري مي پردازد. او سعي مي كند جوهر جسماني و جوهر نفساني را كه با آراي فلاسفه اي چون باركلي و لاك و هيوم متزلزل شده بود، دوباره به اثبات برساند. از اين رو، جوهر جسماني و جوهر نفساني را به صورتي كه در ديدگاه دكارت مطرح بود، در نظر گرفته و معنايي را در نظر مي گيرد كه دكارت از آن مفاهيم در نظر داشت. از اين رو، كانت اشيا و اموري را كه در تجربه بر ما ظاهر مي شوند، از اشيا و اموري كه في نفسه براي ما قابل شناخت هستند، متمايز كرد.
كانت چيزي را كه در تجربه بر ما ظاهر مي شود «پديدار» ناميد و آنچه را كه هرگز از طريق تجربه نمي توانيم به آن برسيم، شي في نفسه نام نهاد. بدين ترتيب، تنها پديدارها مي توانند مورد شناخت ما قرار بگيرند و ذات معقول مورد شناسايي قرار نمي گيرد.
تفاوت آراي كانت با افرادي چون هيوم و بركلي در اين است كه آنها ثبوت نفس را نيز نفي نموده بودند و ماهيات را نيز منكر بودند، اما كانت به تأسيس مابعدالطبيعه جديدي همت گماشت كه در آن نفس را به اثبات مي رساند، اما در رابطه با اثبات ماهيت بي اعتنا بود.

  


دكتر لگنهاوزن در نشست تواناييهاي فلسفه اسلامي در مسايل اجتماعي:
تعامل فلسفه اسلامي با فلسفه هاي جديد مورد غفلت واقع شده است

 

براي باروري فلسفه اسلامي در حوزه هاي عملي، بايد به همه حوزه هاي كلامي اصول فقهي، متون اصلي اسلامي و سخنان غربيان توجه كنيم.
دكتر محمد لگنهاوزن در نشست «تواناييهاي فلسفه اسلامي در مسائل اجتماعي» با بيان اين مطلب، به وضعيت فلسفه غرب در توجه به مسائل اجتماعي پرداخت و گفت: همه مكاتب فلسفي يكسان به اين مسائل توجه نكردند. البته ورود به فلسفه هاي مضاف مثل فلسفه اخلاق، فلسفه سياست و فلسفه اقتصادي و...، تخصص در دو حوزه را لازم دارد.
وي معتقد است كه ورود فلسفه در حوزه هاي اجتماعي در جامعه اسلامي نه تنها ضرري ندارد، بلكه از جهت فهم عميق تر دين و نيز نحوه اجراي احكام ديني، با توجه به شرايط امروز كمك كننده است.
لگنهاوزن خاطرنشان كرد: علت ضعف دينداري در اروپا تأمل فلسفي در مسائل ديني نبود، بلكه مسائل اجتماعي و نحوه عملكرد كليسا در حمايت از نظام فئودال و سلطه طلبي در آن نقش داشت. اما در فلسفه ورزي در مسائل ديني نبايد سطحي نگري كرد و با ادله ضعيف به نفي مسائل ديني پرداخت.
وي با اشاره به اين كه بعضي معتقدند فلسفه اصيل اسلامي در كلام اسلامي و تا حدي اصول فقه آمده است، با اين حساب فلسفه اسلامي را در كجا بايد جست، اظهار داشت: فلسفه يك معناي عام دارد كه شامل حوزه هاي كلام و اصول هم مي شود، ولي در حوزه خاص، همان مكاتب مطرح هستند.
وي در ادامه گفت: امروزه براي باروري فلسفه اسلامي در حوزه هاي عملي، بايد به همه حوزه هاي كلامي اصول فقهي، متون اصلي اسلامي و سخنان غربيان توجه كنيم.
نشست «تواناييهاي فلسفه اسلامي در مسائل اجتماعي» با حضور دكتر محمد لگنهاوزن در موضوع تواناييهاي اجتماعي فلسفه اسلامي در پژوهشكده فلسفه و كلام پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامي برگزار شد.

  


كرسي نقد «چيستي فلسفه» با حضور دكتر يثربي برگزار مي شود

 

كرسي نقد «چيستي فلسفه و نقد فهم متأخران از آن» با حضور دكتر يثربي اول آذرماه برگزار مي شود.
اين نشست از سوي هيأت حمايت از كرسيهاي نظريه پردازي، نقد و مناظره كرسي نقد «چيستي فلسفه و نقد فهم متأخران از آن» اول آذرماه در محل مؤسسه پژوهشي حكمت و فلسفه ايران، واقع در خيابان وليعصر(عج)، خيابان نوفل لوشاتو، كوچه آراكليان برگزار مي شود.

  


انتشار هجدهمين شماره فصلنامه «فرهنگ و انديشه»

 

هجدهمين شماره فصلنامه «فرهنگ و انديشه» ويژه سياستگذاري عمومي توسط انتشارات «مؤسسه تحقيقات و توسعه علوم انساني» منتشر شد.
اين شماره از فصلنامه «فرهنگ و انديشه» شامل مقاله هايي از قبيل «مدخلي بر شناخت شناسي تحليل سياستها و تحليل  گران سياستها در سياست گذاران»، «دموكراسي در آيينه سياست گذاري عمومي»، «سياست گذاري فرهنگي و توسعه»، «رهيافتهاي نظري مطالعات سياستگذاري در آزاد سازي»، «شرايط موفقيت در اجراي مؤثر سياستها»، «تقويت ثبات و پايداري جهاني» و چند مقاله پژوهشي ديگر است.

  


كالينگوود و تلقي جديد نسبت به فلسفه

 

* سپهر نيك گوهر
«رابين جورج كالينگوود»، فيلسوف و باستان شناس بريتانيايي بيشتر به جهت كارهايش در زيبايي شناسي و فلسفه تاريخ معروف است. در دهه هاي 1950  و  1960  تلقي وي در فلسفه تاريخ بسيار مورد توجه بود. در اين راستا وي تأكيد فراوان داشت كه تبيين در علوم اجتماعي با تبيين در علوم طبيعي متفاوت است. بدين جهت كارهاي وي را در تقابل با كارهاي «كارل همپل» قرار مي دهند كه شكافي جدي ميان تبيين در علوم طبيعي و علوم انساني نمي بيند. كالينگوود همچنين مقالات فلسفي زيادي نگاشته كه در اين مقالات سعي كرده نشان دهد چرا فلسفه حوزه اي مستقل از علوم طبيعي و انتزاعي قلمداد مي شود؟
از كالينگوود اغلب به عنوان ايده آليست بريتانيايي ياد مي شود؛ هر چند اين عنوان نمي تواند فعاليت فكري وي را به طور كامل نشان دهد، زيرا ايده آليسم وي بيش و پيش از آن كه مابعدالطبيعي باشد، مفهومي است. در مكاتباتي كه وي با «گيلبرت رايل» داشته، او ادعاي آيده آليست بودن خود را نفي كرده است؛ زيرا به نظر وي، با ايده آليستهاي بريتانيايي اختلافهاي فكري زيادي دارد و نبايد در دسته آنها جاي گيرد.
از اواسط دهه 30 قرن بيستم، كارهاي كالينگوود معطوف گفتگو با مكاتب موجود در فلسفه تحليلي شد. او در كتاب «درآمدي بر مابعدالطبيعه» بر فرضهاي تجربي اي كه در فلسفه تحليلي رواج داشتند، حمله برد و از گونه اي تبديل روش شناختي از هستي شناسي به روش شناسي و معرفت شناسي دفاع كرد.
با توجه به اين مواضع، كالينگوود فيلسوف مهمي در نيمه اول قرن بيستم به شمار مي آيد. او از يك طرف فرضهاي تجربي را كه فيلسوفان نسل اول تحليلي بدان قايل بودند رد مي كند و از سوي ديگر حوزه اي براي فلسفه قايل مي شود كه مستقل از حوزه هاي معرفتي ديگر مطرح هستند. در اين راستا، اين حوزه مستقل صرف تحليلهاي زباني نيستند و بدين وسيله وي از ويتگنشتاين و پيروان وي و همچنين فيلسوفان فلسفه اكسفورد هم جدا مي شود.
كالينگوود در سال 1889 در لنكاشير متولد شد. پدرش يك باستان شناس و بازيگر و مادرش هم موسيقي دان بود.
در سال 1908 او به دانشگاه اكسفورد رفت تا ادبيات و علوم انساني بخواند. در اوان تحصيل تحت تأثير رئاليستهاي اكسفورد قرار داشت. بيشتر كارهاي اوان زندگي فكري كالينگوود در الهيات و فلسفه دين بود و اين آثار تحت تأثير يك گروه مسيحي قرار داشتند. در سال  1916  او كتاب «دين و فلسفه» را منتشر كرد.
در همان زمان او بجد به كار باستان شناسي پرداخت و تابستانهايي را به شمال انگلستان مي رفت تا از طريق آثار به جاي مانده، به ويژگيهاي دوره امپراتوري روم پي ببرد. او در اين باب آثاري را روانه بازار طبع كرده كه هنوز مورد استفاده قرار مي گيرند.
در سال 1935، كالينگودد موفق شد كرسي استادي فلسفه مابعدالطبيعي را در كالج «مك دالن» كسب كند. او همچنين در سالهاي بعد، كتاب معروف «ايده تاريخ» و همچنين «اصول هنر» را نگاشت.
كالينگوود در سال 1943 در 54 سالگي درگذشت، اما تأثير وي بر انديشه جهان فلسفي انگليسي زبان با مرگش تمام نشد و انديشه هايش كه برخلاف مسير رايج فلسفه انگلوساكسون بود، هنوز هم ادامه دارد.

  


بررسي عقل و معرفت ديني در نگاه مولانا

 

نشست «عقل و معرفت ديني در نگاه مولانا» با حضور دكتر شهرام پازوكي دوشنبه 22 آبان (دوشنبه) برگزار مي شود.
از سوي پژوهشگاه فرهنگ و مطالعات اجتماعي جهاد دانشگاهي، سلسله نشستهايي با عنوان نقد و بررسي مسائل انسان معاصر در نگاه مولانا، برگزار مي شود.
در اين نشست دكتر شهرام پازوكي عقل و معرفت ديني در نگاه مولانا را مورد بررسي قرار مي دهد.
اين نشست روز دوشنبه 22 آبان در خيابان انقلاب، خيابان دانشگاه، خيابان وحيد نظري، پلاك 89 برگزار مي شود.

  


انتشار كتاب مفهوم عدالت در انديشه «جان استوارت ميل»

 

«مفهوم عدالت در انديشه جان استوارت ميل» نوشته نرگس تاجيك نشاطيه، توسط «مؤسسه تحقيقات و توسعه علوم انساني» روانه بازار كتاب شد.
كتاب «مفهوم عدالت در انديشه جان استوارت ميل» داراي چهار فصل است كه شامل عناويني چون ماهيت عدالت، تقسيم بندي نظريه  هاي عدالت، عدالت در انديشه رومي، مروري بر زندگي و آثار «ميل»، انسان از ديدگاه «ميل»، ماهيت اصل فايده، فايده  گرايي ليبرال، اصل نخست عدالت و تعلق حق است.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 Info@qudsdaily.com