|
اشاره: بحث گفت و گوي اديان براي دستيابي به وجوه مشترك از دير زمان ميان اديان الهي مطرح بوده است. تاريخ گفت و گو و مباحثه را بايد با تاريخ پيدايش بشر يكي دانست(1) و همچنين مباحثه ميان اديان با هدف به پيروزي رساندن اعتقادات خود و از ميدان بيرون راندن رقيب از ديرزمان صورت گرفته است.

اما گفت و گو به معناي دستيابي به بينشها و ارزشهاي مشترك كه به تازگي روح تازه اي يافته است و مورد توجه اديان قرار گرفته، نمي توان بدرستي گفت از چه زماني آغاز شده است. مطالعه در تاريخ اديان بزرگ چون مسيحيت و يهوديت اين حقيقت را بر ما آشكار مي كند كه هر كدام از اينها فقط خود را بر حق و ديگري را بر باطل مي دانسته اند. (2) قرآن برخورد يهود و مسيحيت را اين گونه بيان كرده است: يهوديان گفتند: «مسيحيان بر چيزي از حق استوار نيستند و مسيحيان نيز گفتند: يهوديان بر چيزي از حق نيستند.»(3) ظهور اسلام به عنوان يك دين جهاني و غلبه اعتقادي و جغرافيايي سريع آن در همان سالهاي اوليه نقطه عطفي براي خاتمه بخشيدن به اين نوع برخورد فكري و روش و منش غير اصولي در ارايه فكر ديني حداقل در اين زمينه بود. اسلام راه گفت و گو و مباحثه را با ديگر اديان براي دستيابي به مشتركها گشود و آن را روش شايسته در ارايه فكر ديني به طريقي آزاد و بدون اكراه دانست. اسلام بر گفت و گو و مباحثه منطقي تاكيد بسيار ورزيد و اين در حالي بود كه چنين نشانه اي در هيچ يك از اديان آسماني چه در متون مقدس و چه در سيره و سنت علماي ديني آنان ديده نمي شد. هر چند بعضي از اديان تبليغي چون مسيحيت داعيه تبليغ و جذب پيروان جديد را داشتند، ولي هرگز تن به اين مهم با اديان ديگر ندادند. آنچه پيش روي خوانندگان قرار مي گيرد برگرفته از مجله «اسلام و غرب» مي باشد كه به ضرورت گفتگو از ديدگاه اسلام پرداخته و به اجمال پيش شرطهاي گفتگوي بين اديان را با توجه به آيات قرآن مورد بررسي قرار داده است.
قرآن و گفت و گو در قرآن گفت و گو با موافقان و مخالفان هم به عنوان يك شيوه پسنديده مطرح شده و هم مصاديق بسياري از آن ذكر شده است. نخستين كسي كه طبق آيات قرآن به گفت و گو پرداخته، خداوند متعال است. در مسأله خلقت آدم، با ملائكه سخن گفته و آنها نيز نظرهاي خود را بيان نموده اند خداوند براي اثبات مدعاي خود، آدم را بر آنان عرضه داشت تا آدم تواناييهاي خودش را به آنان نشان دهد و به اين وسيله خطاي ملائكه را در پيش داوري نسبت به خلقت آدم كاملاً روشن ساخت.(4) با شيطان كه تمرد و سرپيچي كرده بود نيز به گفت و گو پرداخت و به او تا قيامت مهلت داد.(5) انبيا نيز با اقوام و مخالفانشان به بحث پرداخته اند، بيشترين گفت و گو را نوح با قوم خود داشت كه نهصد و پنجاه سال(6) به طول انجاميد و به او گفتند؛ «اي نوح تو با ما جدل و گفت و گو بسيار كردي».(7) نوح همچنين در مورد فرزندش با خداوند به بحث پرداخت.(8) همچنين پيامبران ديگر همچون صالح، لوط، ابراهيم، موسي، عيسي و... با قوم خودشان بحث كرده اند كه در قرآن آمده است. پيامبر اكرم(ص) و امامان معصوم(ع) نيز با مخالفان و موافقان بحثهايي نموده اند كه بخشي از آن را مرحوم طبرسي در كتاب ارزشمند «الاحتجاج» گردآوري نموده است. وي در مقدمه كتاب بحثي درباره جدال و اقسام آن نموده و نمونه هايي از جدال احسن پيامبر(ص) با كفار كه در قرآن ذكر شده، آورده است. آنگاه بحثهايي كه آنان با ديگران داشته اند كه در روايات نقل شده به ترتيب معصومين جمع نموده است. در قرآن آياتي وجود دارد كه بحث و گفت و گو را وظيفه مي شمارد از قبيل: «با حكمت و پند پسنديده به راه پروردگارت فراخوان و با آنان به گونه اي كه بهتر است جدل (بحث) كن.»(نحل/ 125) اين آيه تصريح دارد كه وظيفه پيامبر(ص) در راه دعوت مردم به دين خدا حكمت و موعظه حسنه است و راه دفاع از آن، جدال احسن مي باشد. در آيه اي ديگر به همين مضمون اين مجادله را در خصوص اهل كتاب به انحصار مي گويد: «با اهل كتاب جز به گونه اي كه بهتر است جدل نكنيد.» (عنكبوت/ 48) در اين آيه خطاب متوجه همه مؤمنين است. در آيه 64 سوره آل عمران قرآن رسماً از پيامبر خواسته وارد گفت و گو با اهل كتاب شود و محور اصلي بحث نيز مشخص شده است: «يعني اي اهل كتاب به سخني روي آوريد كه ميان ما و شما يكسان است اين كه جز خدا را نپرستيم و چيزي را شريك او قرار ندهيم و برخي از ما برخي ديگر را غير از خداوند يكتا به خدايي نگيرد. اگر روي گرداندند بگوييد گواه باشيد كه ما فرمانبرداريم.» در اين آيه چند نكته موجود است: 1 در اين فراز خداوند دستور صريح داده است كه پيامبر(ص) باب گفت و گو با اهل كتاب را بگشايد و محور اساسي بحث، موضوع توحيد باشد كه سخن همه انبياي پيشين بوده است. 2 از اثبات وجود خدا بحث را آغاز نكنيد، بلكه سخن از نپرستيدن غير خداوند باشد. كلام را براي نفي شريك آورده نه اثبات وجود خدا، زيرا قرآن شريف اثبات وجود خداوندي و حق بودن آن را فطري مي داند و اساساً در فرهنگ قرآن، انسانها در اصل پرستش خداوند (بجز معدودي از سر عناد) ترديد به خود راه نمي دهند. مشكل هميشه در عدم شناخت شرك بوده است و انسانها با اينكه گرفتار آن مي شده اند اما غافل از آن بوده اند به تعبير قرآن؛ «يعني و بيشتر مردم به خدا ايمان نمي آورند مگر آنكه مشرك شوند.»(يوسف/ 18) 3 در بحث نفي پرستش غير خدا دو نكته اساسي وجود دارد كه بايد در باره آن گفت و گو نمود: الف) شريك براي او قرار ندهيم. زيرا الوهيت مقامي است كه هر چيز از هر جهت به او پناهنده شده؛ در او حيران مي شود و منشأ تمام كمالات موجودات با كثرت و ارتباطي كه با يكديگر دارند، در او هست. پس لازم است آدمي خدا را عبادت كند از آن رو كه تنها و معبود واحدي است كه شريك ندارد. ب) «و لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون ا...» اشاره به آنچه در ميان اهل كتاب وجود داشته است كه: «اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون ا...» زيرا افراد جامعه با تمام امتيازي كه بر يكديگر دارند همه از يك حقيقت واحد (حقيقت انساني) هستند. صحيح نيست بعضي از آنها اراده و هواي نفساني خود را بر بعض ديگر تحميل كند، مگر آنكه معادل آن را از طرف خود تحمل كرده باشد كه اين همان تعاون در به دست آوردن مزاياي حيات مي باشد، اما خضوع تمام افراد يا يك فرد از آنان، نسبت به فرد ديگر از همنوعان خود، بطوري كه او را از حالت تساوي در حقوق خارج كند و بواسطه استعلاء و برتري، فرد مطاع را در تمام اوامر و نواهي اش اطاعت كند، اين خود مطلبي است كه باطل كننده فطرت و مخرب پايه انسانيت خواهد شد. 4 در اين گفت و گو بحث بر سر اصول كلي و امور فطري است كه بين همه اديان مشترك مي باشد و در اين آيه بحث از دعوت به اسلام (دين خاص) نشده است. 5 بخش پاياني اين آيه از نحوه پايان دادن به بحث با اهل كتاب را بيان داشته است كه اگر آنان نپذيرفتند و به نداي فطرت خودشان كه هيچ دليلي بر رد آن ندارند، پاسخ نگفتند و به دعوت همه انبيا بي اعتنايي كردند، شما اعلام كنيد ما اين اصول را پذيرفته و به آن پايبنديم و شما بر آن گواه باشيد (بدون هيچگونه درگيري و تحميل عقيده از آنها جدا شويد). و به عبارتي اكنون كه شما به اين امور فطري پشت كرديد، اين گونه نيست كه ما اين اصول را ناديده بگيريم و به آن بي اعتنا باشيم. بلكه ما ادامه دهنده راه انبيا و لبيك گو به نداي فطرتيم و شما نيز آن را در حركات و اعمال ما مشاهده خواهيد كرد. طبق آنچه گذشت، اسلام با اينكه دين كامل و جامع را منحصر در خود مي داند، ولي حاضر به زندگي مشترك با اهل كتاب به نحو مسالمت آميز است.
فايده هاي گفت و گو 1 پايان دادن به دشمنيها: منشأ اختلافهاي بشري و دشمنيها معمولاً يا از سر سلطه گري و استثمار و غارت است كه در اين صورت راهي جز برخورد از موضع قدرت وجود ندارد، احكام جهاد (كه در واقع همان دفاع است) براي اين منظور قرار داده شده است يا بر اثر برداشتهاي گوناگون در مسايل اعتقادي، اجتماعي و... مي باشد، اين گونه اختلافها ريشه در تفكر و ديدگاه اشخاص دارد. هر ديدگاهي كه خود را بر حق مي داند، بجاي تندي، خشونت و تعصب بايد با منطق و استدلال به سراغ مخالف خود برود، زيرا اعتقاد امري قلبي است و نمي توان با زور كسي را به باور رساند و تجربه ثابت نموده حتي آنجا كه مطلب حقي را خواسته اند با استفاده از زور به كرسي بنشانند، ناموفق بوده اند و در برابر آن موضعگيري شده است. مطمئناً با برخورد منطقي مي توان دشمنيها را به دوستي تبديل نمود. قرآن در اين باره به پيامبر(ص) توصيه مي فرمايد: «خوبي و بدي يكسان نيست. همواره به گونه اي كه خوبتر است مباحثه كن تا كسي كه ميان تو و او دشمني است چون دوست مهربان شود.» (فصلت/ 34) به كار بردن واژه «احسن» مؤمنان را ملزم مي كند كه از تعابير نيكو استفاده كنند و با رويي خوش با طرف مقابل مواجه شوند و از كلمات مستهجن و تحريك آميز كه كدورتها و دشمنيها را افزايش مي دهد پرهيز نمايند. تا به اين وسيله دلمشغولي و محبت خود را به طرف مقابل نشان دهند، يقيناً اين شيوه در ديگران مؤثر خواهد بود. اسلام خواسته با باز كردن باب گفت و گوها، دشمنيهايي كه در طول تاريخ به خاطر متهم كردن يكديگر به عقايد باطل پيش آمده و منشأ خونريزيها و جنگهاي خانمان سوزي شده است، كنار گذاشته شود؛ هر چند حكومتها براي سلطه خود از ديدگاهها و نظرات سوء استفاده نموده اند. 2 زمينه سازي هدايت: دستيابي به حق و نجات از كژفهمي و انحرافها خواسته هر انساني است. براي رسيدن به اين آرزو رعايت اصولي الزامي است، از جمله مهمترين آنها ايجاد روحيه حق طلبي است. انسان آنگاه مي تواند به حق پي برد كه بدون هيچ تعصب و پيش داوري با افكار و انديشه هاي مختلف روبرو شود و دلايل هر كدام را مورد بررسي قرار دهد تا بهترين آنها را شناخته و بپذيرد، مسلماً اگر فردي با ذهنيت خاصي با مطلبي روبرو شد، نمي تواند درستي و نادرستي آن را تشخيص دهد. در نتيجه مطلوب خود كه پي بردن به حق است نخواهد رسيد. قرآن در اين زمينه مي گويد: «يعني بندگانم را بشارت ده؛ همان كساني به سخن گوش مي دهند و آنگاه از بهترين آن پيروي مي كنند. اينانند كه خداوند هدايتشان كرده و اينانند كه خردمندانند.»(زمر/18) از امام موسي بن جعفر (ع) روايت شده است كه خداوند در اين آيه به اهل تعقل و انديشه بشارت داده است. و اين بشارت مختص به مؤمنان نيست. (9) علامه طباطبايي از اين آيه دو نوع هدايت برداشت كرده است. هدايت اجمالي و هدايت تفصيلي. هدايت اجمالي را همين روحيه حق پذيري دانسته و مي فرمايد با اين روحيه مي توان به هدايت تفصيلي كه فهم همه معارف الهي است دست يافت.(10)
پيش شرطهاي گفت و گو داعيه داران گفت و گو چند اصل را به عنوان اصل موضوعي بايد پذيرفته باشند. اين اصول عبارتند از: الف اصل توجه به علم و آگاهي: حكما و فلاسفه وجه مميزه انسان را از ديگر حيوانات صفت نطق او مي دانند. منظور آنان قدرت تفكر و انديشه در انسان است كه به وسيله زبان ابراز مي شود. اما در ميان انسانها بر خلاف اين امر ذاتي اشخاصي يافت مي شوند كه هيچ اعتنايي به تعقل و انديشه ندارند. قرآن اين گروه را از بدترين جانوران معرفي نموده و از جرگه انسانيت دور مي داند: «يعني بدترين جانداران نزد خدا كساني هستند كه از شنيدن و گفتن حرف حق كر و لال اند و اصلا تعقل نمي كنند.»(انفال/ 22) به طور طبيعي روي سخن ما با اين گروه نيست و اينها اهل بحث نيستند. در منابع ديني ما از جهات مختلفي به مسأله علم توجه شده است. 1 تحصيل علم همانند ساير واجبات، واجب است. پيامبر(ص) در خصوص اهميت تحصيل علم فرمودند: « فراگيري علم بر هر مسلماني واجب است.»(11) و نيز مي فرمايند: «به دنبال علم برويد هر چند به چين (دورترين نقطه آن روزگار) باشد.»(12) از امام باقر (ع) نقل شده است: « اگر مي دانستند در نتيجه تحصيل علم به چه سعادتهايي مي رسند، به دنبال آن مي رفتند هر چند خونشان در آن راه ريخته شود و يا به درياها وارد شوند.» همچنين تحصيل علم و دانش محدود به فراگيري از شخص و گروه خاصي نيست. روايت شده است: «حكمت گمشده مؤمن است، پس هر كجا گمشده اش را يافت او را بگيرد.»(13) حتي در تعبيري از امام (ع) وارد شده است كه حق را از اهل باطل بپذيريد، ولي باطل را ولو از اهل حق باشد نپذيريد. و حضرت در ذيل حديث مي فرمايند: «خودتان سخن شناس باشيد؛ يعني آنچه اهميت دارد كلام است نه گوينده آن». از سوي ديگر در مذمت جهل و ناداني به نكاتي توجه داده اند: 1 ناداني موجب خواري و ذلت مي شود: حضرت علي (ع) مي فرمايد: «چون خدا بنده اي را زبون خواهد از دانش بي بهره اش كند.»(14) حضرت در توصيف زمان بعثت پيامبر مي فرمايد: «پيامبر وقتي برانگيخته شد كه مردم جاهليت را، جهل آنان خوار كرده بود.»(15) اين امر طبيعي است كه وقتي كارها بر روي علم مي چرخد و زندگي بر محور علم قرار دارد و همه شؤون حيات بشري به علم وابستگي دارد، قوم و گروهي كه فاقد آن باشند، حتي در زندگي روزمره خود محتاج ديگرانند.
2 زمينه ساز سلطه اهريمنان مي شود: علي (ع) مردم را به سه دسته تقسيم مي كند؛ الف: دانايي كه شناساي خداست ب: آموزنده اي كه در راه رستگاري كوشاست ج: فرومايگاني رونده به چپ و راست كه در هم آميزند و پي هر بانگي را گيرند و با هر باد به سويي خيزند نه از روشني دانش فروغي يافته اند و نه به سوي پناهگاهي استوار شتافتند. (16) اين گروه سوم كه نه عالم و نه در پي تحصيل علم اند دنباله رو هر منحرف و گمراهي مي توانند بشوند. در هر صورت خداوند بر مؤمنان تكليف مي كند كه نسبت به آنچه علم و قطع ندارند، پافشاري نكنند و از آن پيروي ننمايند. «يعني پيرو چيزي نباش كه نمي داني زيرا گوش و چشم و دل همه بازخواست خواهند شد.»(اسراء/36) در اصول كافي از امام صادق (ع) نقل مي كند: «اگر مردم آنگاه كه نمي دانند، توقف كنند و در صدد انكار برنيايند، كافر نمي شوند. (17) ب اصل پذيرش يگانگي انسانها: امروزه اين پرسش كه آيا انسانها از هم بيگانه اند؟ به اشكال گوناگون به ذهن ما خطور مي كند، به عنوان نمونه گاهي ممكن است اين گونه سؤال مطرح شود كه آيا مي توان اميد داشت روزي در ميان همه مردمان جهان هماهنگي و تفاهم به وجود آيد؟ اگر انسانها ذاتاً با هم بيگانه نباشند، شايد بتوان چنين اميدي داشت.
دو نظريه كاملاً متباين در اين زمينه وجود دارد: 1 نظريه بيگانگي انسانها: شايد هيچ فيلسوفي با توانايي و صراحت «توماس هابز» به اين بحث كه انسانها ذاتا از هم بيگانه اند نپرداخته است. طبق استدلال وي، وضعيت ذاتي انسانها جنگ همه انسانها بر ضد همه انسانهاست. اگر دولت مركزي نيرومندي نباشد كه بر همه آمرانه حكم براند، آنگاه انسانها از همزيستي با هم بهره اي نخواهند برد، بلكه برعكس، محنتي عظيم را متحمل خواهند شد. به طور كلي، در فلسفه «هابز» بيگانگي دو جنبه دارد، كه يك جنبه آن به روان مربوط است. انسانها صرفاً به دليل خودخواهي ذاتيشان با هم بيگانه اند، هر كس در وهله نخست نگران حفظ حيات خويش و در مرحله بعد به دنبال چيزهايي از قبيل ثروت و منزلت است. هر واقعيتي موقعيتي مشخص در مكان و زمان دارد و قوانين فيزيكي تغييرناپذير بر آن حاكم است. هر فرد انساني يكي از اجزاي سازنده عالم است؛ وي از چيزهايي مانند سنگ و درخت پيچيده تر است، اما با آنها تفاوت ماهوي ندارد. اشياي مادي نسبت به يكديگر اساساً حالتي صوري دارند؛ قيودي مانند شفقت، همدلي و هدف مشترك نمي تواند انسانها را يگانه كند، يگانگي انسانها فقط به اين معنا شدني است كه آنان را، مانند سنگهايي كه براي ساختن ديوار به كار مي رود در جايي مشخص قرار دهند و در كنار هم استوار كنند».(18) در همين راستا بحث نسبيت گرايي اخلاقي مطرح شده است كه هيچ اصل اخلاقي آن اعتبارش كلي نيست. بلكه اعتبار همه اصول اخلاقي به فرهنگ يا گزينش فردي برمي گردد. «جان لد» استاد دانشگاه برن، نسبيت گرايي اخلاقي را اين گونه تعريف مي كند: نسبيت گرايي اخلاقي آموزه اي است كه] مي گويد [صواب و خطاي اخلاقي اعمال جوامع مختلف فرق مي كند و هيچ ملاك اخلاقي عام و مطلقي كه براي همه انسانها در همه زمانها الزام آور باشد، وجود ندارد.(19) «روث بنديكت» به شكل ديگري نسبيت را توضيح داده است؛ او مي نويسد: الگوي فرهنگي هر تمدني از بخشي خاص از كمان بزرگ انگيزه ها و هدفهاي بالقوه انساني بهره مي گيرد... هر فرهنگي از فناوريهاي مادي يا ويژگيهاي فرهنگي گزينش شده استفاده مي كند اين كمان بزرگ كه همه رفتارهاي ممكن انساني در امتداد آن توزيع شده اند. بسيار بزرگتر و پرتعارض تر از آن است كه فرهنگ واحدي بتواند حتي از بخش معتنابهي از آن استفاده كند. بنابراين «انتخاب و گزينش» شرط اول است.
2 نظريه يگانگي انسانها: بسياري از متفكران استدلال مي كنند كه انسانها اساساً يگانه اند. احتمالاً ارسطو (384 322 قبل از ميلاد) متنفذترين آنان است. از نظر وي، انسان دقيقاً مانند برگي كه به اقتضاي ژرفاي طبيعتش بخشي از درخت است، به تمامي و ناگزير عضوي از شهر است. «انسان منزوي كه توان مشاركت در مصالح جامعه سياسي را ندارد، يا به دليل خودكفا بودنش نيازمند چنين مشاركتي نيست، عضوي از «دولت شهر» به حساب نمي آيد و بنابراين بايد يا حيوان باشد يا خدا» طرفداران اين نظريه مي گويند: نسبيت گرايان از مشاهده اينكه فرهنگهاي گوناگون داراي قواعد متفاوتند، اين نتيجه نامعقول و ناموجه را مي گيرند كه مجموعه قواعد هيچ فرهنگي، بهتر از ديگري نيست. بلكه بهتر بودن مجموعه اي از قواعد بر مجموعه ديگر به هدفهاي نظام اخلاقي بستگي دارد. اما ما معتقديم: هدفهاي قواعد اخلاقي بقاي جامعه، برطرف كردن رنج و غم، رشد و شكوفايي انساني، حل عادلانه و دقيق تعارضهاي ميان منافع است. اين هدفها مجموعه اي از اصول مشترك را به بار مي آورند كه در واقع، زمينه و بناي برخي از تفاوتهاي فرهنگي است كه انسان شناسان گزارش كرده اند. «ديويد هيوم» در قرن هجدهم متذكر شد كه سرشت انساني در طول اعصار در اساس يكسان بوده است.
3 نظريه اسلام: نظر اسلام درباره ويژگيهاي كلي انسان، همان نظريه يگانگي است و اصول اخلاقي را اصول ثابت و مشترك بين همه انسانها و مشترك در همه زمانها مي داند، هر چند ممكن است فروع گاهي هم به حق تغيير كند. بنابراين تحول انسان به عنوان يك حقيقت مادي كه متحول هم هست با تحول ارزشهاي انساني دو مسأله است و ما اگر اصول ارزشهاي انساني را متحول و نسبي بدانيم؛ براي هر گروهي و براي هر طبقه اي و براي صاحب هر ايدئولوژي ، يك نوع اخلاق و ارزش در زندگي قايل شويم، در واقع اخلاق را از اساس انكار كرده و بي پايه دانسته ايم. در آيه معروف «فطرت» خداوند مي فرمايد: «پس روي خود را به سوي دين كن در حالي كه حق گرا هستي، فطرتي كه خدا بشر را بر آن فطرت آفريده و در آفرينش خدا دگرگوني نيست. اين است دين مستقيم ولي بيشتر مردم نمي دانند.»(روم/ 30) در اين آيه، خداوند به صراحت، دين را؛ يك امر فطرتي براي همه مردم مي شناسد. علامه طباطبايي در ذيل اين آيه مي گويد: اگر سعادت انسانها به خاطر اختلافي كه با هم دارند مختلف مي شد، يك جامعه صالح و واحدي كه ضامن سعادت افراد آن جامعه باشد، تشكيل نمي شد و همچنين اگر سعادت انسانها به حسب اختلاف اقطار و سرزمينهايي كه در آن زندگي مي كنند، مختلف مي شد و سنت اجتماعي عبارت مي شد، از آنچه منطقه اقتضا كند، آن وقت ديگر انسانها نوع واحدي نمي شدند بلكه به اختلاف منطقه ها مختلف مي شدند و نيز اگر سعادت انسانها به اقتضاي زمانها مختلف مي شد، باز انسانهاي قرون و اعصار نوع واحدي نمي شدند و انسان هر عصري غير انسان زمان ديگر مي شد. و اجتماع انساني سير تكاملي نمي داشت و انسانيت از نقص متوجه كمال نمي گرديد. چون ديگر نقص و كمالي وجود نداشت زيرا وقتي انسان گذشته غير انسان فعلي باشد، نقص و كمال او مخصوص به خودش مي شود. و نقص و كمال اين نيز مخصوص خودش مي گردد. و وقتي انسانيت به سوي كمال سير مي كند كه يك جهت مشترك و ثابت بين همه انسانهاي گذشته و آينده باشد. البته منظور ما از اين حرف اين نيست كه اختلاف افراد و مكانها و زمانها هيچ تأثيري در برقراري سنت ديني ندارد بلكه ما في الجمله و تا حدي از آنرا قبول داريم.(20) بنابر اين به نظر علامه به دو دليل: اجتماعي بودن انسان و وحدت نوعي آن ، انسانيت واحدي حقيقي بين همه افراد و اقوام است. در سخنان حضرت علي (ع) در فلسفه بعثت انبيا نيز چنين آمده است: «چنين بود كه خداوند فرستادگانش را در ميان آنان برانگيخت و پيامبران خود را پي در پي به سويشان فرستاد تا ميثاق فطرت توحيدي را از آنان باز جويند و نعمتهاي فراموش شده را يادشان آورند و با تبليغ بر آنان احتجاج كنند و خردهاي به گور خفته را برانگيزند.» پيامبران آمدند كه مردم را آگاه كنند، به اينكه در عمق روح شما، در اعماق ضمير باطن شما، گنجهايي وجود دارد كه دفن شده (نه اينكه فاسد باشد) و خودتان غافليد.»(21) بنابراين گرايش به حقيقت و دانايي، هنر و زيبايي خير، فضيلت، خلاقيت، عشق و پرستش همه از فطرت انسان سرچشمه مي گيرد؛ يعني انسان حقيقتي مركب از روح و بدن است. روحش الهي است و جسمش عنصر طبيعي است. عناصر طبيعي او را به طبيعت وابسته مي كند و عناصر غير طبيعي او را به ماوراي طبيعت سوق مي دهند. حضرت علي (ع)، در جمله معروف خود به مالك، تعريف خود را از انسانها اين گونه بيان مي فرمايد: «مردم يا برادران ديني تواند يا هم نوع تو و در انسانيت با تو برابرند.» به طور كلي آنچه پيامبران عرضه داشته اند چيزي است كه از خواسته هاي فطري بشر بوده است.
ج اصل پذيرش وجود اختلاف در ميان انسانها: در عين حال كه افراد بشر از يك وحدت نوعي برخوردارند، همانگونه كه قبلاً اشاره شد اما نمي توان وجود اختلاف و تفاوت را بين آنان انكار كرد و همه را به يك چشم ديد و از همه توقعي يكسان داشت. اختلاف بين افراد بشر هم در امور ظاهري و مادي است و هم در امور معنوي و باطني.
1 اختلاف ظاهري اختلاف ظاهري از قبيل جنسيت، نژاد، رنگ و... گر چه واقعيت دارد، اما موجب برتري و امتياز نمي گردد و تفاوتي در ماهيت وجودي انسان ايجاد نمي كند. قرآن اين اختلاف را پذيرفته و آن را جعل تكويني و طبيعي مي داند: «يعني اي مردم! ما شما را از مرد و زني آفريديم و شما را دسته ها و قبيله ها كرديم تا يكديگر را بشناسيد ولي گرامي ترين شما نزد خدا پرهيزكارترين شماست.»(23)
2 اختلاف معنوي و باطني اختلاف معنوي ممكن است از چند امر ناشي شود: الف اختلاف استعدادها ب اختلاف درجات ايمان منشأ اختلاف استعدادها ممكن است ذاتي باشد، يعني افرادي داراي استعدادهاي بالاتري از ديگران باشند و ممكن است به دليل تأخر وجودي باشد، به اين معنا كه انسانهايي كه در قرون متاخر به دنيا آمده اند، به دليل پيشرفت علوم مسايلي براي آنها قابل فهم شده است كه براي پيشينيان مفهوم نبوده است. اين مسأله در فهم بعضي از معارف ديني هم مصداق دارد. روايتهايي از معصومين وارد شده است كه فهم عميق سوره توحيد و آيات اول سوره حديد در آخر الزمان ميسر مي شود. در هر صورت اين گونه اختلاف گرچه موجود است، ولي دين يك حد اقلي كه قابل فهم و درك براي همه است الزامي نموده و اين اختلافها را وسيله امتحان و دريافت كمالات قرار داده است و منشأ اختلاف شرايع شده است. در آيه 48 سوره مائده مي خوانيم: «اين قرآن را به حق بر تو نازل كرديم و اين در حالي است كه كتابهاي پيشين را كه در برابر آن قرار دارد تصديق مي كند و شاهد و نگاهبان آنهاست. بنابراين به آنچه خدا نازل كرده است، در ميان آنها حكم كن و از هوي و هوسشان پيروي مكن كه از احكام الهي باز ماني. براي هر گروه از شما آيين و طريقه روشني قرار داديم و اگر خدا مي خواست همه شما را به صورت يك امت در مي آورد ولي خواست در آنچه به شما داده است امتحانتان كند پس در نيكيها بر يكديگر پيشي گيريد.» به چند نكته در اين آيه مي توان اشاره كرد: 1 شريعت و دين به معناي راه است، ولي ظاهر قرآن اين است كه شريعت را به معناي «اخص» و كوتاهتر از دين به كار مي برد زيرا گرچه انبيا را داراي شرايع گوناگون مي داند، ولي همه را داراي يك دين مي داند كه همان اسلام (تسليم در برابر خدا) است،«ان الدين عند ا... الاسلام»(آل عمران/ 19) 2 خداوند بندگان خود را جز به يك دين كه همان اسلام و تسليم در برابر اوست مكلف نساخته ولي آنان را براي رسيدن به آن هدف به راههاي گوناگون انداخته و طبق استعدادهاي متنوعشان سنتهاي مختلفي براي آنها درست كرده كه همان شريعتهاي پيامبران اولوالعزم است. چنانكه خداوند چه بسا در يك شريعتي به دليل منقضي شدن مصلحت حكم پيشين و پيدايش مصلحت حكم تازه، پاره اي از احكام را نسخ مي كند. 3 علت اختلاف شريعتها مربوط به گذشت زمان و ترقي بشر در مراتب استعداد و آمادگي مي باشد و تكليفهاي الهي و احكام شرعي هم براي بشر چيزي جز يك آزمايش الهي در مواقع گوناگون زندگي نيست، به عبارتي ديگر براي هر امتي از شماها شريعت و راهي قرار داد و اگر خداوند مي خواست شما همه را يك امت گرفته برايتان يك شريعت مقرر مي كرد، ولي شريعتهاي گوناگون برايتان مقرر كرد تا شما را در نعمتهاي گوناگوني كه به شما داده بيازمايد، اختلاف نعمتها مستلزم اختلاف امتحان كه عنوان وظايف و احكام شرع است، مي باشد. در روايات نيز به اين دو نوع اختلاف (استعدادها درجات ايمان) توجه شده است. از امام صادق (ع) روايت شده است: شما را با بيزاري چكار كه از يكديگر بيزاري مي جوييد؟ همانا بعضي مؤمنين از بعضي ديگر افضلند و بعضي از بعضي ديگر نمازشان بيشتر است و بعضي تيزبينيش بيشتر است و همين است درجات ايمان كه خداي متعال فرموده: (هم درجات عند ا...). (24) همچنين از امام سجاد (ع) نقل شده است كه: به خدا سوگند اگر ابوذر مي دانست در قلب سلمان چه مي گذرد او را مي كشت، در حالي كه بين آن دو، پيامبر عقد اخوت بسته بود(25) بنابراين با توجه به همه مسايلي كه تاكنون مطرح شد؛ در بحث گفت و گو همه اين اختلافها بايد ملحوظ گردد و توقعات بالاتري وجود نداشته باشد.
د اصل آزادي در فكر و انديشه و حتي در انتخاب راه: طرفداران اديان الهي معتقدند هدف از اين زندگي جهان آخرت است. آدميان بايد در اين جهان به گونه اي زيست كنند كه به فلاح و رستگاري جهان آخرت نايل گردند و براي رسيدن به اين هدف بيش از هر چيز بايد مؤمن به اعتقادات ديني باشند تا بدين ترتيب اعمال آنان مقبول درگاه خداوند افتد و آمرزش ارواح آنان تأمين گردد، در غير اين صورت پايبندي به عقل و متابعت از فرمانهاي اخلاقي به تنهايي سعادت اخروي انسانها را تدارك نمي كند. حال كه معلوم شد ايمان به خدا و معاد اصل است. براي سعادتمند كردن مردم چه راهي را بايد برگزيد؟ جمعي معتقدند از اجبار و زور مي توان براي نجات مردم كمك گرفت. «اگوستين» براي اين عقيده چنين استدلالي مي كند: اگر قرار است كسي در اثر از دست دادن ايمان خود محكوم به آتش ابدي شود، بهتر است در صورت لزوم بازور او را مؤمن نمود تا بدين وسيله زندگي جاودانه او تدارك شود و البته چنين اجبار و زوري ممدوح و پسنديده است، زيرا بهشت را براي او به ارمغان خواهد داشت و حتي اگر چنين فردي در زير شكنجه جان خود را از دست دهد، چنين شكنجه و مرگي در برابر آنچه كه در جهنم با آن رو به رو خواهد شد، چيزي نيست. به وسيله اين درد، زندگي جاودانه او تدارك مي شود. فرد شكنجه مي شود تا به بهشت برود و چنين آزار و شكنجه اي قطعاً ارزش آن را دارد. در مقابل جمعي بر اين عقيده اند كه اعتقاد به دين، ضرورتاً همراه با پذيرش اختياري و داوطلبانه آن ممكن است. زور و اجبار هيچگاه قادر نيست كه اعتقاد قلبي و حقيقي به وجود آورد. «جان لاك» استدلال مي كند كه سركوب، سياست مؤثري نيست. زيرا زور مي تواند به ظاهر فرد را به اطاعت وادارد، اما نمي تواند موجب پذيرش عقيده اي در روح او گردد؛ تنها نتيجه اعمال زور گسترش نفاق و تظاهر و رياكاري خواهد بود. بنابراين سياست سركوب گرانه در زمينه عقايد از نظر اخلاقي زيانبار است و به طريق اولي موجب هدايت كسي به راه راست نمي شود و رستگاري او را تامين نمي كند. در قرآن آياتي در باره آزادي آمده است و انسان را در برابر آزادي و انتخاب راه خويش مسؤول و متعهد مي داند تا خود پاسخگوي انتخاب راه و جوابگوي انديشه خود باشد. آياتي كه ما را به اين مسأله رهنمون مي سازد، عبارتند از: «لا اكراه في الدين قد تبين الرشد من الغي» (البقره/ 256) بدين معنا كه دين برخوردار از حقيقتي راستين و راهي استوار و پايدار است و گرنه «لا اكراه في الدين» معنا نداشت، زيرا اكراه يعني چيزي را باوجود خواست خويش پذيرفتن، اما اگر انديشه اي واضح و عيان باشد و فرصت انتخاب و اختيار را به انسان بدهد و بر اساس دلايلي پايدار و گفتاري استوار، راه را به انسان نشان دهند و بر اين نكته نيز تاكيد كنند كه انتخاب كننده راه خطا و انديشه كج، بايد پاسخگوي آن و منتظر عقاب و فرجام بد خويش هم باشد، ديگر جايي براي اكراه نمي ماند. چنانكه از آيه اي ديگر نيز همين موضوع استنباط مي شود: «بگو اين حق است از سوي پروردگارتان، هر كه خواست ايمان بياورد و هر كه خواست كافر شود.»(كهف/29) با اين وجود هر انساني مسؤول انتخاب راه خويش خواهد بود. همچنين در آيه اي ديگر مي خوانيم: «اگر پروردگارت مي خواست تمام زمينيان ايمان مي آوردند. آيا تو مي خواهي مردم را مجبور كني كه ايمان بياورند؟!»(يونس/99) « اگر خداي مي خواست مشرك نمي شدند، ما تو را نگهبان آنها قرار نداديم و عهده دار امورشان نيستي.»(انعام/107) بدين معنا كه اي پيامبر تو نمي تواني بر فكر و انديشه آنان فشار آوري، بلكه تو فكر و انديشه خود را براي مردم عرضه كن و رسالت و آيين خويش را بدون در نظر گرفتن پاسخ آنها يا برخورد مثبت و منفي آنها مطرح كن: «يعني پس تذكر ده كه تو تذكردهنده اي تو بر آنها مسلط نيستي.»(غاشيه/ 22-21) همه اين آيات و امثال آنها ارزش دادن به فكر و انديشه است و نپذيرفتن اهرمهاي فشار بر فكر و خرد است. زيرا اين كار با هيچ منطق و انديشه اي سازگار نيست. در هر صورت خداوند مي فرمايد، اگر ما مي خواستيم همه مردم را يك امت قرار دهيم، مي توانستيم ولي خواسته ايم آنان را بيازماييم تا خود راه حق را انتخاب كنند. با اين وجود دينداري اگر از روي اجبار باشد، ديگر دينداري نيست. مي توان مردم را مجبور كرد كه چيزي نگويند و كاري نكنند اما نمي توان مردم را مجبور كرد كه اين گونه يا آن گونه فكر كنند. اعتقاد بايد از روي دليل و منطق باشد. البته مسايل مربوط به امر به معروف و نهي از منكر با شرايط خود در جاي خود محفوظ است و در اين گونه مسايل اصل بر ارشاد است نه اجبار.
پي نوشتها: 1- گفتگوي بني هابيل و قابيل (مائده/ 27-30) 2- مقارفة الاديان، ج 1، ص 27 3- بقره آيه 113 4- بقره آيه 32- 30 5- اعراف آيه 18- 12 6- عنكبوت آيه 14 7- هود آيه 32 8- هود آيه 47- 45 9- بحارالانوار، ج 75 ص 296 10- الميزان، ج 23 ص 251 11- اصول كافي، ج 1 ص 35 12- محجة البيضاء، ج 1، ص 21 13- اصول كافي، ج 8، ص 167 14- نهج البلاغه، حكمت 289 15- همان، خطبه 94 16- همان، حكمت 139 17- اصول كافي، ج 2، ص 388 18- تفكر سياسي، گلن تيندر، ص 23 19- نسبيت گرايي اخلاقي، «جان لد»، ص 327 20- الميزان، ج 31، ص 287 21- نهج البلاغه نامه 53 22- حجرات آيه 13 23- ال عمران، آيه 163 24- بحار الانوار، ج 2، ص |