|
* محمد راعي فرد پرداختن به فرهنگ عمومي آن قدر ارزشمند و مهم بود كه با نخبگان و پژوهندگان اين عرصه به گفت و گويي چالشي بنشينيم و هنجارها و بايدها و نبايدهاي اين مهم را دريابيم و در معرض قضاوت افكار عمومي قرار دهيم. حيطه اي كه شناخت و برنامه ريزي در آن مي تواند شالوده فاخر و ارزشمندي از تواناييهاي اجتماعي مردم را در فرايند پيچيده توسعه يافتگي فراهم آورد.

فرهنگ عمومي، فرايندي بسيار حساس است كه متأسفانه نه از ديدگاه علمي و نه از بستر پژوهش و تحقيق به آن نگريسته نشده و نتيجه اي به بار نياورده و نوعي در هم ريختگي فهم مناسب از فرهنگ عمومي را به دنبال داشته است. دستگاهها و متوليان امر فرهنگ، فراوان و پرتعدادند و هر يك از ديدگاه خود آن را تعريف كرده و در بعد عملياتي هر كدام به روش خاص خود عمل كرده و به اصطلاح فرهنگسازي مي كنند، بنابراين هيچ يك نتوانسته و نمي توانند با توجه به واقعيتهاي جامعه به رويكرد مناسبي از تثبيت فرهنگ عمومي و ارتقاي آن دست يابند! * تعريف فرهنگ عمومي زماني كه به تعريف فرهنگ عمومي مي پردازيم، ديدگاههايي متفاوت و گاهاً متضاد را مشاهده مي كنيم. دكتر يحيي يثربي آن را همان حال و هوا و هنجاري براساس فكر و تمايلات اكثريت مردم جامعه مي داند، در صورتي كه دكتر مهاجري فرهنگ عمومي را مجموعه كالاهاي مادي و معنوي مرتبط با حوزه هاي عمومي يك جامعه يا كشور و شهروندان كه با سياستگذاري و دخالتهاي مستقيم و غيرمستقيم دولت همراه بوده، تلاش دارد نيازهاي اساسي و مطالبات شهروندي را پاسخ دهد. در همين حال دكتر اكبري جدي معتقد است كه فرهنگ عمومي حوزه اي از فرهنگ است كه اختصاص به صنف يا قشر خاصي ندارد، به عبارت ديگر آن بخش از فرهنگ است كه به صورت عمومي در ميان مردم جريان دارد. اما دكتر صفرزاده آن را متشكل از خرده فرهنگهاي غيررسمي گروهها، قوميتها، طبقات و قشرهاي گوناگون اجتماعي مي داند كه در رفتارهاي عمومي مردم خودش را نشان مي دهد كه توسط خود مردم به وجود آمده است. اما دكتر ميرسندسي به شيوه تفكر، احساس و عمل مردم فرهنگ عمومي مي گويد كه اثباتي است بر نظريه دوركهيم. در اين ميان دكتر فاضل اعتقاد بر اين دارد كه فرهنگ عمومي مجموعه باورها، ارزشها، هنجارها، نشانه ها و معاني است كه در ميان مردم مشترك است. جايگاه فرهنگ عمومي در ميان نسل جوان و چالشهاي ذهني آنان! يكي از آسيبهاي جدي كه در فرهنگ عمومي كشور، كاملاً مشهود بوده و به چشم مي آيد نبود بازخورد لازم در بين قشر جوان و يا به اصطلاح نسل نو است كه با نوعي نگاه شكاكانه و گاه تنقيدي به آن مي نگرند. چرايي آن را دكتر فاضل به تلقي ما از فرهنگ عمومي مي داند و معتقد است: اگر خواسته باشيم فرهنگ عمومي را مجموعه اي از باورها و معاني مشترك ببينيم با دو ديدگاه كاملاً متفاوت و يا متضاد مواجهيم، يكي آن كه به دنبال آرمانها و ايده آلهاست و با توجه به واقعيتهاي موجود دچار تلقي بدبينانه اي مي شود و ديگري رويكردي به فرهنگ عمومي با آن چه كه دارد و آن چه كه هست. وي شرايط مثبت و روشني از بخش فرهنگ عمومي را به تصوير مي كشد و با ارايه آمار سعي بر اثبات نظر خويش دارد؛ يعني آن جا كه سطح سواد مردم 90 درصدي است و توزيع و گسترش رسانه ها و توليدات وسيع فرهنگي در كشور نسبت به بسياري از كشورهاي عربي و اسلامي و حتي تركيه قابل قياس نيست. اما دكتر يثربي نگاه ديگري دارد، او معتقد است كه ما در آشفته بازاري گرفتار آمده ايم كه قسمت عمده اش به علم ارتباطات مربوط مي شود كه البته در ماهيت امر مذمومي نيست، اما در اين حيطه چرايي هايي هم وجود دارد، اين كه چرا ما نتوانسته و يا نمي توانيم متاعي را به دهكده كوچك جهاني عرضه كنيم؟! چرا ما نبايد انسان دوستي، عدالتخواهي، خداترسي، مهر و عاطفه را به دنيا عرضه كنيم؟ وي به شدت به اين اصل پايبندي نشان مي دهد كه دنياي ارتباطات به نفع كساني تمام مي شود كه بتوانند كاري بكنند و حرفي براي گفتن و طريقي براي ارايه داشته باشند. اما دغدغه هاي دكتر مهاجري جنسي ديگر دارد. او معتقد است كه با وجود ارزشها و هنجارهاي بسيار عالي از فرهنگ عمومي، متأسفانه نياز نسل حاضر پاسخ داده نمي شود. وي دليلش را هم اين مي داند كه ما نيازهاي نسل حاضر را سنجش نمي كنيم و يا نسبت به آن حساس و مسؤول نيستيم، چرا؟ چون ما در سيستم فرهنگيمان «خبره» نداريم، يعني عاملي كه قدرت آگاهي دادن داشته باشد. وجود ندارد. البته وي به اين مسأله هم تأكيد دارد كه در اين ميان فقط مسؤولان مقصر نيستند، خانواده ها نيز مقصرند، آنان واقعاً نيازهاي جوانانشان را نمي شناسند، يعني جايي كه نسل حاضر بايد مطالبات شهروندي اش را بشناسد. دكتر اكبري جدي در اين باب نظر جالبي دارد، او مي گويد: قرار نيست فرهنگ عمومي پاسخگوي نسل حاضر باشد ! چرا كه فرهنگ عمومي در حقيقت فضايي است كه با آن تنفس مي كنيم، از نظر باور، نگرش، رفتار، تنظيم روابط و گفتار. وي اعتقاد دارد كه فرهنگ عمومي ظرفيتهاي بالايي دارد و مانند اكسيژني است كه ما تنفس مي كنيم. همه چيز با فرهنگ عجين است. همه رفتارها و باورها و نگرشهاي ما در اين فرهنگ حضور دارد و دكتر صفرزاده قايل به اين است كه تغييرات در فرهنگ به شدت كند و زمان بر است، چرا كه يكي از ويژگيهاي فرهنگ، ثابت اما متغير بودن آن است. او به تأثير عوامل درون و برون سازماني، ظرفيت سازي و نيازسنجي اعتقادي راسخ دارد كه بتوان با آنها نسل نو را اقناع كرد. * جايگاه كشور ما در عرصه فرهنگ عمومي جهان كجاست؟ خاستگاه اين مبحث از جايگاه و تعلق نسلي مي گويد كه ريشه در تاريخي بس طولاني و در عين حال پرغرور دارد. دكتر ميرسندسي مي گويد: من مدعي هستم كه 90 درصد رفتارهاي اجتماعي ما شيوه هايش به توليد فرهنگ ما مربوط نيست! بلكه وارداتي است. البته اين شيوه را نمي توان به طور كامل مردود دانست، اما برآيند اين شيوه ما را از يك جامعه توليدكننده به جامعه اي مصرفي تبديل كرده است و رفتارهاي ما در اصول متأثر از روشهايي است كه جاي ديگر بسته شده است. وي تأكيد مي كند كه ما هر چه مصرف كننده تر باشيم، كنترل فرهنگمان جايي خارج از جامعه خودمان رقم خواهد خورد، يعني همان اتفاقي كه افتاده است. در عين حال دكتر فاضل در پاسخ به اين پرسش، نظري ديگر و در تضاد با تعريف فوق دارد. او معتقد است يكي از راههاي فهم فرهنگ عمومي داشتن بينش و بصيرت تطبيقي است و خلاقيت يكي از شناسه هاي وضع فرهنگي است كه هر قدر ضريب آن در جامعه اي فزوني يابد. نشاني است از سلامت آن جامعه. وي با اعتقادي راسخ مدعي است، در قياس با كشورهاي پيشرفته اسلامي، همچون مصر و مالزي ما به لحاظ توليدات و توزيعات فرهنگي، نشر و توليد فيلم بسيار بالاتر از آنها هستيم، حتي در زمينه تنوع رسانه اي، رشد سواد عمومي و دسترسي به رسانه هاي ديجيتالي نيز ما سرآمد تمامي كشورهاي عربي و اسلامي هستيم. وي همچنين تأكيد مي كند كه شرايط زنان ما در جامعه ايران را به هيچ شكلي نبايد و نمي توان با كشورهاي عربي مقياس كرد، چرا كه در آن كشورها زنان هنوز حق رأي و حق رانندگي ندارند و نمي توانند در مجامع حضور يافته و كارهاي مديريتي و اقتصادي انجام دهند. اما حكايت دكتر سيدضيا هاشمي چيز ديگري است، وي ضمن آن كه فرهنگ را يك پديده عام مي داند، به خاص بودن آن نيز تأكيد دارد و معتقد است: ضرورتاً نبايد برتري يا امتيازي را براي يك فرهنگ نسبت به فرهنگ ديگر قايل شد، چون هر فرهنگ را بايد با توجه به بسترهاي خودش مقايسه كنيم. بنابراين مقايسه در صورتي عملي خواهد شد كه امتيازها يا ضعفهاي هر فرهنگي را در بستر دروني خودش و با ملاحظاتي خاص مورد نظر قرار دهيم، ما وقتي از فرهنگ غرب بحث مي كنيم عمدتاً عناصر و شاخصه هاي مادي اش را در نظر مي گيريم. وي تأكيد مي كند: مشكلي كه جوامع شرقي به خصوص جامعه ما با فرهنگ غرب دارد، اين است كه فرهنگ آنان را به عنوان يك مجموعه كامل نمي بينيم و افكار عمومي ما فرهنگ غرب را با بخشهاي گزينش شده آن مي بيند، بنابراين، با اين مشكلات، توان شناخت كامل خود را به ميزان قابل توجهي از دست مي دهيم. نظر دكتر وصفي نيز در اين زمينه بسيار جالب توجه است آن جا كه مي گويد: اعتقادي به غرب فرهنگي با شاخصهاي قابل تجزيه، به ويژه در آن چه عده اي در قالب جغرافياي باختري، در اين سوي درياي مديترانه تعريف مي كنند، ندارم و اگر مقصود از غرب، غربت و بريدگي از خويش است! چنين غربي هم در خاور جغرافيايي يافت مي شود و هم در باختر جغرافيايي، با اين تعريف از غرب فرهنگي به شما خواهم گفت، آن جا رنگ است و ننگ و فرق فرهنگ غرب با فرهنگ شرق يعني دل، يعني فرق بين سراب و شراب! فرهنگي همچون ايران اسلامي درمي يابد كه به بزرگي درياست و دريا اگر خريدار ماهي شود، استهزاي تاريخ را به همراه خواهد داشت. مشروط به اين كه تنوع و شكوه و خروش خود را در بركه اي نبيند! * آسيب يا بحران فرهنگي، كدام يك؟ برخي از انديشمندان به آسيب يا بحران فرهنگي در كشورمان اعتقادي ندارند، بلكه آن را به تفاوت فرهنگي تعبير مي كنند، گروهي آسيبهاي فرهنگي را جدي دانسته و به راهكارهايي سريع و زودبازده اعتقاد دارند و دسته اي ديگر شدت آسيبها را به بحراني كه شروعي نو را به خود گرفته، اعتقاد دارند. دكتر فاضل در اين رابطه مي گويد: من نيز معتقدم كه مجموعه اي از مشكلات و مسايلي وجود دارد كه گاهي اوقات اين مسايل را بيش از حد بزرگ مي كنيم، يعني به جاي اين كه آنها را به عنوان ابزاري براي حركت به پيش بپنداريم، به موانعي در راه پيشرفت تعبيرشان مي كنيم، به نظر من كساني كه در مطبوعات راجع به بحرانهاي فرهنگي مي نويسند، به حيطه كلي گويي مي افتند و به مصاديق و مسايل معيني تكيه نمي كنند. من از ديدگاه يك انسان شناس به بحران فرهنگي اعتقادي ندارم، درست برعكس برخي از رسانه ها كه سعي مي كنند آن را بسيار پررنگ جلوه دهند. اما دكتر يثربي در نظريه اي صريح مي گويد: ما در برابر هجوم تمامي دنياي صاحب تكنيك و فناوري و مدرن متأسفانه هيچ كاري نمي كنيم. بزرگترين صدمه را خود مذاهب اسلامي به يكديگر وارد مي كنند، ما در مراكز فرهنگي، اجرايي، بازار و ادارات دچار آشفتگيهاي فرهنگي بسيار عميقي هستيم! بايد آنها را جدي بگيريم كه البته اين مسأله به پيشگامان جامعه برمي گردد. وي تأكيد مي كند كه به نظر من يكي از مهمترين مسايل تبديل خودخواهيها به خداخواهي است. ما بايد عوامل تأثيرگذار بر اين بحران را شناسايي كنيم. اما در نهايت وي به نتيجه اي اين چنيني مي رسد و مي گويد: اگر چه من به بحران موجود معتقدم و آن را تأييد مي كنم، اما به خلاقيتها، باورها و تواناييهاي مردم هم اعتقاد دارم. ما مي توانيم در اين جنگ نابرابر در مقابل هجوم فرهنگي و آسيبهاي متأثر از آن ايستادگي كنيم، اما نه با حرف و شعار، بايد به فكر راهكار بود. اما در پاسخ به اين پرسش دكتر مهاجري زاويه اي ديگر را در بحث باز مي گشايد و مي گويد: فرهنگ انباشتي از باورها و سنتهاست، اينها ابزاري هستند كه به ما زندگي خوبي را عرضه مي كنند. اين فرهنگ هويت ما را زنده نگاه مي دارد. اگر مي خواهيم صنعتي بشويم و تبديل به يك كشور توسعه يافته گرديم و اگر مي خواهيم رفاه، نان و اقتصاد را براي مردم به ارمغان بياوريم، فرهنگ را فقط نبايد در بخش معنوي آن جستجو كرد، بلكه بخش مادي آن را هم بايد ديد و تعريف كرد. متأسفانه گرايشها به سمت و سوي فرهنگ فردي است يعني منافع فردي به جاي منافع جمعي گزينش مي شود. ادامه بحث دكتر مهاجري در اين باب اين گونه ادامه مي يابد كه: چون ما اعمال دسته جمعي نداريم و بازخوردش همان آسيب فرهنگي است، اما ما به اين زوديها و با توجه به سرمايه هاي فرهنگي قوي كه در كشور داريم به مرز بحران نمي رسيم، اما اگر با وضعيتي كه به آنها اشاره كردم پيش برويم ممكن است به چالشهاي بسيار جدي وارد شويم. دكتر سيد ضيا هاشمي، فرهنگ را يك عنصر تعيين كننده درا قتدار جامعه ما مي داند و جوامعي را كه نسبت به هم منافع متضادي را دارند به تخريب طرف مقابل متهم مي كند. وي مهمترين شاخص بحران فرهنگي را در گسيختگي اجتماعي و عدم يكپارچگي و انسجام در شاكله جامعه و زبان فارسي را عامل مهم در انسجام جامعه مي داند كه هر قوميت و مذهب را مي تواند كنترل كرده و از بحرانها بكاهد. وي ضمن تأكيد بر عناصر پيوند دهنده اجتماعي، وجود اين پيوندها را در اسطوره هاي ملي، الگوهاي اجتماعي و فرهنگي، الگوهاي علمي و اساساً تاريخ مشترك ملي مي داند. دكتر وصفي واژه «بحران فرهنگي» در جامعه ايراني را بي معنا مي داند، چرا كه معتقد است بحران مرز بين مرگ و زندگي است و ايران هيچ گاه به «مرگ فرهنگي» دچار نشده است. البته وي قبول دارد كه برخي اوقات تكيه بر اين اصل گفته شده ممكن است باعث شود كه ما از شناسايي آسيبها غافل بمانيم. وي اين آسيبها را زماني كاري مي داند كه پيوند بين دانسته ها برقرار نشود و سياست مديريت فرهنگي بر مديريت موزاييكي غلبه كند. دكتر اكبري جدي نيز به آسيب فرهنگي معتقد است و اذعان دارد كه در مواردي شاهد جابجايي فرهنگي هستيم و با قطعات جابه جا شده پازل فرهنگ عمومي مواجه مي شويم. فرهنگ دخالت پذير است، البته نه دخالتي كه خواسته باشيد به زور چيزي را بقبولانيد يا قبول نكنيد، فرهنگ جرياني است كه همه مي توانند و بايد در آن نقش ايفا كنند. وي اعتقاد دارد كه مي توان در برنامه هاي قانونمند يك كار درازمدت را شروع كرد و آرام آرام نسل جديد را با فرهنگي كه با برنامه و مديريت صحيح طراحي شده باشد، شكل داد و فرهنگ را نمي توان با دستور درست كرد. دكتر صفرزاده نيز با آسيب فرهنگي موافق است و به بحران فرهنگي اعتقادي ندارد، زيرا آن را با شرايط خاصي مي بيند كه هنوز كشور وارد ان حيطه نشده است. وي معتقد است كه عوامل دروني و بيروني بسياري در آسيب فرهنگي مؤثرند كه از جمله توجه نكردن به توليدات فرهنگي و مولدان آثار فرهنگي و برخوردهاي سليقه اي است. * مديريت فرهنگي در كشور چگونه است؟ شايد يكي از شاخصه هاي مهم در فرهنگسازي و رويكرد علمي در آن حيطه را بايد متأثر از مديريت آن دانست، مديريتي كه متأسفانه در قريب به سه دهه نتوانسته از عملكرد خود بازخورد مناسبي را در زمينه فرهنگ عمومي بروز دهد. آسيب پذيري ما در مديريت فرهنگي را تمامي صاحبنظران و انديشمندان قبول دارند و راهكارهايي را هم به عنوان برون رفت از آن را ارايه داده و مي دهند. دكتر ميرسندسي بي حوصلگي را يكي از آسيبهاي مهم مديريت فرهنگي مي داند و معتقد است كه مديريت فرهنگي ما روي مقوله فرهنگسازي زياد تأمل نمي كند، يعني يك زمان حداقلي پنج ساله را در نظر نمي گيرد و حاضر نيست در درازمدت سرمايه گذاري كند و بعداً نتيجه اش را ببيند. او با تأكيد بر اين كه كار فرهنگي مانند يك سرمايه گذاري در بازار زودبازده نيست، معتقد است: در حيطه فرهنگ سرمايه گذاري به شدت دير بازده است و براي تغييرات مثبت، فرهنگ عمومي بايد يك برنامه 20 ساله را در نظر گرفت، آن هم به شرطي كه فعال، آگاه و پرتلاش و با برنامه ظاهر شويم، اما متأسفانه جريانهاي فرهنگي ما چنين رويكردي را ندارند! وي بر اين اصل نيز واقف است كه تغييرات فرهنگي هم زمان بر است و هم كاري بي نهايت مشكل. دكتر يثربي با نگاهي انتقادي معتقد است كه مسؤولان فرهنگي در ساختار مديريتي كار را پيش از آن كه فرهنگي كنند، اجرايي كردند. وي مي گويد: ما بايد كار مي كرديم و از مردم مي خواستيم كارهايمان را ارزيابي و نقد كنند و تسليم خطاهاي خودمان مي شديم. وي در ادامه تصريح مي كند كه ما مواظب رفتار مخرب خودمان نيستيم، بايد ضعفها و انحرافات را گفت، من مطمئنم كه از اين باب ضرري نخواهيم كرد، اگر فقط در كلام حبس شويم، خودمان را گول زده ايم، ما تا درون خودمان را نسنجيم و اصلاح نكنيم، بيرونمان زياد تأثيرگذار نخواهد بود، اميدوارم موقعيتهاي بيروني ما باعث توجه به درونمان شود. اما به نظر دكتر مهاجري، به غير از يك دوره طلايي از فرهنگ عمومي كشور كه به زمان دفاع مقدس ما برمي گردد و از وضعيت بسيار خوبي در زمينه تقويت فرهنگ عمومي برخوردار بوديم، وضعيت فرهنگي كشور را مثبت ارزيابي نمي كند. وي مي گويد: ما در كشورمان در باب فرهنگي به شكل جزيره اي عمل كرده ايم كه لطمه بزرگي را به فرهنگ عمومي ما وارد كرد و توان ملي ما را كاهش داد. به اعتقاد وي، برداشت مسؤولان فرهنگي ضعيف بوده، يعني دوستاني كه مي خواستند كار فرهنگي كنند آن را فقط در توليد پوستر و رفتن به اردو و ترتيب چند مسابقه ديدند، زيرا امروزه به اثبات رسيده كه فرهنگ در كشتزار اقتصاد به عمل مي آيد در واقعيت خودش يكپارچه است، ولي ما آن را به مادي و معنوي تقسيم و جداسازي مي كنيم و از اين روست كه در حوزه برنامه ريزي فرهنگي به بيراهه رفتيم. ما منابع انساني براي فتح مديريت ميانه فرهنگ را هم به شكل ضعيف در اختيار داشتيم ما مي توانيم به راحتي شوراي عالي فرهنگ عمومي، ادارات كل فرهنگ و ارشاد اسلامي و مديريتهاي مياني را نقد كرده و زير سؤال ببريم. در نظر ديگري، دكتر سيدضياء هاشمي مي گويد: همگرايي لازم وجود ندارد، البته نبايد متوقع باشيم كه اين همگرايي صددرصد اتفاق بيفتد، مهم اين است كه به اين سمت حركت كنيم. ما بايد به اين باور برسيم كه هسته فرهنگ قابل مديريت است نه مديريتي از جنس صنعتي يا اداري. در عرصه فرهنگ بايد برنامه داشت، بي تفاوتي، انفعال در برابر تغييرات فرهنگي نيز از ديگر ضعفهاي مديريتي است. دكتر وصفي آنگاه كه از نوع نگاه و برداشتهاي مديران به مقوله فرهنگ عمومي مي گويد ، معتقد است: اگر مسؤوليت همه چيز را در حوزه فرهنگي و اجتماعي فقط در يك بخش و يك دستگاه مطالبه كنيم و ديگران بنشينند و نقد كنند و يا نقش تماشاچي را ايفا كنند اين خود بزرگترين جفا و ضعف مديريتي بر شاكله جامعه است. وي همچنين مي گويد: براي جلوگيري از اين آسيبها بايد به سياست شبكه اي، مشاركت سازماني و هم پوشي در تمام سطوح فرهنگي، آموزشي، تربيتي و عمراني روي آورد. او در بخش ديگري از گفته هايش تصريح مي كند كه، ايجاد ارتباط شبكه اي ميان وزارتخانه ها و سازمانهاي متولي آموزش رسمي، عمومي، متوسطه و عالي، هماهنگي پيوسته ميان وزارتخانه ها، سازمانها و نهادهاي متولي فرهنگ و مؤسسات پژوهشي از راههاي برون رفت از بحران مديريت فرهنگي است. دكتر اكبري جدي نيز مي گويد: من به مديران فرهنگي نمره خوبي نمي دهم، چرا؟ چون ما پس از انقلاب اسلامي دو يا سه بحران جدي را پشت سر گذاشتيم كه جاي هيچ كار فرهنگي را باقي نگذاشت، سپس به سازندگي پرداختيم و فراموش كرديم كه فرهنگمان چيست و كجاست؟ كار فرهنگي در كشور ما در اصل از سال 73 شروع شد و اين مصادف با حلول و تولد ماهواره و اينترنت بود، يعني هنوز شروع نكرده به محاصره بدي افتاديم. وي تأكيد مي كند كه ما پس از اين همه سال هنوز يك استراتژي و طرح جامع فرهنگي نداريم و تازه داريم مقدماتش را مي چينيم. اما دكتر صفرزاده معتقد است كه فرهنگ عمومي در حيطه فرهنگ غير رسمي مي گنجد كه توسط خود مردم و به مرور زمان توليد، اشاعه و انتقال يافته و دروني مي شود و نهادهاي رسمي در اين فرايند نقش چنداني ايفا نمي كنند. وي در ادامه مي گويد: در شرح وظايف مديران فرهنگي تغيير فرهنگ عمومي يا تغيير جهت در فرهنگ عمومي مشخصاً گنجانيده نشده و بودجه اي خاص نيز در نظر گرفته نشده است، در واقع يك نهاد رسمي كه داراي بودجه و رديفي خاص باشد نداريم. * چه بايد كرد؟ اين كه چرا ما هنوز نتوانسته و يا نخواسته ايم به مقوله فرهنگ عمومي و نقش مهندسي فرهنگي با نگرشي جدي و كاملاً كارشناسانه دست يابيم جاي ترديد، بحث و تأمل فراواني دارد، عوامل متعدد، شرايط ناهمگون اجتماعي، عدم دستيابي عامه مرم به فرآورده ها و اماكن فرهنگي، عدم تجانس رفتار خانواده با جامعه و بسياري از عوامل ديگر از جمله مواردي است كه ما را به چرخه معيوب و روزمرگي در افكنده و توان ساماندهي و مديريت را از ما به ميزان فراواني سلب كرده است. تجميع نقطه نظرات استادان و كارشناسان و عدم همخواني و همساني و همطرازي نظرات مطروحه دليل و اشارت روشني است بر اين واقعيت كه ما هنوز در بحثهاي كلامي و نظري نقاط افتراقمان بسيار بيشتر از نقاط اشتراكمان است و چنين به نظر مي رسد كه بحث در فرهنگ عمومي كماكان بايد ادامه يابد. |