|
* ارژنگ حاتمي اگر يك كارت مفت پيدا كرده باشيد و بلافاصله كانكت شده باشيد و خطها شلوغ نبوده باشد و پروكسيها اجازه داده باشند، اگر فقط يك بار آن هم دزدكي سري به كافي نت زده باشيد و مانيتورهاي بغل دستي حواستان را پرت نكرده باشد و سرتان به كار خودتان بوده

باشد و يادتان نرفته باشد براي چه كاري به اين جا آمده ايد و يك راست سراغ وبلاگهاي طنز را گرفته باشيد، اگر از آن اينترنت بازهاي زق باشيد كه همه فرومها و چت رومها را كهنه كرده است كه ديگر حتماً، حتماً حتماً وبلاگ بوالفضول الشعرا را ديده ايد و طنزهايش را خوانده ايد و يك دل سير كيف كرده ايد. اعتراف كنيد شما هم هر از گاهي، كيف مي كنيد يا لااقل دلتان مي خواهد كيف كنيد. اگر پول توجيبيهايتان را پس انداز كرده باشيد و قلكتان را هم شكسته باشيد و رفته باشيد يك تلفن همراه خريده باشيد و صاف زده باشيد به خط sms، باز هم حتماً باري بيتهايي از شعر زي ذي نامه را به هفت هشت نفر از اقوام دور و نزديك و دوستان تعارفي يا صميمي تان send كرده ايد، بي آن كه بدانيد اين شعر مال شخص شخيص بوالفضول الشعراست. پس حالا لطفاً مؤدب بنشينيد و گفتگوي اينترنتي ما را با سعيد سليمانپور طنزپرداز، شاعر و نويسنده اهل اروميه كه در وبلاگستان، همه او را به عنوان بوالفضول الشعرا مي شناسند، بخوانيد.
- درچه تاريخ و كدوم جغرافيا به دنيا اومدي؟ سي وسه سال پيش در شهر اروميه ... - از چه زماني فضولي، ببخشيد بوالفضولي رو در خودت كشف كردي؟ از آن زماني كه احساس كردم سرم روي بدنم سنگيني مي كنه و رايحه قرمه سبزي مي ده! - احساس مي كني ژن فضولي به بوالفضولك هم منتقل شده؟! بعله، چون در دو و نيم سالگي اومد - داشتم چيز مي نوشتم - تو چشام زل زد وگفت: اين چرت و پرتها چيه مي نويسي؟! - شايد شما هم اين ژن رو از پدرتون به ارث بردي؟ نه ... خدابيامرز اگر چه اهل شعر و شاعري بود ولي بر خلاف من تمام عمرش سرش توي لاك خودش بود.. - تا حالا از بوالفضولي و پا تو كفش ديگرون كردن پشيمون شدي؟! چرا پشيمون بشم....پا كردن تو كفش ديگران عالمي داره! پا كه نه در كفش عزيزان بود بار گرانيست، قلم كن زبيخ!!! - اول وبلاگ زدي بعد بوالفضول الشعرا شدي ؟ يا اول بوالفضول الشعرا شدي بعد وبلاگ زدي؟! ميشه گفت هر دو ... قبل از وبلاگ؛ بوالفضول شخصي بودم... اما بعد از وبلاگ؛ بوالفضول عام المنفعه شدم! ... مخصوصاً براي برخي مطبوعات كه همين جور فرت و فرت شعرهاي ما را از وبلاگ برمي دارند و مي چاپند... - روزي چند ساعت با بوالفضول الشعرا جر و بحث مي كني؟ صبح و ظهر و شب قبل و بعد از سرودن يا نوشتن جفنگيات! - كارتون به قهر هم مي رسه؟ نه ...پسر خوبيه! - اگه يه وقتي قافيه به تنگ بيآد چه كار مي كني؟ دوشماره گشادش مي كنم ...نشد ....به همون چيزي ميام كه شاعر مياد! - جسارتاً اين «همون چيز» با تفنگ هم قافيه نيست؟ احسنت، درست شليك كردي به هدف! چون قافيه تنگ آيد شاعر به الي آخر!! - بهتره شعر آدم وزين باشه يا خود آدم وزين باشه؟ هر دوانه! ... اما بعضي از آدما فقط شعرشون وزينه، بعضي از آدمها فقط خودشون ....بعضيها هم بي خيال وزين بودن، دور از جون آدم نيستن! - اگه شعرهات رو بدهند دست مردم و گاز اشك آور هم بزنند، فكر مي كني مردم بيشتر مي خندن يا گريه مي كنن؟ لزومي نداره گريه كنند ... اشكشان در بياد كافيه ... گاز گريه آور كه نيست، گاز اشك آوره...... مي تونن اونقده بخندند كه اشكشون در بياد و گاز اشك آور هم دپرس نشه! - از كدوم اثر يا اثرهات راضي نبودي، اما بقيه كلي با اون اثر كيف كردند؟ حافظ به روايت شير فرهاد!...يك شعر فصلي و فكاهي ... ناگهان پرده بر انداخته؛ ... اي يعني چه!... كه جناب مديري هم در يكي از آخرين قسمتهاي برره بخشهايي از آن را خواند! - شده براي گفتن شعر قلم كسي رو غرض بگيري و با قلم ديگران بنويسي؟! نه چون از طرف دوستان ممنوع القلم شده ام!...يعني كسي به من قلم قرض نمي دهد! - با قلم پات چطور؟ با اون چيزي نوشتي؟! بعله...شعر سفر را! - پات ناراحت نشد؟ هيچي نگفت؟! نه ...چيزي بگويد پاشو قلم مي كنم!....بيهوده گوييهاي مرا ديده ... به بيهوده گرديهايم نيز عادت مي كنه... - شايعه شده شعر « زي ذي نامه» رو در وصف خودت گفتي؟ بحث خودم نيست... اين روزها عارف وعامي و همه دلسوختگان وادي زن ذليلي خودشونو تو آينه زي ذي نامه مي بينند!! - «مادرزنتون» رو چي صدا مي كنين؟ آقا ولمون كن ....كم از زي ذي نامه نكشيده ام! - به آنان كه با ذوق و شوق تمام ....به مادر زن بگويند: مام!... نه؟ من بدون حضور وكيلم حرف نمي زنم!! - خب اشكالي نداره ... آقاي بوالفضول! بنده وكيلم؟ بوالفضول رفته براي مادرزنش گل بچينه!! - راستي من دارم قاطي مي كنم، الآن دارم با بوالفضول الشعرا مصاحبه مي كنم يا سعيد سليمان پور؟!! نمي دونم! - چرا بين اسمهاي مستعارت بيشتر به « بوالفضول الشعرا» ارادت داري؟ بسكه با كلاسه بر خلاف خودم! يك خاطره در باره كلاس اين اسم مي تونم بگم؟ - خواهش مي كنم ... مدتي پيش در حوزه هنري تهران، در ديدار با يكي از شعراي خوب كشورمان آقاي (ه) از شعرش تعريف كردم و در ادامه خواستم خودم را معرفي كنم، گفتم: من هم بوالفضول الشعرايم (فكر مي كردم نامم به گوشش خورده!)... بلافاصله با تواضع گفت : استغفرا... !... شما سرور ماييد!! - و به عنوان آخرين سؤال، چرا شما كلاس نذاشتي و به راحتي حاضر به مصاحبه با صفحه «سوسه» شدي؟! چرا بايد كلاس مي ذاشتم؟ ... دليلي نداشت... ببينم نكنه اين سكه اي كه قراره آخر مصاحبه از طرف روزنامه بهم بدين شايعه بوده؟؟ |