تبليغات X
 

صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادی
فرهنگی
ورزشی
حوادث
كفشدوزك
ورود آزاد
سوسه
شهرستانها
ستونها
صفحه آخر
یادداشت روز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2006-11-23
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 2آذر ماه 1385


آي قصه قصه قصه ؛ موش كوچولو و صندلي راحتي

 

* افسانه سرايي
موش كوچولو توي سوراخ ديوار خانه قديمي مادربزرگ زندگي مي كرد. او هر روز همراه مادرش از سوراخ ديوار بيرون مي آمد و دنبال غذا مي رفت، بخصوص براي پنير موش كوچولو پنير را دوست داشت، اما يك چيز ديگر را هم خيلي دوست داشت و حتي از پنير هم بيشتر و آن صندلي راحتي و قشنگ مادربزرگ بود.




موش كوچولو هر روز از سوراخ لانه شان مادربزرگ را نگاه مي كرد كه توي اتاق روي صندلي راحتي اش نشسته و بافتني مي بافد و هي صندلي را تكان مي دهد.
موش كوچولو آرزو داشت يك روز مثل مادربزرگ روي صندلي راحتي بنشيند و بافتني ببافد، ولي او موش كوچولو بود و هيچ موشي در هيچ جاي دنيا نمي توانست روي صندلي راحتي بنشيند و بافتني ببافد. اصلاً اين كار در قانون موشها غيرقانوني بود. اصلاً انجام هر كاري كه متعلق به آدمها باشد، براي موش ها ممنوع است. در قانون موشها نوشته شده بود: موش ها بايد زندگي موشي داشته باشند و هيچ كاري با آدمها نداشته باشند.
اما موش كوچولوي قصه ما دلش مي خواست مثل آدمها باشد و مثل آنان بافتني ببافد و روي صندلي راحتي لم بدهد. براي همين يك روز يواشكي بدون آنكه مادربزرگ متوجه شود، توي اتاق او رفت. مادربزرگ مثل هميشه روي صندلي نشسته بود، ولي اين بار بافتني نمي بافت. او خواب بود و داشت خوابهاي قشنگي مي ديد. خواب نوه هايش را كه برايش يك كيك خوشمزه آورده بودند.
موش كوچولو نگاهي به دور و برش كرد و با خودش گفت: مادربزرگ خواب است. اين بهترين وقت است كه بروم و روي صندلي راحتي مادربزرگ بنشينم. براي همين آهسته از پايه صندلي بالا رفت و كنار مادربزرگ روي صندلي نشست. واقعاً چه كيفي داشت نشستن روي صندلي راحتي و هي تكان خوردن. موش كوچولو داشت حسابي كيف مي كرد، اما اين كيف كردن زياد طول نكشيد، چون خيلي زود مادربزرگ از خواب بيدار شد و با ديدن موش در كنار خودش جيغ بلندي كشيد. موش كوچولو كه حسابي از صداي جيغ مادربزرگ وحشت كرده بود، پا به فرار گذاشت. مادربزرگ هم براي دفاع از خودش با ميله بافتني كوبيد توي سر موش كوچولو طفلكي موش كوچولو، يك دفعه اتاق دور سرش چرخيد و چشمهايش سياهي رفت، ولي هر جور بود از توي اتاق فرار كرد و خودش را توي باغچه حياط مخفي كرد. مادربزرگ كمي دنبال موش گشت، اما ردي از موش پيدا نكرد، براي همين توي اتاق برگشت و در را بست.
موش كوچولو هم با كله ورم كرده به لانه اش برگشت و فهميد وقتي بزرگترها چيزي مي گويند بايد به حرفشان گوش كند و به قانون هم احترام بگذارد، هر چند يك قانون موشي باشد. از آن روز به بعد موش كوچولو صندلي راحتي مادربزرگ را فراموش كرد و هيچ وقت دوباره هوس نكرد به آدمها نزديك شود. او با پدر و مادرش در زيرزمين با موش هاي ديگر زندگي كرد. براي هميشه.

  


خبر خبر خبردار

 

عجب بزغاله اي!
شايد شنيده باشيد كه گربه ها يا روباه ها يا ... بعضي وقتها تخم مرغ پرندگان يا مرغها را مي خورند، اما مطمئن هستم تا حالا نخوانده ايد يك بزغاله هم تخم مرغ بخورد. اين بزغاله عجيب در استان فارس زندگي مي كند و علاقه زيادي به خوردن تخم مرغ دارد. صاحب اين بزغاله جالب درباره بزغاله اش گفته است: اين بزغاله علوفه هم مي خورد، اما علاقه زيادي به خوردن تخم مرغ دارد.
او گفته است: اين بزغاله روزي 40 تخم مرغ مي خورد، اما اگر گرسنه باشد 60 تخم مرغ هم مي خورد.
صاحب بزغاله البته اين را هم گفته است كه بزغاله از هنگام تولد با مرغها بوده است و با آنها بزرگ شده است.

فيلها خودشان را مي شناسند...




مترجم: شقايق ملكي- فيلها آنقدر باهوش هستند كه بتوانند خودشان را در آيينه بشناسند. اين حيوانات جزو معدود حيواناتي هستند كه اين توانايي را دارند.
انسانها، شامپانزه ها و ميمونهاي بزرگ و دلفينها تنها موجودات ديگري هستند كه اين مسأله را درك مي كنند.
محققان روي سر فيلي يك ضربدر كشيدند. وقتي او تصوير خود را در آيينه ديد، بارها و بارها با خرطومش علامت روي سرش را لمس كرد.
اين مسأله نشان مي دهد كه اين فيل مي داند فيل درون آيينه خودش است كه اين اتفاق بين حيوانات خيلي كم پيش مي آيد.
فيلها در گروه هاي بزرگي زندگي مي كنند و دانشمندان گمان مي كنند اين زندگي گروهي باعث مي شود آنها يكديگر را خوب درك كنند و بشناسند.
اين شناخت به اين دليل است كه فيلها مي توانند درك كنند كه خودشان چه احساسي دارند و در نتيجه متقابلاً مي توانند احساس ساير افراد گروه را درك كنند.
با اينكه بعضي از حيوانات مي توانند خودشان را در آيينه تشخيص بدهند، اما به نظر مي رسد تعداد زيادي از آنها فكر مي كنند تصوير داخل آيينه حيوان ديگري است.
وقتي سگ ها جلو آيينه قرار مي گيرند معمولاً سعي مي كنند به پشت آيينه بروند تا سگ ديگر را پيدا كنند.

شير زرد بچه سفيد!
در پارك جهاني حيوانات وحشي در كشور چين شير زرد رنگي زندگي مي كند كه اسمش «شان شان» است. اين شير مادر به تازگي صاحب سه توله شير شده است كه كارشناسان را متعجب كرده است؛ چون رنگ اين شير زرد است، اما بچه هاي او كاملاً سفيد هستند و اين اتفاق باعث تعجب كارشناسان شده است. براي همين اتفاق عجيب «شان شان» و توله هايش چند روز به نمايش گذاشته شده اند تا مردم آنها را تماشا كنند.

سرباز اشتباهي
در آلمان مأموران به اشتباه يك سگ را به سربازي فرا خواندند.
صاحب اين سگ وقتي نامه اي دريافت كرد كه سگ او را به سربازي فرا خوانده بودند، تعجب كرد. او اول فكر كرد اين يك شوخي است، اما بعد از بررسي فهميد كه اين يك نامه اداري و جدي است كه به دست او رسيده. وقتي او به مأموران مراجعه كرد، آنان براي اين اشتباه خود عذرخواهي كردند. البته صاحب سگ گفته است سگ او دو سال قبل فوت كرده است و تازه او نابينا هم بوده است. حالا مأموران مي خواهند بفهمند چرا اين اشتباه اتفاق افتاده است و به دنبال سرنخ اين اشتباه بزرگ و عجيب هستند.

براي ما حيوان بخريد!
يك زن و شوهر كه تازه با همديگر ازدواج كرده اند، از اقوام خود خواسته اند به جاي آوردن هديه براي منزلشان براي آنان حيوان بخرند. اين زن و شوهر انگليسي كه علاقه زيادي به حيوانات دارند، وقتي متوجه شدند يك باغ وحش سهام حيوانات را به كساني كه داراي شرايط هستند، مي فروشند از اقوامشان خواستند به جاي خريد هديه براي آنان، سهام حيوانات باغ وحش را بخرند تا آنها در باغ وحش حيوان داشته باشند.

  


دعاي كودكانه ؛ موتور

 

برادرم يك موتور خريده، موتور او خيلي قشنگ است. برادرم هر روز سوار موتورش مي شود و با دوستانش مي رود بيرون. بعضي وقتها



هم من را سوار موتورش مي كند و توي كوچه ها مي چرخاند. من از موتورسواري حسابي كيف مي كنم. برادرم مي گويد فقط آدم بزرگهايي كه گواهينامه موتور دارند، مي توانند موتور داشته باشند. ولي من نه آدم بزرگم و نه گواهينامه دارم.
خدايا! كاري كن زودتر بزرگ شوم، اندازه برادرم و گواهينامه بگيرم.
آن وقت حتماً برادرم به من اجازه مي دهد تنهايي دوري با موتور قشنگش بزنم.

  


نويسندگان كفشدوزك؛ مينا و مدرسه

 

* بهار هروي
مينا تازه خونشون رو عوض كرده بود. وقتي مامان وسايل خونه را چيد، به مينا گفت: «حاضر شو بريم مدرسه تا ثبت نامت كنم».
وقتي به مدرسه رسيدن مادر اسم مينا را نوشت و رفت. خانم مدير، مينا را برد سر كلاس. مينا پشت سرخانم مدير قايم شد؛ چون او سياه بود و چند خال داشت.




خانم مدير گفت: «بچه ها دوست جديدي برايتان آورده ام».
همه بچه ها سرك كشيدن تا مينا را ببينند، خانم مدير به مينا گفت: «عزيزم! بيا جلو تا بچه ها تو را ببينند».
مينا تا آمد بيرون همه بچه ها زدن زير خنده و با هم گفتند واي چقدر سياهه. يكي گفت: «خال خاليه» و ديگري گفت: «عين پنير موش خورده».
مينا اشكهايش بي اختيار سرازير شد. خانم مدير گفت: «بچه ها كي حاضر به مينا جا بده».
هيچ كس جواب نداد. خانم مدير گفت: «مينا جون! دوست داري يك ميز جدا برايت بياورم.»
مينا با تكان دادن سر گفت: «آره» براي مينا يك ميز آوردند.
روز بعد معلم نقاشي از بچه ها خواست تا درباره كتابخانه نقاشي كنند. بچه ها با خوشحالي نقاشي كشيدند. خانم معلم بعد از تمام شدن نقاشي ها آنها را يكي يكي بالا گرفت. همه نقاشي ها قشنگ بودند. وقتي خانم معلم نقاشي مينا را بالا گرفت، همه بچه ها ساكت شدند و با تعجب به آن نگاه مي كردند. بعد از چند ثانيه همه شروع به دست زدن كردند. سارا گفت: «خانم اين قشنگ ترين نقاشي است كه تا به حال ديده ام.»
خانم معلم گفت: «بله دوست جديد ما بسيار زيبا نقاشي كشيده است.»
سارا از جايش بلند شد، كيف و كتابهايش را برداشت و كنار ميز مينا رفت و گفت: «اجازه مي دهي كنارت بنشينم.»
مينا در حالي كه از خوشحالي مي خنديد جواب داد: «البته».

  


كتابخونه ؛ يك درخت و 11 شعر

 

عباسعلي سپاهي يونسي
براي من هيچ چيز به اندازه خواندن يك كتاب خوب، لذت بخش نيست. هميشه دنبال پيدا كردن كتابهاي خوب هستم، كتابهايي كه از خواندن آنها لذت ببرم و از آنها چيزي ياد بگيرم. خوشبختانه الان در كشور ما كتاب زياد چاپ مي شود اما بايد فراموش نكنيم كه هر كتابي ارزش خواندن ندارد، در پيدا كردن كتابهاي خوب مي توانيم از پدر و مادر، معلمها و خلاصه بزرگترهايي كه آنها را مي شناسيم، كمك بگيريم. امروز قرار است با همديگر يكي از كتابهاي خوب را ورق بزنيم. پس شروع مي كنيم.




كتاب «درخت خانه ما» را يكي از شاعران خوب كشورمان سروده است.
محمود پوروهاب براي شما كتابهاي زيادي نوشته كه اين كتاب يكي از آخرين كتابهاي اوست. او اين بار يك درخت را موضوع و بهانه شعر سرودن خود قرار داده است؛ مثلاً درخت خانه شاعر براي گنجشكها يك مسافرخانه شده است كه گنجشكها در آن زندگي مي كنند يا شاعر بعد از باران درباره درخت، شعري گفته است كه انگار حمام كرده است و بعد از حمام حوله باد سر او را خشك مي كند.
پوروهاب در كتاب «درخت خانه ما» براي شما 11 شعر هديه آورده است، 11 شعري كه تصويرگري آن را هاله لادن با نقاشي هاي قشنگ خود انجام داده و كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان هم به شكلي زيبا اين كتاب را چاپ كرده است. به شما كه دوست داريد مثل آقاي پوروهاب شعرهاي زيبا بگوييد، توصيه مي كنم شعرهاي كتاب را بخوانيد و دقت كنيد كه چگونه شاعر توانسته است يك درخت را سوژه 11 شعر خود قرار دهد و شعرهاي زيبايي بگويد؛ چون شاعر خوب كسي است كه به اطراف خود به دقت نگاه مي كند و سعي مي كند از كنار هيچ چيز بي تفاوت نگذرد. يكي از شعرهاي آقاي پوروهاب را برايتان مي خوانم و با شما خداحافظي مي كنم.


نوشابه

چه تابستان داغي
نسيمي نيست اينجا
نخورده آبي امروز
درخت خانه ما

درخت خانه هم كاش
كمي نوشيدني داشت
دل او تازه مي شد
به رويم خنده مي كاشت
و من مي نوشم الان
كمي نوشابه زرد
عجب نوشابه اي هست!
دلم را مي كند سرد

درخت نازنينم
كه هستي تشنه، بي تاب
ببين فكر تو هستم
بيا نوشابه آب

  


آي خنده خنده خنده

 

وكيل
وكيل: من هر چه توانستم براي نجات شما زحمت كشيدم. كار ديگه اي نمي تونم انجام بدهم و متأسفانه بايد اعدام بشوي.
قاتل: نوكرتم آقاي وكيل، آقايي كن و خودت قتل را به گردن بگير تا من اعدام نشوم!

خواب سنگين
اولي: چرا روي زمين خوابيده اي؟ مگه تخت نخريده بودي؟
دومي: چرا خريدم ولي خواب من سنگين است مي ترسم تخت خوابم بشكند.

دوربين
چشم پزشك: آقاي عزيز! متأسفانه چشم شما دوربين شده است!
مريض: جدي مي گي آقاي دكتر پس يك حلقه فيلم هم لطف كنيد كه چند تا عكس هم بندازم.

  


دندان درد

 

آنها هر جا چيز شيريني مي بينند شروع مي كنند به خوردن و تا مي توانند مي خورند، از صبح تا شب.

و آخر شب هم فراموش مي كنند دندانهاي پر از شيريني و شكلاتشان را مسواك بزنند.

و بعد از مدتي دندانهايشان حسابي درد مي گيرد و يك ور لپشان باد مي كند.
اگر اين جور به خوردن ادامه بدهند بايد دندانهايشان را بكشند.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 Info@qudsdaily.com