|
* افسانه سرايي موش كوچولو توي سوراخ ديوار خانه قديمي مادربزرگ زندگي مي كرد. او هر روز همراه مادرش از سوراخ ديوار بيرون مي آمد و دنبال غذا مي رفت، بخصوص براي پنير موش كوچولو پنير را دوست داشت، اما يك چيز ديگر را هم خيلي دوست داشت و حتي از پنير هم بيشتر و آن صندلي راحتي و قشنگ مادربزرگ بود.

موش كوچولو هر روز از سوراخ لانه شان مادربزرگ را نگاه مي كرد كه توي اتاق روي صندلي راحتي اش نشسته و بافتني مي بافد و هي صندلي را تكان مي دهد. موش كوچولو آرزو داشت يك روز مثل مادربزرگ روي صندلي راحتي بنشيند و بافتني ببافد، ولي او موش كوچولو بود و هيچ موشي در هيچ جاي دنيا نمي توانست روي صندلي راحتي بنشيند و بافتني ببافد. اصلاً اين كار در قانون موشها غيرقانوني بود. اصلاً انجام هر كاري كه متعلق به آدمها باشد، براي موش ها ممنوع است. در قانون موشها نوشته شده بود: موش ها بايد زندگي موشي داشته باشند و هيچ كاري با آدمها نداشته باشند. اما موش كوچولوي قصه ما دلش مي خواست مثل آدمها باشد و مثل آنان بافتني ببافد و روي صندلي راحتي لم بدهد. براي همين يك روز يواشكي بدون آنكه مادربزرگ متوجه شود، توي اتاق او رفت. مادربزرگ مثل هميشه روي صندلي نشسته بود، ولي اين بار بافتني نمي بافت. او خواب بود و داشت خوابهاي قشنگي مي ديد. خواب نوه هايش را كه برايش يك كيك خوشمزه آورده بودند. موش كوچولو نگاهي به دور و برش كرد و با خودش گفت: مادربزرگ خواب است. اين بهترين وقت است كه بروم و روي صندلي راحتي مادربزرگ بنشينم. براي همين آهسته از پايه صندلي بالا رفت و كنار مادربزرگ روي صندلي نشست. واقعاً چه كيفي داشت نشستن روي صندلي راحتي و هي تكان خوردن. موش كوچولو داشت حسابي كيف مي كرد، اما اين كيف كردن زياد طول نكشيد، چون خيلي زود مادربزرگ از خواب بيدار شد و با ديدن موش در كنار خودش جيغ بلندي كشيد. موش كوچولو كه حسابي از صداي جيغ مادربزرگ وحشت كرده بود، پا به فرار گذاشت. مادربزرگ هم براي دفاع از خودش با ميله بافتني كوبيد توي سر موش كوچولو طفلكي موش كوچولو، يك دفعه اتاق دور سرش چرخيد و چشمهايش سياهي رفت، ولي هر جور بود از توي اتاق فرار كرد و خودش را توي باغچه حياط مخفي كرد. مادربزرگ كمي دنبال موش گشت، اما ردي از موش پيدا نكرد، براي همين توي اتاق برگشت و در را بست. موش كوچولو هم با كله ورم كرده به لانه اش برگشت و فهميد وقتي بزرگترها چيزي مي گويند بايد به حرفشان گوش كند و به قانون هم احترام بگذارد، هر چند يك قانون موشي باشد. از آن روز به بعد موش كوچولو صندلي راحتي مادربزرگ را فراموش كرد و هيچ وقت دوباره هوس نكرد به آدمها نزديك شود. او با پدر و مادرش در زيرزمين با موش هاي ديگر زندگي كرد. براي هميشه. |