|
به پنجره اي كه باز مي شود و لبخند زني را هويدا مي سازد، نگاه مي كند و كمي آرام مي شود حركت لب هاي زن كلمه «دختر» را نشان مي دهد و او دست هايش را به آسمان بلند مي كند.

- پروردگارا !ماه ذي القعده را بر ما مبارك تو كردي به آمدن خواهرم كه 25 سال انتظار آمدنش را كشيدم. 2- نجمه و موسي ابن جعفر(ع) نشسته اند امام رضا(ع) با خواهرش بازي مي كند چنان سرگرم اوست كه انگار 25 سال كوچك شده است و او را فاطمه صدا مي زند. 3- روز به روز بر محبت فاطمه(س) در دل خانواده افزوده مي شود و آن چنان به او عشق مي ورزند كه او نيز روزهاي زندگي اش را با شيفتگي آن ها مي گذراند. فاطمه(س) ده سال صبح را به بدرقه و شب را به استقبال پدر مي گذراند، در مكتب پدر و برادرش درس مي گيرد و دين مي آموزد. اما دست جور زمانه از آستين هارون الرشيد بيرون مي آيد و موسي ابن جعفر(ع) را به بغداد تبعيد مي كند و فاطمه دنيايي از غم را به تجربه مي نشيند. دختر ده ساله اي كه تمام عشقش مهر پدر است حالا بايد طبق سفارش پدر در سايه برادر بنشيند و در ادامه، راه زندگي را در مكتب برادر بياموزد. پس فاطمه(س) با عشقي كه به برادرش امام رضا(ع) دارد به مهر برادر قناعت مي كند و با انتظار آزادي پدر از زندان جور عباسي روزگار مي گذراند. امام رضا(ع) به وصيت پدر تنها اميد و مايه تسكين دردهاي دل شكسته فاطمه مي شود تا بالاخره پس از سال ها ستم هارون فاطمه(س) را سياه پوش غم پرواز موسي ابن جعفر(ع) مي كند. 4- 17 سال جدايي پدر و دختر نتوانست دل سياه دشمن را راضي كند. كاروان مأمون عباسي مأمور بردن اجباري ولي به ظاهر دعوت از امام رضا(ع) وارد مدينه مي شود. سايه ابر سياه حضور اين كاروان در دل خواهر و برادر چنان زلزله اي ايجاد مي كند كه شكاف هاي عميق آن را در چهره غم زده شان مي توان ديد. تمام اميد خاندان موسي ابن جعفر(ع) به يأس تبديل مي شود و امام رضا(ع) چاره اي جز ترك خواهر و بقيه ندارد. دلش را در مدينه جا مي گذارد و با كاروان شوم عباسي همراه مي شود. 5- فاطمه مي ماند و يك بار ديگر غم فراق، شايد اين تنها غمي بود كه مي توانست غم هاي بزرگ فاطمه(س) را كمي كمرنگ كند. 17 سال فراق پدر ديگر تواني براي تحمل فراق امام رضا(ع) برايش نگذاشت و يك سال بعد فاطمه گروهي از خاندان مشتاق ديدار را با خود همراه كرد و مدينه را به قصد خراسان ترك كرد. روزها و شب ها مي آيند و مي روند و فاطمه رنج سفر را به عشق ديدار به جان مي خرد آن قدر كه تن رنجورش بيمار مي شود. 6- فاطمه(س) به شهر غم مي رسد ساوه براي فاطمه شهر سياهي است شايد سياه تر از كربلا براي زينب(س) او چه از غم برادران شهيدش در اين شهر بيمار شده و چه از رنج سفر ديگر طاقت ماندن ندارد و راهي شهر قم مي شود در آن جا موسي ابن خزرج از صحابه برادرش با خاندانش به استقبال كاروان شان مي آيد زمام شتر حضرت فاطمه(س) را به دست مي گيرد و او را به ميهماني خود مي برد گوشه اي از سراي موسي ابن خزرج 16 شبانه روز پذيراي عبادت محزون فاطمه(س) است تا اينكه فاطمه چشم از غم فراق برادر فرو مي بندد و اين بار او دل برادر را به فراق اشتياق ديدار خود مي شكند. 7- موسي ابن خزرج در يكي از املاكش دستور حفر سردابي را به جهت مدفن آن حضرت مي دهد. شيعيان جنازه مطهرش غسل و كفن مي نمايند پيرمردي پرهيزكار و صالح را بر مي گزينند تا گوهر موسي ابن جعفر(س) را به دل صدف قم سپارد. اما خداوند مقرر كرده بود كه معصومه را معصوم به خاك بسپارد. دو سوار نقاب دار از صحرا مي آيند، از مركب پياده مي شوند و بر پيكر مبارك اش نماز مي گذارند. وارد همان سرداب مي شوند و معصومه را به دل خاك قم مي سپارند و مي روند، بي هيچ كلامي، براي تمام آن همه نگاه كه آن ها را مي نگريست. مريم ريگي |