|
* عباسعلي سپاهي يونسي
زمين با همه آدمهايي كه در آن زندگي مي كردند تنها بود، تنهاي تنها و منتظر آمدن يكي بود. يكي كه خبر آمدنش را از مهربانترين آدمها شنيده بود و همين، زمين را هر روز بيش از روز پيش بي تاب مي كرد تا منتظر آمدنت بماند. و سرانجام تو آمدي در ناگهاني از گل و لبخند و آن وقت زمين آرام شد، آرام آرام و خيالش آسوده شد. خيال زمين آسوده شد و خيال آنهايي كه آمدنت را انتظار مي كشيدند. تو آرامش زمين بودي رابطه زمين و آسمان، مردي كه از فراز و فرود آمده بود تا به آدمها بگويد هنوز خدا با مهربانان است و نبايد در مقابل زور سكوت كرد. اما افسوس گروهي تحمل تو را نداشتند و حضورت را قدر ندانستند. آنها كه با نور و روشني ميانه اي ندارند. تو رفتي تا رفتنت دوباره زمين را بي تاب كند و دوباره نبودنت را تجربه كند و آه بكشد و آه بكشد. حالا زمين سالهاي سال است چشم انتظار است، چشم انتظار دوباره آمدنت و اين بار مي داند بايد رنج بيشتري را تحمل كند، اما اين را هم مي داند آمدنت اين بار زيباتر خواهد بود، زيرا با آمدنت ديگر همه سياهي ها از زمين خواهند رفت و ناگهان زمين روشن خواهد شد؛ روشن روشن. حالا سالها از غيبتتان مي گذرد و چشمهاي بسياري در تماشاي جاده هاي انتظار پير شده اند. اما هنوز زمين از چشم انتظاري تان خسته نشده است و هر روز مشتاق تر از روز پيش به جاده ها نگاه مي كند شايد مردي را ببيند كه آمدنش جاده ها را به وجد آورده است و در نگاهش آرامشي موج مي زند كه جهاني را آرام مي كند. حالا سالهاست كه بي تابي ما از حد گذشته است و فقط آمدن و ديدن تو آن را پايان مي دهد پس بيا اي مهربانترين مهربانان !پيش از اين كه دير شود. |