|
* معصومه نافرمان نمي دانم چرا بعضي وقتها فراموشم مي شود، اين روبرو يك پنجره است به وسعت همه عالم، خيلي وقتها يادم مي رود كه ديدن اين

پنجره براي خيلي ها يك رؤياست؛ اين پنجره كه اميد باران است براي قلبهاي زنگار گرفته، كسي نمي داند چشمهاي چند نفر پشت اين نقطه نامعلوم ايستاده و خيس از اشك شده است. راستي اگر باران چشمهاي تو را هم لرزاند، ياد ما هم باش. *** غروبهاي مشهد حال و هواي خاص دارد. سياهي شب كه آهسته آهسته بالا مي آيد تاريكي كه شهر را مي گيرد، نور جادويي گنبدي شهر را روشن مي كند. يادم نمي آيد لحظه اي قشنگ تر از اين هم باشد. سرم را بالا مي گيرم، جاذبه اين گنبد طلايي بين اين همه ساختمان خاكستري و آجري ميخكوبم مي كند، چراغهاي رنگارنگ و نور ملكوتي مناره ها و... حرم *** خيابان، شلوغي، ترافيك، جمعيت و دستي كه به تو نقل تعارف مي كند. اين تازه آغاز ماجراست، شب اگر شب معمولي باشد، صداي بوق است و عبور آدمها، اما اين شبها معمولي نيستند؛ حال و هوايش، ثانيه هايش، دقيقه هايش... *** خيلي از كوچه ها را داربست بسته اند، خيلي ها نقل مي خرند، بعضي ها نبات، بعضي ها پياده آمده اند، خيلي ها با قطار، هواپيما... بعضي ها دستهايشان را بالا آورده اند، دورتر از خودشان، خيلي ها ايستاده اند آرام و بي صدا نگاه مي كنند. يكي مي گويد: بر جمال محمد(ص) صلوات، يكي گريه مي كند، يكي خاطره هايش را برمي دارد كه برود. بعضي هم انگار تازه از پستوي زندگيشان بيرون آمده اند؛ گوشه اي نشسته اند و اشك مي ريزند. بعضي ها قول و قرار مي گذارند، نذر مي كنند تا بيايند مشهد، پابوسي آقا. مثل حاج اسماعيل آهنگر كه بيش از 40 سال است با بروبچه هاي تهران هر سال براي چراغاني مي آيد حرم. خوي و خصلت خاصي دارد، شايد همين است كه آدم را به شنيدن حرفهايش مشتاق مي كند. عادت دارد هي ارباب ارباب مي كند. مي گويد: چراغ خانه ارباب را روشن مي كنيم تا چراغ دلمان روشن باشد. معتقد است: اگر تعارف را كنار بگذاريم و خودماني با خدا و امام هشتم حرف بزنيم، دلمان روشن و سبز مي شود. حاجي يادش از آن روزها مي آيد؛ آن روزهاي دور كه آمده بود زيارت و نيت كرده بود براي هر تولد بيايد حرم را چراغاني كند. سال بعد يك ماه مانده به ميلاد، يكي مي آيد توي رؤياهايش و مي خواهد نذرش را ادا كند. حاجي هي مي گويد و هي چشمهايش ريز مي شود و پر از اشك؛ وسط حرفهايش هم مي رود توي فكر و خيره مي شود به نقطه اي، آرام زمزمه مي كند. يك چيزهايي هست كه گفتني نيست، اصلاً به زبان نمي آيد و بعد سيد را صدا مي زند و مي گويد: آن ماجرا را تعريف كن، آن يكي كه پسر محمد از بالاي ماشين مي افتد پايين... اما سيد مي خواهد ماجراي آن سال را تعريف كند كه توي جاده ماشين چپ كرده است. حاج اسماعيل تعريف مي كند كه يك سال همه براي ايام ميلاد راهي مشهد بوده اند؛ در مسير راه يكي از ماشينهاي اكيپ چپ مي كند و بعد به صورت معجزه آسايي همه نجات پيدا مي كنند. حاجي مي گويد توي اين 40 سال پيش نيامده مشكلي پيش بيايد و كار دنبال نشود. دوباره ياد خاطره اي مي افتد از زمان وليان و اين كه دو روز بعد از ميلاد موقع جمع كردن ريسه ها دستور مي رسد چراغها براي حضور وليان روشن بماند، اما همان شب توفان مي گيرد و همه 6 هزار لامپ خرد مي شود. امير از بچه هاي ديگر اكيپ پسر حاجي است و از 6 سالگي پدر را همراهي كرده است. او حالا 33 ساله است. خودش حرفي ندارد، مي گويد: گفتني ها را حاجي گفته است. اما مصطفي طاهري مي خواهد از خاطره آن سال ياد كند. سالي كه همراه گروه آمده بود و پشت پنجره فولاد آرزو كرده بود كاش مادرش هم همراهش مشهد بود. طاهري مي گويد: باور كنيد هنوز 5 دقيقه اي نگذشته بود كه ديدم يكي دارد صدايم مي زند و مي گويد مادرت دنبالت مي گردد. طاهري توضيح مي دهد: مادرم اهل اصفهان است و درست زماني آمده بود تهران كه يكي از بچه هاي گروه عازم مشهد بوده. عقيل هم با گروه آمده است، 62 ساله است خودش مي گويد: فكر مي كنم 20 ساله ام شايد هم جوانتر، چون اصلاً احساس خستگي نمي كنم. سيد مي گويد: از اين پيرترهم داريم كه جوان مانده باشد؛ عاشق كه باشي هيچ وقت پير نمي شوي. حاج مصطفي هم مي گويد: اصلاً مگر مي شود حرم آمد و خاطره نداشت؟ بعد مشغول مي شود؛ بي آنكه چيزي بگويد. هنوز خيلي از صحن ها مانده تا نورآرايي شود. مهندس شفاعي مسؤول بخش برق حرم است كه همراه با اكيپ تهراني ها توي صحن ايستاده است. مي گويد: تلاش بچه ها ديدني است؛ آدم به خلوتشان غبطه مي خورد. او توضيح مي دهد چراغاني ها معمولاً طوري تنظيم مي شود كه صفاي معنوي را به همه شهر منتقل كند، به گونه اي كه هر زائر و از راه رسيده اي از همان دور مشعوف شود. توضيح مي دهد: اين چراغاني ها معمولاً با طرحهاي خورشيدي، زيگزاگي، خمره اي و... است. او مي گويد: براي هر نقطه طرحي خاص كاربرد دارد. معمولاً بدنه ها با طرحهاي زيگزاگي تزيين مي شود. طرح سينه ريز يا پنجه خورشيدي براي سردربهاي بلند استفاده مي شود و گلدسته ها، ايوان طلا و ايوان طبرسي را با طرح خمره اي يا كله قندي آذين مي بندند. شفاعي به ورودي ها اشاره مي كند و ادامه مي دهد: «وروديهاي طبرسي، نواب، حرعاملي و طوسي از طرح خمره اي استفاده مي شود و وروديهاي ديگر به صورت سينه ريز چراغاني مي شوند. به گفته او، تا به حال مشكل خاموشي يا فني پيش نيامده است. مهندس شفاعي مي گويد: رنگ آميزي لامپها شامل سبز، جگري، قرمز، زرد، زرد طلايي، آلبالويي و بنفش است كه معمولاً براي حفظ قداست، در ارتفاعات از رنگ سبز استفاده مي شود. |