تبليغات X
 

صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادی
فرهنگی
ورزشی
هنری
حوادث
ديدگاه
گفت و گو
شهرستانها
ستونها
اخبار ویژه
صفحه آخر
سر مقاله
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2006-12-03
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

یک شنبه 12آذر ماه 1385

[ ویژه نامه ]
 * يادداشت سردبير ؛ امام رضا(ع) و پي ريزي نظام معرفتي ايرانيان
 * از مشهد آرماني تا آرمان شهر شيعه
 * بستر تاريخي و گونه شناسي روايات ثامن الحجج (ع)
 * مباني و رويكردهاي فلسفي- كلامي در مناظرات امام رضا(ع)
 * مؤلفه هاي دكترين امامت
 * «اهميت» امامت از نگاه امام رضا(ع)
 * نمادگرايي در سيره تبليغي ثامن الحجج(ع)
 * جايگاه امام رضا(ع) در تزيينات معماري اسلامي
 * هنرمندان و صاحب نظران از جشنواره بزرگ امام رضا(ع) مي گويند؛بال در بال كبوتران حرم
 * عاشقان را كو پناهي غير توس
 * مقامات رضوي در متون معنوي
 * دگران روند و آيند ؛... و تو همچنان كه هستي
 * جلوه هاي هنري مكتب اصفهان در نگاره هاي حرم مطهر رضوي؛
اينجا آيينه ها به آسمان لبخند مي زنند
 * امام رضا(ع) در آثار شرق شناسان
 * در ميزگرد «انديشه نو» با حضور كارشناسان بررسي شد:
شيوه برخوردامام رضا (ع) با فرقه هاي درون شيعي
 * در گفت و گو با حجةالاسلام محرمي عنوان شد؛
امام رضا(ع) و اعتلاي بينشي و عقلاني جامعه
 * تجلي تاريخ نگاري اماميه در عيون اخبار الرضا (ع)
 * در گفتگو با دكتر محمد هادي همايون به بحث گذاشته شد:
هجرت امام رضا(ع) به ايران و تأثيرات آن بر انقلاب اسلامي
 * نحوه مواجهه امام رضا(ع) با جريان هاي فكري معاصر
 * در ميزگردي با حضور كارشناسان بررسي شد ؛
امام رضا(ع) و ارتقاي نگرش سياسي جامعه
 * بررسي گفتمانهاي انديشه سياسي امام رضا(ع) در گفت و گو با دكتر نجف لك زايي؛
امام رضا(ع) و ساختار قدرت
 * نگاهي ديگر به انديشه اقتصادي امام رضا(ع)؛ توسعه اقتصادي از منظر امام رضا(ع)
 * در گفت و گوي «انديشه نو» با استاد محمد حكيمي عنوان شد؛
عدالت، محور اقتصاد رضوي است
 * كتاب شناسي امام رضا(ع)
 * در گفت و گوي«انديشه نو»با علامه سيد جعفر مرتضي العاملي :
توجه به مشتركات بين الاديان در مناظرات امام رضا(ع)

يادداشت سردبير ؛ امام رضا(ع) و پي ريزي نظام معرفتي ايرانيان

 

حمزه واقعي

اگر بپذيريم رويكردها، پارادايم ها را شكل مي دهند و پارادايم ها، مدلها را ايجاد مي كنند و مدلها، روشها را مي سازند و باز اگر بپذيريم





باورها رفتارسازي مي كنند و انگاره ها عملكردها را تحقق مي بخشند، بايد قبول كنيم كه مردم ايران با رويكرد و نگرشي كه نسبت به ائمه(ع) دارند، نظام معرفتي خود را پايه گذاري كرده اند و اين نظام معرفتي آنهاست كه رفتارهايشان را مي سازد و جهت مي بخشد و براي آنها در زمينه هاي مختلف توليد معنا مي كند. از اين رو مي بينيم در قلمرو نامگذاري ها نيز اين بازتوليد معناها، خود را نشان مي دهد و يكي از پرطرفدارترين نامها در ايران، نام زيباي «رضا» با پيشوندهايي چون: علي، امير، محمد و... مي باشد. و اين نامگذاري مبتني بر همان رويكرد و باور است، هر چند اين باور و نظام معرفتي را ما در همه عرصه ها نتوانسته ايم بازتوليد كنيم، چنان كه در گذر از «نام» نتوانسته ايم، مرام و منش خود را به آن حضرت نزديك كنيم. شايد مهمترين نكته زندگي و گرانيگاه رفتاري ما همين جا باشد.
از سوي ديگر، اگر بپذيريم رسالت بزرگ ائمه(ع) چون پيامبران، هدايت انسانهاست، چنان كه امام رضا(ع) مي فرمايد: «ان الامامة زمام الدين و نظام المسلمين» بايد بپذيريم كه «زمام دين»، يعني ارايه مدل زندگي بر اساس دين توسط ائمه و «نظام المسلمين»، يعني تمشيت امور مسلمانان بر اساس سيره و رفتار پيامبر(ص) است. از اين رو مي بينيم كه امام رضا(ع) مدلها و راهبردهايي را كه ارايه مي دهند هم الهي است و همه دقايق و ملاحظات در آن لحاظ شده است و از هر زاويه اي كه به رفتار اين امام همام مي نگريم، يك مدل الهي را به ما نشان مي دهد. اگر از زاويه حقوق شهروندي نگاه كنيم، مي بينيم امام در اين حوزه سرآمد است. اگر از منظر عدالت اجتماعي نگاه كنيم، مي بينيم ايشان به فرودستان بيش از همه اهميت مي دهند و به خدمتكاران به ديده تكريم مي نگرند و با آنها مي نشينند و غذا مي خورند و... همه چيز آن گونه هست كه بايد باشد. و در رعايت حقوق كارگر تا آنجا پيش مي روند؛ كه اولاً با او قرارداد منعقد مي كنند و ثانياً قبل از آن كه عرق دستانش خشك شود، مزدش را مي دهند كه اگر در عرصه رفتاري در جامعه اسلامي تنها همين يك مورد رعايت شود و به نحو صحيح الگوبرداري گردد بخش اعظم از دعاوي بين كارگر و كارفرما را حل مي كند و آرامش را توسعه مي دهد تا چنين در چشم ما بنشيند و باور ما جاي مي گيرد كه امام حقوق كار را از جمله مهمترين حقوق مي شمرد كه اگر قبل از خشك شدن عرق كارگر پرداخت شود، آرامش را در حد اعلا بازتوليد خواهد كرد. در اينجاست كه رويكرد شيعي- رضوي، پارادايم انسان مدارانه اي را شكل مي دهد كه اين پارادايم پيشروترين و انساني ترين مدل را ارايه مي كند و در اين مدل، چرخه كار و تلاش و توليد، بيش از پيش به حركت در خواهد آمد.
علاوه بر اين، رويكرد امام رضا(ع) در عرصه علمي نيز بي نظير و ممتاز است. ايشان در مناظرات و مباحثه هاي علمي با تكيه بر متون اسلامي و شاهد آوردن از ديگر اديان، به تبليغ انديشه و معارف اسلام مي پرداختند و حقانيت اسلام را در مناظره با عالمان اديان ديگر، بر اساس مطالب مورد قبول و حتي زبان آن مذهب اثبات مي كردند.
از ديگر ويژگي هاي ممتاز و متمايز امام رضا(ع) تدبير ايشان در نحوه مواجهه با ساختار حكومت و قدرت است. در اين خصوص مقام معظم رهبري به نكته ويژه اي اشاره مي كنند.« «ائمه» در ميان توفان سخت [...] حوادث هوشمندانه و شجاعانه، تشيع را همچون جرياني كوچك، اما عميق، تند و پايدار از لابه لاي گذرگاههاي دشوار و خطرناك گذراندند و خلفاي اموي و عباسي در هيچ زماني نتوانستند باحذف امام(ع)، جريان امامت را نابود كنند»(امام رضا(ع) ناخداي كشتي تشيع در ميانه توفان مرو). بلكه جريان امامت همواره زلال و پربار مسير خود را ادامه مي داد و از اينكه سنگهاي بزرگ زر و زور و تزوير راهش را سد كند، هراس به خود راه نمي داد، بلكه از دل سنگ هم شده، راه خود را باز مي كرد، چنان كه امام رضا(ع) در مبارزه هوشمندانه سياسي خود، از دل سنگ حكومت بني عباس و حيله گري (كه شايد همطراز او در تاريخ را بتوان معاويه برشمرد)، راهي براي شيعيان گشود و به تعبير رهبر انقلاب، «مأمون، باهوشي سرشار و تدبيري قوي، قدم در ميداني نهاد كه اگر پيروز مي شد... به هدفي دست مي يافت كه از سال چهل هجري، يعني شهادت امام علي(ع) هيچ يك از خلفاي اموي و عباسي با وجود تلاش خود نتوانسته بودند به آن دست يابند. يعني مي توانست درخت تشيع را ريشه كن كند و... امام هشتم(ع) با تدبيري الهي بر مأمون فايق آمد و او را در ميدان نبرد سياسي كه خود به وجود آورده بود، به طور كامل شكست داد و جريان تشيع نه تنها ضعيف نشد، حتي در سال201 هجري، يعني سال ولايتعهدي آن حضرت، يكي از پربارترين سالهاي تاريخ تشيع شد و نفس تازه اي در مبارزات علويان دميده شد.(منبع پيشين). يعني زميني كه مأمون در نظر گرفته بود و بازي اي كه خود را در انجام آن توانمند مي دانست را طرح كرده بود و همه ساز و كارها و شرايط و عوامل را براي پيروزي فراهم كرده بود، اما امام با تدبير و درايتي خاص، بازي سياسي او را دچار بحران مشروعيت و بحران مقبوليت كردند.
و اين هوشمندي سياسي باعث شد تا جريان امامت همچنان زلال و سيال راه خود را ادامه دهد.

امام رضا(ع) و ايرانيان
در روايات از پيامبر اعظم(ص) نقل است كه دست بر شانه سلمان گذاشتند و فرمودند: اگر علم در ثريا هم باشد، مرداني از فارس آن را به چنگ مي آورند و باز نقل است در روايات كه اگر امروز عرب براي تنزيل قرآن با ايرانيان مي جنگد، فردا، ايرانيان براي تأويل قرآن با آنان مبارزه خواهند كرد. و شايد اينها اشاره به ظرفيت بالاي ايراني براي رسيدن به حقيقت باشد و شايد همين موضوع باعث شد تا آنچه امام رضا(ع) در مدينه و در طول راه بر زبان نياورده بود، در نيشابور به صراحت مطرح كنند و با بيان حديث سلسلة الذهب و بخصوص فراز پاياني آن كه بيان فرمودند: «بشرطها و شروطها و انا من شروطها» و آن شرط هم امامت حقه بود و گويا قلب ايراني بهتر از هر كسي مي توانست به اين حقيقت ايمان آورد و اين همان علم حقي بود كه پيامبر(ص) به سلمان مي فرمود و بسياري از فهم آن عاجز ماندند و همين كليدي شد براي نگاه ايرانيان به تأويل قرآن، آن هم بر اساس محور امامت آل ا... و پيامبر اعظم(ص) و چنين بود كه ميان ايرانيان و تشيع، علقه اي ناگسستني شكل گرفت كه هر دو نسبت به هم خدمات متقابل داشتند. ايرانيان با ايمان نسبت به حقيقت اسلام و ايستادن در كنار پرچم امامت، تشيع را رونق دادند و با توليد علم، اسلام را تبيين كردند و تشيع نيز به ايران هويتي نو بخشيد كه بر اساس حق و عدل بازتعريف مي شد و ايرانياني را پرورش داد كه اسلام را پذيرفتند، اما تن به خواسته هاي اعراب ندادند و ايراني ماندند. حضور امام رضا(ع) در ايران چه در عصر حيات و يا بعد از شهادت، همچنان اين تعلق را محكم تر كرد. تا جايي كه مي توان گفت: «برقراري پيوند با ايرانيان متمايل به تشيع، تبديل خراسان به كانون تشيع و مركز عمده تمركز شيعه، معرفي مباني انديشه شيعي با استفاده از فرصت ولايتعهدي، تلاش براي تحكيم مباني كلامي شيعه و نشان دادن تسلط ائمه شيعي بر ميراث نبوي و علوي را بايد حاصل سفر امام به ايران و تعامل ايشان با ايرانيان دانست (كتاب هفته شماره 602).

جريان سازي رسانه اي امام رضا(ع)
اگرچه همه ابزار و امكانات رسانه اي آن زمان در اختيار مأمون بود و در كنار اين، نهضت ترجمه نيز به نوعي به حمايت ايدئولوژيك حكومت مي پرداخت و عالمان اديان و مكاتب گوناگون در خدمت مأمون بودند و همه، ابزار و اسباب، امكانات و لوازم براي توجيه حاكميت و ترويج افكار او فراهم بود، امام از تمام لحظه هايي كه پيش مي آمد، بيشترين بهره را مي بردند، به گونه اي كه اگر از همان آغاز هجرت امام از مدينه به مرو و تا آخرين روز حيات ايشان نگاه كنيم، يك جريان هدفمند رسانه اي به چشم مي خورد و مگر نه اينكه هدف رسانه، رساندن محتوا و توليد و توزيع شايسته پيام است و روش هنرمندانه امام به آنجا رسيد كه همگان از نارضايتي ايشان از ترك مدينه، آگاه شدند و به نوعي همايش بدرقه برگزار كردند، تا خشت خشت بناها هم بدانند كه اين مسافر نه به رضا كه به جبر مي  رود، هرچند در اين سفر جبري، خيلي ها را به رضا خواهد رساند و در منزل به منزل اين سفر، چونان نزول آيات، مرحله به مرحله اين پيام رساني روي مي داد و اوج اين جريان رسانه اي در نيشابور رقم خورد كه امام همه گفتني ها را در چند جمله بيان كردند كه «كلمة لااله الاا... حصني فمن دخل حصني امن من عذابي بشرطها و شروطها و انا من شروطها...» و همه شنيدند و هزار نفر قلمدار نوشتند و بر پيشاني تاريخ زدند و در همان آغاز ورود به خراسان، كار مكر مأمون را به نقطه پايان نزديك و نزديكتر كردند و هر قدمي كه برمي داشتند، آنچه به پايان نزديكتر مي شد و به انتهاي خود مي رسيد، مأمون بود. چنان كه وقتي امام براي اقامه نماز عيد فطر بر اساس سنت رسول ا...(ص) به راه افتادند و كفش از پاي به در آوردند، مشاوران مأمون گفتند، اگر او [امام رضا(ع)] ادامه دهد و اگر نماز برپا شود، آن كه از پاي مي افتد، مأمون خواهد بود و باز جلوه اي از هنرنمايي رسانه اي امام و جريان امامت و خط تمايز آن با باطل مأموني نمايان شد... و سرانجام نيز غبارهاي مأمون انگيخته فرونشست، طوفان مرو فرو خسبيد و آنچه برآمد، گوهر امامت بود و آنچه درهم ريخت، بناي مأمون- اين معاويه آل عباسيان- گويي كه صفين در عرصه سياست شكل گرفته بود، و اين بار نه ابوموسي بود كه فريب عمروعاص را بخورد و نه ياران امام از جنس كوفيان بودند كه فريفته پوستي جوهري شوند، بلكه ياران امام رضا(ع) كلماتي بودند حق نما و حق بين كه فريب نمي خوردند و مردم هم از كلمات امام رضا(ع) عطر وحي استشمام مي كردند و اين بار صفين و تقابل دو صف رضوي و مأموني نه در «دومة الجندل» كه در نماز عيد شكل گرفت و انگشتري امامت بر انگشت امام رضا(ع) قرار گرفت و مأمونيان با تكرار تجربه ابن ملجم، اما اين بار بي شمشير و نه فرق علي مرتضي(ع) كه جان علي بن موسي الرضا(ع) را هدف قرار دادند. اما پيروز اين صفين به يقين امام رضا(ع) بود.

  


از مشهد آرماني تا آرمان شهر شيعه

 

دكتر ابراهيم فياض

1- مشهد به عنوان يك شهر شيعي مهم، مركز توليد و بازتوليد فرهنگ شيعي است. فهم چگونگي اين توليد و بازتوليد مي تواند راه



آينده مشهد را به ما بنماياند. آينده اي كه اگر شناسايي نشود، آينده بحران را براي مشهد شكل خواهد داد كه آثار اوليه آن به پيدايش رسيده است.
2- مشهد محل آرامگاه امامي است كه خود مظهر مهرباني خداست او انسان كاملي است كه يكي از اسماء حسناي الهي يعني رئوف را متجلي ساخته است زوار اين مرقد حالت نشاط عجيبي دارند كه در هيچ يك از مرقدها ديده نمي شود به گونه اي كه فيض رحمت و مهرباني خداوند به وسيله اين مرقد شريف بر انسانها باريدن مي گيرد و آنها داراي يك خوشحالي و ابتهاج مي شود مطالعه مردم شناختي اين مرقد خوب اين را به ما نشان مي دهد.
3- امام رضا(ع) خود يك امام ميان فرهنگي است او به اجبار به مرو آورده شد ولي اين اجبار او را از نظر روحي و معنوي محدود نساخت و امام رضا(ع) در زمان جانشيني مأمون هرگز مقهور نشد بلكه او در اين كوچه اجباري و اين مسؤوليت تحميلي، نهايت استفاده را كرد و آن ارتباطات بين المللي و بين فرهنگي بود كه به نفع شيعه، استوار ساخت مثل مناظره با ديگر اديان و يا سازمان دهي شيعه در سراسر كشور اسلامي عظيم آن روز.
4- اولين بنيان حكومت شيعه ايراني به وسيله امام رضا(ع) پايه ريزي شد (مثلاً بيعت دو دستي ذواليمين با امام رضا(ع) و مأمون كه بعدها بنيانگذار حكومت ايرانيان در خراسان بزرگ شد.) كه خود الهام بخش حكومت ايراني شيعه در درازمدت شد و حركت آخري امام رضا(ع) در كوچ مأمون به سوي سوريه و عراق و حجاز، اين بنيانگذاري حكومت شيعي را به مرحله عمل رساند چون زمينه توسط امام رضا(ع) آماده شده بود و مانع مأمون بود كه امام رضا(ع) قبل از شهادت به عنوان ناامني كشور اسلامي در ديگر بلاد، مأمون را ترغيب به رفتن از خراسان مي كند كه بزرگترين بستر حكومت شيعي آماده شد.
5- اين حركت امام رضا(ع) سبب شد كه در قرن سوم نهضت هاي شيعي (فكري و عملي) در خراسان اوج بگيرد(مثل حركت فردوسي شيعه) و برخورد شيعيان خراساني با سلاطين سني دست نشانده خلافت بغداد نيز شروع شد (مثل برخورد فردوسي با سلطان محمود غزنوي) و اين ايرانيست كه با تفكر شيعه امام رضا(ع) جان گرفته و از خراسان شروع به پراكنش به كل ايران كرد.
6- آمدن مغول و نابودي خلافت مركزي بغداد و نابودي سلاطين دست نشانده و فاسد، راه را براي ظهور علمي شيعه در ايران هموار كرد (رابطه خواجه نصيرالدين طوسي با هولاكوخان مغول) كه اين حركت با ايلخانان تيموري تكميل شد. (مثلاً ساختن مسجد گوهرشاد توسط تيموريان و گنبد سلطانيه در زنجان براي قبور ائمه شيعه«ع») پس ساختار شيعه در ايران، استوار گشت.
7- با انقراض سلسله عباسي در بغداد، شيعيان عراق به تأسيس حوزه علميه حله اقدام كردند كه توانست با بحث هاي كلامي علامه حلي و فقاهت محقق حلي و نقادي ابن ادريس حلي، شيعه به انسجام موقتي در كنار انسجام ساختاري ايراني برسد و يك فاصله بين ايلخانيان تا صفويه طي كند تا آنكه حكومت شيعه علناً قد علم كرده و تا حال ادامه دارد.
8- با آمدن صفويه، ايران جديد به صحنه آمد كه مقارن رنسانس يا شروع تمدن جديد غرب بود پس غرب جديد با ايران جديد، همراه شد كه اين تاريخ تطبيقي مي تواند آينده ايران را ترسيم كند و مشهد در مركز اين تطبيق مي باشد آن هم به دو جهت ،يكي مركزيت شيعه و ديگري به مركزيت اوراسيا.
9- مركزيت شيعي ايران هم از نظر تاريخي كه بيان شد، براي مشهد بارز مي  باشد و هم از نظر جغرافيايي
امكانات جغرافيايي مشهد، بر سر راه چارراه شرق و غرب و شمال جنوب اوراسيا واقع شده است پس مي تواند مركز اقتصادي شيعه نيز واقع شود، بانك مركزي حبابي شيعه در اين شهر واقع شود و سهامدار بزرگ آن نيز آستان قدس رضوي باشد و توسعه اقتصادي شهر مشهد به عنوان مركزيت جهاني شيعه نيز با محوريت مالي آستان قدس شروع شود.
10- بعد از مركزيت اقتصادي، نوبت به مركزيت فرهنگي مي رسد كه همانا پارلمان جهاني شيعه مي باشد. وظيفه اين پارلمان، دست يافتن به ساز و كار توسعه كمي و كيفي شيعه در سطح جهان مي باشد. پارلمان شيعه بايستي شهر مشهد را در جهت رشد جهاني شيعه از بعد معرفتي (دانش و رسانه) و بعد ساختاري (شهرسازي مشهد) سازمان دهي كند؛ پس قدرت و اختيارات محلي را مي طلبد كه جاي مطالعه و بررسي دارد.

  


بستر تاريخي و گونه شناسي روايات ثامن الحجج (ع)

 

علي معموري

در روند تاريخي امامت شيعي به نقاط مهمي برمي خوريم كه پروژه امامت را وارد پارادايم جديدي نموده است. امامان شيعه از منظر



كلامي در رتبه اي واحد و نوري واحد به شمار مي روند و هدفهاي الهي مشترك و يكساني دارند؛ اما ظرفهاي تاريخي آنها يكسان و به يك شكل نبوده است و اين موجب شده كه ميزان حضور آنها در تاريخ و حجم روايات آنها و تاثيرگذاري اجتماعي آنها و ... متفاوت گردد. هر امامي بنا به شناختي كه از واقعيت عصر خود داشته، به انجام رسالت الهي خود پرداخته است و لذا با وجود هدفهاي مشترك، شاهد روايات و عملكردهاي متفاوت از سوي امامان هستيم. اين تفاوت در بخش هاي مختلف زندگي امامان خود را نشان مي دهد. نوع روايات، مضامين آنها، ادبيات حاكم بر آنها، رفتار اجتماعي و سياسي امام، شيوه تعامل با حكومت وقت و نيز مخالفان عقيدتي و ... در تعامل با واقعيتهاي هر عصري شكل گرفته اند. در اين مقاله در صدد بررسي تاريخي و گونه شناسي روايات امام رضا (ع) هستيم تا ارتباط اين روايات با فضاي تمدني و فرهنگي و اجتماعي جامعه آن روز مشخص شود و نيز از اين طريق به اين نتيجه برسيم كه امام با چه نوع موضوعاتي بيشتر درگير بوده و به چه موضوعاتي بيشتر پرداخته است و چه ادبياتي بر رواياتشان حاكم است و چه تفاوتهايي بين نوع روايات ايشان با روايات ديگر امامان وجود دارد.





پارادايم هاي امامت
تاريخ امامت شيعه را در نگاهي كلي مي توان به چهار مقطع اساسي تقسيم نمود. در مقطع اول كه شامل سه امام نخست مي شود، گفتمان «سياسي» خلافت حاكم است و هر سه امام چه در پذيرش خلافت و چه در واگذاري آن در قالب پيمان صلح و چه در قيام و جنگ هايشان با خليفه رقيب، در قالب گفتمان سياسي كاملا مشخصي در پي اصلاح نظام سياسي جامعه به طور مستقيم هستند. نوع تعامل پيروان و دشمنانشان نيز در همين گفتمان قرار دارد؛ پيروان از آنان انتظار دارند براي تصاحب خلافت تلاش كنند و دشمنان نيز همواره آنان را رقباي اصلي خود مي شمارند.
در مقطع دوم كه شامل سه امام بعدي مي شود، گفتمان «دانش و معنويت» حاكم است. اين امامان همت اصلي خود را از مساله خلافت و دستيابي به آن مصروف داشته، در پي برقراري نوعي تعامل فرهنگي و نه سياسي با جامعه هستند. اين هر سه امام در جامعه خود، فقيهاني برجسته شمرده مي شوند و در تعامل مستقيم با دانشمندان عصر خود قرار مي گيرند. آنان در پي شناخت درست و ژرف از دين هستند و نگران كژي ها و انحرافهاي اخلاقي و فكري جامعه اند و از ابزارهاي فرهنگي متناسب بهره مي گيرند: دعا مي  كنند و دعا كردن را ترويج مي كنند، كلاس درس برگزار مي كنند و فقه و عقايد و تفسير مي گويند، مناظره مي كنند و انحرافهاي موجود در بين مكاتب و انديشه هاي رايج عصر را نشانه مي گيرند. پيروانشان نيز با علاقه تمام همين انتظار را از آنان دارند و مخالفان و دشمنان نيز آنان را از همين منظر خطري براي خود مي شمرند. هراس خلفاي وقت از اين امامان نه از آن روي است كه لشگري آماده جنگ دارند؛ بلكه از آن روي كه آنان در حال تبديل به مرجعيت علمي و ديني جامعه هستند و در نتيجه خليفگان را صرفا به حاكماني دنيوي بدون برخورداري از مشروعيت ديني تبديل مي كنند و خود بر قلب و خرد مردم خلافت مي كنند.
در مقطع سوم با گفتمان اجتماعي تشيع مواجه مي شويم كه شامل سه امام بعدي مي شود. تمايزات تفصيلي بين فرقه ها و گروههاي اجتماعي رو به شفافيت نهاده است. جامعه شيعه در نقش يك گروه اجتماعي فعال در اين دوره به طور شفاف و روشن، ظاهر مي شود. در دوره امامان قبلي نيازهاي لازم براي تشكيل يك گروه اجتماعي تعريف شده و برآورده شده اند و از اين دوره به بعد است كه ديگر به عموم علاقه مندان به اهل بيت، شيعه گفته نمي شود و يك انسان شيعي بايد داراي منظومه عقيدتي مشخص، تمايزات رفتاري و فقهي خاص و روابط اجتماعي معين باشد. يك انسان شيعي در اعتقادات خود نقاط تمايز مشخصي را با ديگران تعريف نموده و در رفتار و سلوك ديني خود نيز مشي ويژه برگزيده و از جهت روابط اجتماعي نيز خود را وابسته به جامعه شيعه مي داند كه از طريق تشكيلات بزرگ و منسجم وكالت پيوند يافته است و تعهدات اجتماعي و اقتصادي و حقوقي مشخصي را گردن نهاده و از اين طريق هويت جمعي خود را تعريف مي كند. در همين دوره است كه با تاكيد امامان بر پرداخت خمس، آخرين گامها در انسجام جامعه شيعي برداشته مي شود و اين اموال در تقويت بيشتر اين جامعه هزينه مي شود. شبكه اي گسترده از وكيلان در سرتاسر مناطق شيعي تشكيل مي شود كه حلقه ارتباط افراد شيعه را با امام برقرار مي كنند. آنان معمولا به طور مستمر با امام در ارتباطند و نقش اساسي در معرفي امام بعدي دارند و پرسشهاي شيعيان و پاسخهاي امامان را رد و بدل مي كنند. وكيلان با جمع آوري خمس و هداياي شيعيان به امامان از قدرت اقتصادي و نقش كليدي در جامعه شيعه برخوردار بودند و لذا در صورت انحراف برخي از آنها به راحتي ممكن بود انشعابي در درون تشيع فراهم آيد، همان گونه كه در خصوص واقفه شاهد نمونه اي از آن هستيم.
در مقطع چهارم گفتمان غيبت حاكم است. سه امام آخر همگي در پشت پرده قرار دارند و ارتباط معمول شيعيان با آنها قطع شده و تنها در شرايط خاص و با سختي بسيار مي توان به ديدن آنها رفت. نه امكان تلاش سياسي براي آنها فراهم است و نه مي توانند كلاس درس برگزار كنند و نه ارتباط دايم آنان با جامعه شيعه برقرار است. آنان در اين دوره بيشتر نوعي پشتيبان معنوي براي شيعيانند كه مي دانند هنوز جريان امامت ادامه دارد و روزي از پس اين پرده برون خواهد آمد. شيعيان خلا آنها را با كتابها و دست نوشته هاي اصحاب امامان سابق پر مي كنند. اين امامان براي شيعيان بيشتر موجوداتي قدسي به شمار مي روند كه گرچه امكان حضور اجتماعي آنها فراهم نيست، اما به جاي آن و بلكه برتر از آن، تاثيراتي تكويني در جهان دارند و واسطه زمين و آسمان تلقي مي شوند. اين نوع تلقي، گاهي اوقات در مسير انحرافي نيز قرار گرفته و در همين دوره شاهد رواج نسبتا گسترده غلو هستيم.

فضاي تاريخي دوره امام رضا (ع)
شناخت جغرافياي فرهنگي دوره هر امام، كمك بسياري به فهم بهتر محتواي روايات آن امام و محورهاي فعاليت او مي كند. هر امام در وهله نخست مردم زمانه خود را مورد خطاب قرار داده است. وضعيت عمومي دوره امام رضا (ع) را مي توان در شاخصه هاي زير ترسيم نمود:
1. فضاي فعال فرهنگي و رونق مباحث علمي: از آغاز سده دوم شاهد پيدايش فضايي آزاد براي مجادلات و مناظرات فكري در حوزه هاي مختلف هستيم و لذا به سرعت مجموعه وسيعي از فرقه ها و مكاتب و ديدگاهها پديد آمده و در تعامل با يكديگر به مباحث علمي رونق بخشيده بودند. در حوزه كلام، معتزليان و مرجئه و اهل حديث به سرعت در حال رشد و گسترش بودند و در حوزه فقه نيز شخصيتهاي مهم و صاحب مكتبي چون ابوحنيفه و مالك به تاسيس دستگاه فقهي منسجمي روي آورده بودند. بازار تاليف و ترجمه نيز به شدت گرم شده بود. كتابهاي حديثي گوناگون و تاليفات فقهي و رساله هاي متعدد و متنوع كلامي به سرعت در حال تدوين بود. ترجمه متون يوناني و سرياني و .. به زبان عربي، مجموعه اي از دانش هاي نو و آرا و نظريات جديد را در جامعه رواج داده بود كه حوزه هاي بسيار گوناگون و متنوع از پزشكي و ديگر علوم طبيعي گرفته تا متون فلسفي و منطقي و .. را شامل مي شد و مي دانيم در زمان مامون عباسي اين روند به تاسيس بيت الحكمه انجاميد تا به طور منظم و تحت حمايت دولت، نهضت ترجمه را دنبال كند. اين فضاي فرهنگي به طور طبيعي منازعات و درگيري هاي علمي را در پي داشت و زمينه طرح انديشه هايي را فراهم مي آورد كه خارج از قرائت رسمي از دين تلقي مي شد و نوعي كفرگويي و بدعت گذاري به شمار مي رفت. در اين بين احيانا حكومت نيز گاه با جانبداري از فرقه اي عليه فرقه ديگر فضا را بيشتر آشوب زده مي كرد كه نمونه شاخص آن در ماجراي موسوم به "محنه" ديده مي شود كه در خلال آن مامون با حمايت از معتزله بر اهل حديث سخت گرفت. اين مجموعه عوامل همگي زمينه را براي امام فراهم آورده بود تا به مباحث ريز اعتقادي چون مفهوم توحيد، صفات خداوند، مساله قضا و قدر، شيوه شناخت پيامبر و .. بپردازد.
2. بحران مشروعيت سياسي و ديني: مساله مشروعيت سياسي جامعه از نخستين اختلافهاي پديد آمده در تاريخ اسلام است كه در پيدايش فرقه ها و مذاهب نيز تاثيرگذار بوده است. اما در دوره مورد نظر با وضعيت ويژه اي در اين ارتباط مواجه هستيم. چند دهه اي بيش از سقوط امويان نمي گذشت و مخالفانشان كه سابقا در جبهه اي مشترك عليه آنان مي جنگيدند، پس از پيروزي به دليل انحصارطلبي عباسيان در تسلط بر حكومت و مصادره تمام شعارهاي سابق به نفع خود، حال در برابر هم قرار گرفته و همگرايي گذشته به سرعت به واگرايي درآمده بود. علويان كه خود را سزاوارتر از عباسيان در كسب خلافت مي ديدند، قيامهاي پياپي عليه عباسيان برپا كردند و ايرانيان ناراضي از تعصبات اموي، حال خود را در برابر نسخه ديگري از تعصب عربي مي ديدند و شعوبي گري در مناطق چندي از ايران در حال پيدايش و رواج بود. خوارج نيز كه در دوره اموي و عباسي، سهمي از قدرت نداشتند، به فعاليت نظامي در مناطقي چون جنوب ايران مشغول بودند. اسماعيليان نيز كم و بيش تحركهاي اجتماعي و سياسي خود را گسترش مي دادند. در همين حال نزاع قدرت در بين امين و مامون درون خاندان عباسي نيز بر بحران مشروعيت سياسي مي افزود. افزون بر همه اين ها مشروعيت ديني به ويژه در دوره خلافت، جداي از مشروعيت سياسي تعريف نمي شد و خليفه پيش از آن كه خود را سلطان بداند، خود را خليفه رسول خدا و اميرمومنان مي شمرد و از آن جا كه عباسيان خود را اهل بيت پيامبر(ص) مي شمردند و با شعار «الرضا من آل محمد» بر سر قدرت آمدند، اين وضع در دوره عباسي شديدتر شده بود. امام در چنين فضايي با بهره برداري مثبت از منصب ولايتعهدي جا به جا بر اين امر تاكيد ورزيد كه ركن و اساس دين، پذيرش ولايت خاندان واقعي پيامبر است و او مصداق واقعي اهل بيت پيامبر(ص) است. آن حضرت با استفاده از بحران مشروعيت پديد آمده، تلاش نمود عقربه مشروعيت را به سوي امامان شيعه جهت دهد و موقعيت عقيدتي و اجتماعي نهاد امامت را در جامعه تقويت بخشد كه نمود آن در رواياتي چون حديث سلسلة الذهب ديده مي شود و همچنين در جاي جاي خطبه هايشان به چشم مي خورد. موقعيتي كه امام توانست با تلاشهاي خود به آن رسد، در حدي بود كه همه امامان بعدي به ابناء الرضا معروف شدند.
3.انشعابهاي درون فرقه اي شيعه: امام رضا (ع) در يكي از بحراني ترين دوره هاي تاريخ شيعه به امامت رسيد. امام در زماني به منصب امامت رسيد كه جامعه شيعي تجربه دو انشقاق بزرگ و تاثيرگذار (فطحيه و اسماعيليه) را در فاصله هاي بسيار اندك پشت سر گذرانده و هم اكنون نيز در بحراني ترين نمونه اين نوع انشقاقات قرار داشت. جريان وقف از جهت تعداد پيروان اوليه آن و چالشي كه براي امام فراهم آورده بود، نمونه اي كم نظير در جريان واگرايي هاي درون شيعي بوده است. امام در دوره امامت خود با بيان روايات و تبيين اعتقادات شيعي و ديگر فعاليتهاي ديني توانست موقعيت امامت را تقويتي دوباره بخشد كه در نتيجه آن رقيبان بسيار سريع و آرام از ميان رفتند و جالب آن كه فرقه هاي منشعب از شيعه در ادامه يا در اماميه هضم شدند و يا به كلي داستان خود را از اماميه جدا نموده، به فرقه اي با زيربناهاي كاملا نو و متفاوت از اماميه دست يافتند كه نمونه نخست فرقه هايي چون فطحيه و واقفه است و نمونه دوم فرقه هايي چون اسماعيليه كه مذهب و چه بسا بتوان گفت ديني جديد تاسيس نمودند.
گونه شناسي روايات امام رضا (ع): در روايات صادقين، حجم اصلي به مباحث فقهي اختصاص داده شده كه دغدغه جامعه آن روز بود و آن دوره، دوره تاسيس مذاهب فقهي بود و لذا با توجه به آن كه عمده روايات ما از اين دو امام است، در بين كتب حديثي شيعه، حجم اصلي به روايات فقهي اختصاص داده شده است. در روايات منقول از امام رضا (ع) نيز كم و بيش به روايات فقهي برمي خوريم؛ اما اين روايات نشانگر صبغه عام حاكم بر روايات امام رضا (ع) نيستند؛ زيرا پرسش و پاسخ فقهي از اشتغالات روزمره همه امامان بوده است. در نگاهي عام به روايات امام رضا (ع) مي توانيم به شاخصه ويژه اي دست يابيم كه صبغه عام اين روايات به شمار مي آيد. خردگرايي و اجتهاد عقلي، شاخصه حاكم بر اين روايات است كه نشان از تعامل امام با فضاي فرهنگي و فكري موجود در عصر خود دارد. در بين روايات امام به روايات چندي در فضل عقل و خردگرايي برمي خوريم. روايات امام رضا (ع) را مي توان در محورهاي زير دسته بندي كرد :
1. روايات اعتقادي: در بين روايات امام رضا(ع) به روشني تاكيد بر اعتقادات و مباحث اعتقادي و مجادلات كلامي ديده مي شود. تعداد بسياري از روايات امام به موضوعات اعتقادي مي پردازند كه نوع برخورد امام با مسائل مطرح شده نيز خردگرايانه و مبتني بر استدلالهاي عقلي است نه آن كه صرفا به استنادات قرآني يا روايي بسنده شده باشد. عمده اين روايات به دو حوزه خداشناسي و راه و راهنماشناسي ارتباط دارند و به ريز موضوعاتي چون: مفهوم توحيد، تبيين صفات الهي، رابطه اسما و صفات الهي با ذات خدا، حدوث و قدم صفات الهي، مساله جبر و تفويض، حدوث عالم، مفهوم ايمان، راه اثبات خدا و شناخت پيامبر و عصمت پيامبران مي پردازند. برخي از روايات امام نيز شامل برخي مناظرات عقيدتي امام با انديشمندان و عالمان از مذاهب و فرقه ها و اديان مختلف مي شود كه اين نوع روايات نيز در همين دسته جاي مي گيرند. در نوع ديگري از روايات اعتقادي به حل اختلافهاي رايج بين اصحاب امامان سابق درباره مسائل اعتقادي برمي خوريم. مي دانيم كه از زمان صادقين (ع) و در پي نهضت علمي ايشان، شاگردان زيادي به گرد آن دو حضرت جمع شده و در مباحث مختلفي از آنان كسب دانش نمودند. بتدريج در اثر تعداد زياد اين اصحاب و نيز تفاوتهاي موجود بين آنها و سطح متفاوت دانش آنان، زمينه هاي اختلاف علمي بينشان پديد آمد و حتي در بين اصحاب، فرقه هايي نيز با نام و نشان شكل گرفتند؛ مانند: يعفوريه و حكميه. نمونه شاخص اين اختلافها بين هشامين (هشام بن حكم و هشام بن سالم) بود كه در مسائلي چون ماهيت خداوند و تنزيه خدا، نظرهاي مختلفي داشتند و هر يك گروهي از اصحاب را به دور خود جمع كرده بودند. اين اختلافها در زمان امام رضا(ع) به اوج خود رسيده و ابهامها و شبهات بسياري براي شيعيان فراهم آورده بود و لذا دسته قابل توجهي از روايات امام به پاسخ به اين نوع سوالات اختصاص داشته كه عمده آنها در مورد مسائل و مباحث كلامي و عقيدتي بودند.
2. فلسفه احكام: تعداد قابل توجهي از روايات امام رضا (ع) به موضوع علل الشرايع و فلسفه احكام ارتباط دارد كه باز تلاشي عقلي است براي تبيين احكام فقهي. اختلافهاي فقهي و حديثي رو به فزوني از آغاز قرن دوم موجب ايجاد فضايي از شك و ترديد نسبت به احكام فقهي شده بود. از سوي ديگر جريان رايج عقل گرايي موجب تشكيك در احكام فقهي مي شد و سوالاتي از اين قبيل را مطرح مي كرد كه چرا بايد به اين حكم عمل كرد و چرا اين گونه بايد رفتار نمود و... در چنين فضايي امام سعي مي كنند با تمركز بر فلسفه احكام و تبيين گوشه هايي از مصالح و مفاسد واقعي كه احكام بر مبناي آنها تاسيس شده اند، اين روند را مهار نمايند. قابل توجه آن كه برخي از اين روايات در پاسخ پرسشهاي برخي افراد صادر شده كه شاهدي بر وجود فضاي طرح چنين سوالاتي است.
3.بخش عمده ديگري از اين روايات، روايات تفسيري است كه باز رويكرد تفسير اجتهادي در آن شاخص و پر رنگ است و شامل آيات گوناگوني اعم از آيات اعتقادي، داستان هاي تاريخي و فضايل اهل بيت در قرآن مي شود.
4.دسته عمده ديگر روايات طبي است كه از جهت حجم و تنوع، ويژگي منحصر به فردي به امام رضا(ع) در بين ديگر امامان بخشيده است كه البته تعداد فراواني از اين روايات جاي نقد سندي و محتوايي دارد و اساساً برخي عالمان شيعه مانند صدوق در روايات طبي، اصل را بر عدم پذيرش نهاده اند. اما با اين حال نمي توان به كلي همه آنها را جعلي و نادرست شمرد. جالب آن كه ديدگاههاي طبي مذكور در اين روايات نيز عموماً جنبه علمي داشته و از منظر بهداشت و سلامت بدن به اين موضوع پرداخته اند؛ نه آن كه قصد بيان احكام شرعي و مكروهات و مستحبات را داشته باشند و نيز تا حدود زيادي هماهنگ با وضعيت دانش پزشكي در آن زمان بوده كه نشان از اطلاعات ژرف امام رضا(ع) و اشراف ايشان به مباحث روز در اين حوزه از علوم دارد.
تاليف برخي كتابها نيز به امام رضا (ع) نسبت داده شده كه عبارتند از: جوامع الشريعه، الرسالة الذهبيه، صحيفة الرضا و فقه الرضا. تقريباً اسناد همه اين تاليفات به امام، خالي از اشكال نيست؛ برخي از آنها از مؤلفاني ديگر است كه به اشتباه به امام نسبت داده شده اند و برخي ديگر مجموعه ها شامل سخنان حضرت است، اما ايشان خود آنها را تاليف و تدوين ننموده اند؛ بلكه مثلاً بر شخصي املا نموده و او آنها را مي نگاشته است و يا آن كه اساساً گردآوري برخي احاديث امام توسط اشخاص ديگر است. جوامع الشريعه، رساله اي كوتاه از امام است كه حاوي تصويري اجمالي از مجموعه احكام فقهي و در كنار آن اشاره اي به برخي مسائل كلامي و اخلاقي است و تا حدودي شبيه يك رساله عملية بسيار موجز است . اين رساله بنا به درخواست مامون و به املاي امام و كتابت فضل بن سهل تدوين شده و در بخش مربوط به امام رضا(ع) در كتاب تحف العقول آمده است . الرسالة الذهبيه، تاليفي در حوزه پزشكي است كه شامل سه بخش: سلامت بدن و پيشگيري از بيماريها، بهداشت و نظافت و رژيم غذايي مي باشد. اين رساله به «طب الرضا» نيز مشهور است كه البته از جهت سندي مخدوش است و مؤلف حقيقي آن «محمد بن حسن بن جمهور بصري» شمرده شده است . با اين حال، اين بدين معنا نيست كه هيچ يك از سخنان آمده در اين رساله از امام نيست؛ بلكه اسناد تاليف آن به امام مخدوش است. صحيفة الرضا كه به نام «الرضويات» و «صحيفة اهل البيت» نيز مشهور است، با حديث معروف سلسلة الذهب (لااله الا ا... حصني ...) شروع شده و حاوي مجموعه احاديث عقيدتي و اخلاقي است . نكته قابل توجه آن كه امام رضا (ع) عمده روايات اين صحيفه را به نقل از پيامبر روايت مي كنند. فقه الرضا در واقع كتابي فقهي از ابن بابويه است كه به اشتباه به نام امام رضا (ع) منسوب شده است .
مجموعه روايات امام رضا (ع) به دلايل متعددي چون؛ توجه نمودن به موضوعات و مسائل مهم و نيز نزديك بودن به دوره تدوين متون روايي شيعه و در فرهنگ شيعي اهميت ويژه يافته و تاليفات چندي در خصوص روايات آن حضرت پديد آمده است. براي نمونه شيخ صدوق به طور مستقل به گردآوري روايات اين امام اهتمام ورزيده و كتاب عيون اخبار الرضا را گرد آورده كه در دو جلد منتشر شده است . نمونه ديگر كتاب معروف به مسند امام رضا از داود بن سليمان غازي (د203) از محدثان معاصر امام و به احتمال بسيار از اهل سنت است. در روايات، بيان فضايل زيارت امامان نيز تعابيري استثنايي درباره زيارت امام رضا(ع) وجود دارد كه از نقش و جايگاه مهم و تاثيرگذار آن حضرت در تاريخ امامت و تشيع پرده برمي دارد.

  


مباني و رويكردهاي فلسفي- كلامي در مناظرات امام رضا(ع)

 

دكتر حسن رضايي مهر

مباحث و مناظراتي كه امام رضا (ع) با سران و نمايندگان اديان و مذاهب مختلف انجام داد، با آن همه امتيازات و خصوصيتهاي خاص خود كه محتواي آنها چيزي جز تبيين علوم ومعارف اسلامي نبود، از يك درخشش خاصي برخوردار بود و آن، تجلي بُعد منطقي و



عقلاني در نوع استدلال هايي بود كه اقامه مي فرمود. با مراجعه به سخنان و مناظرات ايشان به راحتي مي توان به اين نكته دست يافت كه هر سخني از آن حضرت در خصوص اثبات مدعاي خود با اصل و يا اصول منطقي و عقلاني همراه بوده است. به گونه اي كه عنصرتعقل و خردپذيري جزو  لاينفك استدلال هاي آن حضرت در مقام احتجاج با مخالفان دين و مذهب بوده است و صد البته همين نكته هم مجاب شدن مخالفان در مقابل امام (ع) و در نتيجه هدايت و مشرف شدن آنها به دين اسلام بوده است. بديهي است در مباحث اعتقادي و در باب مناظرات بايد نقطه مشترك و مقبول بين طرفين را كه همان اصول و قواعد منطقي و عقلي است توجه نمود و استدلال بر هر مدعايي را از همين طريق پي گرفت، زيرا در غير اين صورت نمي توان شاهد نتيجه مثبتي از مقدمات خود شد. شكي نيست دفاع از دين نيز هرگاه بخواهد مفيد نتيجه گردد، بايد برچنين روشي استوار باشد، زيرا دفاع عقلاني از دين، دفاع از دين است، بر اساس اصول و قواعد منطقي و عقلي، چنين دفاعي، چون به حوزه نظر و تعقل مربوط است، از اهميت خاصي برخوردار است. سواي مساعدت حكم عقل به فضيلت چنين روشي، بهترين دليل بر اهميت اين نوع دفاع ، توجه كتاب و سنت، بر اين روش است. زيرا قرآن، يكي از راههاي معرفت را تعقل و تدبر در آيات و انفس مي داند و انسان را براي رسيدن به حقايق و كشف مجهولاتش به روشهاي عقلاني توصيه مي كند. در سيره و روش اهل بيت (ع) نيز چنين امري از جايگاه خاصي برخوردار است. نمود اين رويه را، هم  مي توان در كلمات آسماني آن بزرگواران دريافت و هم در سيره و روش عملي آنان. مناظرات ائمه در حوزه هاي مختلف ديني با رهبران و نمايندگان اديان و نحله هاي مختلف فكري كه بر اساس مباني عقلاني استوار است، يكي از شواهد متقن و مصاديق بارز اهميت و لزوم دفاع عقلاني از دين است.
نوشتار حاضر بر آن است تا با نگاهي اجمالي، دفاع عقلاني ازدين در مباحث و مناظرات حضرت امام علي بن موسي الرضا (ع) را از نظرگذرانده و مورد بررسي قرار دهد و البته قبل از آن توجه به نكته اي در خصوص گستردگي علم حضرت امام رضا (ع) ضروري است.

گستردگي علم امام رضا(ع):
«در مورد علم آن حضرت (ع) مي توان از جهات مختلف گفتگو نمود. حوزه هاي معلومات امام (ع) از چيزهايي است كه شخصيت امام (ع) را متمايز مي سازد. معلومات امام (ع) د ر زمينه الهيات، اطلاعات امام (ع) درباره اديان و كتابهاي آسماني، آگاهي امام (ع) از علوم و معارف قرآني،  احاطه امام (ع) به بحثهاي كلامي، بحثهاي امام (ع) درباره پزشكي، طرح اصول و فقه و جز اينها همه گسترش دامنه معلومات امام (ع) را مي رساند. بحثهاي حضرت رضا(ع) با رأس الجالوت، هرابز اكبر روحاني زرتشتي و عمران صابي، متكلم معروف، مبين احاطه آن حضرت به كتابهاي آسماني و مباني توحيد و خداشناسي است. بحثهاي حضرت رضا (ع) درباره فلسفه احكام، مبين بينش عميق آن حضرت است. بحث درباره فلسفه غسل و وضو، فلسفه حرمت زنا، فلسفه زكوة، فلسفه حرمت ربا و فلسفه حرمت شراب و طرح مسايل اجتماعي و اخلاقي در زمينه احكام، برخورداري كامل آن حضرت را از فكر برهاني نشان مي دهد. بحث امام درباره مسايل پزشكي و گفتار امام درباره فلسفه احكام، حاكي از بينش وسيع امام در زمينه هاي علمي و اجتماعي است. حضرت رضا (ع) در فن خطابه و همچنين در زمينه شعر و ادب و در فصاحت و بلاغت يگانه بود. جامعيت امام (ع) مأمون را به اداي احترام نسبت به آن حضرت مجبور مي ساخت»
اكنون نوبت آن رسيده است كه با نگاهي به مباحث مطرح شده بين امام رضا (ع) و رهبران و نمايندگان ساير اديان و مذاهب، قوت روح علمي و سلوك عقلاني آن امام همام (ع) را در دفاع از دين به نظاره نشست. اما از آنجا كه بررسي تمامي مناظرات آن حضرت از حوصله اين نوشتار خارج است، به بيان فرازهايي از مناظره آن حضرت با عمران صابي (از متفكران و متكلمان بزرگ آن دوران) كه مشتمل بر با اهميت  ترين اصول و مسايل الهيات است، مي پردازيم.
دفاع عقلاني از دين در مناظره امام (ع) با عمران صابي:
امام (ع) در يك جلسه مناظره، پس از آنكه هيربدان، بزرگ زرتشتيان را با برهان قاطع محكوم ساخت، رو به حاضران كرد و فرمود آيا در ميان شماكسي است كه با اسلام مخالف باشد و اگر مايل است بدون اضطراب ونگراني سؤالاتش را بپرسد؟ در اين ميان عمران صابي، كه يكي از متكلمان معروف بود برخاست و نزد امام (ع) آمد و گفت اي دانشمند بزرگ از نخستين وجود (وجود اول يعني خداوند) و مخلوقاتش با من سخن بگوي. امام (ع) فرمود:
«اكنون كه سؤال كردي پاسخ سوالات را بفهم. خداوند يگانه از اول بي همتا بوده، موجودي است كه چيزي با او نبوده، حدود و اعراض راهي به او نداشته است.»
استاد محمد تقي جعفري(ره) در شرح اين قسمت از پاسخ امام (ع) مي نويسد:
«وحدانيت مطلق خداوندي از صفات ذاتيه اوست؛ لذا به هيچ وجه قابل تغيير نيست و هيچ موجودي نمي تواند در برابر آن ذات اقدس چنان مطرح شود و تحقق پيدا كند كه وحدت مطلقه خداوندي را به واحد عددي مبدل نمايد كه موجود مفروض،  دوم آن واحد بوده باشد. نظير اين وحدت را تا حدي مي توان در وحدت نفس «من» انساني شهود كرد. من انساني آن حقيقتي نيست كه در برابر امور مادي كه مديريت آنها در اختيار من است، به عنوان يك واحد بوده باشد كه امور مادي دوم و سوم ... آن من، شمرده شود.
چنان كه معلوم است سؤال عمران صابي از وجود نخستين يعني واجب متعال است كه چگونه وجودي است و امام (ع) در پاسخ مي فرمايند: خداوند يگانه از ازل بي همتا بوده، موجودي است كه چيزي با او نبوده، حدود و اعراض راهي به او نداشته اند تا ابد چنان است كه ازل تاكنون بوده است. آن چه در پاسخ امام (ع) آمده است در واقع ناظر به يك قاعده عقلاني است، يعني لزوم وحدت مطلقه واجب بالذات كه برگرفته از مفهوم واجب الوجود بالذات است زيرا تصور عدم وحدت مطلقه براي ذات واجب، مستلزم تجويز تركب در آن ذات اقدس و در پي آن احتياج و نيازمندي است كه چنين تجويزي با معنا و مفهوم واجب الوجود بالذات ناسازگار است و با توجه به همين وحدت مطلقه است كه حضرت احديت از ازل بي همتا بوده و حدود و اعراض در او راه ندارند. توضيح آن كه :
موجودات چيزي جز واجب الوجود نيستند، زيرا واجب الوجود يعني موجودي كه وجود براي او ضروري است اما از آنجا كه منشأ ضرورت وجود براي واجب يا ذات واجب است يا غير آن ذات، واجب الوجود دو گونه مي شود، واجب الوجود لذاته، يعني موجودي كه تصور انفكاك وانقطاع از وجود چه سابقاً و چه لاحقاً، نسبت به او محال عقلي است و واجب الوجود لغيره آن موجودي است كه انفكاك از وجود نسبت به او استحاله عقلي ندارد، زيرا وجود از ناحيه غير براي او ضرورت پيدا كرده است، بر اين اساس ضرورت وجود براي واجب بالغير تا زماني است كه علت تامه موجده آن اقتضاي تاثير را داشته باشد، در غير اين صورت يا موجود نمي شود و يا به نيستي مي گرايد. چنين موجودي را واجب الوجود بالغير يا ممكن الوجود نيز مي گويند.
اكنون با توجه به مفهوم هر يك از واجب بالذات و واجب بالغير مي توان خواص هر يك را با تكيه بر روش هاي عقلاني به شرح زير مورد توجه قرار داد:
الف: خواص واجب بالذات
1 واجب بالذات از هر نوع عدم و نيستي خارج است، يعني نه مسبوقيت به عدم دارد ونه ملحوقيت عدم يعني در سابق زماني نبوده است كه او نبوده باشد و در آينده هم به نيستي نمي رود.
2 احتياج در او راه ندارد، زيرا نيازمندي از مستلزمات نقص است و نقص هم نوعي عدم است و تصور عدم براي واجب بالذات با مفهوم حقيقي آن در تعارض است.
3 تركيب در او راه ندارد، زيرا مركب در قوامش نيازمند اجزاي خويش است و نيازمندي از ذات واجب به دور است.
4 تعدد بردار نبوده و شريك ندارد، زيرا در تعدد و شركت نيازمندي و افتقار به غير است.
ب: خواص ممكن الوجود
1 از آنجا كه ضرورت وجود براي او از ناحيه غير است (چنان كه گذشت)،امكان لازمه ماهيت ممكن است و بنابراين تصور نيستي در سابق و لاحق براي او معقول است.
2 احتياج از لوازم ذاتي ممكن است و اين هم ناشي از امكان نهفته در ذات ممكن است، بنابراين چون تصور مسبوقيت به عدم براي او عقلي است، در وجود نيازمند علت موجده هست.
3 وقتي امكان و احتياج كه لازمه امكان است، ذاتي ممكن شد، تمام آنچه كه ناشي از نيازمندي است، از قبيل تركيب، تجزيه ، تعدد و ...لازمه وجودي او خواهد بود.
نتيجه آنچه گذشت اين شد كه واجب الوجود بالذات، واجب الوجود از همه جهات است، يعني از هر گونه وصف امكاني منزه است و در محل خود به اثبات رسيده است كه ذات واجب بالذات يك مصداق بيشتر ندارد و آن ذات حضرت احديت است و هر چه غير از اوست همه ممكناتند.
بنابراين، وقتي امام (ع) مي فرمايد: فلم يزل كائناً واحدا»، از ازل بي همتا بوده است، اشاره به وحدانيت مطلقه، ازلي بودن و نفي مسبوقيت عدمي از ذات باري است.
«لا شيئ معه»، يعني موجودي در عرض وجود او نيست، زيرا تعدد، مستلزم افتراق و اختلافي است كه لازمه اش نقص و نيازمندي است و فرض تعدد واجب بالذات، مستلزم تجويز نقص و نيازمندي در ذات واجب بالذات است كه به حكم عقل ممتنع است. بنابراين وحدت مطلقه واجب بالذات، به معناي نفي تركيب و تعدد است .احديت او ناظر به وحدت ذاتي و تجزيه ناپذيري و واحديت او بيانگر وحدت عددي و نفي تعدد و شريك براي آن ذات مقدس است.
«بلا حدود و لا اعراض»، حدود و اعراض در ذات باري تعالي وجود ندارد، زيرا محدوديت و معروضيت از شؤونات مختصه ممكن اند و تصور آنها نسبت به ذات واجب تعالي، مستلزم تجويز تاثير پذيري ذات واجب از غير است كه مغايرت عقلي با مفهوم واجب بالذات دارد.
شيخ الرئيس بوعلي در تعريف حد آورده است:
ما ذكره الحكيم في كتاب طوبيقا انه قول الدال علي ماهية الشيئ اي علي كماله الوجوب الذاتي و هو ما يتحصل له من جنسه القريب و فصله، بنا به گفته فيلسوف ارسطو در كتاب طوبيقا (جدل)، حد تعريفي است كه ماهيت چيزي يعني كمال وجود ذاتي آن شيئ را بين مي كند و آن از جنس نزديك و فصل، فراهم مي آيد. بنابراين، از آنجا كه بشر را توان درك كنه ذات واجب نيست، اولا، تصور حد براي خدا ممتنع است، ثانياً تحديد ذات واجب، في نفس الامر امتناع عقلي دارد، زيرا مستلزم محدوديت در ذات باري است.
و همو عرض را اين گونه تعريف كرده است:
عرض اسم مشتركي است كه چند معنا دارد: به هر موجودي كه ]حال [در محلي هست عرض گفته مي شود و نيز به هر موجودي كه در موضوعي قرار گرفته باشد، عرض گفته مي شود و به هر معناي كلي مفردي كه قابل حمل بر افراد بسيار باشد، عرض اطلاق مي شود و نيز هر چه خارج از طبيعت موجودي باشد، عرض ناميده مي شود و هر معنايي كه بر چيزي ديگر كه با او مقارنه وجودي دارد، حمل مي شود، عرض است و نيز به هر معنايي كه در بادي امر وجودش متصور نباشد و بعد عروض يابد عرض گويند بنابراين، قول آن حضرت كه فرمودند بلا اعراض،دلالت بر اين نكته دارد كه به مقتضاي حكم عقل، عرضيت با ذات واجب بالذات در تعارض است، زيرا خصوصيت عرض نيازمندي محل و معروض است و احتياج از صفات ممكن است، نه واجب بالذات؛ از اين روي، عروض عرض با تمامي معاني ياد شده بر ذات واجب تعالي منتفي به انتفاي عقلي است.
سپس امام (ع) در خصوص سؤال از كيفيت آفرينش مخلوقات مي فرمايد:
مخلوقات را به طور ابداعي (بدون اينكه سابقه هستي داشته باشند) خلق كرد، آنها را برگزيده وغير برگزيده، مختلف و داراي الفت ها و رنگ ها و طعم هاي مختلف قرار داد و اين خلقت نه ناشي از نياز خداوند به آن بوده و نه براي به دست آوردن درجه  فضلي كه خداوند براي رسيدن به آن، احتياج به صفت كائنات داشته باشد، بوده است و نه در امر خلقت براي خود افزايش و كاهش ديده است.
در اين قسمت از كلام امام (ع)، به بيان كيفيت خلقت و اينكه آفرينش عالم در ذات احديت تغييري ايجاد نكرده و آفرينش عالم نيز از روي نياز نبوده، پرداخته شده است و امام(ع) با بيان سه نكته به تفسير ابداعي بودن خلقت عالم پرداخته اند كه قبل از بهره گيري از آن كلام نوراني تعريف ابداع را از نظر مي گذرانيم.
شيخ الرئيس مي نويسد: ابداع نامي است مشترك، داراي دو مفهوم، يكي چيزي را نه از چيز ديگر و نه بوسيله چيز ديگر پديد آوردن و مفهوم ثاني اين است كه چيزي بدون واسطه از سببي به طور اطلاق وجود يافته باشد در حالي كه ذاتا موجوديتي نداشته و آنچه را هم ] فرضا[داشته يكسره از دست داده باشد و باز مي توان گفت:ابداع ايجاد چيزي از نه چيز يعني لاشيئ است، يعني هر موجودي كه مسبوق به ماده و حركت نباشد، وجودش بر سبيل ابداع مي باشد وآن خروج از جوف عدم صريح بمتن] به متن [وجود و ثبات در عالم دهر است و به عبارت ديگر ايجاد شيئ غير مسبوق به ماده و مدت.
اما تفسير امام(ع) از ابداع خلقت عالم:
لا في شيئ اقامه؛ خداوند دستگاه خلقت را ابداعي خلق كرد، يعني هستي را در چيزي بنا نكردو براي خلقت عالم ظرف و محلي نبود تا خلقت در آن واقع شود، زيرا در آن صورت خود آن ظرف و محل از عالم مخلوقات بوده و آنها نيز بايد در طرف و محلي ايجاد مي شدند و همين طور ادامه داشت و در نهايت به تسلسل باطل مي انجاميد.
لا في شيئ حده: خداوند ايجاد عالم را در چيزي محدود نكرد، يعني مجموعه هستي در خلقتشان به يك محدوديت مادي منتهي نمي شوند و اين از خصوصيات خلقت ابداعي عالم است.
و لا علي شيئ حذاه و مثله: خداوند اين جهان را با الهام از جهاني ديگر به وجود نياورده است، بدان گونه كه قبل از خلقت اين عالم، عالم ديگري خلق كرده باشد و با ملاحظه آن عالم قبلي، عالم حال را ايجاد كرده باشد و چنان هم نيست كه اين عالم مانند و مثل آن عالم قبلي خلق كرده باشد، زيرا همه اين ها با ابداعي بودن خلقت در تعارض است.
بنابراين، ابداعي بودن امر خلقت بدين معناست كه نه در ظرف و محلي بنا شده، نه در مقابل عالمي بوده و نه مثل و مانند عالمي ديگر انجام شده است.
لا لحاجة منه الي ذلك ...يعني خلقت ابداعي عالمي با اين پيچيدگي و در عين حال ظرافت و دقت، ناشي از نياز حضرت باري تعالي به آن ونيز براي كسب فضيلتي نبوده است و اين خلقت ابداعي موجب زيادتي ويا كاهشي در ذات واجب تعالي نگرديده است، سواي آن كه چنين اموري واجب بالذات بودن نمي تواند در وجود ذي وجود خداوند محقق باشد. در واقع آن حضرت در اين كلمات گهربار، اشاره به يك اصل مسلم عقلاني يعني كمال مطلق خداوندي دارند، زيرا كمال مطلق در حاق مفهوم واجب الوجود بالذات نهفته است، به گونه اي كه تصور واجب بالذات بدون تصور كامل مطلق، غير معقول است. زيرا  نيازمندي وعدم استقلال، با كمال و بي نيازي مطلق كه در حاق معناي واجب بالذات نهفته است ناسازگار است. از اين روي، تصور اينكه خداوند با خلقت عالم خواست به تكاملي برسد و يا اينكه در آفرينش عالم مجبور بوده است، امري عبث و مستحيل است.
پس از بيان اين مطلب،  امام (ع) به اقامه ادله اي به شرح زير، بر بي نيازي خداوند از مخلوقاتش مي پردازد:
1 واعلم يا عمران! انه لو كان خلق ما خلق لحاجة، لم يخلق الا من يستعين به علي حاجته.
استدلال امام (ع) در اين خصوص مشتمل بر فوايد عقليه زير است:
الف:اگر غرض از خلقت عالم رفع نياز از ذات باري تعالي باشد، اين رفع نياز از دو حال خارج نيست، يا از ناحيه نفس خلق كردن است، يعني نفس ايجاد كردن نياز او را برطرف مي كندكه در اين صورت با خلق عوالم بي نهايت، باز موضوع نيازمندي باقي بوده و رفع نياز نقطه ختمي نخواهد داشت واگر رفع نياز در نفس خلق كردن نباشد، بلكه در خلقت عالم كنوني و بالفعل باشد، يعني با خلق همين عالم رفع نياز محقق مي شود، در اين صورت مشكل ترجيح بلامرجح بروز مي كند، زيرا انتخاب خلقت اين عالم و نه عالمي ديگر به منظور رفع نياز خويش، مصداق روشن ترجيح بلامرجح است و چنين امري قبيح عقلي بوده و بر ذات باري تعالي عقلا محال است.
ب: اگر موجودات به خاطر برخورداري از امتياز رفع نياز باري تعالي خلق شده اند ، بايد قبل از خلقت كه در عدم به سر مي برده اند، از اين امتياز برخوردار باشند، بر اين اساس، منطقا وعقلاً دليلي بر خلق عالم وجود نخواهد داشت و اصل خلقت عبث خواهد بودو فعل عبث از آنجا كه قبيح است بر ذات باري تعالي ممتنع است.
ج: نقض غرض بر باري تعالي قبيح است، بنابراين اگر غرض از خلقت عالم از طرف خدا، رفع نياز او باشد، بايد نيستي و زوال در حق ممكنات ممتنع باشد، زيرا در فرض نيستي و زوال در حق آنها، هدف از خلقتشان كه رفع نياز از ذات واجب باشد، نقض مي شود.
د: لازمه چنين امري آن است كه فقط موجوداتي كه در رفع نياز از حضرت باري موثرند و مي توانند او را در اين امر ياري رسانند، خلق شوند و چنين فرضي منقوض است به مخلوقاتي كه قدرت بر هيچ گونه رفع نيازي از خدا ندارند، بلكه هيچ يك از آنها مفيد منفعتي براي ذات باري نيستند وحكما در بحث نيازمندي معلول به علت اين موضوع را به اثبات عقلاني رسانده اند كه معلول هم در حدوث و هم در بقايش محتاج علت تامه خويش است واز آنجا كه ما سوي ا... همه ممكنات بوده و معلول علت تامه خويش، يعني واجب بالذاتند، هم حدوثاً و هم بقاءً محتاج افاضه وجود از ذات باري هستند، بنابراين چگونه ممكن است موجودي كه همه چيزش را از خدا گرفته درموجوديت خدا تأثيرگذار باشد و خداوند به موجودي كه خودش او را خلق كرده است محتاج باشد. و نيز در بحث عليت اين مسأله برهاني شده است كه علت موجده (علتي كه معلول را به وجود مي آورد) به دليل اصل عقلي «معطي الشئ لايكون فاقدا له» وقتي معلول را به وجود مي آورد، بايد واجد همه كمالات معلول باشد و الا ايجاد معلول توسط آن علت امري ممتنع خواهد بود و از طرفي معلول كه سراپا فقر و احتياج به علت بوده و وجودي ربطي دارد و هر نوع توانايي كه برايش فرض شود از افاضات علت موجده  آن است، اگر بخواهد در علت خويش تأثير گذار باشد (و رفع نيازي از او بكند) بايد متصف به صفتي باشد كه از جانب علت موجده به او افاضه نشده باشد و خود علت موجده هم فاقد آن باشد و چنين امري اولا، خلف فرض معلوليت معلول براي علت تامه خود است و ثانيابا قانون عقلي «معطي الشئ لايكون فاقدا له»، در تعارض است.
2. «ولكن ينبغي اَن يخلُقَ اضعافَ ما خلَقَ؛ لان الاعوان كلما كثروا كان صاحبهم اقوي» و اين برهان دومي است كه امام (ع) براي عدم نيازمندي خداوند نسبت به خلقت عالم اقامه فرموده اند و آن اين است كه: اگر آنچه را كه خداوند آفريده از روي نياز باشد، شايسته بود خداوند چند برابر مخلوقاتي كه خلق كرده مي آفريد، زيرا هر اندازه نيروهاي كمكي براي يك موجود بيشتر باشد، آن موجود نيرومندتر مي گردد، به عبارت ديگر اگر نيازمندي از صفات واجب بالذات دانسته شود با توجه به بي نهايت بودن ذات و صفات خداي تعالي، بايد خلقت موجودات تا بي نهايت و به منظور رفع احتياجات بي نهايت او ادامه پيدا كند و اين مستلزم تجويز افتقار و نيازمندي بي نهايت براي واجب بالذات است كه اين امري ممتنع است، پس آفرينش هستي نمي تواند با انگيزه نياز و احتياج صورت پذيرفته باشد.
3 «و الحاجة يا عمران لا يسعها لانه لم يحدث من الخلق شيئاً الا حدثت فيه حاجة اخري.» سپس در بيان دليل سوم مي فرمايد: اگر به وجود آوردن مخلوقات از روي حاجت بوده باشد، خلقت هر يك از آن مخلوقات موجب تثبيت احتياجي ديگر براي خداي تعالي خواهد شد، پس هر چه را كه در آينده نيز بيافريند، نسبت به آن محتاج خواهد بود و لازمه چنين امري اتصاف ذات واجب تعالي به نيازمندي بي نهايت است كه با مفهوم واجب بالذات بودن او مغايرت دارد.
سپس عمران سؤالاتي درباره علم خدا به ذات پاكش در ازل و قبل از آفرينش موجودات و چگونگي علم خداوند به آنها بعد از وجودشان جويا شد كه اگر علم او از طريق علم اكتسابي باشد، ذاتش معرض حوادث مي شود و پاسخ شنيد كه علم او به ذاتش علم حضوري است و موجودات نزد ذات پاكش حاضرند و گرنه تسلسل لازم مي آيد، زيرا اگر علم او حضوري نباشد، بايد به آن علم نيز علمي داشته باشد و همين طور براي علم بعدي و اين به تسلسل محال منجر مي شود. سپس عمران از انواع مخلوقات سؤال كرد و امام (ع) آنها را به شش گروه تقسيم فرمودند: از محسوسات گرفته تا ماوراي حس و از جواهر گرفته تا اعراض، و از ذوات گرفته تا اعمال و حركات. سپس پرسيد آيا آفرينش در ذات او تغييري ايجاد نكرده است؟ (گويي گمان كرده بود از آنجا كه انسان هر كاري كه انجام مي دهد نوعي دگرگوني در او به وجود مي آيد، خدا هم چنين است).
اما پاسخ شنيد كه يك وجود قديم و ازلي كه عين هستي مطلق است، دگرگوني و تغير در او راه ندارد و اين مطلب اشاره به اين حكم عقلي است كه واجب تعالي محل حوادث نيست كه در بحث صفات واجب به اثبات عقلاني رسيده است. همين طور پيوسته از امام (ع) سؤال مي كرد و از چشمه جوشان علم امامت بهره مي  برد تا اينكه امام (ع) فرمود، آيا اين مطالب را خوب درك كردي. عمران عرض كرد آري مولاي من، خوب فهميدم و شهادت مي دهم كه خداوند همان گونه است كه شما توصيف كرديد و وحدانيتش را ثابت نموديد و گواهي مي دهم كه محمد (ص) بنده اوست كه براي ابلاغ دين حق فرستاده شد،سپس رو به قبله به سجده افتاد و از دل باختگان و عاشقان اهل بيت (ع) گرديد.

* نتايج مناظرات عقلاني امام (ع) براي اسلام و مسلمانان
1. قبل از انجام اين مناظرات رهبران اديان مختلف چه توحيدي و چه غير توحيدي و نيز ساير مذاهب و مكاتب اسلامي و غير اسلامي مدعي برتري آيين خود بودند كه با توجه به شكستي كه در اين مبارزات علمي متحمل شدند، بر آنها ثابت شد كه اين اديان و مذاهب قابليت پيروي ندارند و دين اسلام و مذهب حقه تشيع بهترين مكتب كلامي است.
2. با انجام اين مناظرات و باز شدن دروازه حقايق به روي صاحبان نحله هاي مختلف كلامي، آنها دريافتند كه اسلام ناب در اختيار آنان نيست و بايد اسلام ناب را از اهل بيت(ع) دريافت كنند.
3. بر عموم مسلمانان وغير مسلمانان ثابت شد اسلام كه مدعي است دين برتر و جاودانه است، فقط در حد يك شعار نيست، بلكه در مقام اثبات و مناظره با مخالفان از اديان و مذاهب ديگر، مي تواند اين حقيقت را به اثبات برساند.
4. امام (ع) در اين جلسات روح آزاد منشي اسلام و سماحت و وسعت نظردربحث را به همگان نشان داد و ثابت كرد كه اسلام برخلاف گفته بدخواهان ودروغ پردازان با زور سرنيزه و شمشير به مردم جهان تحميل نشده است و يك پيشواي بزرگ اسلامي به مخالفان خود اجازه مي دهد كه هرگونه ايراد و اشكالي دارند، بدون ترس و واهمه مطرح سازند، هر چند محور نفي اسلام و حتي نفي توحيد والوهيت دور بزند.
5. يك پيشواي بزرگ اسلامي بايد از تمام مكتبها آگاه باشد تا بتواند با منطق خود آنها بر آنها غلبه كند و حتي زبانهاي زنده دنيا را بداند.
6. اتخاذ روش  عقلاني در ترويج و تبليغ دين، ازمخالفان سرسخت اسلام، دوستان وفادار و دل باخته اي مي سازد كه دائم در مقابل هجوم افكار غير اسلامي از اسلام عزيز دفاع مي كنند.
خلاصه و نتيجه آن كه حضرت امام علي بن موسي الرضا (ع)، مانند ساير ائمه(ع) در نشر علوم و معارف ديني با سعه صدر و با استفاده از اصول و قوانين منطقي و عقلاني وارد بحث و دفاع و تبليغ مي شد و از اين رو بر همه علما و انديشمندان ديني است كه در تبادل انديشه ها و نحله هاي مختلف فكري همين رويه را پيش گيرند، بايد به زبان دنيا آشنا شده تا بتوانند سخن خود را به جهانيان برسانند. از وسايل ارتباط جمعي براي رساندن پيام اسلام به ساير جوامع كمال استفاده را ببرند.
با پيشرفت زمان جلو رفته و از مشي منطقي و عقلاني خويش در دفاع از دين و تبليغ آن غافل نگردند كه اين سيره و روش اهل بيت عصمت و طهارت(ع) است.

  


مؤلفه هاي دكترين امامت

 

دكتر عبدالحسين خسروپناه

ضرورت امامت شناسي
مسأله امامت از قرنهاي نخست اسلام مطرح بوده و اختلاف شيعه و سني را آشكار ساخت. علماي شيعه براي دفاع از اين اعتقاد مهم در همان قرنهاي اوليه، كتابهايي نوشته اند همچنان كه مخالفان نيز آثاري در رد امامت تأليف كرده اند.




ابن النديم صاحب «الفهرست» در «الفن الثاني من المقالة الخامسه في أخبار العلماء و أسماء ما صنفوه من الكتب و يحتوي هذا الفن علي أخبار متكلمي الشيعة امامية و الزيدية» نام افرادي را در تأييد امامت برده و مي نويسد:
علي بن اسماعيل بن ميثم التمار: اول من تكلم في مذهب الاماميه علي بن اسماعيل بن ميثم التمار ... و لعلي من الكتب: كتاب الامامه.
هشام بن الحكم: و هو ابومحمد هشام بن الحكم ... من متكلمي الشيعه ممن فتق الكلام في امامة ... و له من الكتب: كتاب امامة ... كتاب }ختلاف الناس في امامة.
شيطان الطاق: ابوجعفر محمد بن النعمان الامول ... تلقبه العامة بشيطان الطاق و الخاصه تعرفه بمؤمن الطاق و هو من أصحاب أبي عبدا... جعفر بن محمد الصادق (عليهماالسلام) ... و له من الكتاب، كتاب امامة ... كتاب الرد علي المعتزله في }مامه المفضول (ابن النديم، الفهرست (اعتني بها و علق عليها: الشيخ ابراهيم رمضان)، بيروت: دارالمعرفه، الطبعهالثانيه، 1417، صص 220- 217)
خوارج را مي توان اولين مخالفان امامت دانست كه اقدام به تأليف كتاب كرده اند. ابن نديم در «الفن الرابع فن المقاله الخامسه في أخبار العلماء و أسماء ما صنفوه في الكتب و يحتوي علي أخبار متكلمي الخوارج و أسماء كتبهم» مي گويد:
اليمان بن رباب: من جله الخوارج و رؤساهم ... و كان نظاراً متكلماً مصنفاً للكتب، و له في ذلك: كتاب }ثبات }مامه أبي بكر.
يحيي بن كامل: ... له من الكتب: ... كتاب التوحيد و الرد علي الغلاة و طوائف الشيعه. (همان، صص 228-227)
قوشچي در شرح «تجريد الاعتقاد» و فخر رازي در «الاربعين» به نقد امامت پرداخته اند. اين مخالفتها هنوز هم به طور جدي ادامه دارد و عامه با همان سبك سنتي خود اقدام به تأليف كتابهايي در اين زمينه مي كنند. در اين ميان، وهابيون، قويتر از سايرين از طريق سايتهاي اينترنتي و تأليف كتاب تلاش مي كنند تا ادله امامت همچون حديث غدير را نقد كنند. اين انتقادها، ضرورت پرداختن به بحث امامت را توجيه مي كند.
بايد توجه داشت، چالش بحث امامت به اينجا ختم نمي شود؛ جريان جديدي به نام «كسروي گرايي» در دوران معاصر ايران از زمان كسروي آغاز گرديد و با پيروزي انقلاب اسلامي فروكش كرد؛ ولي در دهه اخير دوباره اين جريان رونق گرفته است. پيروان جريان كسروي گرايي، اين جريان را به معناي مصطلح «مذهب و دين» نمي شمارند و معتقدند كه كسروي يك مصلح ديني - اجتماعي بود كه راه حلهاي تازه اي براي رفع مشكلات اجتماعي نشان داد، ولي بايد گفت: با اينكه كسروي همه اديان و مذاهب رايج را مورد انتقاد قرار مي داد و همه گرفتاريهاي اجتماعي ملل شرق و آسياي جنوب غربي را ناشي از رواج خرافات مربوط به اديان مي دانست، اما راه حلهايي كه در كتابهاي خود با عنوان «ورجاوند بنياد» و «راه رستگاري» براي رفع مشكلات اجتماعي ارايه داده، همگي جنبه ديني نه فلسفي و اجتماعي و اقتصادي دارند. او برخي نوشته هاي خود را با شعارهاي ديني مانند: «خدا با ماست»، «مرا با خدا پيماني است» شروع مي كرد. اين شعارها، حاكي از آن است كه اگر چه او ظاهراً از دين آوري دوري مي جست، ولي در باطن، خود را يك دين آور به طريقه جديد مي دانست. از اين رو، مكتب او (پاكديني -كسروي گرايي) در ميان مكاتب فلسفي و اجتماعي معاصر، يك آيين مبتني بر بينش ايده آليستي تلقي شد. جريان «كسروي گرايي» كه تا زمان انقلاب، فعاليت و نفوذ زيادي داشت، در جريان انقلاب اسلامي كم رنگ شد، ولي اكنون حدود ده سال است كه دوباره فعال شده است. براي نمونه، شخصي در قالب جزوه اي به نام «تئوري امامت در ترازوي نقد» به تحليل و بررسي دكترين امامت پرداخته و به گمان خود به نقد براهين اثبات امامت اقدام كردند.




جايگاه امامت در روايات نيز ضرورت پرداختن به آن را روشن مي سازد. از نصوص ديني بر مي آيد كه امامت از اصول بنيادين اسلام است، زيرا پيامبراكرم(ص) فرمودند: «من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميته جاهليه» (محمد محمدي ري شهري، ميزان الحكمه، باب 145؛ الكليني، الكافي، ج 2، ص 19).
در روايات متعددي وارد شده كه ولايت، اساسي ترين بنياد اسلام است. امام باقر(ع) مي فرمايد: «بني الاسلام علي خمس: علي الصلاه و الزكوه و الصوم و الحج و الولايه و لم يناد بشيء كما نودي بالولايه فأخذ الناس بأربع و تركوا هذه» (الكليني، الكافي، ج 2، ص 18 به بعد، باب دعائم الاسلام.) از سوي ديگر، مقام امامت، مقامي است كه خداوند متعال پس از مقام نبوت و رسالت به انبياي خود اعطا مي كند. امام باقر(ع) در اين باره توضيح مي دهد: «ان ا... اتخذ ابراهيم عبدا قبل ان يتخذه نبيا و اتخذه نبيا قبل ان يتخذه رسولا و اتخذه رسولا قبل ان يتخذه خليلا و اتخذه خليلا قبل ان يتخذه اماما فلما جمع له هذه الاشياء، قال له: يا ابراهيم اني جاعلك للناس اماما فمن عظمها في عين ابراهيم (ع) قال: يا رب و من ذريتي قال لا ينال عهدي الظالمين» (الكليني، الكافي، ج 2، ص 175.)
اين جايگاه رفيع و والاي امامت در تفكر ديني مستلزم اين است كه هر مسلمان و خصوصاً عالمان ديني نسبت به اين مسأله، شناخت بيشتر و عميق تري پيدا كنند.
نگارنده در اين نوشتار درصدد است تا با طرح چيستي امامت و مؤلفه هاي مهدويت ثابت كند كه كمال دين به امامت تحقق مي يابد و امامت گرچه دربردارنده تمام معارف الهي از سوي نبي اكرم(ص) است، اما ابلاغ كننده و اجرا كننده تمام آن معارف نيست و در ابلاغ و اجرا تابع متغيرات و مقتضيات زماني است و كمال ابلاغ و اجراي علوم و معارف اسلامي با ظهور مهدويت انجام مي پذيرد.
***
مؤلفه هاي مشترك امامت نزد شيعه و سني
دكترين امامت داراي مؤلفه هايي است كه برخي از آنها ميان شيعه و سني مشترك و برخي ديگر مختص نظام انديشه شيعه است. مؤلفه هاي مشترك امامت نزد شيعه و اهل سنت را مي توان از تعاريف امامت به دست آورد، البته برخي مؤلفه ها، مختص ديدگاه شيعي امامت اند كه بعد به آنها اشاره مي شود.





مؤلفه اول: ولايت و رياست
ويژگي رياست و رهبري عموم مردم در امور دين و دنيا در تمام تعاريف، ذكر شده بود و در برخي تعاريف، واژه ولايت به كار رفته است. هر چند در تفسير و معناي ولايت اختلاف وجود دارد.

معناي لغوي و قرآني ولايت
«ولايت، ولايت، مولا و اولياء از ماده (و ل ي) به معناي نزديكي و قرابت اعم از قرابت مادي يا معنوي به كار مي رود.» معاني دوستي و ياري و سرپرستي همه از قرابت گرفته شده اند. «تفليسي» در «وجوه القرآن» معاني واژه هاي مولي و ولي را در شش وجه مطرح كرده است و مي نويسد:
«بدان كه ولي در قرآن بر شش وجه باشد:
وجه نخستين، ولي به معني «فرزند» بود، چنانچه خداي در سوره مريم (5) گفت: «فهب لي من لدنك ولياً» يعني ولداً.
و وجه دوم، ولي به معناي «يار» بود، چنانكه در سوره بني اسراييل (111) گفت: «و لم يكن له ولي من الذل» يعني ولم يكن له صاحب ينتصر به من ذل أصابه و در سوره الكهف (17) گفت: «و من يضلل فلن تجد له ولياً مرشداً» يعني صاحباً مرشداً.
و وجه سوم، ولي به معني «خويشاوندي» بود، چنانچه در سوره العنكبوت (22) گفت: «و ما لكم من دون ا... من ولي و لا نصير»
يعني من قريب ينفعكم و لا ناصر ينصركم.
و وجه چهارم، ولي به معني «پروردگار» بود، چنانچه در سوره انعام (14) گفت: «قل أغيرا... أتخذ ولياً فاطر السموات و الارض» يعني أتخذ رباً و در سوره حم عسق (9) گفت: «أم اتخذوا من دونه أولياء فالله هو الولي» يعني هو الرب و از اين معني در قرآن بسيارست.
و وجه پنجم، ولي به معني «خدا» بود و جمعش أولياء باشد به معني خدايان چنانچه در سوره العنكبوت (41) گفت: «مثل الذين اتخذوا من دون ا... أولياء» يعني الالهه و در سوره حم عسق (6) گفت: «و الذين اتخذوا من دونه أولياء» يعني ألآلهه و در سوره الجاثيه (10) گفت: «و لا يغني عنهم ما كسبوا شيئاً و لا ما اتخذوا من دون ا... أولياء»
و وجه ششم، ولي به معني «نصيحت كننده» بود، چنانچه در سوره آل عمران (28) گفت: «لا يتخذ المؤمنون الكافرين أولياء من دون المؤمنين» يعني في المناصحه و در سوره النساء (144): «يا أيها الذين آمنوا لا تتخذوا الكافرين أولياء من دون المؤمنين» يعني في النصيحه و در سوره الممتحنه (1) گفت: «يا أيها الذين آمنوا لا تتخذوا عدوي و عدوكم أولياء» يعني في النصيحه و از اين معني در قرآن بسيار است. (ابوالفضل تفليسي، همان، صص 310- 309)

معناي اصطلاحي ولايت در علوم اسلامي
ولايت در علوم اسلامي در سه دانش عرفان، كلام و فقه به كار مي رود:
ولايت در عرفان به معناي باطن نبوت است. ظاهر نبوت تصرف در خلق است از طريق احكام شرعيه و اظهار نبوت و ارشاد مردم و بيان حقايق الهي، اما ولايت، باطن نبوت است. پس مراد از ولايت عرفاني، ولايت باطني و معنوي است.
سيدحيدر آملي در نص النصوص در تعريف ولي مي گويد: ولي كسي است كه حق تعالي متولي امر او شده است و او را از معصيت حفظ كرده است، ولي گاهي محبوب است و گاهي محب، پس اگر در مقام محبوبي باشد، ولايت او كسبي نبود و متوقف بر چيزي نيست، بلكه ازلي و ذاتي و موهوبي و الاهي است، لكن اگر در مقام محبي باشد، بايد متصف به صفت الهي و متخلق به اخلاق خداوندي شود تا اسم ولي بر او صادق باشد. به هر حال، در عرفان ولايت، باطن نبوت است و مقام بالاتر از ظاهر آن است. (فتوحات ج 2، باب 153 (4 جلدي) مراجعه شود.)
ولايت در فقه، حداقل دو معني دارد:
1- قيموميت: ولي قيم مولي عليهم است كه محجوريني مانند مجانين و غايبين و ناتوانان را در بر مي گيرد.
2- زعامت و رهبري: زمامداري در امور عمومي مردم، نه در امور خصوصي مثل نوع لباس پوشيدن و نوع مسكن و غيره. پس حاكم، متولي است؛ يعني سرپرستي امور عمومي و اجتماعي مردم يا امور شخصي مربوط به امور اجتماعي آنها را به عهده دارد. ولايت مطلقه نيز به معناي زعامت در همه امور عمومي و ولايت مقيده، همان قيموميت است.
ولايت در علم كلام، در معاني زير استعمال شده است:
1- دوستي و محبت اهل بيت(ع): كه مورد اتفاق فريقين مي باشد.
2- ولايت تشريعي و تكويني و زمامداري: ولايت در كلام شيعي، معناي عام تري دارد كه شامل هر سه ولايت تكويني و تشريعي و زمامداري مي شود؛ يعني ولي، قدرت تصرف در تكوين دارد و شارع در احكام شرعي است و زمامدار جامعه اسلامي نيز مي باشد كه منصب قضاوت را نيز برعهده دارد. البته، اين ولايت اصالتاً از آن خداست و به پيامبر(ص) و ائمه(ع) واگذار مي شود.
پس در اين كه اولين مؤلفه امامت، ولايت است، هيچ اختلافي بين فريقين وجود ندارد؛ ولي ولايت به كدام معنا؟ از تعاريف امامت چيزي به دست نمي آيد. بايد در بحث تصديقي اثبات شود كه امامت كدام نوع ولايت را در بردارد. قدر متقيني كه شيعه و سني بر آن متفقند، اين است كه ولايت به معناي زمامداري به كار مي رود. اما قدرت تشريعي و تكويني، بايد بعداً اثبات گردد. شايان ذكر است، قلمرو ولايت، امور ديني و دنيوي است كه بعضي مثل قوشچي و ماوردي تصريح كرده بودند. حال آيا تفكيك دين و دنيا در اين عبارات ظهور در سكولاريسم ندارد؟ يعني آيا تفكيك واژه دين از دنيا استشمام جدايي دين از دنيا را نمي دهد؟ پاسخ اين است كه واژه دين در تعاريف امامت در كنار دنيا به معناي جزا و آخرت به كار رفته است؛ يعني امور اين جهاني و آن جهاني؛ چنانكه تعبير خواجه نصير روشن بود. ولي در تعاريف امامت كه دين بدون واژه دنيا و به تنهايي به كار رفته باشد؛ دين در آنجا به معناي شريعت است. پس امور سياسي و اجتماعي نيز از شؤون امامت است و تعاريف امامت، نه تنها با سكولاريسم مترادف نمي باشد، بلكه ناقض سكولاريسم است زيرا سكولاريسم افراطي مي گويد دين هيچ يك از نيازهاي آدمي را برآورده نمي كند، اما سكولاريسم ملايم بر اين باور است كه در نيازهاي فردي مي توانيم به دين مراجعه كنيم، ولي در مسايل اجتماعي به دين حاجتي نيست. در حالي كه امامت نشانگر حضور دين در صحنه دنيا و آخرت است. پس اين تعبير كه امام، جامعه را در امور ديني و دنيوي اداره مي كند، هيچ دلالتي بر جدايي دين و دنيا ندارد.

مؤلفه دوم: خلافت و نيابت از رسول خدا(ص)
اين ويژگي مورد اتفاق شيعه و سني است. خلافت در معناي امامت مندرج است و اهل لغت نيز به آن اشاره كرده اند. ابن خلدون نيز همين مطلب را بيان كرده است، ولي در اين كه خلافت و امامت دو مفهومند يا يكي، حق اين است كه خلافت و امامت مفهوماً متفاوتند. هر چند خلفاي بعد الرسول هم خليفه اند و هم امام، ولي گاهي شخصي امام است، ولي خليفه نيست مثل حضرت ابراهيم(ع) كه امام بود؛ اما خليفه نبود. البته از نگاه روان شناختي، خليفه تقدس امامت را ندارد.
پس خلافت از مشتركات شيعه و سني است و اختلافي در آن نيست. در اصول كافي نيز روايتي از امام رضا(ع) نقل شده است كه الامامة خلافة ا... و خلافة الرسول (الكليني، الكافي، ج 1، 198)

مؤلفه سوم: وجوب پيروي همه مردم از امام
اين ويژگي نيز از تعاريف شيعه و اهل سنت به دست مي آيد كه همه مردم بايد از امام پيروي كنند، پس فرق بين شيعه و سني در وجوب پيروي از امام معيني نيست، بلكه اختلاف در دو نكته است:
الف) آيه ولايت تنها زمامداري است يا ولايت تكويني و تشريعي را هم شامل مي شود؟
ب) قيد اصاله و نيابه را كه شيعه در تعاريف مطرح مي كند. يعني آيا امام به نيابت از مردم مقام امامت را عهده دار است يا اينكه امامتش اصالت دارد و نيابتي از مردم نيست. هر چند نيابت امامت از پيامبري مورد تأييد و تأكيد شيعه است.

مؤلفه چهارم: رهبري شرعي
تعاريف شيعه و سني بر رهبري امام هم دلالت داشته اند. چون وقتي مي گوييم امامت، نيابت از نبي است، تقدس و مشروعيت الهي براي آن قايل مي شويم؛ به تعبير ابن خلدون، امامت، خلافت از صاحب شرع است.

مؤلفه پنجم: امام شخص است نه حزب، گروه و شورايي خاص
تعاريف امامت دلالت دارند بر اين كه امام شخص است نه حزب يا گروه خاص يا قبيله اي معين. سيره متشرعان نيز همين مفهوم را در طول تاريخ تحقق بخشيدند.

مؤلفه ششم: قلمرو اين زعامت و رهبري امور دين و دنياست
در بعضي از اين تعاريف، تنها واژه دين آمده بود، ولي در برخي ديگر، واژه دين و دنيا با هم بيان گرديد. مراد از دين در دسته نخست تعاريف، اسلام است؛ ولي آنجا كه دين تنها به كار رفته، مراد از دين، آخرت است. پس همان گونه كه گذشت، در هر دو صورت، امور دنيوي و اخروي در مجموع جزو مفهوم امامت است. حاصل سخن اين كه در اين مؤلفه نيز اختلافي نيست و به اعتقاد فريقين امام، متولي آباداني دنيا و آخرت مردم است، لذا اهل سنت، خلفا را به راشدين و غيرراشدين تقسيم مي كنند و بر اين باورند كه خلفاي راشدين (ابوبكر و عمر و عثمان و علي) به فكر دنيا و آخرت مردم بودند، ولي معاويه و ديگران هر چند به خاطر صحابي بودن مورد احترام هستند، ولي غير راشدين هستندو به فكر دنيا و آخرت مردم نبودند.

مؤلفه هاي اختصاصي امامت نزد شيعه
تاكنون آنچه گفته شد، مؤلفه هاي مشترك فريقين (شيعه و سني) بود، ولي امامت از ديدگاه تشيع مؤلفه هاي ديگري نيز دارد كه عبارتند از:
1- قلمرو ولايت و تعميم آن در ولايت تكويني و تشريعي و زمامداري
2- عصمت: همان طور كه شيخ مفيد فرمود: معصومون كعصمة الانبياء، يعني امامان همانند پيامبران معصومند.
3- رياست بالاصالة لا بالنيابة عن الناس: يعني مردم او را انتخاب نمي كنند، هر چند بيعت مردم لازم است؛ ولي بيعت مردم به امام مشروعيت نمي دهد، برخلاف دموكراسي ليبرال كه مشاركت مردم را مشروعيت ساز مي داند. البته بيعت در واقع وجوب پيروي از امام را عملي مي سازد. ولي به نظر اهل سنت، امام نيابت از مردم دارد و مشروعيت فلسفي او به انتخاب مردم است.
با اين ويژگيهاي اختصاصي شيعه براي امامت، روشن مي گردد كه چيستي امامت بين شيعه و اهل سنت تفاوت ماهوي دارد، همچنان كه تفاوت «من هوي» نيز بين آنها آشكار است؛ هر چند بسياري از تعاريفي كه شيعه و اهل سنت ذكر كرده اند مشترك بودند. امامت نزد اهل تسنن در حد حكومت داري و حاكميت امور دنيوي است، ولي امامت نزد شيعه تداوم نبوت، مرجعيت ديني و زعامت و خلافت و توليت اجراي احكام است. معناي امامت نزد شيعه وسيع تر و دقيق تر از معناي متداول نزد اهل سنت است.
اينجا پرسش مهمي قابل طرح است و آن اين كه حد نصاب تشيع در بحث امامت چيست؟ اگر كسي امامت را به معناي زعامت سياسي و اجتماعي- يعني به معناي اهل سنت- بداند، ولي مصداق آن را علي(ع) معرفي كند، آيا شيعه خواهد بود يا نه؟ به نظر مي رسد هر چند شيخ مفيد فرموده است، هر كس امامت بلافصل علي(ع) را بپذيرد شيعه است، ولي نمي توان از عبارت ايشان استفاده كرد كه چنين شخصي شيعه است، زيرا يكي از شروط امام از نظر شيعه، نص و نصب الهي است، در حالي كه امام به معناي زعيم سياسي و اجتماعي به نص خاص نيازي ندارد و مردم مي توانند او را تشخيص دهند، مانند ولايت سياسي و اجتماعي فقيه جامع الشرايط كه توسط مردم قابل تشخيص است، گر چه به نص عام مشروعيت پيدا كند. بنابراين، شخصي كه امامت بلافصل اميرالمؤمنين را بپذيرد، ليكن نص و نصب الهي را براي امامت نپذيرد، نمي توان او را شيعه كلامي دانست، هر چند او جزو تشيع تاريخي به شمار مي آيد، مثل برخي فرق زيديه.

پرسش اساسي ديگر اين است كه تفاوت امامت و نبوت در چيست؟
فرق بين نبوت و امامت در دو ساحت قابل طرح است:
1- تفاوت امامت با نبوت بالمعني الاعم (نبوت تشريعي و تبليغي).
2- تفاوت امامت با نبوت بالمعني الاخص (يعني نبوت تشريعي)
شيخ طوسي در كتاب «الرسائل العشر» و رساله «الفرق بين النبي و الامام» مي گويد:
فرق در اين است كه نبي پيام رسان از طرف خداوند است، ولي بدون واسطه بشري؛ يعني يا اصلاً واسطه اي در كار نيست و خداوند مستقيماً معارف را به او مي دهد و يا اين كه واسطه اي وجود دارد، ولي بشري نيست، مثلاً فرشته اي يا رسول آسماني يا من وراي حجاب (براي نمونه درختي يا آتشي) آن پيام را برساند. اما امام، پيام رسان الهي است ولي با واسطه بشري و آن واسطه پيامبر(ص) است. پس در اين جهت فرقي بين امام و راويان عن النبي نيست؛ همان طور كه راوي روايتي را از پيامبر(ع) نقل و به مردم ابلاغ مي كند، پيغمبر هم حقيقتي را به امام مي دهد و امام آن پيام را به مردم مي رساند.
شيخ طوسي دو ويژگي ديگر را براي امام بيان مي كند:
1) مقتدا و پيشواي مردم در اقوال و افعال؛ البته در اين جهت بين امام و نبي فرقي نيست.
2) زعامت و حاكميت؛ امام به تدبير و سياست جامعه قيام مي كند. اين ويژگي اختصاص به امام دارد. پس نمي توانيم بگوييم هر نبي اي امام است، همچنان كه نمي توانيم بگوييم هر امامي نبي است. ممكن است انبيايي باشند كه امام هم باشند، مثل انبياي اولوالعزم كه همگي امام نيز بودند يا بعضي انبياي غيراولوالعزم مثل سليمان و داود نبي كه مقام امامت به معناي زعامت سياسي- اجتماعي را داشتند، ولي اين موارد دليل خاص مي خواهد. پس دليلي وجود ندارد كه اثبات نمايد هر پيغمبري، امام است. از طرف ديگر، ممكن است امامي باشد كه پيغمبر نباشد؛ يعني زعامت، رهبري و هدايتگري ديني و دنيوي را داشته باشد، ولي پيغمبر نباشد. پس به نظر شيخ طوسي، گوهر نبوت همان دريافت وحي بلاواسطه بشريه است و گوهر امامت تعليم و سياست امت، رهبري و مديريت جامعه است. پس نسبت امام و نبي عموم و خصوص من وجه است. عبارت شيخ طوسي از اين قرار است:
«الفرق بين النبي و الامام و بيان فائدة كل واحدة من اللفظتين و هل يصح انفكاك النبوة و الامامة علي ما يذهب كثير من اصحابنا الاماميه ام لا؟ و الامامه داخله في النبوه و لايجوز ان يكون نبيا و لايكون ان يكون اماما علي ما يذهب به الاخرون، و اي المذهبين أصح؟
النبي هو أنه مؤد عن ا... تعالي بلاواسطه من البشر و لايدخل علي ذلك الامام و لا الامه و لا الناقلون عن النبي و ان كان بأجمعهم مؤدين عن ا... بواسطه من البشر و هوالنبي... و الامام يستفاد منه أمران: أحدهما أنه مقتدي به في أفعاله و أقواله من حيث قال و فعل،لان معني الامام في اللغه هو المقتدي به، الثاني أنه يقوم بتدبير ألامة و سياستها و تأدب جناتها و القيام بالدفاع عنها. في المعني الاول يشارك الامام و النبي أما في المعني الثاني...»
(الرسائل العشر، صص 111- 109)
هر نبي، تدبير و سياستمداري را برعهده ندارد، گر چه «مقتدي به» باشد. لذا ممكن است پيغمبري باشد كه وحي به او برسد، ولي مردم را به حاكم ديگري مانند: طالوت به اذن و دستور الهي فرا خواند. استاد شهيد مطهري تفاوت ديگري را براي نبوت و امامت ذكر كرده است كه تكمله قول شيخ طوسي است، وي با بيان ديگري مي فرمايند:
«نبوت راهنمايي است، ولي امامت رهبري است. وظيفه راهنما فقط نشان دادن راه است، ولي بشر علاوه بر راهنمايي به رهبري نياز دارد؛ يعني نيازمند است به افراد يا گروه و دستگاهي كه قوا و نيروهاي وي را بسيج كنند و حركت دهند.» (مجموعه آثار، ج 3، صص 321- 318)
پس اين وظيفه را رهبري به عهده دارد. وظيفه راهنما ارائه طريق است و كار رهبر ايصال الي المطلوب و به فعليت درآوردن استعدادها و قابليتهاي اوست. فلذا ختم نبوت، ختم راهنمايي و ارائه برنامه به انسانهاست، ولي امام اين برنامه را عملي مي كند. به عبارت ديگر، پيامبران تشريعي يعني اولوالعزم از جمله پيامبر(ص) چهار وظيفه عمده داشتند:
1- تلقي و ابلاغ وحي (برنامه ديني كه اعم از قرآن و تبيين قرآني است)
2- مرجعيت ديني (ولايت تشريعي يا تبيين و تشريح وحي)
3- ولايت تكويني (معجزات و ولايت معنوي و عرفاني)
4- زعامت و ولايت سياسي، اجتماعي و قضايي.
اما نبوت تبليغي، تنها سه وظيفه اول را دارند و اگر هم بعضي از انبياي تبليغي داراي ويژگي چهارم بوده اند، دليل مستقلي اين مقام را به ايشان عطا مي كند. پس هر چه نبوت تبليغي و تشريعي در تلقي و ابلاغ وحي با يكديگر اشتراك دارند، ولي تفاوت آنها در اين است كه هر چند ممكن است پيامبر تبليغي، احكام جديدي بيان نمايد، همچنانكه در زبور داوود احكامي بوده است كه در تورات به آنها اشاره اي نشده است، ولي اين احكام جديد به نحوي نيست كه موجب جديد شدن شريعت شوند، بلكه شريعت سابق را تكميل مي كنند؛ مخصوصاً در نبوتهاي تبليغي كه نبي داراي مقام امامت نيز بوده است. ملاك اولوالعزم بودن، دارا بودن كتاب مشتمل بر شريعت مستقل و جديد است.
حاصل سخن آن كه نبوت تبليغي دو ويژگي دارد:
1- ارتباط مستقيم با خداوند و دريافت وحي تشريعي از حق تعالي بدون واسطه بشري.
2- شريعت جديدي غير از آنچه به پيغمبر اولوالعزم پيشين وحي شده، به پيامبر تبليغي نازل نمي شود. هر چند احكام جديدي نازل نمايد، ولي لازمه بيان احكام جديد، شريعت جديد نيست، بلكه او و پيامبر سابق هر يك بخشي از وحي را به مردم ابلاغ كرده اند.
حال امامت كه طبق تعريف شيعه و سني جانشيني پيامبر است (خلافة عن النبي)، طبق نظر اهل سنت اين خلافت و جانشيني فقط در وظيفه چهارم يعني ولايت سياسي و اجتماعي مي باشد، ولي بنابر نظر شيعه اين خلافت در وظيفه دوم، سوم و چهارم است. يعني از ادله اي مثل حديث منزلت- كه پيغمبر(ص) به علي(ع) فرمود: تو مثل هارون هستي الا انه لا نبي بعدي- فهميده مي شود كه گوهر نبوت دريافت مستقيم وحي بود كه علي(ع) اين ويژگي را نداشت. تبيين و تشريح وحي جزو ولايت تشريعي پيامبر است.
حال اين جا دو ابهام و سؤال وجود دارد كه بايد توضيح داده شود تا بحث روشن تر گردد:
سؤال اول: اگر امام حقايق را از پيامبر دريافت مي كند، پس فرق امام با راوي روايت در دريافت حقايق ديني چيست؟ جواب اين است كه فرق امام با راوي روايت در دو جهت است:
تفاوت اول در اين است كه راوي روايت، از طريق ابزار عادي معرفت يعني سمع و بصر، حقايق ديني را دريافت مي كند؛ پاي منبر امام مي نشيند معارف ديني را از پيامبر(ص) مي شنود، يادداشت مي كند، ضبط مي كند و بعداً به مردم ابلاغ مي نمايد. البته احتمال خطا در كارش هم هست، پس عالمان دين شناس بايد قواعد علم درايه و رجال را به كار بندند تا روايت صحيح السند و الدلاله را اخذ كنند. اما امام معصوم اين طور نيست؛ امام از طريق غيرعادي حقايق را دريافت مي كند، لذا اميرالمؤمنين(ع) مي فرمايد: پيغمبر(ص)، بابي را بر من گشود كه از آن باب هزار باب ديگر گشوده شد. حقيقت اين نوع دريافت را نمي فهميم كه آيا به صورت علم حضوري است يا حصولي يا...؟ همان گونه كه حقيقت كشف و شهود و همچنين وحي را نمي دانيم. حتي حقيقت علم هم براي خيلي از انسانها معلوم نيست، ولي به هر حال اين مقدار را با دليل مي دانيم كه پيامبر به استمداد از ابزاري، حقايق ديني را به امام ارسال كرده و امام به صورت كامل دريافت مي كند و به مرور زمان به مردم منتقل مي سازد. شهيد مطهري مي فرمايند:
«آيا بعد از پيغمبر(ص) انساني وجود داشت كه واقعاً مرجع احكام دين باشد، آن طوري كه ايشان مرجع و مبين و مفسر بودند؟ آيا يك انسان كامل با اين مشخصات وجود داشت يا نه؟ گفتيم وجود داشت با اين تفاوت كه آن چه پيغمبر در اين گونه مسايل مي گويد، مستند به وحي مستقيم است و آنچه ائمه(ع) مي گويند مستند به پيغمبر است، نه به اين شكل كه پيغمبر به آنها تعليم كرد، بلكه به آن شكلي كه مي گوييم علي(ع) فرمود: پيغمبر بابي از علم را به روي من باز كرد كه از آن باب هزار باب ديگر بر من گشوده شد. ما نمي توانيم تفسير كنيم كه پيغمبر چگونه علم را از ناحيه خدا مي گيرد. نمي توانيم تفسير كنيم كه چه نوع ارتباط معنوي ميان پيامبر و علي(ع) بود كه پيامبر حقايق را كما هو حقه و بتمامه به علي آموخت و به غير او نياموخت» (مجموعه آثار، ج 4، ص 859)

  


«اهميت» امامت از نگاه امام رضا(ع)

 

دكتر محمد مهدي ركني يزدي

مقدمه:
مطالعه حيات امام هشتم(ع) گوياي اين واقعيت است كه آن حضرت جهاد مقدس خويش را در دو جبهه فرهنگي و سياسي انجام



مي دادند. امام از يك سو به روشنگري افكار، مبارزه با فرهنگ وارداتي يوناني - فلسفه غرب - و افشاگري تحريفها و انحرافهاي درباري مي پرداخت و از ديگر سو موضعگيري سياسي و رفتارش در برابر خلفاي غاصب و فرمانروايان ستمگر به گونه اي بود كه نه تنها نتوانند از وجهه علمي و وجاهت اجتماعي اش سوء استفاده كنند، بلكه به افشاگري نيرنگها و شرح ستمهايشان نيز اقدام مي فرمودند.
از ميان آثار برجا مانده از آن امام همام، گفتار بلند و بليغي كه در مرو درباره مقام امام و امامت ايراد فرمودند، داراي اين دو ويژگي است؛ يعني هم تصحيح فرهنگ ديني و هدايت شعور مذهبي را در بردارد و هم مسؤوليتهاي خطير امام را در حكومت و رهبري امت بيان نموده و كسي كه شايستگي اين مقام را دارد، معرفي مي كند.
حضرت رضا(ع) در اين خطابه شيوا، مهمترين مسأله آن روز يعني امامت و پيشوايي امت اسلام را شرح مي دهند و با ترسيم چهره زمامدار صالح و امام نور، حكام فريبكار را نيز معرفي و رسوا مي نمايند.
راوي خبر عبدالعزيز بن مسلم است كه مي گويد: با حضرت رضا(ع) در مرو بوديم. روزي در مسجد جامع مرو گرد آمديم. مردم در امر امامت با يكديگر سخن مي گفتند و اختلاف نظر بسياري را كه در اين باره هست، يادآور مي شدند. من به حضور سرور و مولايم رضا(ع) رسيده و موضوعي را كه مردم سخت در مورد آن بحث مي كردند، به حضرت اعلام كردم. امام تبسم كرده و فرمودند: اي عبدالعزيز، مردم مقام امام را نشناخته و در دينشان فريب خوردند، زيرا پنداشتند امام تعيين نگشته، و آنان بايد وي را برگزينند، حال آنكه امامت و رهبري مسلمين از مسايل اصولي و مكمل دين است و خداي تعالي پيامبرش را از جهان نبرد، مگر پس از اينكه دينش را كامل نمود و قرآن را بر او فرستاد كه شرح و بيان همه چيز - از حلال، حرام، حدود و احكام - در آن است و تمام نيازمنديهاي مردم را پاسخگوست. چنانكه خود فرمود: «ما چيزي را در قرآن فروگذار نكرديم.»
رسول اكرم(ص) در سال آخر زندگي، در بازگشت از حجة الوداع (18 ذي الحجة)، در كنار غديرخم به معرفي علني حضرت علي(ع) و پيمان گرفتن از مردم براي امامت و خلافت او، پرداختند و در همين زمان آيه «4» سوره مائده بر پيامبر نازل شد، خداوند به صراحت اعلام كرد: «امروز پس از تعيين امام و نصب رهبري عادل، دين شما را كامل گردانيده و نعمت هدايتم را بر شما تمام كردم و خشنود شدم كه اسلام دين شما باشد.»
امر امامت از كمال دين است، زيرا دين مجموعه اي از قوانين خدايي براي اداره زندگي مردم و مصالح جامعه است و اگر بيان كننده و شارحي را كه خود كاملاً عالم و عامل به آنهاست نداشته باشد، رفته رفته از محتوايش كه تأمين مصالح زندگي دو جهاني و حفظ حقوق همه طبقات است تهي مي شود و در مقام اجرا از مسير واقعي اش كه رعايت عدالت اجتماعي است، منحرف مي گردد. دنيا تاكنون نديده و نپسنديده كه كتابي بي مفسر، مكتبي بي معلم و برنامه اي بدون مجري باشد؛ آن هم آييني كه ضامن سعادت بشر در دو جهان است. بدين جهت است كه مي بينيم: پيامبر از دنيا نرفت مگر آنكه راههاي راست و درست دينداري را به مسلمانان آموخت و حضرت علي(ع) را پيشوا و امام آنها كرد، و هيچ دستوري را كه براي سير به سوي ا... بدان نيازمند باشد، برجا نگذاشت كه اين كار به منزله ناقص گذاشتن دين است و هر كس پندارد كه خدا دينش را كامل نكرده، كتاب خدا را رد كرده و كافر است. آيا اين مردم كه درباره امام از پيش خود به بحث مي نشيند، قدر امامت و پايگاه بلندش را در ميان امت مي شناسند تا به گزينش امام بپردازند؟
سپس حضرت به بزرگداشت رتبه امامت مي پردازد و قدر و شأن امام را برتر از عقول محدود مي شمرد و عمق وجودي اش را بيشتر از آنكه آراي سطحي به آن برسد و مردم بتوانند از پيش خود امام معصوم را برگزينند.
سپس به سرگذشت حضرت ابراهيم(ع) در قرآن اشاره مي كند كه چون به مقام والاي نبوت و دوستي خالص خدا رسيد، پس از احراز اين دو رتبه، به امامت و پيشوايي مردم برگزيده شد. خليل ا... از فرط شادماني از پروردگار خواست كه فرزندانش را نيز امام گرداند و آنان را به اين شرافت مفتخر كند، اما پاسخي شگفت شنيد: «امامت پيمان خدايي است و آن به ستمكاران نمي رسد!»
اين آيه، امامت و زعامت هر ظالمي را تا روز قيامت باطل و ممنوع اعلام كرد و ويژه پاكان و برگزيدگان گردانيد. پروردگار حضرت ابراهيم(ع) را بدين صورت اكرام كرد كه امامت را در فرزندانش كه از گناه و خطا، پاك بودند، قرار داد و فرمود: «آنان را اماماني قرار داديم كه به فرمان ما رهبري كنند و كارهاي خير و به پا داشتن نماز و دادن زكات را به آنها وحي كرديم و آنان پرستنده ما بودند.»
بدين ترتيب در طول زمان، فرزندانش يكي پس از ديگري امامت را به ارث بردند تا به نبي اكرم(ص) رسيد و سپس به ذريه ايشان كه از «علم و ايمان كامل» برخوردار بودند.
پس حضرت رضا(ع) به توصيف امامت مي پردازند و آن چنان در تعريف آن سخن مي گويند كه سخني برتر و بهتر از آن در تصور نمي آيد و جز اين هم نبايد باشند كه او خود امام بر حق است و از سلاله امامان و داناترين مردم به ارج و رفعت اين مقام روحاني، و اينك ترجمه فرازهايي از گفتار آن حضرت:
«به راستي امامت مقام پيامبران وراث اوصياست. همانا امامت جانشيني خدا و رسول اوست و مقام اميرالمؤمنين علي(ع) و ميراث حسن و حسين(ع) است و جاي گرفتن بر مقام آنها، كاري خرد و سرسري نيست كه مردم به ميل خود در آن دخل و تصرف كنند.
امام زمام دين و موجب نظام مسلمين است، نيكي و بهروزي دنياي مؤمنان و سربلندي و عزت آنها هم از امام است. همانا امام اساس اسلام بالنده و شاخه هاي برازنده آن است.
درستي و تماميت عبادات به وسيله امام انجام مي شود، چنانكه زيادي خراج و صدقات - افزايش درآمدهاي مالي - و اجراي قوانين جزايي و سياسي اسلام و نگهباني مرزهاي كشور، همه و همه از بركت امام عادل است، زيرا اوست كه احكام عادلانه خدايي را مي داند و اجرا مي كند و از آنها دفاع كرده و با اندرزهاي شايسته و دليل هاي قوي و رسا، مردم را به راه حق و حقيقت فرا مي خواند.
آنچه در اين سخنان براي ما اهميت دارد اين است كه ثامن الحجج(ع)، تنها به تربيت روحاني و ابعاد معنوي زندگي مردم نمي پردازند، بلكه علاوه بر توجه به مسايل عبادي و اخروي، به اداره امور زندگي و بهبود وضع اقتصادي، نظامي و سياسي مردم هم توجه كامل دارند و با پيروي از سنت نبوي به اجراي احكام قرآن كه موجب اصلاح اوضاع اجتماعي است مي پردازند و چه كوته نظرند كساني كه امامت را فقط در بعد ملكوتيش نگريسته و شأن امام را در پرداختن به معاش مردم نمي دانند، هر چند بهبود وضع اقتصادي و معاش، مقدمه اي براي اصلاح معاد و كسب كمالات روحي است، نه اينكه خود هدف زندگي باشد و بس.
حضرت رضا(ع) با آنكه فضايل و شايستگي هاي امام و اهميت سياسي و اجتماعي آن را برشمرده، براي تفهيم بهتر به تشبيه هايي مي پردازد تا آثار معنوي وجود رهبر آگاه دلسوز را آشكارتر گرداند. بدين جهت مي فرمايد: امام خورشيد درخشاني است كه جهان را روشن كرده و در تاريكي هاي جهل و فساد، ماه تابان، چراغ نوربخش و ستاره راهنما مي باشد، مشعلي است بلند و نوراني كه پيشاپيش كاروان امت در حركت است و پيروانش را از مهلكه ها رهايي مي بخشد. امام ابري است بارنده و چشمه اي جوشان كه تشنگان معرفت را سيراب و جويندگان حقيقت را شاداب مي گرداند.
حضرت رضا(ع) رفته رفته پرده را از باطن مهرآميز امام كه كانون رحمت الهي است كنار مي زند و الطاف امام را چنين توصيف مي كند: امام همچون پدري مهربان، برادري همزاد و مادري دلسوز است و با اين همه اميني رفيق و پناهگاهي مطمئن براي خلق است، زيرا امام امين خدا در زمين و جانشين او در شهرهاست، زيرا دعوت كننده به سوي خدا و مدافع از دين و حريم الهي است. امام از گناهان پاك و از عيبها دور است و از ويژگي هاي او شناخت حقايق و واقع بين بودن است. نظام دين، قدرت، سرافرازي مسلمين و خشم بر منافقين و نابودي كافرين از وجود مبارك اوست. آري امام در زمانه خود يكتاست و هيچ كس هم پايه او نيست. خداي وهاب فضايلي به امام اختصاص داده كه او را بي نظير گردانده و شناخت كامل ويژگي هايش را ناممكن نموده است. در پي بردن به كمالات روحي و اوج شايستگي و بعد معنوي امام - كه آيينه حق نماست - خردها حيران، انديشه ها درمانده، خطيبان زبان بسته، ادبا ناتوان و دانشمندان خاموش و سرافكنده اند كه او اختري است در آسمان رفعت الهي و دور از دسترس خواستاران. چنين پيشوايي كه جز در خاندان رسول خدا نيست و معرفت او بالاتر از درك عموم است چگونه خود مردم مي توانند برگزينند؟
سپس حضرت دوباره مناقب و كمالات پيشواي خدايي را يادآور شده و مي فرمايد: امام دانايي است كه مجهولي ندارد و سرپرستي است كه مكر و نيرنگ به كار نمي برد. از معدن نبوت است و دودماني شريف و پاك كه هيچ والاتباري به آنها نرسد... در كار پيشوايي نيرومند، به سياست آگاه و سزاوار رياست و اداره امور است و فرمانبرداريش واجب مي باشد، زيرا به امر خدا قيام كرده و خيرخواه بندگانش است.
در پايان اين گفتار حضرت علي بن موسي(ع) به عنايت ويژه اي كه پروردگار متعال نسبت به خاندان نبوت و محل نزول وحي دارد اشاره كرده و از دانش بيكران آنان كه از گنجينه علم الهي بارور است ياد مي نمايد و سپس آياتي از قرآن كريم را كه به فضايلشان اشاره دارد نقل مي نمايد كه از جمله آنها اين آيه شريفه است: «آيا كسي كه به حق و حقيقت راهنمايي مي كند سزاوارتر است كه پيروي شود يا كسي كه راه به حق نبرد مگر اينكه راهنمايي شود؟ شما را چه شده؟ چگونه قضاوت مي كنيد؟ از اين آيه كه مورد استناد حضرت قرار گرفته به خوبي بر مي آيد كه مهمترين وظيفه امام هدايت و رهبري رعيت به راه راست و به حركت درآوردن مردم به صراط مستقيم است كه به خوشبختي در دنيا و رستگاري در آخرت ختم مي شود.
همچنين حضرت به داستان طالوت اشاره كرده و اين آيه قرآن را بيان مي كنند: «همانا خدا او را بر شما برگزيد و در دانش و قدرت جسماني بر شما فزوني داد و خدا حكومتش را به هر كس بخواهد و صلاح بداند مي دهد.»
گويي حضرت با ذكر اين آيه مي خواهد شرايط حاكم و زمامدار را كه «علم و قدرت» است از زبان قرآن باز گويد. اين دو شرط اساسي و عمده، علاوه بر آنكه در پيشگاه خرد شرطي ضروري و مهم است و تجارب تاريخي هم آن را تأييد مي كند، در سخنان اميرالمؤمنين(ع) نيز بدان تصريح شده، چنانكه مي فرمايد: «ان احق الناس بهذا الامر اقواهم عليه و اعلمهم بامرا... فيه» به راستي كه سزاوارترين مردم به امر حكومت، قدرتمندترين افراد است (در سياست و تدبير) و داناترين آن هاست به فرمان و دستور خدا درباره حكمراني و رعيت پروري.
اين دو ويژگي كه حضرت علي(ع) براي حاكم مسلمانان ذكر مي كند، ناشي از سرشت حكومت اسلامي و بينشي است كه شيعه نسبت به اداره جامعه دارد، به اين معني كه، حق حاكميت در اصل از آن آفريدگاري است كه راه و رسم اجرايي آن در قرآن و حديث بيان شده و نخستين مجري آن هم رسول اكرم بوده و بعد از آن حضرت، داناترين مردم به كلام خدا و سنت رسول، ائمه معصومين(ع) هستند كه سخن امام علي(ع) و حضرت رضا(ع) نيز درباره آنهاست. اما بعد از آنان و در زمان غيبت امام، اين مسؤوليت و وظيفه اجتماعي برعهده فقيهان جامع الشرايط است، يعني دانشمنداني ژرف بين در اصول و فروع اسلام و آگاه از رويدادهاي زمان، پارسا و با تقوا كه شايستگي و لياقت خود را براي زعامت و رهبري امت در طول حيات روشن خويش نشان داده اند. آخرين سخن حضرت رضا(ع) بيان اين حقيقت است كه: چون آفريدگار بنده اي را براي سرپرستي و اداره امور مردم برگزيند شرايط لازم را براي اين رهبري را نيز به وي عطا مي كند، بدين معني كه چشمه هاي جوشان حكمت را در دلش قرار داده و زبانش را به بيان حقايق گويا مي سازد، به طوري كه جز سخن درست نگويد. پروردگار به امام اين امتيازات و صفات ويژه را اختصاص مي دهد تا بر خلقش حجت و گواه باشد.
منبع: عيون اخبار الرضا(ع) / شيخ صدوق / دوره دو جلدي

  


نمادگرايي در سيره تبليغي ثامن الحجج(ع)

 

گفت و گو با دكتر محسن الويري

اشاره:

از جمله مباحثي كه درباره اهل بيت(ع) به شدت به آن نيازمنديم، ضرورت بازخواني سيره آن بزرگواران و نو شدن اطلاعات ما در اين زمينه هاست.




ترديدي نيست به هر اندازه كه دامنه مطالعاتمان در رشته هاي مختلف علوم اجتماعي و انساني افزايش پيدا مي كند، وقتي با اين آگاهي هاي نو به سيره معصومان(ع) مراجعه مي كنيم، مي بينيم كه نكات بيشتري براي فهميدن و عمل كردن وجود دارد. نكاتي كه پيش از آن براي ما پوشيده بود.
طبيعي است كه نو شدن آگاهي ما نسبت به سيره معصومان(ع) به مفهوم و مثابه نسبيت معرفتي كه تاكنون به دست آورده ايم، نيست بلكه به مفهوم افزايش دامنه آن آگاهي هاست، بنابراين ضرورت دارد كه چنين روندي، همچنان ادامه پيدا كند.
درباره سيره تبليغي امام هشتم(ع) نيز نكات فراواني گفته شده است ولي در اين ميان، موضوعي كه مي تواند به عنوان يك بحث جديد مورد توجه قرار گيرد، توجه حضرت به ايجاد نمادهاي مختلف براي توجه دادن مردم به اهدافي است كه مورد توجه ايشان بود. مسأله اي كه موضوع گفتگوي ما با دكتر محسن الويري، مدير گروه تاريخ تشيع دانشگاه امام صادق(ع) را به خود اختصاص داده است.
الويري در اين مصاحبه، با تشريح اهميت بحث نمادها و نمادگرايي در دانش ارتباطات، به ذكر تاريخچه آن در اسلام و در نهايت به تبيين روشهاي حضرت رضا(ع) در اين زمينه پرداخته است.
گفتني است كه دكتر الويري علاوه بر عنوان ياد شده و نيز تحقيق و تأليف در مباحث تاريخي و كلامي، هم اينك در دانشگاه باقرالعلوم(ع) هم به امر تدريس مشغول است.

* بررسي زندگاني امام رضا(ع) بخصوص در دوران حضورشان در ايران نشان مي دهد كه حضرت در سيره تبليغي خود، به بحث ايجاد نمادها هم توجه جدي داشته اند. قبل از تشريح اين بحث، مايليم از نمادها و تأثيرات آنها در تبليغ و اشاعه اهداف و برنامه ها بگوييد...
** مراد از نمادها و نمادگرايي، پاره اي از علوم مختلف است كه به مقوله رمزها، سمبل ها، كدها و قالب هايي اختصاص دارد كه پيامي را منتقل مي كنند. اين بحث به طور مشخص در دانش ارتباطات، مورد توجه بيشتري قرار دارد. ولي در دانش جامعه شناسي و نيز در مبحث هنرها نيز، تا حدود وسيعي به آن پرداخته اند. اساساً در دانش ارتباطات، وقتي كه پيامي منتقل مي شود، از سه وجه يا لايه تشكيل شده است. لايه اول يك پيام را، محتواي آن تشكيل مي دهد يعني همان معنا و مفهومي كه مورد نظر فرستنده يك پيام است. لايه دوم، قالب، فضا يا پوششي است كه اين محتوا در ذيل آن قرار مي گيرد و منتقل مي شود و لايه سوم يك پيام هم شيوه و چگونگي ارايه آن است. براي مثال وقتي كه مي خواهيم براي تولد امام رضا(ع) تبريكي بگوييم، معني و مفهوم مورد نظر ما تبريك ميلاد حضرت است اما قالبي كه براي اين كار برمي گزينيم، همان الفاظي است كه براي انتقال اين مضمون به كار مي گيريم. اين لايه دوم كه قالب انتقال پيام ما بود، در واقع همان نماد است. مسأله اي كه ما پس از مواجهه با آن، پوشش يا الفاظ و يا قالب آن را رمزگشايي مي كنيم، تا پي ببريم آنچه در ذهن و باور فرستنده پيام است، چيست؟ طبيعي است كه در منظر ارتباطات، تقسيم بندي هايي براي نمادها صورت گرفته كه از دامنه بحث ما خارج است ولي چيزي كه پيداست، اينكه بحث نمادها به دقت در اين شاخه از علوم مورد توجه قرار دارد. موضوع ديگر، ارتباطي است كه گاهي اوقات بين اين رمزها، كدها و نمادها، با ارزش ها و ميزان قابليت هر يك از اين نمادها براي انتقال پيام ها، برقرار مي شود. بايد اين نكته را در نظر گرفت كه هر ارزش يا هر پيامي را نمي توان با هر نماد يا كدي، منتقل كرد، بلكه بايد تناسب بين آنها را هم جستجو كرد.
* در جامعه شناسي چطور؟ آيا در اين بخش نيز به همين وسعت و گستردگي درباره نمادها صحبت شده؟
** بله! برخي از دانشمندان جامعه شناسي، درباره قدرت نمادها و بخصوص نمادهاي فرهنگي، به تفصيل سخن گفته اند. به اعتقاد آنها، جايگاه و قدرت اين نمادها در القاي دريافت ها، احساسات و رفتارها، بسيار بالاست و نبايد از آنها غافل شد. حتي بعضي از اين دانشمندان، پا را فراتر نهاده و مجموعه نهادها را، «فرهنگ» خوانده اند. به اعتقاد آنها، فرهنگ يك مجموعه اي از نمادهاست كه در نظامي خاص، در كنار هم ساماندهي شده و قرار گرفته اند. همچنين در مطالعات جامعه شناختي، براي نمادها، نظام ها و دسته هاي مختلفي را در نظر گرفته اند كه مهمترين آنها، نظام ها و سيستم هاي زباني هستند كه به عنوان يكي از شناخته شده ترين نظام ها براي انتقال پيام ها، مورد عنايت قرار دارند.
* آيا مي توان در گستره دين هم جايگاهي براي بحث نمادها قايل شد؟
** پاسخ شما، آري است. ما نمادها را هم در گستره فرهنگ ديني در حد وسيع شاهديم و هم در گستره انديشه ديني. يعني اگر ساحت فرهنگ و انديشه را هم از يكديگر جدا كنيم، در هر دو ساحت، حضور نمادها را شاهد خواهيم بود. مراد از انديشه ديني، آن مفاهيم و آموزه هايي است كه از طريق وحي و سنت معصوم(ع) در اختيار ما قرار گرفته كه از ثبات كاملي هم برخوردار است و مراد از فرهنگ نيز، آن تجربه و فهم مسلمانها از اين انديشه هاي ديني و چگونگي عمل كردن به آنهاست. ما در واقع با تفكيك اين دو مقوله، ساحت فكر و ساحت اجرا را از هم جدا كرده ايم. در فرهنگ ديني مي بينيم كه اغلب پديده ها در يك جامعه ديني، حالت رمزين و نمادين دارند. براي مثال در مورد ساختمان مسجد بايد گفت كه اين بنا، نوعاً به گونه اي ساخته مي شده كه بازتاب، ترجمان و نماد و رمزي براي مجموعه هستي باشد. سقف مساجد در اغلب موارد گنبدي شكل بوده يا يادآور گنبد هستي يا آسمان باشد. سقف مسجد اغلب آبي رنگ و فيروزه اي رنگ است تا بازتابي از رنگ آبي آسمان باشد. در بالاي گنبدها معمولاً روزنه اي وجود دارد كه ضمن آنكه تصفيه هوا و ايجاد تهويه در داخل مسجد را داشته، اما در عين حال، نماد و رمز ارتباط عالم مادي و اين جهان دنيوي با عالم ماورا است. در فضاي كالبدي مسجد، محراب و منبر در كنار هم قرار گرفته اند. اين هم رمز و نمادي براي رسالت اصلي انبياء است، كه هم «يزكيهم» و هم «يعلمهم الكتاب والحكمه» را در بردارد. ما در محراب، به پيشوايي يك امام، به عبادت خدا مي پردازيم كه اين نوعي تزكيه است و در منبر هم با تكيه بر پشتوانه الهي، سير «من الحق الي الحق» داريم و به بحث تعليم و آموزش مي پردازيم. از سوي ديگر و از منظري متفاوت، همين مسجد را مي بينيم كه به مثابه يك الگو و يك رمز و نمادي براي كليت جامعه محسوب مي شود. اصلي ترين عبادتي كه در مسجد انجام مي شود، نماز جماعت است. نمازي كه يك رمز و يك نماد براي امت بوده و همه مفاهيم نظري و اجرايي كه بايد در مفهوم امت مدنظر قرار گيرند، در يك حالت نمادين و در يك مقياس خرد، در صفوف نماز جماعت، مورد توجه قرار گرفته اند. به همين ترتيب اگر به دقت بنگريم، خواهيم ديد كه حتي رنگ ها هم در فرهنگ ما معني دار هستند و يك نماد محسوب مي شوند. به هر حال اگر از منظر رمزها و نمادها به گستره فرهنگ ديني و فرهنگ زندگي مسلمانها نگاه كنيم، حرفهاي زيادي قابل طرح خواهند بود.
* با تفكيك ساحت «انديشه ديني» و «فرهنگ ديني» اين سؤال مطرح مي شود كه اهميت نمادها در كداميك از دو ساحت مورد اشاره، بيشتر است؟
** آنچه كه حجيت دارد و مهم است، بحث نمادها در گستره انديشه ديني است نه فرهنگ ديني. واضح است آنچه را كه مردم براي خودشان انجام مي دهند و به يك فرهنگ تبديل مي شود، چه بسا با افراط و تفريط هايي توأم با فهم هاي ثواب و خطا همراه باشد. در اينجا لازم است كه در اول، پيرامون اين فرهنگ ها داوري و ارزيابي كرد و سره را از ناسره تشخيص داد. اما در گستره انديشه ديني، چنين نيست و بحث نمادها در اين بخش، در حد وسيعي مطرح است مثلاً براي ما مهمترين مفهوم ديني كه قياس پذير و تشبيه پذير هم نيست، مفهوم «توحيد» است. اما خداوند براي اين مفهومي كه در غايت تجرد قرار دارد هم، يك نماد فيزيكي تعيين كرده است. ما در كره خاكي، با پديده اي بنام «كعبه» مواجهيم كه در حقيقت رمز توحيد و نماد آن به حساب مي آيد. يعني خداوند در زمين حتي براي يك مفهوم و انديشه مجرد و اصلي هم، يك پديده فيزيكي را به عنوان «نماد» قرار داده است. روايات ما هم اين مسأله را تأييد مي كنند كه وقتي ما بر گرد كعبه طواف مي كنيم، گو اينكه در عرش خداوند طواف مي كنيم. يعني كعبه را در حقيقت به عنوان نماد عرش الهي در نظر گرفته اند.
* آيا رد پاي نمادگرايي يا توجه به نمادها، در قرآن هم يافت مي شود؟
** بله كاملاً، ما در نزديك كعبه، مقام ابراهيم را داريم. خداوند درباره همين مكان، در آيه 97 سوره مباركه آل عمران، به صراحت مي فرمايد: «فيه آيات بينات مقام ابراهيم.» يعني در اين كعبه، نشانه هاي روشني ست كه يكي از آنها مقام ابراهيم است. از منظر خداوند، مكاني را كه حضرت ابراهيم(ع) بر آن ايستاد و كعبه را بنا نهاد، يك آيه است و حضرت باريتعالي آن را به عنوان يك نشانه باقي گذاشته است. پس در ساحت انديشه، موضوع نمادها، يك امر پذيرفته شده است و اين مسأله در قرآن هم مورد توجه قرار دارد. آيه در زبان عربي، معني نشانه مي دهد و قرآن وقتي مي خواهد درباره پديده هاي پيراموني بشر صحبت كند، از كلمه «آيه» استفاده مي كند. به گونه اي كه ما در سراسر قرآن، بارها با عبارت «و من آياته...» روبرو هستيم.
در آيات متعدد قرآن، بر اين مسايل تأكيد شده كه مثلاً از نشانه ها و نمادهايي كه خداوند تعبيه كرده، خلقت انسان از خاك است. از نشانه هاي خدا، خلق و آفرينش زنها، از جنس مردهاست. از نشانه هاي خدا، آفرينش آسمانها و زمين است و از نشانه هاي خدا، اختلاف زبان ها و اختلاف رنگ هاست، خوابيدن در شب است. از نشانه هاي خدا نشان دادن برق آسمان، ايستادن آسمان و زمين به امر خدا، فرستادن بادها و به همين ترتيب مواردي است كه در قرآن ذكر شده است. خداوند در قرآن، از آيه و نشانه بودن همه اينها براي ما سخن مي گويد: پس بايد گفت كه بحث نمادها كه در دانش هاي جديد، مورد اشاره قرار گرفته، در فرهنگ ديني ما هم جايگاه ويژه اي دارد. اين پديده را ما هم در زندگي مسلمانها در طول تاريخ شاهديم و هم در ساحت انديشه ديني نيز رد پاي آن را نظاره گر هستيم.
* چه پيوندي بين اين موضوعات و سيره تبليغي حضرت رضا(ع) وجود دارد؟
** اگر به درستي و دقت به زندگي ثامن الحجج(ع) نگاه كنيم، متوجه مي شويم كه پاره اي از اقدامات را جز از طريق توجه به اين نمادها، نمي توانيم تفسير كنيم. يكي از مقاطع زندگي امام رضا(ع) حركت امام(ع) از مدينه به طرف مرو است. با ذكر فرازهايي از اين حركت و اقدامات حضرت در طول اين سفر، مي توان موضوع توجه به نمادها را در سيره آن بزرگوار مشاهده كرد. يكي از اين موارد، - كه در جلد 49 بحارالانوار صفحه 121 آمده- بيانگر همين مطلب است. راوي حديث، محمد بن اسحاق نيشابوري است مي گويد من از مادربزرگم، خديجه بنت حمدان شنيدم كه وقتي امام(ع) وارد نيشابور شدند، در محله غربي شهر و در ناحيه اي كه به آن «بلاش آباد» مي گفتند، مستقر شدند.در اين محله هم منزل پيرزني بنام «پسنده» حضور يافتند. روايت، اشاره دارد كه وقتي حضرت در آن منزل مستقر شدند، در گوشه اي از حياط آن منزل، درخت بادامي در زمين كاشتند كه اين درخت پس از خروج امام از نيشابور، به درختي تبديل شد و ميوه فراواني داد. وقتي كه آوازه اين درخت در شهر پيچيد و مردم مطلع شدند كه حضرت چنين كرده اند، مي آمدند و از ثمره آن درخت كه بادام بود، به عنوان شفايي براي دردهايشان استفاده مي كردند. كسي كه بيماري داشت، با خوردن بادام آن درخت، خود را تبرك مي كرد. كسي كه بيماري چشم داشت، از ميوه آن درخت بر چشمانش مي ماليد تا بهبود بيابد و... به نظر مي رسد كه اين كار، يك كار نمادين است. امام رضا(ع) براي اينكه بتوانند در شهري كه از آن عبوري گذرا داشتند، نمادي را بگذارند كه آن نماد موجب توجه دايمي مردم به مكتب اهل بيت(ع) بشود و توجه مردم را به راه و رسم و روش امام(ع) به عنوان پرچمدار مكتب اهل بيت(ع) جلب نمايد. براي تحقق اين هدف، بهترين كار حضرت اين بود كه در يك كار نمادين- كه كاشتن درخت بادام و بهره مند شدن مردم از اين كار بود- عملاً فعاليت تبليغي و دعوتشان را به ايام حضورشان در نيشابور محدود نسازند، بلكه دامنه كار تبليغي و دامنه فراخواندن مردم را به زمان غيرحضور خويش هم كشاندند. اين كار نمادين در حقيقت براي نشان دادن بهره هايي بود كه مردم مي توانستند از مكتب اهل بيت(ع) داشته باشند. اين مسأله توجه دادن مردم براي روشن نگه داشتن چراغي بود كه خاندان رسول ا...(ص) فروزنده آن بودند. اين واقعه اي بود كه در مسير حركت امام(ع) به وجود آمد كه به نظر من جز از منظر مقوله نمادها، قابل فهم و درك و تبيين نيست.
* به روايت جالبي اشاره كرديد. براي تشريح هر چه بيشتر مسأله آيا نمونه هاي ديگري هم در ذهن داريد؟
** از اين قبيل موارد، به طور فراوان، در سيره و زندگاني سراسر بركت آن حضرت، يافت مي شود. يكي ديگر از اين موارد. باز مربوط به زماني است كه ايشان در نيشابور بودند. در عيون اخبارالرضا نوشته شده كه در محله اي از نيشابور، حمامي وجود داشت كه در ميان آن چشمه اي قرار داشت. نوشته اند كه آب اين چشمه كم شده بود. امام(ع) مدتي در آنجا توقف كردند و از آب اين چشمه كشيدند تا اينكه آن آب، مجدداً فوران پيدا كرد و زياد شد. حضرت در كنار همين چشمه، حوضي بنا كردند و از آب چاه در درون آن حوض ريخته و تن مبارك خويش را در آب آن حوض، شستشو دادند. سپس از حوض بيرون آمده و نماز ظهر را در همانجا خواندند. اين حركت امام(ع) موجب شد كه مردم به حوضي كه متبرك به استفاده حضرت بود، به چشم تبرك نگاه كنند و پس از رفتن امام(ع) هم به طور مكرر به آن محل بروند و از آن بهره بگيرند. به نظر مي رسد، در اينجا نيز روشي را كه امام(ع) در پيش گرفتند، روشي نمادين بود كه از سيره تبليغي حضرت برمي خاست. توجه مردم از طريق اين مسأله، به آن حضرت جلب مي شد و اين وسيله اي بود كه مردم به محتوايي كه در وراي اين نماد قرار داشت- كه همان شايستگي ها، زيبايي ها و درخشندگي هاي مكتب اهل بيت(ع) بود- توجه كنند.
* از اين روشهاي حضرت(ع)، چه مفاهيم و برداشت هايي مي توان براي امروز، استخراج كرد؟
** بايد توجه داشت كه اساساً شناخت سيره معصومين(ع) به تنهايي شناخت تاريخ گذشته نيست، بلكه شناخت راه و رسم خدايي زيستن و اخلاقي زندگي كردن براي حال و آينده هم هست. يكي از برداشت هايي كه مي توان از روشهاي نمادين در تبليغ حضرت رضا(ع)، انجام داد، اين است كه ما براي مفاهيم عالي و والاي ديني، بايد حتي المقدور به سراغ نمادهايي برويم كه براي عامه مردم، قابل درك باشد. براي هر سنخ از مردم بايد اين مفاهيم را به گونه اي بيان كرد كه بتوانند درك مناسب را از آن روشها داشته باشند. پس تناسب انتقال پيامهاي ديني با افكار و انديشه هاي مخاطبان، نكته اي است كه مي توان از اين كار نمادين امام(ع) استفاده كرد. امام رضا(ع) در همين شهر بود كه آن حديث معروف سلسلة الذهب را براي اهل علم بيان كردند و در همان شهر بود كه كارهايي چون كاشت درخت بادام و يا ايجاد چشمه و حوض را به انجام رساندند. اين دو موضوع نشان مي دهد كه همواره در برخورد با مخاطب، بايد اصل تناسب را مورد نظر قرار داد. برداشت دوم از روشهاي تبليغي و نمادگرايانه حضرت، اين است زماني كه مي خواهيم نمادهايي را طراحي كنيم، بايد بدانيم كه آن نمادها بايد از قابليت بالايي براي انتقال ويژگي هاي مكتب اهل بيت(ع) و آن محتواي مدنظر داشته باشند. همانطور كه امام(ع) در نيشابور درختي كاشتند و توجه عده اي را به خودشان جلب كردند، بايد توجه داشت كه كارهاي فرهنگي و تبليغي مهم از سيره تبليغي امام(ع) به گونه اي باشد كه توان جذب توده ها و افراد زيادي را داشته باشند. برداشت سوم، كار عالمانه و متواضعانه در تبليغات ديني است. اگر قرار است كه ما مفهوم نمادها را درك كنيم و ابعاد و اجزا و اضلاع آن را بشناسيم، بايد كار ما با مهارت هاي علمي لازم همراه باشد. در اين صورت است كه مي توان اميد داشت نمادهاي متناسب با شأن اين مكتب و اهل بيت(ع) طراحي شود. نكته بعدي اين است كه تناسب بين نمادها و ارزش ها هم بايد مورد توجه قرار گيرند. اين گونه نيست كه هر مفهوم ديني و هر ارزش مقدسي را بتوان با هر نمادي منتقل كرد. قابليت نمادها براي انتقال ارزشها، مفاهيم و پيامها، قابليت محدود و مشخصي است. بايد آنها را شناخت، به قابليت آنها پي برد و آنگاه براي انتقال پيامهاي خاص، نمادهاي متناسب با آنها را طراحي كرد.

  


جايگاه امام رضا(ع) در تزيينات معماري اسلامي

 

دكتر مهناز شايسته فر - عضو هيأت علمي و استاديار دانشگاه تربيت مدرس

چكيده
امام رضا(ع) هشتمين امام و پيشواي مسلمانان جهان است، اما مقام و جايگاه ايشان نزد شيعيان ايراني و ارادتمنداني كه در جوار



مرقد ايشان زندگي مي كنند، از موقعيت خاصي برخوردار است و اين به دليل وجود ضريح مطهر امام رضا(ع) در ايران و در شهر مشهد است. شهر مشهد كه به دليل وجود مرقد مطهر امام هشتم علي بن موسي الرضا(ع) به شهري مهم تبديل شد و هنگامي كه سلسله صفوي تشيع را مذهب رسمي ايران قرار داد، مشهد از نظر زيارتي مركزيت يافت. پادشاهان صفوي براي ابراز ارادت خويش به امام رضا(ع) و اهل بيت كوشش هاي فراواني جهت نشان دادن بزرگي و علم ايشان انجام دادند. به عنوان مثال در دوره صفويه به مرمت و گسترش حرم مطهر توجه بسيار شد. در اين راستا يكي از ابزارهايي كه از آن در ايجاد فضايي معنوي كمك گرفته شد، كتيبه هايي با دورنمايه شيعي بود. اين كتيبه ها كه مضمون آنها با مشاوره علماي اسلامي تعيين مي شد در بر گيرنده آيات قرآني، احاديث ائمه، نامها و اسامي امامان و ادعيه است. از اين ميان آن چه بيش از همه تعصب و ارادت هنرمندان و پادشاهان يا حاميان هنري را نشان مي دهد، استفاده از نام امامان معصوم(ع)، حديثي از ايشان و يا دعايي درباره ايشان است.
در معماري اسلامي ايراني، به ويژه در حرم مطهر امام رضا(ع) نيز كه همواره در دوره هاي مختلف مورد توجه پادشاهان مسلمان و هنرمندان و معماران شيعه قرار گرفته، نمونه هاي متعددي از كتيبه هايي به چشم مي خورد كه در آنها از نام امام رضا(ع) و احاديث ايشان استفاده شده است. اين مقاله كه با هدف شناسايي كتيبه هايي در معماري اسلامي به ويژه در حرم مطهر امام رضا(ع) كه در وصف ايشان و يا شامل نام ايشان و يا حديثي از آن حضرت است، تنظيم گرديده است، به دنبال پاسخ دادن به سؤالات زير است:





1- استفاده از كتيبه در معماري مرقدهاي معصومين چه جايگاهي دارد؟
2- نمونه هاي كتيبه اي معماري اسلامي و معماري مرقد مطهر امام رضا(ع) كه با مضمون احاديث امام رضا(ع)، دعاهايي درباره ايشان و يا شامل نام آن حضرت است كدامند؟

مقدمه
از ويژگي هاي ذاتي هنر اسلامي اين است كه اين هنر مي كوشد تا فضايي ايجاد كند كه در آن انسان بتواند وزن و وقار فطري اوليه خود را باز يابد. در فلسفه اين هنر، هيچ مانعي نبايد به عنوان حجاب بين انسان و حضور نامرئي خداوند قرار گيرد. هنر اسلامي در وهله نخست ايجاد يك نوع خلاء مي كند و همه پريشاني ها و تمايلات دنيوي را از ميان بر مي دارد و در وهله دوم نظامي را جايگزين آن مي سازد كه مبين تعادل و آرامش و صلح است. از اين امر مي توان فوراً به اهميت اساسي و مركزي معماري و در كنار آن كتيبه ها در هنر اسلامي پي برد. معماري است كه بايد هماهنگي و آرامش موجود در طبيعت را در اماكن پرجمعيت ايجاد كند. در يك مسجد فرد مؤمن هيچگاه فقط يك بيننده صرف نيست، بلكه مي توان گفت هرگاه او با طهارت و حضور قلب به نماز مي ايستد و سپس به قرائت نوشته هاي قرآني، ادعيه و احاديث منقوش و مكتوب بر در و ديوارهاي مسجد مي پردازد، به نحوي با معنا و انعكاسهاي معنوي خطوط ارتباط برقرار مي كند. بنابراين نه تنها معماران مسلمان، بلكه كتيبه نويسان نيز مي كوشيدند تا فضايي به وجود آورند كه همه صفات و كيفيات مقامات معنوي را متجلي سازند. اين چنين است كه فضاي معنوي ايجاد شده توسط كتيبه ها در اماكن مذهبي چون مساجد، مدارس، امامزاده ها و خانقاه ها، انسان را به اشراق و شهود سوق مي دهد.
هنر خوشنويسي و كتيبه نگاري با توجه به تقدسي كه در تاريخ اسلام دارد، با وجود تمامي تفاوتهاي سبك شناختي و تنوع منطقه اي نوشتارها، در تمامي دورانها به عنوان عنصري تزييني در يكدست كردن انواع گوناگون بناها به كار گرفته است. تقريباً بر سطوح تمامي بناهاي اسلامي، كتيبه هايي با مضامين قرآني، احاديث و ادعيه به چشم مي خورد. در مساجد اسلامي جايگاه هاي مشخصي به عنوان مكان مناسب براي كتيبه ها در نظر گرفته مي شود و فضاي اين محل ها در فضاي خارجي، شامل ورودي مسجد، مناره ها و ساقه گنبد مي شود و فضاي داخلي محراب، محل قبله، ساقه داخلي و نقطه مركزي گنبد را در بر مي گيرد. غير از مساجد بناهاي ديگري چون بقعه ها يا بناهاي آرامگاهي نيز از كتيبه به همان سبك و سياق مسجد بهره مي برند. در آرامگاه امامان، امامزادگان و شخصيتهاي مهمي كه داراي گنبد و بارگاه و حريم مي باشند، عموماً كتيبه هايي از انواع مختلف آن به چشم مي خورد. حرم مطهر امام رضا(ع) در ايران و در شهر مشهد نيز از جمله اين بناهاست. اين بنا از آنجايي كه تنها آرامگاه متعلق به معصومين(ع) در ايران است، همچنين به دليل حضور مستمر تشيع در ايران و ارادت و تعصب ايرانيان در دوره هاي مختلف همواره مورد توجه هنرمندان و حاميان آنها بوده است و در هر دوره مورد مرمت و بازسازي قرار گرفته و يا قسمت هايي بر آن افزوده شده است. از اين رو در اين بناي بزرگ مي توان آثار و نشانه هاي معماري دوره هاي مختلف را يافت. كتيبه نيز كه يكي از شاخصه هاي معماري اسلامي است، در جاي جاي اين مكان مقدس ديده مي شود. اما آنچه در اين مقاله سعي شده، به آن پرداخته شود، بررسي كتيبه هاي حرم مطهر و در كنار آن بررسي كتيبه هاي ساير بناهاي اسلامي است كه در بردارنده نام امام رضا(ع)، حديثي از آن حضرت و يا دعايي در حق ايشان است. از اين رو در بخش هاي ابتدايي مقاله به بررسي شخصيت و سيره امام رضا و سپس به تحولات تاريخي بناي حرم مطهر در فضاهاي مختلف پرداخته شده و سپس نمونه هايي از كتيبه هاي بناهاي اسلامي و حرم مطهر بررسي شده است.

جايگاه كتيبه در معماري اسلامي
وجود كتيبه ها در معماري اسلامي از خصايص بارز و اهميت فراوان هر بنايي است. تزيينات كتيبه اي معماري اسلامي مانند گچبري، آجركاري، سنگ كاري و كاشي كاري، گاهي با كاربرد مجزا و زماني در تلفيق با يكديگر توسط هنرمندان، نمايشي شگفت از زيبايي ها پديد آورده است. بنابراين هنرمند اسلامي هميشه به دنبال ابداع بوده و با كنار هم قرار دادن حروف و كاشي ها و قطعات و تكه سنگ ها به اين زيبايي رسيده است. وي حوضي را كه از قبل در ميان صحن قرار داشت، چهار بخش نموده و در ميان آن سقاخانه اي قرارداد و كلاه فرنگي بالاي آن به تنكه طلا فرش شد و همچنين دستور داد، نهر آبي را كه در مزرعه گلستان جاري بود تا زير حوض آوردند. همچنين نهر ديگري حفر كردند به سمت قسمت پايين طرف قبله كه آب در آن جا هميشه روان باشد. در محله چهار باغ، آب انباري ساختند كه يكي در زير و يكي در بالا قرار داشت. از آب انبار بالا براي صحن استفاده مي شد. گلدسته بالاي سر و ايوان منسوب به امير عليشيرنوايي طلاكاري و تذهيب شد. همچنين گلدسته ديگري در كنار آن ايوان ايجاد شد كه معمار آن استاد علينقي مشهدي بود و مشهور به گلدسته نادري گشت.
در اين زمان نواب ابراهيم خان هر دو صحن مطهر را با نقره تزيين نمود.
در طول دوره قاجار نيز تحولاتي در مجموعه ابنيه متبركه حرم صورت گرفته است، از جمله: ساختمان صحن جديد كه در دوره «فتحعلي شاه قاجار» آغاز و در زمان «ناصرالدين شاه» به پايان رسيد و طلاكاري ايوان آن نيز صورت گرفت. ايوان و سردر شمالي صحن عتيق هم به تصريح كتيبه اي كه بر آن قرار دارد، در ايام «محمدشاه» مرمت شده است. توحيدخانه مباركه نيز در زمان نيابت توليت «عضدالملك» در سال 1276 ه  . ق مرمت گشته است. هم او در سال 1275 ه  . ق دستور داد روي نقاشي ها و كاشي هاي نفيس حرم را آينه كاري كنند. ناصرالدين شاه نيز دستور داد از كنار ديوار تا بالاي ايوان غربي صحن جديد و سقف مقرنس آن را با خشتهاي طلا بپوشانند و از همين رو، به «ايوان ناصري» معروف شد. در ايام «مظفرالدين شاه» نيز هر دو صحن جديد و عتيق تعمير شدند.
در سال 1330 ه  . ق ارتش روسيه صدمه هاي زيادي به مجموعه ابنيه وارد ساخت كه پس از چندي توسط «حسين ميرزا نيرالدوله» والي خراسان، تعمير گرديد. در سال 1307 ه  . ش تغييري اساسي در شبكه پيرامون مجموعه به عمل آمد و فلكه دور حرم به شعاع 180 متر از نوك گنبد و به پهناي 30 متر احداث شد. سپس بناهاي موزه، كتابخانه و تالار تشريفات احداث گرديد.
در سالهاي قبل از پيروزي انقلاب شكوهمند اسلامي، فلكه پيشين را تا شعاع 320 متر (از نوك گنبد مطهر) گسترش داده، به جز ساختمان هاي متعلق به مجموعه آستان قدس رضوي و چند بناي تاريخي متصل و مجاور آن، بخش مهمي از واحدهاي بافت تاريخي ابنيه متبركه را - بدون در نظر گرفتن قدمت و زيبايي - برچيدند و در عوض، فضاي سبز ايجاد كردند.

نام مبارك امام رضا(ع) در كتيبه هاي بناهاي اسلامي با تأكيد بر حرم مطهر:
چنانكه پيش از اين نيز اشاره شد، كتيبه ها را مي توان به سه دسته كتيبه هاي قرآني، دعايي و حديثي تقسيم كرد. كتيبه هاي دعايي خود به سه گروه مهم و مشخص تقسيم مي شوند. دسته اي كه نامهاي خداوند را توصيف مي كنند. دسته اي كه به ستايش پيامبر و دعا براي ايشان مي پردازد و دسته سوم كه در وصف و ستايش امامان معصوم و در برگيرنده اسامي آنهاست. آن چه در اين مقاله مورد نظر ماست، كتيبه هاي دسته سوم است كه نام مبارك امام رضا(ع)، هشتمين پيشواي شيعيان را در خود دارد و به ستايش ايشان پرداخته است. همچنين كتيبه هايي كه در برگيرنده احاديث و سخنان از آن حضرت است، بررسي مي شود.
يكي از اماكني كه كتيبه هاي بسياري مرتبط با امام رضا در خود دارد، مسلماً بارگاه مطهر ايشان است، اما از آنجايي كه امام رضا(ع) نزد شيعيان ايران جايگاه خاصي دارد و مسلمانان همواره به ايشان توسل و از ايشان بركت جسته اند، در ساير بناهايي كه به دست شيعيان ساخته شده نيز مي توان كتيبه هاي يافت كه حاوي نام ايشان و يا حديثي از آن حضرت باشد. از اين رو در اين جا ابتدا نمونه هايي از كتيبه هاي حرم مطهر و سپس چند نمونه از اماكن تاريخي ديگر بررسي مي شود. البته لازم به ذكر است كه تهيه تصاوير كتيبه هاي حرم مطهر به دليل ممنوعيت عكسبرداري در اين مكان بسيار دشوار است. از اين رو نمونه هايي كه در اين جا بدان پرداخته مي شود محدود مي باشد. اولين كتيبه اي كه در اين جا بررسي مي شود، كتيبه اي بيضي شكل و طلايي است كه در قسمت فوقاني و گوشه ضريح مطهر امام رضا(ع) نصب شده است و حديثي از ايشان بر آن نقش بسته است. اين كتيبه به خط ثلث و داراي مضمون زير است: «قال الرضا(ع): زار لي علي بعد... يوم القيامه» چنان كه پيش از اين نيز اشاره شد به دليل محدوديت دسترسي به تصاوير متعدد از حرم و كيفيت نه چندان مطلوب تصاوير موجود، امكان خواندن همه بخش هاي كتيبه مقدور نيست، اما چنان كه از برخي كلمات آن مي توان فهميد، احتمالاً اين حديث هشدار و انذار مومنان را از روز معاد در بردارد و يا به زائران آن حضرت و عده اي خاص مي دهد، اما چيزي كه مسلم است اين است كه اين حديث از احاديث مهم حضرت بوده است كه بر ضريح مبارك ايشان در فضاي ميان نقشهاي تزييني ضريح در جايي كه به خوبي در معرض ديدگان زائران مشتاق باشد قرار داده شده است. كتيبه ديگري نيز كه حديثي از امام رضا(ع) را در بر مي گيرد، در حاشيه زيرين طاق نماي دور صحن ديده مي شود. اين كتيبه به خط ثلث و در ميان دو حاشيه تزيين شده قرار دارد. مضمون حديث به نماز و اهميت آن اشاره مي كند و پيغام امام رضا(ع) را مبني بر گرامي داشتن و بر پاي داشتن نماز در مقابل ديدگاه شيعيان و زائران ايشان قرار مي دهد.
از جمله نمونه هاي ديگري كه در حرم مطهر ديده مي شود، كتيبه اي است كه بر روي درب ورودي رواق دارالسياده به دارالحفاظ نقش بسته است. اين كتيبه كه بر سياق زمينه اش با رنگ طلايي و به صورت برجسته كار شده، علاوه بر اين كه در بر گيرنده احاديثي از پيامبر و آيه اي از قرآن در طرفين است، حاوي اشعاري است در مدح امام رضا(ع) و بارگاه مطهرش و بيان ارادت سراينده است به ايشان در ابياتي از اين شعر به نام مبارك امام رضا(ع) بر مي خوريم. اين دو بيت كه بر روي لنگه چپ و در حاشيه راست و چپ آن به صورت پياپي و به خط نستعليق كار شده داراي مضمون زير است:
مانا اين درگه رضاست كه رضوان
روضه او را بيند گيست...
زاده موسي كه از تجلي نورش
چشم جهان همچو طور گشته منور
اين اشعار علاوه بر معرفي توصيفي بارگاه حضرت رضا(ع) توصيفي از خود حضرت را نيز در بر دارد.
كتيبه ديگر بر سطح كاشي زير رنگي در قسمتي از ديوار حرم مطهر نقش بسته است. سطح اين كاشي با نقوش هشت ضلعي، ستاره و نقوش گياهي پوشانده شده است. در حاشيه هشت ضلعي ها و ستاره هاي هشت پر اين كاشي احاديثي از امام علي(ع) نوشته شده است و در مركز يكي از هشت ضلعي ها عبارت «يا علي بن موسي الرضا(ع)» و در ميانه ديگر عبارت «السلطان علي بن موسي الرضا(ع)» و در وسط سومي نام نگارنده نوشته شده است. عباراتي از اين قبيل كه امام را به نام و صفات ايشان خوانده است، حاكي از جايگاه رفيع ايشان نزد شيعيان و توسل جستن مؤمنان به اين امام است. حضرت علي بن موسي الرضا(ع) چنان كه گفته شد، علاوه بر اينكه به عنوان امام و پيشوا نزد ايشان مقدس است، به سبب اينكه تنها امامي است كه مدفن مباركش در ايران واقع شده نزد ايرانيان از اهميتي ويژه برخوردار است. از اين رو خطاب قراردادن آن حضرت و استمداد جستن از ايشان در قالب عباراتي چون «السلطان علي بن موسي الرضا(ع)» يا «امام رضا(ع)» و يا «ضامن آهو» در ميان شيعيان ايران بسيار مرسوم است و همواره براي هنرمندان نيز دستاويزي براي ابراز ارادت به ايشان بوده است.
نمونه ديگري در حرم مطهر به چشم مي خورد كه در آن نام علي بن موسي الرضا(ع) و اجداد و فرزندان ايشان كه امامان معصومند آورده شده است. در اين كتيبه كه به خط ثلث جلي بر يكي از ديوارهاي داخلي حرم و در حاشيه يك كاشي منقوش به نقوش گياهي نوشته شده، عبارات زير آمده است: «... علي بن الكاظم موسي الرضا(ع)... جعفر بن الباقر محمد بن زين العابدين علي بن...» در اين كتيبه حضرت امام رضا(ع) با سلاله پاكي كه او را در بر گرفته معرفي شده و اهميت ايشان بدين صورت نيز ذكر شده است.
از اين نوع، كتيبه ديگري در حرم وجود دارد كه ايشان را با مقام زاده اميرالمؤمنين و امام پرهيزكاران توصيف كرده است: «ولد اميرالمؤمنين امام المتقين سلام ا... و...» اين كتيبه به خط ثلث نوشته شده و سطح آن را نقوش گياهي اسپيرال پر كرده است.
اما اين گونه ياد كردن از امام رضا(ع)، يعني ذكر نام ايشان در كنار ساير معصومين، به گونه اي ديگر در كتيبه هاي حرم مطهر ديده مي شود و آن نثار درود بر تمامي اهل بيت پيامبر است. در كتيبه هاي متعددي از حرم مطهر اين نوع ابراز ارادت ديده مي شود. مثلاً در كتيبه اي مستطيل شكل كه در ميان نقوش متراكم گياهي و يك حاشيه كتيبه دار ديگر قرار گرفته، نوشته شده است: «رحمة ا... و بركاته عليكم اهل البيت» اين عبارت آيه اي از سوره مباركه احزاب است كه جايگاه و شأن و اهميت اهل بيت پيامبر(ص) را نزد خداوند نشان مي دهد. با توجه به اين كه اين كتيبه در حرم امام رضا(ع) قرار دارد، احتمالاً نگارنده در اين عبارت بر ايشان به عنوان يكي از اهل بيت پيامبر تأكيد داشته است. در تأييد اين نكته نقل قولي است كه از ابو فوارس در مدح امام رضا(ع) در حاشيه آن آمده است. كتيبه ديگري نيز به همين سبك و سياق بر بالاي ايوان در حرم مطهر وجود دارد كه در آن آمده است: «... و صلوة ا... عليه و علي آل طيبين الطاهرين و اصحابه المنتجبين و سلم» در اين كتيبه نگارنده علاوه بر امام رضا(ع) سلام و درود خود را نثار خاندان پاك و اصحاب و پيروان ايشان نيز كرده است و ياد آنان را هم گرامي داشه است.
آخرين نمونه اي كه از كتيبه هاي حرم مطهر در اين جا بررسي مي شود، نمونه اي است كه بر يكي از دربهاي داخلي حرم مطهر نقش بسته است. در اين كتيبه كه حاوي تقديم ارادت واقف اين درب است، كلماتي به شكل برجسته بر سطحي ترنجي شكل كه با گل هاي ريز برجسته پوشانده شده قرار گرفته است. با اينكه نوع خط كتيبه كه خط نستعليق مي باشد، خوانا و درشت است، اما قرار گرفتن اجزاي كلمات در داخل يكديگر و گاه تداخل يك سطر در سطر ديگر باعث شده كه نتوان كتيبه را به درستي خواند. البته آنچه مسلم است اين كتيبه ضمن اينكه طبق متن، نشان مي دهد اين درب وقف و پيشكش آستان علي بن موسي الرضا(ع) است، حاوي عرض نياز و توسل وقف كننده درب نيز مي باشد، زيرا صفتي كه براي امام رضا(ع) در اين جا ذكر شده صفت مشهور ايشان «ضامن آهو» است. اين صفت به واقعه تاريخي نجات آهويي كه بچه هايي خردسال داشت اشاره دارد و شيعيان همواره با اداي اين جمله به كرامت و بزرگواري آن حضرت اميدوارند و او را واسطه ياري جستن از خداوند مي كنند.
از كتيبه هاي ديگري كه در اماكن ديگري غير از حرم مطهر و مرتبط با امام رضا(ع) وجود دارد، مي توان به نمونه اي در صحن عتيق حرم حضرت معصومه(س) اشاره كرد. در اين كتيبه كه بخشي مستطيل شكل از سطح يك ديوار را در بر گرفته است نامهاي «ا...» در چهار گوشه، نام «محمد» در دو طرف به موازات دو عرض مستطيل و نام «علي» به طور منظم در جاي جاي آن به چشم مي خورند. همچنين عبارات «الملك ا...» با تكرار 4 بار و «فاطمه، حسن و حسين» با تكرار 2 بار يك شش ضلعي را در ميانه مستطيل تشكيل داده اند. در داخل اين شش ضلعي، شش ضلعي كوچكتري با تكرار نام علي ساخته شده است كه در مركز آن عبارت «السلطان علي بن موسي الرضا» نقش بسته است. اين عبارت به مقام والا و سروري امام رضا(ع) در ميان شيعيان اشاره دارد، تمامي عبارات اين كتيبه با خط كوفي بنايي نوشته شده اند.
اما يكي از مضاميني كه فراوان در ابنيه اسلامي استفاده شده است، ستايش و دعا در حق دوازده امام است. از انواع دعا مي توان صلوات در حق معصومين(ع) را نام برد كه به كرات در مساجد اسلامي استفاده شده است. نمونه زيباي آن را مي توان بر روي يك كاشي بر بالاي ديوان مسجد جامع ميرچخماق يزد مشاهده كرد. در اين كتيبه كه به خط كوفي نوشته شده كلمات طوري چيده شده اند كه از تركيب آنها نام «محمد» به خط كوفي حاصل شده است. در اين كتيبه در كنار ساير امامان شيعه درود و رحمت خدا نثار علي بن موسي الرضا(ع) شده است. از جمله اماكن ديگر كه در برگيرنده كتيبه هايي حاوي صلوات چهارده معصومند، مي توان به محراب مسجد شيخ لطف ا...، گنبد مقبره شاه اسمعيل در اردبيل و مقبره امام علي(ع) در نجف اشاره كرد. اما ستايش دوازده امام به شكل مدح و ثناي ايشان را نيز مي توان در بسياري از بناهاي اسلامي مشاهده كرد. نمونه اي از آن سقف زير گنبد معبد ماهان كرمان است كه نام دوازده امام و عباراتي در وصف ايشان در يك دايره كه به دوازده قوس تقسيم شده است به رنگ هاي قرمز و سياه و به خط ثلث ديده مي شود با اينكه كتيبه كاملاً سالم و كامل است، اما به دليل سياه مشق بودن خطوط كتيبه، خواندن عبارات توصيفي آن دشوار است. اما آنطور كه به نظر مي رسد عبارات تركيبي از كلمات فارسي و عربي اند و به سلسله وار بودن ولايت شيعه اشاره دارند. از اين نوع مي توان به نمونه ديگري در مساجد معاصر اشاره كرد.
به عنوان مثال بر سر در مسجد اميرالمؤمنين تهران و در دو طرف آن نام مبارك امامان در شمسه هايي كه اطراف آن مزين به نقوش گياهي است قرار داده شده است. در وسط و پيشاني بنا نيز نام حضرت محمد(ص) نقش بسته است. نام مبارك امام رضا(ع) نيز در سمت چپ بنا پس از نام پدر گراميشان امام موسي كاظم(ع) قرار گرفته است. چگونگي چيدمان شمسه ها كه در آن ها 6 امام اول در سمت راست و 6 امام بعدي در سمت چپ نوشته شده و نام مبارك حضرت محمد(ص) در وسط و بالا قرار گرفته است، نشان از نظام اعتقادي شيعيان نسبت به مسأله جانشيني پيامبر دارد.
در شبستان مسجد جامع ضرابخانه تهران نيز حديثي از امام رضا(ع) بر روي ديواري آجري و در داخل يك كادر مستطيل شكل نوشته شده است. در اين حديث نيز مانند موردي كه قبلاً بررسي شده به اهميت نماز پرداخته شده است و نماز بالاترين تجلي پرهيزكاري شمرده شده است. اين كتيبه به صورت بسيار ساده و به خط ثلث در زمينه تيره نوشته شده است و هيچ گونه تزيين خاصي در اطراف آن ديده نمي شود. مضمون اين كتيبه چنين است «الصلوه قربان كل تقي».
نتيجه
در اين مقاله سعي شد، جايگاه و اهميت و شأن امام رضا(ع) نزد شيعيان ايران از طريق بررسي كتيبه هاي حاوي نام و ياد آن امام همام كه در احاديث ايشان خطاب به ايشان و دعاهايي در حق ايشان متجلي است، نشان داده شود. بخشي از كتيبه هايي كه بررسي شد به بناي حرم مطهر كه آرامگاه آن حضرت است، اختصاص داشت و برخي از آنها متعلق به ابنيه و اماكن تاريخي و معاصر ايران بود. وجود اين كتيبه ها در اين اماكن معنوي كه يا داراي جنبه پرستشگاهي و يا داراي جنبه زيارتگاهي است علاوه بر اينكه اهميت ويژه مقام و شخصيت امام رضا(ع) را به مسلمانان گوشزد مي كند، با زيبايي توأم با معنويتي كه در آنها نهفته است روح آنها را از درك زيباشناسانه و معنوي سرشار مي سازد.

  


هنرمندان و صاحب نظران از جشنواره بزرگ امام رضا(ع) مي گويند؛بال در بال كبوتران حرم

 

مريم جعفرزاده- مهدي نصيري

امسال همزمان با دهه ميلاد حضرت معصومه(س) تا ميلاد مسعود حضرت ثامن الحجج امام رضا(ع)، شهرهاي مختلف كشور ميزبان برگزاري چهارمين دوره جشنواره بزرگ فرهنگي، هنري امام رضا(ع) خواهند بود.




جشنواره سراسري امام رضا(ع) بعد از سه دوره برگزاري، مي رود تا با تجربيات كسب شده طي اين دوره ها و با حمايتهاي مادي و معنوي همه سازمانها و نهادها، به بزرگترين جشنواره فرهنگي، هنري كشور تبديل شود.
اما جشنواره هايي مثل جشنواره فرهنگي ، هنري امام رضا(ع) كه با محوريت ديني برگزار مي شوند، چه اندازه مي توانند در ترويج فرهنگ رضوي و شناساندن شخصيت و مقام شامخ امام رضا(ع) تأثيرگذار باشند؟
چه مي توان كرد تا جشنواره فرهنگي، هنري امام رضا(ع) هر سال بهتر از سال قبل برگزار شود و بتواند به هدفهاي پيش بيني شده برگزاركنندگان نزديك شود.
براي يافتن پاسخ اين دو سؤال، با تعدادي از مسؤولان و هنرمندان به گفتگو نشستيم و نظرات آنها را جويا شديم.

* ترويج فرهنگ رضوي




دكتر محمدحسين ايماني خوشخو، معاون هنري وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، در مورد لزوم برگزاري جشنواره فرهنگي، هنري امام رضا(ع) گفت: جشنواره فرهنگي، هنري امام رضا(ع) در اولين دوره برگزاري اش گستردگي چهارمين دوره را نداشت و صرفاً در جهت تكريم مقام شامخ امام رضا(ع) برگزار شد، در حالي كه علاوه بر وظيفه اي كه همه مسلمانان در نكوداشت مقام ائمه معصومين(ع) و امام رضا(ع) بر عهده دارند، هدفگذاري جشنواره اي مثل جشنواره فرهنگي، هنري امام رضا(ع) بايد در جهت ترويج و شناساندن فرهنگ رضوي باشد، جشنواره فرهنگي، هنري امام رضا(ع) هم بايد به اين سمت و سو حركت كند تا جشنواره بتواند به هدفهاي پيش بيني شده دست پيدا كند. جشنواره فرهنگي، هنري امام رضا(ع) توانسته سال به سال به ابعاد گسترده تري دست پيدا كند كه بخشي از اين پيشرفت به خاطر برنامه ريزي مسؤولان برگزاركننده و بخشي از آن خودجوش بوده است.
دكتر ايماني خوشخو ادامه داد: وظيفه ماست كه از همه پتانسيلها و امكانات موجود استفاده كنيم تا جشنواره امام رضا(ع) بتواند فرهنگ رضوي را عرضه كند.
معاون هنري وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي در پايان متذكر شد: فرهنگ رضوي نبايد در داخل مرزهاي كشور محصور شود.
جشنواره بايد به بلوغي برسد كه بتواند در حيطه بين المللي برگزار شود و تمامي اقشار جامعه نقشي در توليد و عرضه رضوي داشته باشند.

* سرمايه بزرگ ايرانيان




محمدمهدي محمدي زاده، استاندار خراسان رضوي، درباره لزوم برگزاري جشنواره اي مثل جشنواره فرهنگي، هنري امام رضا(ع) گفت: امام رضا(ع) در همه زواياي زندگي مردم حضور دارد، شيفتگي به امام رضا(ع) و حضور آن حضرت در ايران و در مشهد مقدس سرمايه بزرگي است و ما بايد بتوانيم از اين سرمايه بزرگ استفاده كنيم. برگزاري جشنواره امام رضا(ع) مي تواند به ما كمك كند تا از اين سرمايه بزرگ استفاده كنيم.
استاندار خراسان رضوي مردمي شدن جشنواره فرهنگي، هنري امام رضا(ع) را مهمترين شرط موفقيت اين جشنواره دانست و ادامه داد: جشنواره ها معمولاً مخاطبان خاص دارند، برگزاركنندگان جشنواره امام رضا(ع) بايد سعي كنند جشنواره را مردمي كنند و جشن ولادت امام رضا(ع) را به عنوان يك جشن عمومي برگزار كنند؛ مثلاً بخشهاي هنري جشنواره كه جاذبه مردمي دارد مثل بخش فيلم و عكس، سرود، خوشنويسي و... را به ميان مردم ببرند و در معرض ديد عموم قرار دهند.
محمدي زاده در پايان گفت: دبيرخانه دائمي جشنواره امام رضا(ع) بايد بتواند در طول سال با نخبگان و اصحاب هنر ارتباط برقرار كند.

* مشاركت مردمي؛ راز ماندگاري




جواد آرين منش، نماينده مردم مشهد در مجلس شوراي اسلامي، با بيان اين كه ماندگاري جشنواره امام رضا(ع) به مشاركت مردم بستگي دارد، گفت: جشنواره امام رضا(ع) با توجه به خيل عظيم عاشقان امام رضا(ع) اين قابليت را دارد كه مانند اعياد ديگر ماندگار شود. آرين منش ادامه داد: جشنواره فرهنگي، هنري امام رضا(ع) در انتقال پيامهاي مذهبي بسيار مؤثر بوده، اما تلاش در جهت بالابردن كيفيت جشنواره، مهمترين وظيفه برگزاركنندگان اين جشنواره است.

* جايگاه ويژه در ميان جشنواره ها




علي نصيريان، بازيگر سينما و تئاتر، درباره لزوم برگزاري جشنواره فرهنگي، هنري امام رضا(ع) مي گويد: جشنواره فرهنگي، هنري امام رضا(ع) توانسته به جايگاه ويژه اي در ميان جشنواره هاي ملي و مذهبي دست پيدا كند. همه ما ايراني ها ارادت خالصانه اي به امام رضا(ع) داريم و برگزاري اين جشنواره با ابعاد گسترده اش، اين فرصت را براي ارادتمندان امام رضا(ع) فراهم مي كند تا با شركت در آن، ارادت خودشان را نشان دهند.
نصيريان در مورد سهم هنرمندان در بهتر برگزار شدن جشنواره فرهنگي، هنري امام رضا(ع) گفت: جامعه هنرمندان و سينماگران مي توانند با توليد و عرضه آثار هنري و ساخت فيلمهاي ارزشمند درباره امام رضا(ع) در جهت شناساندن مقام و شأن ايشان در جهان تشيع قدم بردارند.

* هنر، بهترين ابزار است




دكتر حسن بنيانيان؛ رئيس حوزه هنري، در مورد تأثير برگزاري جشنواره فرهنگي، هنري امام رضا(ع) در شناخت جايگاه و شخصيت ثامن الحجج(ع) مي گويد: با توجه به سرعت تحولات اجتماعي جامعه، انتقال مفاهيم ديني بايد با شتاب بيشتري همراه باشد و بايد از ابزارهاي مختلف در جهت ترويج معارف ديني و رضوي بهره برد كه قالبهاي هنر و برگزاري جشنواره ها مي تواند يكي از اين ابزارها باشد.

* سهم هنرمندان، بيشتر شود




محمدعلي كشاورز، هنرمند سينما و تئاتر گفت: برگزاري جشنواره فرهنگي ،هنري امام رضا(ع) در 24 استان كشور نشان دهنده توجه مسؤولان به معرفي شخصيت هاي مذهبي و معصومين(ع) و بخصوص امام رضا(ع) است. اين جشنواره مي تواند بين المللي برگزار شود چون بايد در جهتي حركت كند كه شيعيان در سراسر جهان بتوانند با آن ارتباط برقرار كنند و در آن سهيم باشند.
اين هنرمند همچنين گفت: هنرمندان مي توانند با هنر خود در بهتر برگزار شدن جشنواره امام رضا(ع) نقش مهمي داشته باشند؛ مسؤولان هم بايد سهم هنرمندان را در بهتر برگزار شدن جشنواره در نظر بگيرند و به آن احترام بگذارند.


* محدوديتها را برداريم




بهروز غريب پور، كارگردان تئاتر و نمايش «آهو يا هو» حضور پررنگ هنرمندان را در جشنواره فرهنگي، هنري امام رضا(ع) يكي از ويژگيهاي مثبت اين جشنواره دانست. اين هنرمند گفت: اين كه تعدادي هنرمند حرفه اي بعد از چند سال در اين جشنواره شركت كرده اند، يك ويژگي مهم جشنواره است. اگر جشنواره امام رضا(ع) در اين چند سال برگزار نمي شد و ادامه حيات نمي داد، اين اتفاق هم رخ نمي داد. بايد اين جشنواره هر سال برگزار و نقاط مثبت و منفي آن شناخته شود تا هنرمندان بتوانند در زمينه فرهنگ ولايي و رضوي آثار ماندگاري خلق كنند.
غريب پور ادامه داد: براي حضور هنرمندان در اين عرصه نبايد محدوديتي وجود داشته باشد. گاه يك مسيحي هم به امام رضا(ع) ارادتي خاص داشته و دوست دارد به نوعي ارادتش را نشان دهد. حضور هنرمندان مذاهب ديگر در اين جشنواره مي تواند به وسعت جشنواره كمك كند. بايد از هنرمندان حرفه اي دعوت شود تا در جشنواره حاضر شوند و به تداوم و غناي آن كمك كنند.

* زنده كردن احساسها




رضا درستكار، منتقد سينما، برگزاري جشنواره فرهنگي، هنري امام رضا(ع) را يك اقدام مهم دانست و گفت: اگر جشنواره اي متناسب با فرهنگ و ارزشهاي ديني و اجتماعي يك جامعه باشد، مي تواند موفق باشد؛ ولي اگر برگزاري جشنواره صرفاً جهت رفع يك تكليف باشد، نمي تواند ماندگار و مؤثر باشد.
درستكار ادامه داد: هنرمندان در صورت احساس نياز، اقدام به خلق اثري مي كنند. اگر نيازي از جانب يك هنرمند احساس نشود، هيچ اثري هم خلق نمي شود و جشنواره امام رضا(ع) بايد اين احساس به خلق اثر را در هنرمندان به وجود آورد.

* هنرمندان، احساس وظيفه كنند
جمشيد مشايخي؛ هنرمند سينما و تئاتر گفت: مقام و منزلت امام رضا(ع) نبايد در جشنواره خلاصه شود و هميشه بايد در جهت ترويج مقام والاي امام رضا(ع) انجام وظيفه كرد. جشنواره امام رضا(ع) توانسته با حضور هنرمندان و فرهيختگان ادب و هنر، سهم بزرگي در شناساندن مقام و مرتبه امام رضا(ع) داشته باشد.
چهره ماندگار در هنر سينما افزود: وظيفه هنرمندان است كه با هنر خود و با زبان هنر، در جهت ترويج و ارتقاي فرهنگ رضوي سهمي داشته باشند.

* سهم سينماگران، اندك است




داريوش بابائيان، تهيه كننده سينما سهم سينماگران را در جشنواره فرهنگي هنري امام رضا(ع) اندك دانست و گفت: فيلمسازان ما بايد با ساخت فيلمهاي ارزشي مشاركت جدي در اين جشنواره داشته باشند، هر چند تلويزيون با ساخت و پخش سريال «ولايت عشق» توانست گوشه اي از شخصيت زندگي و جايگاه امام رضا(ع) را به نمايش بگذارد؛ اما ساخت يك سريال براي شناساندن مقام بلند و شامخ امام رضا(ع) كافي نيست.
وي ادامه داد: تهيه كنندگان و مسؤولان بايد براي هنرمندان امكاناتي را فراهم كنند تا هنرمندان بتوانند متناسب با شخصيت و مقام امام رضا(ع) كارهاي ماندگار و جهاني را توليد و عرضه كنند.
بابائيان، عدم حضور سينماگران حرفه اي ايران را در جشنواره فرهنگي، هنري امام رضا(ع) يكي از نقاط ضعف جشنواره دانست و ادامه داد: سينماگران حرفه اي به دليل نداشتن پشتوانه قوي مالي و پرهزينه بودن ساخت فيلمهاي تاريخي و مذهبي نيازمند حمايتهاي مادي و معنوي مسؤولان هستند؛ اما برگزاري جشنواره امام رضا(ع) مي تواند اقدام بسيار ارزشمندي باشد چون در چند سال گذشته توانسته با ورود به ديگر استانها، باعث تحرك در جامعه هنري شود و كليه هنرمندان در هر رشته اي بتوانند آثار خود را در اين جشنواره به نمايش بگذارند تا به اين صورت محبتشان را به امام رضا(ع) نشان دهند.
بابائيان در پايان گفت: اميدوارم اين جشنواره بتواند در ابعاد جهاني هم در شناخت زندگي و سيره امام رضا(ع) قدم بردارد و اين اتفاق زماني مي افتد كه رسانه ها از اين جشنواره حمايت كنند و سررشته هاي هنري در رسيدن به اهداف جشنواره وارد ميدان شوند.

  


عاشقان را كو پناهي غير توس

 

پيك اجابت
آرام مي شود دل بي تابم، وقتي سوي سراي تو مي آيد
با هر نفس كه مي كشم از هر سو عطر خوش هواي تو مي آيد
بي شك در اين ديار، شب از چشمت، رو به نماز نيمه شب آورده است
بي شك سپيده حمد و ثناگويان هر صبح پا به پاي تو مي آيد




جان مي دهد سكوت نگاهم را در من هواي شوق تو مي پيچد
اين است عطر ساده دلخواهي كز صحن آشناي تو مي آيد
پر مي شود دو چشم پر از شورم در من دويده رگ به رگ احساست
بي تاب مي شوم چه كنم وقتي از هر طرف صداي تو مي آيد
پنهان نكرد چادرم از چشمت، شوق دلم و دست نيازم را
پيك اجابت است كه مي بينم از سمت دلگشاي تو مي آيد
***
آرامش حضور
نشسته ام به شفاعت، مرا جواب مكن
از استجابت عشق من اجتناب مكن
مرا كه تشنه عطشان چشمه ات شده ام
اسير وسوسه ساكن سراب مكن
مرا كه دلخوش آرامش حضور توأم
دوباره دستخوش موج اضطراب مكن
امام هشتم من، اي امام هشتم من
كه گفته حاجت اين مرد مستجاب مكن؟
نهاده ام به ضريحت، سر ارادت و عشق
از آستان اميدت، مرا جواب مكن
***
تبسم كبوترها
ذكر است تكلم كبوترهايت
قربان تبسم كبوترهايت
اي كاش جو نوك زده اي بودم من




در كاسه گندم كبوترهايت
***
شهادت
من ديدم صحن بوي باران مي داد
هر كنج حرم به گريه امكان مي داد
در روز شهادت شما، حضرت عشق
خورشيد كنار گنبدت جان مي داد
***
لب و پنجره
اينجا كه تمام روز در شب جاريست
گلبوسه زائران مرتب جاريست
برخورد لب و پنجره فولادت
افشاندن جاني ست كه بر لب جاريست
***
ابرهاي اجابت
كجا؟ كجا؟ چه شتابي است در پرستوها
كدام سمت افق مي دوند آهوها
در اين سكوت معطر در اين هواي غريب
چقدر عاطفه باريده روي شب بوها
مسافران سراسيمه مي رسند از راه
كبوترانه، غريبانه، از فراسوها




ضريح، شعله اي از چشم هاي ملتهب است
در ازدحام فروزان اين هياهوها
و ابرهاي اجابت بهانه ها دارند
زمان تكيه سرها به بغض زانوها
***
عاشقان را كو پناهي غير توس
اي دل من آتشين آهي برآر
تا بسوزي دامن اين روزگار
روزگار مردمي ها سوخته
چهره نامردمي افروخته
كينه ها در سينه ها انباشته
پرچم رنگ و ريا افراشته
دشت سبز اما ز خار و كاكتوس
وز تبر شد هيمه عود و آبنوس
آب دريا تن به موج كف سپرد
موج دريا اوج را از ياد برد
جان به لب شد از رياكاري شرف
خوب بودن مرد و بودن شد هدف
آب هم آيينه را گم كرده است
سنگ در دل ها تراكم كرده است
تيرگي انبوه شد پشت سحر
صبح در آفاق شب شد دربه در
نغمه هاي عشق هم خاموش شد
اين قلندر باز شولاپوش شد
ارغوان روي او كم رنگ شد
پرنيانش همنشين سنگ شد
خاك را از خار و خس انباشتند
ياس را در كرت شبدر كاشتند
نامرادي را دوا در كار نيست
مهر دارو، در دل بازار نيست
گر دلي مجروح گردد از جفا
نيست گلخندي كه تا يابد شفا
نسخه اي نو در فريب آورده اند
بوسه، دارويي كه پنهان كرده اند
در دل اين روزگار پرفسوس
عاشقان را كو پناهي غير توس
اي شفا بخش دل بيمار ما
چاره اي كن از نگه در كار ما
خيل صيادان كه در هر پشته اند
آهوان دشت ها را كشته اند
تا نهد دل در رهت پا در ركاب
اشك پيش افتاد و دل را زد به آب
***




كوچه هاي غريبي
امشب دل خسته ام را پر كرده حال و هوايت
اي كاش همچون كبوتر پر مي زدم در فضايت
اين جا ملايك يكايك، پرهاي خود را گشوده
تا فرشي از گل بيارند بر بام و صحن و سرايت
نذر ضريح تو كردم، دار و ندار دلم را
شرمنده چيزي ندارم جز اين بريزم به پايت
آهوي چشم مرا از بيهوده ديدن رها كن
تا ذره ذره ببينم دل را در آيينه هايت
هر چند لبريز دردم، مي سوزم و سرد سردم
اين گونه گر مي پسندي من راضي ام به رضايت
همسايه شهر عشقم، اهل خراسان امروز
از كوچه هاي غريبي پر مي كشم تا ولايت
***
شهد شهود
عشق آرميده در خنكاي رواق ها
جاري است شور در همه جاي اتاق ها
انگار مي رسند به دالاني از بهشت
ديوارهاي آينه كاري و طاق ها
زيباست آنچه ديده ام اما حضور توست
راز شكوه اين همه سبك و سياق ها
اين بيت ها تلنگر بال كبوتر است
از دور دست فاصله ها و فراق ها
از منتهي اليه كويري كه ريخته است
شور تو، طعم شير و عسل در مذاق ها
شهد شهود و كشف مضامين بي بديل
ها! اين غزل پر است از اين اتفاق ها
اين بند آخري غزل آهوي كوچكم!
شايد به دست او برهي از محاق ها
***




خطي به رنگ معجزه
كبريت شيهه مي كشد و بعد ناگهان
قد مي كشد شكسته مردي كنار آن
در خود مچاله است، دو زانو؛ گره زده است
دست دل گرفته خود را به شمعدان
ساعت به وقت گريه او جمعه نيمه شب
رأس اجابت است و... باران بي امان
حاجت، سكوت، نذر، نيازي كه مي خزد
در جاري هميشه آن پلك نيمه جان
هق هق امان نمي دهدش... مي شود خراب
بر شانه هاي پنجره - فولادي زمان
خطي به رنگ معجزه از خاطرش گذشت
حس مي كند حضور خودش را در آسمان
آبي است هر چه هست و يك نور، يك سوار
هي چرخ مي زنند به دورش فرشتگان
با دست گريه چنگ بزن شال سبز را
خود را گره بزن و بگو... همچنان بمان
من يك مسافرم، چمداني پر از نياز
آورده ام براي تو با خود به ارمغان
من هم كبوترم، بره آهو، غريب، اسير
چشم انتظار لطف تو آقاي مهربان...
آهسته پلك خسته شب باز مي شود
زير تكان ممتد سر پنجه اذان
«حي علي الصلوة» دو ركعت نماز شكر
در امتداد گنبد خورشيديش بخوان...
از خواب مي پرد، دهنش خشك، بي رمق
از ترس، پا، دست، دلش مي خورد تكان
يك لحظه بعد طبل، نقاره، نبات، نقل
پيراهني كه پاره شد از شوق بي گمان
***




يا ضامن آه
ودر بند هواييم يا ضامن آه
ودر فتنه رهاييم يا ضامن آه
وبي تاب و شكيبيم، تنها وغريبيم
بي سقف و سراييم يا ضامن آه
وعرياني پاييز، خاموشي پرهيز
بي برگ و نواييم يا ضامن آه
وسرگشته تر از عمر، برگشته تر از بخت
جوياي وفاييم يا ضامن آه
وآلوده بدنام، فرسوده ايام
با خود به جفاييم يا ضامن آه
وآلوده مبادا، فرسوده مبادا
اينگونه كه ماييم يا ضامن آه
وپوچيم و كم از هيچ، هيچيم و كم از پوچ
جز نام و نشاييم يا ضامن آه
وننگيني ناميم، سنگيني ننگيم
در رنج و عناييم يا ضامن آه
وبي رد و نشانيم از ديده نهانيم
امواج صداييم يا ضامن آه
وصيد شب و روزيم، پابند هنوزيم
در چنگ فناييم يا ضامن آه
وچندي است به تشويش با چيستي خويش
در چون وچراييم يا ضامن آه
وبا دامني اندوه، خاموش تر از كوه
فرياد رساييم يا ضامن آه
ومجبور مخير، ابداع مكرر
تقدير قضاييم يا ضامن آه
وافتاده به عصيان، تن داده به كفران
آلوده رداييم يا ضامن آه
وجبران شده رنج، طوفان زده درد
درياي بكاييم يا ضامن آه
وتو گنج نهاني، ما رنج عيانيم
بنگر به كجاييم يا ضامن آه
وبا رنج پياپي، در معركه ري
بي قدر و بهاييم يا ضامن آه
ونه طالع مسعود، نه بانگ خوش عود
زنداني ناييم يا ضامن آه
ودر غربت يمگان، در محبس شروان
زنجير به پاييم يا ضامن آه
ورانده ز نيستان، مانده ز ميستان
تا از تو جداييم يا ضامن آه
وسوداي ضرر ما، كالاي هدر ما
اوقات هباييم يا ضامن آه
ودلخسته و رسته از هر چه گسسته
خواهان شماييم يا ضامن آه
وروزي بطلب تا ، يك شب به تمنا
نزد تو بياييم يا ضامن آه
ودر صحن و سرايت، ايوان طلايت
بالي بگشاييم يا ضامن آه
وبا ما كرم تو، ما در حرم ت
وايمن ز بلاييم يا ضامن آه
وچشم از تو نگيريم، جز تو نپذيريم
اصرار گداييم يا ضامن آه
ودر حسرت كويت با حيرت رويت
آيينه لقاييم يا ضامن آه
ومشتاق زيارت تا جبهه طاعت
بر خاك تو ساييم يا ضامن آه
وگو هر چه نبايد، گو هر چه ببايد
در كوي رضاييم يا ضامن آه
وآيا بپذيري ما را نپذيري؟
در خوف و رجاييم يا ضامن آه
ومهر است و اگر قهر، شهد است و اگر زهر
تسليم شماييم يا ضامن آه
وفرياد رسي تو، عيسي نفسي ت
ومحتاج شفاييم يا ضامن آه
وهر چند گنه كار، هر قدر سيه كار
بي رنگ و رياييم يا ضامن آه
وما بنده درگاه، در پيش تو اما
در عشق خداييم يا ضامن آه
ودر رنج و تباهي وقتي تو بخواهي
آزاد و رهاييم يا ضامن آه
واي چشمه خورشيد، مهر تو درخشيد
در عين بقاييم يا ضامن آه
وما همسفر شوق، فريادگر شوق
آواي دراييم يا ضامن آه
وهمخانه شبگير، همسايه تأثير
پرواز دعاييم يا ضامن آه
وهمراز به خورشيد، دمساز به ناهيد
در شور و نواييم يا ضامن آه
وهم صحبت صبحيم، هم سوي نسيميم




هم دوش صباييم يا ضامن آه
وما خاك ره تو، در بارگه ت
وگوياي ثناييم يا ضامن آه
وسوگند الستيم، پيمان نشكستيم
در عهد «بلي» ييم يا ضامن آه
ويار ضعفا تو، خود ضامن ما ت
وما اهل خطاييم يا ضامن آه
وهم مسكنت ما، هم مرحمت ت
ومسكين غناييم يا ضامن آه
واز فقر سروديم، يا فخر نموديم
فخر فقراييم يا ضامن آه
ونه نقل فلاطون، نه عقل ارسط
وجوياي هداييم يا ضامن آه
وهنگامه وهم آن كجراهه فهم اين
ما اهل ولاييم يا ضامن آه
واز گوهر پاكيم از كوثر صافيم
فرزند نياييم يا ضامن آه
وچاووش شب رزم، سرجوش تب رزم
شوق شهداييم يا ضامن آه
وايمان به تو داريم، يونان بگذاريم
تشريك زداييم يا ضامن آه
ومنشور نشابور، سرسلسله نور
با حكمت و راييم يا ضامن آه
وتو راه مجسم گر راه به عالم
جز تو بنماييم يا ضامن آه
وتا صور قيامت با شور ندامت
شايان جزاييم يا ضامن آه
وهمراهي استاد، آگاهي مان داد
كز تو بسراييم يا ضامن آه
واين بخت «سهيل» است
كش سوي تو ميل است
در نور و ضياييم يا ضامن آه
وزين نظم بدايع وين اختر طالع
اقبال هماييم يا ضامن آه
و***
تسبيح باران
خراسان در خراسان نور در جان تو مي چرخد
ببين خورشيد در مشرق به فرمان تو مي چرخد
خراسان مهر دريا مي شود با گام هاي ت
وبه دست ابرها تسبيح باران تو مي چرخد
اگر شوق وصالت نيست در آيينه ها، درها
چرا آيينه در آيينه ايوان تو مي چرخد؟
طواف عاشقان هم بر مدار چشمهاي توست
سماع صوفيان هم گرد عرفان تو مي چرخد
به سقاخانه ات زيباست رقص كاسه هاي نور
در اين پيمانه، آن پيمانه، پيمان تو مي چرخد
بيابان در بيابان گرگ شد هر كوه، صيادي
چقدر آهوي زخمي در شبستان تو مي چرخد
در اين آدينه لبريز از آغاز گل، شاعر!
شروع تازه اي در بيت پايان تو مي چرخد
***
نبودن و بودن
دوشنبه، نم نم باران، چهارم بهمن
درخت هاي معطل؛ فضاي پارك، و من
كه فكر مي كنم امروز پيرتر شده است
غروب خيس و مه آلود و خسته لندن
از آشنايي با شكسپير پي بردم
به عمق مسأله اي از نبودن و بودن
نبودن تو و اين ذهن هاي ماشيني
نبودن تو و آمار خودكشي كردن
دلم براي ضريح تو تنگ تر شده است
براي صحن حرم زير لب غزل خواندن
براي سادگي كودكانه مشهد
براي سينه زدن ها، رضا رضا گفتن
مرور مي كنم آن داستان آهو را
تو را دست زمان به او امان دادن
سه شنبه سوم اسفند پاي قفل ضريح
هواي برفي مشهد، فضاي صحن و من

  


مقامات رضوي در متون معنوي

 

رضا بابايي

پيش  گفتار
تشبيه ادب فارسي و متون عرفاني به گلستاني كه خرم از طراوت وحي است و شاداب از جويبار عصمت، بي  وجه و مبنا نيست. آيات شريف قرآني و روايات متين معصومين(ع)، همچنانكه اساس و محورهاي اصلي در نظريه  پردازيهاي ديني و علمي  است،



سرچشمه  هاي ذوق  ورزي و آفرينشهاي هنري در ميان مسلمانان نيز بوده  اند. به  واقع مي  توان پهنه فراخ و خرم ادب فارسي را باغستاني دانست كه باران وحي و عصمت، آن را چنين سبز و با طراوت كرده است. اين حقيقت آشكار در اعترافها و مضامين شاعرانه بزرگان ادب و شعر پارسي، بازتابي روشن دارد و انكار آن ممكن نيست. كافي است كه به ميزان و شمار آيات و رواياتي كه در مثنوي مولوي، منطق الطير، حديقه سنايي، گلشن راز شبستري و ... نگاهي گذرا بيندازيم تا دريابيم كه آن گويندگان بزرگ، تا چه اندازه وامدار آموزه  هاي وحياني و تعاليم خاندان عصمت و طهارتند؛ تا آنجا كه حافظ شيرازي، خانه  اي را كه در آن طهارت و عصمت نباشد، با بتخانه يكي مي  انگارد:
چون طهارت نبود، كعبه و بتخانه يكي است
نبود خير در آن خانه كه عصمت نبود
مولوي نيز در همه آثارش هماره همگان را سفارش مي  كند كه آب از چشمه خورند و تا باران و آبهاي آسماني مي  بارد، سراغ ناودان و آبهاي عاريتي نروند. در دفتر پنجم مثنوي ، آنجا كه  سخن ِ انسانهاي  كامل  را با گفتار ناقصان  مي  سنجد، خاطرنشان  مي  كند كه  اگر كسي ، علم  خود را به  نورهاي آسماني بيارايد ، هرچه  گويد همه  نورناك  است و دل  انگيز ؛ زيرا «آسمان  هرگز نبارد غير پاك ». چنان  كه  در دفتر نخست  نيز مي  گويد:
آنكه  از حق  يابد او وحي  و جواب
هرچه  فرمايد بود عين  صواب
پس  از آنكه  علم  نوراني  و آسماني  را مي  ستايد و يادآور مي  شود كه  ازآسمان  جز پاك  نمي  بارد، آنگاه  از مخاطب  خود مي  خواهد آسماني  شود وهمچون  ابر و باران  ببارد؛ نه  آنكه  همچون ناودان، همسايگان  را بيازارد.
آسمان  شو، ابر شو، باران  ببار
ناودان  بارش  كند نبود به كار
سپس  مي  افزايد كه  آب  در ناودان ، عاريتي  است ، اما در دريا و ابر، ذاتي .
آب  اندر ناودان  عاريتي  است 
آب  اندر ابر و دريا فطرتي  است
آنگاه  مقصود خود را از ناودان  و باران ، آشكار مي  كند و معلوم  مي  شود كه  نزد او وحي  و گفتارهاي معصومانه، حكم ِ باران  را دارند كه  هرگاه  بر باغي  ببارد، آن  را رنگ  و بويي  دلاويز مي  بخشد؛ اما ناودان  كه  در اين  تمثيل فكر وانديشه  هاي  خرد بشري  است ، جز آنكه  نزاع  انگيزد و همسايه  را به  جنگ  آورد، خاصيتي  ديگر ندارد.
فكر و انديشه  است  مثل  ناودان
وحي  و مكشوف  است  ابر و آسمان 
آب  باران ، باغ  صدرنگ  آورد
ناودان ، همسايه  در جنگ  آورد
در اين  تمثيل  كه  از گوياترين  بيانات  در ادب  پارسي ، در ساحت  قرآن  و شأن  معصومان است ، سخنان رباني به  مثابه  باران  است  كه  ريزش  آن ، نزاعي  برنمي  انگيزد، بل  دلها را در هم  مي  آميزد و باغ  حيات  را صد رنگ  و بو مي  بخشد.
نكته  ديگر در اين  تشبيه ، تقابلي  است  كه  مولانا ميان  انديشه  هاي  بشري  با آموزه  هاي  وحياني  مي  بيند و يكي  را به  ناودان  و ديگري  را به  باران  مانند مي  كند. اين  نكته ، بسامد بالايي  در آثار مولوي  دارد و چكيده  آن ، اين  است  كه  هرگاه  عقل  و انديشه  آدميان ، بهانه  ترك  وحي  و غفلت  از عالم  معنا گردد، جان ها را از هم  مي  گسلد وعمق  و معنا را به  نفرت  و فنا مبدل  مي  كند. بدين  روي  است  كه  او گاهي  ديوانگي  را برتر از عاقلي  مي  نشاند و از فرهنگ  و فرزانگي ، تبري  مي  جويد:
عاشقم  من  بر فن ِ ديوانگي
سيرم  از فرهنگ  و از فرزانگي 
ديوانگي ، در فرهنگ  واژگاني  مولانا، يعني  كنار نهادن ِ عقل ِ مدعي  وگردن  افراز كه  خود را برتر از همه  مي  بيند و به  دانشهاي  آسماني و عصمت  نشان،  وقعي  نمي  نهد.
تشبيه ديگري كه براي ترسيم مواجهه ادب فارسي با گفتار آسماني معصومان(ع) بسيار مناسب مي  نمايد، ماجراي هم آميزي دو درياست كه از ميان آنها لؤ لؤ و مرجان بيرون مي  ريزد.
دور و بي راه نيست اگر بگوييم معارف بلند ديني و فرهنگ اصيل ملي نيز دو درياي بي  كرانه و گوهرخيز هستند كه اگر به هم رسند، زمان را نورافشان و زمين را عطرآگين مي  كنند. آنگاه كه جمال ادب فارسي، سر بر آستان ولايت و عصمت مي  گذارد، گويي كبوتري خسته و ناآرام، در آشيانه قدسي خويش قرار يافته است. به  راستي نيز تا كنون همين گونه بوده و تا سايه ولايت و ديانت بر سر اين مرز و بوم است، همين  سان خواهد بود:
تا ز ميخانه و مي  نام و نشان خواهد بود
سر ما خاك ره پير مغان خواهد بود
حلقه پير مغان از ازلم در گوش است
بر همانيم كه بوديم و همان خواهد بود

* سرچشمه  هاي ادبيات عرفاني
آبشخور اصلي آفرينه  هاي ادبي    عرفاني، چهار منبع بزرگ و الهام  بخش است:
1- قرآن
2- گفتار و رفتار اولياي معصوم(ع)
3- شهود قلبي
4- علوم نظري




درباره اقتباسهاي مستقيم و غير مستقيم آفرينندگان ادبي    عرفاني از قرآن مجيد، كمابيش تحقيقات مفصل و مغتنمي  شده است كه اكثر آنها در خور توجه و نظرورزي است. دراين  باره (تعامل عرفان و قرآن) به نقل عباراتي از استاد شهيد مطهري بسنده مي  كنيم. شهيد مطهري در جلد دوم آشنايي با علوم اسلامي، ضمن نقد خاورشناساني كه در تحليل و بررسي علوم ديني، ريشه  هاي آنها را در بيرون از متون مقدس ديني (قرآن و گزارش سيره و سنت معصومين) مي  جويند، مي  نويسد:
مستشرقان در جستجوي منبعي غير از اسلام هستند كه الهام  بخش معنويتهاي عرفاني باشد و اين درياي عظيم را ناديده مي  گيرند. آيا مي  توانيم همه اين منابع را اعم از قرآن و حديث و خطبه و احتجاج و دعا و سيره را انكار كنيم براي آنكه فرضيه بعضي مستشرقان و دنباله  روهاي شرقي آنها درست در آيد؟! خوشبختانه اخيراً افرادي مانند نيكلسون انگليسي و ماسينيون فرانسوي كه مطالعات وسيعي در عرفان اسلامي  دارند و مورد قبول همه هستند، صريحاً اعتراف دارند كه منبع اصلي عرفان اسلامي  قرآن و سنت است.
وي سپس برخي اعترافهاي خاورشناسان را درباره تعامل عميق و ريشه  دار عرفان و متون ديني نقل كرده، بر تأييد و تأكيد آنان صحه مي  گذارد. در پايان نيز مي  افزايد: «سخن در اين نيست كه عرفا و متصوفه توانسته  اند درست (از قرآن و حديث) الهام بگيرند يا نه؛ سخن در اين است كه منشأ اين الهامات منابع خارجي است يا خود متون اسلامي.»
منبع دوم در آفرينه  هاي ادبي عرفاني، احاديث و سخنان اولياي بزرگ خداست؛ به  طوري كه عطار نيشابوري (قرن ششم) در ديباچه تذكرة  الاوليا تصريح مي  كند كه پس از قرآن كريم، نزد عارفان و معرفت  پيشگان، هيچ سخني بالاتر از اخبار و احاديث نيست. از همين روست كه تذكرة الاوليا را با ذكر احوال و اقوال امام ششم شيعيان، حضرت امام جعفر صادق(ع) آغاز مي  كند، و با نام و ياد پدر بزرگوار ايشان، امام باقر(ع) به سرانجام مي  رساند.
همچنين مرحوم بديع  الزمان فروزانفر در مقدمه احاديث مثنوي، گزارشي دقيق و هوشمندانه از تعامل ميان حديث و ادب عرفاني داده كه گزيده  اي از آن بدين شرح است:
«نظر به آنكه احاديث از بلاغت و فصاحت و حسن ايجاز و اشتمال بر اصول معارف الهي و بشري پس از قرآن كريم به حكم انا افصح من نطق بالضاد و اوتيت جوامع الكلم، در زبان عرب بي  همتا و بي  نظير بود، ادبا و مترسلان و شعرا براي تحصيل ملكه بلاغت و آرايش گفتار خود در حفظ و ايراد احاديث مي  كوشيدند و انديشه و رويت به كار مي  بستند و بسياري از امرا و وزرا كه مشوق شعرا و حامي  كتاب و نويسندگان بودند، از روات حديث به  شمار مي  رفتند... و هيچ شك نيست كه شعراي فارسي  گوي نيز غالباً در ضمن تعلم لغت و ادب، كتب حديث را كه بهترين نمونه كلام فصيح عربي است، خوانده و در حفظ داشته اند و از قديمي ترين عهد، تأثير مضامين احاديث در شعر پارسي محسوس است.»
مرحوم فروزانفر، سپس نمونه  هايي از قديمي و نخستين شاعران پارسي  گوي را فهرست مي  كند كه به  خوبي نشان مي  دهد تاريخ پرتوافشاني حديث معصوم(ع) از قنديلهاي شعر پارسي به دوره نخستين شاعران و گويندگان بزرگ اين مرز و بوم برمي  گردد. وي براي روشنتر شدن فرضيه خود، ابياتي از رودكي، ابوالشعراي فارسي را مي  آورد كه به لحاظ مضمون و بن  مايه، برگرفته از احاديث علوي است. در پايان نيز مي  افزايد كه «از اين طبقه (شاعراني كه شعر و سخن خود را فراوان به حديث مي  آراستند) قديم  ترين فرد سنايي غزنوي است كه قدرت او در تعبير و تلفيق مضامين و كلمات آنها و روايات، كم  نظير است و عظمت مقام وي در شاعري و ابداع و حسن سليقه او در اين طريقه (تلفيق حديث و شعر) راه را براي شعراي واپسين هموار ساخت و خاقاني و نظامي  و جمال  الدين اصفهاني به تقليد از وي بر اين اسلوب سخن گفتند و كم  و بيش الفاظ و معاني اخبار را در شعر و سخن خويش بيشتر آوردند.» خواجه عبدا... انصاري، عين  القضاه همداني، سعدي شيرازي و مولوي، از جمله كساني هستند كه بنا به تحقيق مرحوم فروزانفر، بيشترين استفاده را از حديث در آثار خود برده  اند.
بهره  گيري از معارف امامت و ولايت در سرتاسر ادبيات عرفاني ما مشهود است و مي  توان اين بيت مشهور حافظ را آرم و شعار همه سخنوران بزرگ فارسي دانست:
اي دل اگر قدم زني در ره خاندان به  صدق
بدرقه رهت شود همت شحنه نجف
گفتني است كه ادب عرفاني دو نوع خدمتگزاري به ساحت حديث و اخبار معصومين(ع) را در كارنامه خود ثبت كرده است:
1- آراستگي بومي
2- امتداد زماني و مكاني
از آنجا كه موضوع اين نوشتار، تأثير حديث بر ادب عرفاني نيست، مجال چنداني براي توضيح بيشتر درباره دو كاركرد فوق (آراستگي بومي؛ امتداد زماني و مكاني) وجود ندارد؛ اما لازم است به  اجمال و به  اختصار درباره هريك توضيح مجملي ضميمه گردد.

1- تزيين و آراستگي بومي
يكي از مهمترين كاركردها و فوايد گفتارهاي ادبي- عرفاني، آراستن معاني و مضامين متون مقدس به آرايه هاي بومي  و ملي است. به ديگر سخن، آثار ادبي عارفان، آميزه  اي از آموزه  هاي ديني و توانمنديهاي زبان فارسي است. هر قوم و قبيله  اي، زباني دارند، و هر زباني از قابليتهايي ويژه و بومي  برخوردار است. در گفتارهاي ادبي عارفان، همه قابليتهاي زبان فارسي در خدمت قرآن و حديث است. به  واقع در متون ادبي فارسي، تعاليم وحياني و اخبار معصومين(ع) آراستگي بومي  و ايراني يافته  اند و به همين دليل براي فارسي  زبانان و ايرانيان فرهنگ  دوست، جذابيت خاصي دارند. به مثل، در روايت است كه من كتم سره حصل امره؛ يعني هركس كه راز خود را پنهان نگاه دارد، به آنچه مي  خواهد، مي  رسد. در ترجمه منظوم و شاعرانه مولوي از اين حديث شريف، عبارت يا بيتي ساخته مي  شود كه زبان و ذايقه فارسي  زبانان با آن آشناست و مي  پسندد:
گفت پيغمبر كه هر كس سر نهفت
زود گردد با مراد خويش جفت
يا حافظ، حديث نبوي مشهور «ستفترق امتي علي ثلاثه و سبعين فرقه ...» را تبديل به بيتي كرده است كه شهرت عالم  گيري دارد:
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون نديدند حقيقت، ره افسانه زدند
بنابراين، يكي از كارويژه هاي ادبيات عرفاني، مأنوس  سازي معاني بلند آيات و احاديث براي ذهن و زبان ايرانيانِ معنويت گرا است.

2- امتداد زماني و مكاني
يكي ديگر از خدمات خالصانه و ارزشمند ادب عرفاني به فرهنگ ديني، كمك به گسترش آن در زمانها و مكانهاي دور و نزديك است. زبان فارسي در اين كاركرد، همچون كبوتر نامه  بري است كه پيام وحي و سخن معصومان(ع) را با خود به دوردست ترين نقاط جغرافيايي برده است. همچنين، گويندگان بزرگ ايراني، ذوق، هنر و جاودانگي خود را وقف آموزه هاي وحي و سنت كردند و در اين راه خجسته، به  جان كوشيدند. شهيد مطهري اين حقيقت تاريخي را چنين گزارش مي  كند:
ادبا و عرفا و سخنوران ايراني، حقايق اسلامي  را با جامه زيباي فارسي به نحو احسن آرايش داده و حقايق اسلامي  را با تمثيلاتي لطيف، مجسم كرده و معاني لطيف قرآني را در قالب حكايتهايي شيرين متجلي ساختند و شعر و نثر فارسي در طول قرون متمادي از مضامين قرآن به  شدت متأثر بوده است. اغلب مضامين عالي عرفاني و موعظه  اي فارسي، ريشه  در قرآن دارد و تحت تأثير قرآن راه تعالي را طي كرده است.
بهره  گيري زبان فارسي از احاديث معصومين(ع) صورتهاي مختلفي دارد: گاه به اقتباس و تمثيل و تضمين است، و گاه درج و حل و ارسال  المثل. سخنوران چيره دست فارسي از رهگذر اين صنايع لفظي و آرايه  هاي زباني، بر گستره پيامهاي معنوي افزودند و همه اين قالب ها را نذر قرآن و حديث كردند. انكار نبايد كرد كه اين قالب ها و شگردهاي تاريخي، سهم بسياري در گسترش و ماندگاري الفاظ و معاني آيات و روايت دارند. اكنون هر كس كه به زبان فارسي سخن مي  گويد و مي  نويسد، جمله زيبا و موجز «بشرطها و شروطها» را كه در قالب ارسال مثل به  كار مي  رود، شنيده است؛ اما شايد همگان ندانند كه اين كلمات، فرازي از حديث سلسلة  الذهب از امام علي  بن موسي  الرضا(ع) در شهر نيشابور است. فارسي  زبانان از اين عبارت كوتاه، براي مشروط  نشان  دادن امري يا كاري استفاده مي  كنند، و آن را در شمار امثال سائره درآورده  اند. صدور روايت شريف و مستند سلسلة  الذهب، در ديدار مردم نيشابور با امام رضا(ع) در سفر اضطراري ايشان به مرو، رخ داد. امام رضا(ع) در اين ديدار گرم، عاطفي و تاريخي، در حالي كه در كجاوه سفر استقرار داشتند، خطاب به نيشابوريان كه خواستار سخني از ايشان بودند، مي  فرمايند: لا اله الاا... حِصني و من دخل حصني أمن من عذابِي. سپس به راه خود ادامه مي  دهند؛ اما ناگاه سر از كجاوه بيرون مي  آورند و مي  گويند: بشرطها و شروطها و انا من شروطها. اين بخش از آن روايت بلند و نغز در زبان فارسي تبديل به يكي از مثلهاي رايج شده است. اين تبديل و رواج كه مشابهات بسياري نيز دارد، به يمن توجه زبان  شناختي ايرانيان به كلام معصومين(ع) است. چنين توجهات و تلميحاتي، طعم سخن معصوم(ع) را در ذائقه فارسي  زبانان زنده نگه مي  دارد و هماره خاطره  هاي معنوي تاريخ شيعه را در حافظه جمعي ايرانيان طراوت مي  بخشد.
از همين گروه و نمونه  هاست مثل رايجِ «آن دنيا اول از همسايه مي  پرسند»، كه آن نيز تمثيلي برساخته از حديث حضرت امام رضا، ثامن  الحجج(ع) است. از حضرتش نقل است كه فرموده اند: احسن مجاوره من جاورك فان ا... يسألك عن الجار؛ «با همسايه خود نيكو همسايگي كن كه خداوند درباره او از تو خواهد پرسيد.»

* شاعرانگي در ولايت عشق
بيشترين رواياتي كه در زبان و ادبيات  عرفاني مسلمانان حضور يافته  اند، صادره از مشكات نبوي(ص) و مصباح علوي(ع) است. اين بسامد بالا، به دليل كثرت آثار و اخباري است كه از آن دو بزرگ نقل شده است؛ وگرنه  گويندگان معرفت  پيشه زبان فارسي، هر سخني را كه از اولياي خويش شنيده  اند، به  نوعي در گفتار خود بازتاب داده  اند. اگر احاديث رضوي(ع) يا روايات عسكريين(ع) در متون عرفاني زبان فارسي كمتر به چشم مي  خورد، دليلي ندارد جز اينكه شمار روايات مكتوب و مضبوط اين بزرگواران، اندك است. اما با جستجويي مختصر، مي  توان نمونه  هاي بسياري را يافت كه در مغناطيس كلام رضوي(ع) و آراسته به اقتباس و تلميح است. در اين بخش از نوشتار، شماري  اندك و معدود از اين نمونه  ها و نشانه  ها را ذكر مي  كنيم تا معلوم گردد كه آيا پيشواي هشتم شيعيان(ع)، الهام  بخش معنوي عارفان و شاعران پارسي  گوي نيز بوده  است؟ پيشتر، دو نكته شايان ذكر است:

1- پس از شهادت امام رضا(ع) مأمون عباسي و عوامل حكومتي او كوشيدند هر شعر يا اثري كه خاطره حضرت علي  بن موسي  الرضا(ع) را زنده نگه مي  دارد، از صفحه روزگار بزدايند. بدين رو بسياري از قصايد و آفرينه  هايي كه در فضيلت امام(ع) در دوران ولايتعهدي ايشان و پيش از آن ساخته و پرداخته شده بود، گرفتار تيغ سانسور و حذف شد. مأمون، بيش از اخلاف خود در اين حذف، جد و جهد داشت؛ زيرا بزرگان خاندان عباسي، شهرت امام(ع) را براثر ولايت  عهدي ايشان مي  دانستند، و بدين رو مأمون را سخت سرزنش مي  كردند. مأمون مي  كوشيد با سخت  گيري بيشتر بر دوستداران امام(ع)، هم از آثار معنوي حضرت(ع) بكاهد، و هم از اين رهگذر، دوباره بني  العباس را با خود همراه و مهربان كند. يكي از نتايج سختگيريهاي بي  رحمانه او، حذف و محو بخش مهمي  از مدايح رضوي در زبانهاي عربي و فارسي بود.
«حكمرانان سفياني و مرواني براي اين كه ذهن مسلمانان را از انديشيدن درباره كردار خود منحرف سازند، از يك سو مكتبهاي فكري مرجئه و جبريان را تقويت كردند، تا در ذهن مسلمانان ، حكومت مسؤول كردار زشت خود نباشد ، يا لااقل راهي براي رهايي از عذاب الهي پيش پاي او گشوده بماند . از سوي ديگر گروهي شاعر شكم  باره سودجو را به  مزد گرفتند و با بخشيدن صله هايي گران به آنان ، از ايشان خواستند تا به زبان شعر، آنچه را در آنان نيست، بستايند و آنچه را هست بزدايند ؛ شاعراني چون اخطل ، كعب بن جميل ، بشار پسر برد و جز آنان.»
«عباسيان نيز چنانكه مي دانيم دنباله  رو امويان بودند؛ با اين تفاوت كه شمار شاعران ستايشگر آنان بيش از شاعران دوره اموي است.»
«برابر اين خيل دنياپرست از خدا بي  خبر، دسته  اي  اندك را مي  بينيم كه در هر دو دوره امويان و عباسيان نه بيم جان داشتند و نه اميد نان ؛ خدا را مي  خواستند و حقيقت را . اينان همان گروه كوچكند كه در تاريخ ادبيات به نام « شاعران شيعي » مشهور گشته  اند. سر دسته اينان را بايد كميت بن زيد اسدي و بهترين آثار مدحي عصر اموي را بايد هاشميات اين شاعر شمرد و پس از او شاعران ديگر كه در عصر اموي يا عصر عباسي مي  زيسته  اند. اين دسته از شاعران هميشه در مخاطره بودند ، و شعر را براي تبليغ عقيده خود مي  سرودند ، نه براي سر و سامان دادن به دنياي خويش . شمار اين بيتها از جهت كميت در خور توجه است ؛ مخصوصاً آنچه در ستايش اميرالمؤمنين علي(ع) سروده شده كه در اين قسمت شاعران شيعي با اختلافي كه در مذهب دارند هم عقيده  اند و در درجه دوم ستايشهاي امام سوم و حادثه كربلا و نيز ستايش دختر پيغمبر.»
«نبايد از نظر دور داشت كه ستايش امام هشتم را شاعران دوازده امامي  بر عهده دارند ؛ در صورتي كه در ستايش اميرالمؤمنين ديگر شعبه  هاي شيعي نيز سهم دارند و شايد يكي از علتهاي اندك بودن اين دسته از شعرهاي مدحي همين باشد. اما چيزي كه در ديده نويسنده اين مقاله شگفت مي  نمايد، اين است كه چرا در باره ولايتعهدي آن حضرت كه به سال دويست و يك هجري قمري رخ داده، نمونه بسياري از شعر شاعران را نمي  بينيم. شعر سرودن پيرامون چنين واقعه  اي به شاعران شيعه  مذهب مخصوص نبوده است. خليفه  اي كاري بزرگ كرده و شخصيتي از خاندان علي(ع) را به ولايتعهدي گمارده، به خاطر بازگويي حقيقت نه ، به خاطر خوشايند حاكم هم كه باشد شاعران مديحه  سرا بايد در اين باره داد سخن بدهند. نمونه شعرها كو؟ و بر سر آنها چه آمده است؟ نمي  توان گفت شاعران در اين حادثه خاموش مانده  اند. آيا پس از شورش عباسيان در بغداد و به خلافت گزيدن ابراهيم بن مهدي و پشيمان شدن مأمون از كار خود و شهادت حضرت رضا(ع) ، حاكم و مأموران او بتدريج آن شعرها را از ميان برده اند؟»
نكته مهم ديگري كه استاد شهيدي تذكار داده اند، شايان توجه بيشتري است. به گفته وي مدح امام رضا(ع)، در قرون نخست اسلامي، بسيار معنادار بود؛ زيرا مدح و ستايش ايشان، به معناي التزام به مذهب جعفري و تبرا از مذاهب حكومتي بود. بسياري از گويندگان عرب و ايراني در آن سالهاي تاريك، چنين جرأت و عزمي را نداشتند. ستايش اميرالمؤمنين(ع) كمابيش در همه مذاهب اسلامي رواج داشت و ديگر كسي نمي  توانست جلو آن را بگيرد؛ اما قصيده  سرايي براي فرزندان ايشان، با مشكلات اجتماعي و حكومتي فراواني رو به  رو بود و هزينه سنگيني را بر صاحب اثر تحميل مي  كرد. همچنين، ستايش علي(ع) در تاريخ مذاهب اسلامي، چنان رواجي يافت كه كسي آن را به معناي تشيع گوينده نمي پنداشت؛ اما مدح امام رضا(ع) و ديگر اماماني كه وضعيت ايشان را داشتند، علاوه بر آميختگي با تولا، معنا و ماهيت تبرا از دشمنان اهل بيت(ع) را نيز داشت. استاد شهيدي، دراين  باره نيز مي  افزايند:
از شاعران اين مذهب (اسماعيلي) نيز توقع ستايش امام علي  بن  موسي  الرضا(ع) را نبايد انتظار داشت ؛ چنانكه در ديوان ناصر خسرو نامي  از امام هشتم نيامده است؛ ليكن ستايش اميرالمؤمنين علي(ع)، امام حسين(ع) و دختر پيغمبر(س) را در شعر او مي توان ديد. با اين همه، پيش از عصر تيموريان و شيوع مذهب شيعه، شاعران عارف مسلك را مي بينيم كه پاره اي از شعرهاي خود را به ستايش امام هشتم(ع) زينت بخشيده  اند. در سده هشتم پس از كاهش هجوم مغولان و روي كار آمدن تيموريان و نيز با تأسيس حكومت سربداران، مذهب شيعه در قسمتهاي مهم ايران شايع مي  شود و از سده هشتم هجري است كه شعرهاي مدحي را در ستايش امامان و از جمله امام هشتم(ع) فراوان مي  بينيم.

2- نكته دومي كه ذكر آن در اينجا خالي از لطف و فايده نيست، مواجهه هوشمندانه حضرت علي  بن موسي  الرضا(ع) با شعر و شاعري است. استقبال كريمانه امام رضا(ع) از شاعران بزرگ هم  عصرش، نمونه  هاي بسياري در تاريخ فرهنگ شيعي دارد. مرحوم علامه مجلسي در جلد 49 بحارالانوار پاره  اي از اين برخوردها و مهربانيهاي حضرت علي  بن موسي  الرضا(ع) را با شاعراني همچون ابونواس ذكر كرده است. نيز مي  دانيم كه دعبل خزاعي (148- 264ه .ق) قصيده مهم و نامدارش را كه موسوم به «مدارس آيات» يا قصيده «تاييه» است، در ستايش مكارم اخلاقي امام رضا(ع) سروده و اولين  بار نيز در محضر ايشان قرائت كرد. نوشته  اند: هنگام خواندن قصيده براي امام(ع)، آنگاه كه گفت:
خروج امام لامحاله خارجُ
يقوم علي اسم ا... و البركاتِ
(ظهور امام زمان(عج) حتمي است و او همراه نام و بركات الهي قيام خواهد كرد)
امام رضا(ع) خطاب به دعبل فرمود: «اين بيت را روح  القدس بر زبان تو جاري كرده است.»
مرحوم علامه اميني نيز در كتاب جاودانه الغدير، فصل كاملي را دراين  باره اختصاص داده است.
نيز چندين  قطعه شعر از آن وجود گرامي به يادگار مانده است كه موضوعهاي آنها عبارتند از: مژده ظهور مهدي(عج)، حفظ اسرار و كتمان سر، اغتنام فرصت جواني، فضيلت خاندان علي(ع) و فاطمه(س)، پند و اخلاق(قصيده هائيه)، مدح اجداد پيش و پس از اسلام خود، نصيحت مأمون و ... .
از باب تيمن و تبرك، سه بيت از يك قصيده معنوي آن گرامي امام(ع) را ذكر مي كنيم:
و اعجبا للمرء في ذاتهي
يجر ذيل التيه في خطراته
يزجره الوعظ، فلاينتهي
كانه الميت في سكرته
يبارز ا... بعصيانه
جهراً ولا يخشاه في خلوته
شگفتا از نهاد آدمي كه مغرورانه در وادي گمراهي مي تازد؛
هيچ نهي و پندي، او را از گناه بازنمي دارد. گويي در مستي مرگ، زندگي مي  كند.
آشكارا خداي خويش را عصيان مي  كند و در خلوت خود نيز، از ]خشم[خدا نمي  هراسد .

* مقام رضوي(ع) در ادبيات عرفاني
در بسياري از تذكره  هاي عرفاني، سخن از انتساب عارفان بزرگ به حضرت علي  بن موسي  الرضا(ع) آمده است. عطار در تذكرة الاوليا در ذكر احوال و اقوال معروف كرخي، وي را از مريدان و چاكران امام رضا(ع) مي  شمارد و داستان كوتاهي را نيز نقل مي  كند كه در صورت صحت، معلوم مي  شود معروف كرخي مدتي در شمار اصحاب امام رضا(ع) بوده است. همچنين عبدالرحمن جامي نيز در «نفحات  الانس» در ذكر احوال و مقامات معروف كرخي مي  نويسد: پدر وي دربان امام علي  بن موسي  الرضا(ع) بوده و به دست ايشان مسلمان شده است. شمس  الدين محمد لاهيجي، شارح «گلشن راز» نيز در كتاب «مفاتيح الاعجاز» ، هنگامي كه سلسله عرفاني مؤلف (شيخ محمود شبستري) را مي  شناساند، در نهايت آن را به حضرت علي  بن موسي  الرضا(ع) مي  رساند و از وي تا رسول ا...(ص) پيش مي  رود.
حقيقت يا افسانه بودن اين حكايات و انتسابات، به يك لحاظ اهميت چنداني ندارد و البته به لحاظهاي ديگر بسيار مهم است. اين  گونه داستانها نشان مي دهد كه مؤلفان و آفرينندگان متون عرفاني، سعي در انتساب بزرگان خود به امام رضا(ع) داشته  اند؛ اگرچه گاه در روش منسوب  سازي خطا كرده باشند.
اكنون اندكي از تعامل متون ادبي و عرفاني با مقامات و گفتار رضوي(ع) را بازمي  گوييم. اين نمونه  ها گرچه كم  شمار است، اما براي نشان دادن ارادت و اعتقاد عارفان و نويسندگان فارسي  زبان به حضرت علي  بن موسي  الرضا(ع) كافي است.
1- جلال  الدين محمد بلخي، مشهور به مولوي(درگذشته به سال 672ه.ق) در دفتر چهارم مثنوي، و در چند جاي ديگر همين كتاب، درباره يكي از آموزه  هاي مهم معرفتي سخني دارد كه بسياري از محققان، آن را برگرفته از حديث مشهوري از امام رضا(ع) مي  دانند. سخن مولوي، اين است كه خداي سبحان در قفس تنگ تصور و نظر ورزي آدمي نمي  گنجد:
آنكه در ذاتش تفكر كردني است
در حقيقت آن نظر در ذات نيست
هست آن پندار او زيرا به  راه
صدهزاران پرده آمد تا اله
در جاي ديگري نيز صراحت دارد كه:
هر چه انديشي، پذيراي فناست
آنچه در انديشه نايد آن خداست
مرحوم بديع الزمان فروزانفر در كتاب احاديث مثنوي چندين روايت براي منشأ اين اصل خداشناسي ذكر مي  كند؛ اما سخني كه بيش از همه قادر به اشتمال بر چنين نكته لطيفي است، روايت كوتاهي است كه از حضرت علي  بن موسي  الرضا(ع) نقل مي  كند. در اين روايت نغز، امام(ع) مي  فرمايند: ما توهمتم من شئ فتوهموا ا... غيره؛ يعني هر شيئي كه در وهم شما مي  گنجد، غير خداست. مؤلف احاديث مثنوي، تصريح مي  كند كه منبع فكري و نظري اين سخن مولوي، حديث امام رضا(ع) است.
گويا سنايي غزنوي نيز در بيت زير نظر به همين روايت داشته است:
هر چه پيش تو، بيش از آن ره نيست
غايت فكر توست؛ ا... نيست

2- بيت ديگري از مثنوي كه مرحوم فروزانفر براي آن اصل و نسب رضوي(ع) يافته است، در دفتر چهارم و درباره عقل و جهل است. مرحوم ثقه  الاسلام كليني در جلد نخست كافي، در كتاب «العقل و الجهل»، روايتي را از امام رضا(ع) نقل مي  كند كه مطابق آن، دوست و رفيق هر كس، عقل اوست، و دشمن انسانها ناداني آنان است: صديق كل امرء عقله و عدوه جهله. مؤلف كتاب احاديث مثنوي، اين روايت كوتاه را سند اصلي ابيات زير در مثنوي مولانا دانسته است:
گفت پيغمبر كه احمق هر كه هست
او عدو ما و غول رهزن است
هر كه او عاقل بود، او جان ماست
روح او و ريح او ريحان ماست
نكته  اي كه باقي مي  ماند، انتساب اين سخن در مثنوي به پيامبر(ص) است. همچنانكه پيداست، مولوي بيت را با «گفت پيغمبر» آغاز مي  كند. اما شارحان مثنوي، نزديكترين منبع روايي و معتبري كه براي آن يافته  اند، همان سخن رضوي(ع) است. در اين  باره همين  قدر بازمي  گوييم كه اين گونه تسامحات و آسان  گيريها در مثنوي سابقه دارد؛ بويژه آنكه او نيز مانند عطار نيشابوري عقيده داشت:
... ايشان ] اهل بيت[همه يكي  اند. چون ذكر او ]صادق آل محمد(ص) [ كرده آمد، ذكر همه بود. نبيني قومي كه مذهب او دارند، مذهب دوازده امام دارند؟ يعني يكي دوازده است و دوازده يكي است... من آن نمي  دانم كه كسي در خيال باطل مانده است؛ آن مي  دانم كه هر كه به محمد(ص) ايمان دارد، و به فرزندان و يارانش ايمان ندارد، او به محمد(ص) ايمان ندارد.
3- حكيم سنايي در ديوان غزلياتش، قصيده بلند و زيبايي در مدح امام حضرت علي  بن موسي  الرضا(ع) دارد كه بسيار حايز اهميت است. اهميت اين قصيده از چند جهت است: نخست آنكه او نيز مانند دو خلف صالحش، يعني مولوي و عطار هرگز زبان به مدح كسي نمي  گشود و ساختن قصيده  اي در مدح امام رضا(ع) حكايت از عمق ارادت وي به آن حجت ثامن(ع) مي  كند. اهميت ديگر اين قصيده در زبان و فضاي معنوي آن است كه بايد در جاي خود بررسي گردد. ابياتي  چند از آن قصيده معرفت  آموز بدين قرار است:
دين را حرمي است در خراسان
دشوارِ تو را به محشر آسان
از معجزه  هاي شرع احمد
از حجتهاي دين يزدان...
از حرمت زائران راهش
فردوس فداي هر بيابان
از خاتم انبياء در او تن
از سيد اوصياء در او جان...
اي كين تو كفر و مهرت ايمان
پيدا به تو كافر از مسلمان
در دامن مهر تو زدم دست
تا كفر نگيردم گريبان...

4- آخرين نمونه از متنهايي كه به نوعي متبرك به نام و ياد حضرت علي  بن موسي  الرضا(ع) است، نثر شاعرانه  اي است كه ماجراي حديث سلسلة  الذهب را ترسيم و تصوير مي  كند. اين متن، نمونه  اي از شاعرانگيهاي جديد ديني در وصف آموزه  هاي تاريخي و معرفتي است:
... جويبار دل را به هر راهي كه روان كرديم، جز خاك و خاشاك با خود نياورد. چه اميدها كه به اشك گرم خود بسته  بوديم، ولي جز سردي نيفزود. اينك باغ و راغ را از ما كه آداب تفرج نمي  دانيم، خالي كرده  اند تا عروس عيش را به رقص آورند و دست بر گردن ابتذال آويزند. خيابانها كه هر رنگ و ننگي را تاب مي  آورند، ما را برنمي  تابند. كوچه  ها وقتي كه از ما خالي مي  شوند، گويي غمي سنگين از دل نازكشان رفته  است. به هر سو، چشم گردانديم و بر هر در، سر كوبيديم. هيچ اميدي نور ديدگان ما را اجابت نكرد؛ هيچ دستي به نوازش ما برنخاست؛ هيچ دامني سر ما را بر بالين نشد؛ هيچ چشمي حسرت ما را پاسخ نگفت؛ هيچ نجابتي، كودكي ما را قدر ندانست؛ هيچ حيايي حرمت ما را پاس نداشت، و هر دري كه گشوديم، رهي به حيرت داشت... .
چنين بود و چنين بود كه ناگاه صداي گردش دري را بر پاشنه تقدير شنيديم. جسد اميد در نهان  خانه قلبها جنبيدن گرفت. ايستاد و به سرعت نور تا درگاه خانه تاخت. در، همچنان مي  خنديد و با هر خنده، نمايي ديگر از صحنِ خانه را پيش چشم ما مي  آورد. اكنون درگاهي بود و بارگاهي و شعله  اي و آبي و هر از گاه كبوتري كه دانه از دام نمي  دانست. چشم از پيش پا برنمي  داشتيم و تا دوردست  ترين افقها بدرقه  اش كرديم؛ آنجا كه نيمي از ماه آرميده بود و دستان اهورا به  درباني ايستاده. ناگاه صدايي برخاست: «بمانيد!» گريه بر خنده پيشي گرفت. خدايا، راهْ گشودن چرا؟ و بر در نگاه داشتن چرا؟
مانديم و چندان نپاييد كه مردي را ديديم، سواره ؛ به هيبت يقيني كه در دل مردان خداست؛ به شكوهمندي اقيانوس، و به آرامش خواب كودكان. آنك همه درگاه سرشار از اوست. چشم در چشم آسمان افكند و همه هستي را گواه گرفت و چند برگ از دفتر عصمت را پيش روي ما ورق زد. آنگاه، بي  آنكه لبي بجنباند و يا دستي بيفشاند، گفت: او تنهاست و ما نيز و شما نيز. او تنهاست، چون شريك ندارد؛ ما تنهاييم چون تنهايي او را ديده  ايم و شما تنهاييد چون گرد تنهايي ما مي   گرديد. سپس روي به ايوان كرد و از آنجا به خيمه  اي از نور درآمد. ناگاه همان صدا كه ما را به ماندن فرمان داده  بود، دوباره در گوشها پيچيد: «اينجا مقام رضاست؛ اگر به تنهايي خود ميان تنها خشنوديد، پيش تر آييد و از آسمان، ستاره  اي  چند به نام خود كنيد و بدانيد كه از حسن قضا، امروز، روز رضاست.»

  


دگران روند و آيند ؛... و تو همچنان كه هستي

 

مهدي نصيري

چگونه از شما بگوييم و چه بگوييم، آقا!؟ كه زيباتر از پرواز كبوتران برگرد حرم شما باشد؟ چگونه به سخن درآوريم و به تصوير كشيم كه شايسته و ذره اي از درياي حقيقت را بازگو باشد.
آستان مقدس رضوي دلبستگي و تعلق خاطر بسيار عميقي را در دل ما ايرانيان ايجاد كرده است. پرداختن به زندگي امام(ع) و افكار و عقايد و روايات آن بزرگوار از مهمترين وظايف ما به عنوان يك ايراني مسلمان است. و چه بهتر اين كه قالب و لحن بيان چنين مهمي با زبان متعهد هنر باشد، كه هنر بخشي از جهان درون ايراني است و با مباني اسلام پيوندي عميق دارد.
در اين مبحث سعي شده تا توانايي هاي هنر ايراني (بويژه در حوزه سينما، تلويزيون و تئاتر) در بيان زندگي امام هشتم(ع) مورد بررسي قرار گيرد و فعاليتهاي صورت پذيرفته در اين زمينه، بررسي شود. به همين خاطر، اين مسأله را با هنرمنداني كه در مورد امام رضا(ع) فعاليتهاي مختلفي داشته اند و يا اينكه در كارهاي مذهبي سابقه فعاليت دارند در ميان گذاشتيم و راجع به علاقه و اشتياقشان براي هنرآفريني در مورد امام رضا(ع) صحبت كرديم:

* هنرمندان، پرندگان حرم اند




حسين محب اهري، (نويسنده، كارگردان و بازيگر) كه نمايشنامه اي در مورد امام رضا(ع) نوشته است كار هنري در مورد امام رضا(ع) را كاري مي داند كه با درون و احساسات هنرمند سر و كار دارد و با قلب انسان در ارتباط است.
وي مي گويد: كار هنري و به طور خاص تئاتر در حوزه زندگي و شخصيت ايشان نبايد در چارچوب ضوابط جشنواره اي و سازماني محدود شود. هركسي و هر انساني ممكن است علاقه مند باشد در اين رابطه فعاليت داشته باشد و بنابراين چون اينجا ما با دل سروكار داريم و در فضايي غيراز فضاي عادي كار مي كنيم، بايد آزادي عمل بيشتري براي هنرمندان وجود داشته باشد.
به نظر من، شرايط بايد به گونه اي باشد كه هركس در اين زمينه آرزويي داشته باشد، بتواند به آن برسد. چه اشكالي دارد كه تعداد اين هنرمندان زياد باشد. اينجا من به ياد پرنده هاي دور حرم مي افتم. كسي به اين پرنده ها نمي گويد كه تو بيا و تو نيا! محب اهري كه امسال موفق به شركت در جشنواره تئاتر رضوي نشده است، از اين بابت دلگير است و مي گويد: من با كاري كه مي خواستم در مورد امام رضا(ع) انجام بدهم، خيلي حسي و روحي مواجه شده ام و تصميم گرفته ام آن را در شرايطي آرام و آزادتر كار كنم. محب اهري در توضيح نمايشنامه اش مي افزايد: نمايشنامه در مورد آدم خسته اي است كه تنها راه نجات و آرامشش را در عبور از واقعيتهاي روزمره و آشفتگي هاي معمولي به جهان معنوي و غيرمادي مي بيند و براي نجات به امام رضا(ع) پناه مي برد. در كنار ايشان مي نشيند و به آرامش مي رسد.
وي آثار هنري ارائه شده درباره امام رضا(ع) را تا امروز كافي نمي داند و مي گويد: تا به حال در اين زمينه چنانكه بايد فعاليتي صورت نگرفته است و به نظر من دليل آن اين است كه همه هنرمندان حوزه هاي فيلم، موسيقي، تئاتر و... بشدت آشفته هستند. بسياري از هنرمندان مسير اصلي خود را گم كرده اند.
اين مشكل هم بايد مورد بررسي قرار گيرد و آسيب شناسي شود. من معتقدم كار در اين حوزه ها نبايد به جشنواره ها محدود باشد و اصلاً در زمينه اين نوع فعاليتها نبايد محدوديتي وجود داشته باشد.

* لايق حرم باش تا محرم شوي
اعظم بروجردي (نويسنده، بازيگر و كارگردان) كه سابقه فعاليت در آثار مذهبي همچون سريال تلويزيوني امام علي(ع) را هم در پرونده دارد، به نمايشي به نام «مريم بانو» كه در مورد امام رضا(ع) اجرا كرده، اشاره مي كند و مي گويد: متن در اين نمايش موضوع مربوط به اين امام بزرگوار را تحت شرايطي به صورت غير مستقيم مورد پرداخت قرار دادم.
ببينيد امام رضا(ع) سمبل رضايت است و به نظرم مي آيد كه حتي اگر كسي هيچ وقت به زيارت امام نرفته باشد، ولي به زندگي و آنچه كه دارد رضا باشد، در حقيقت امام رضا(ع) را زيارت كرده است.
برعكس، اگر كسي هزار بار هم به زيارت برود، اما در دلش از آنچه دارد، آنچه شده و آنچه پيش مي آيد رضايت نداشته باشد، در حقيقت امام را زيارت نكرده است. نمايش من هم در اين ارتباط است.
در اين نمايش، شخصيت زني وجود دارد كه از زندگي اش راضي نيست و در نهايت طي مشكلاتي (از جمله بيماري همسرش) به اين نتيجه مي رسد كه حتماً بايد به زيارت امام برود و شفاي خود را بگيرد و در پايان وقتي از اين سفر معنوي بر مي گردد و به رضايت مي رسد، مسيري را طي مي كند و به درك و آگاهي دست مي يابد كه به طور مستقيم مانند زيارت امام هشتم است. بروجردي در مورد فعاليت هنري در زمينه زندگي و افكار و آراي امام رضا(ع) مي گويد: مگر كسي هست كه دلش نخواهد در مورد امام رضا(ع) بنويسد؟!
ضمن اين كه تواناييهاي آدم بايد در اين حد باشد و من معتقدم خود ايشان بايد بخواهند كه آدم بنويسد و كار بكند، در غير اين صورت هرچقدر هم بخواهي نمي شود. يعني در حقيقت بايد لايق اين حرم باشي تا محرم شوي. در غير اين صورت بايد تلاش زيادي بكني كه راه پيدا كني.
ما در نمايش «مريم بانو» شخصيتي داريم كه مي خواهد محرم حريم بشود و در نهايت موفق مي شود. بروجردي در مورد فعاليتهاي صورت گرفته در اين حوزه مي گويد: تا به حال كار در اين زمينه چندان كافي نبوده است، ولي الحمدلله طي سالهاي اخير هنرمندان و مسؤولان توجه بيشتري به اين مورد داشته اند.

* ايجاد شناخت در جامعه




محمود پاك نيت، (بازيگر تئاتر، تلويزيون و سينما) كه در حال حاضر نقش حضرت يعقوب(ع) در سريال حضرت يوسف(ع) را براي تلويزيون آماده دارد، در مورد بازي در كاري با موضوع امام رضا(ع) مي گويد: مسلماً اين آرزو و وظيفه هر هنرمندي است كه در آثار مذهبي مربوط به امامان و پيامبران حضور پيدا كند و به هرحال حركتي هرچند كوچك را در اين راستا انجام بدهد. بخصوص اين كار در مورد امام رضا(ع) باشد. هر قدمي كه بتواند در شناخت اين بزرگوار براي جامعه و مردم منجر شود، بيش از هر چيز براي اين جامعه مفيد خواهد بود. پاك نيت در مورد پروژه هاي تصويري مذهبي مي گويد: فكر مي كنم صداوسيما تمام توانش را بر روي معرفي و ايجاد شناخت نسبت به شخصيتهاي مذهبي (براي مردم) گذاشته است. من اكنون در نقش حضرت يعقوب(ع) در سريال حضرت يوسف(ع) حضور دارم، سريال مختار اكنون در حال توليد است، به تازگي پروژه حضرت سليمان آغاز شده و... بنابراين بخشي از كارهاي سنگين صداوسيما به چنين پروژه هايي اختصاص داده شده كه به نظر من خيلي مؤثر و مفيد هستند. كارهاي تاريخي كلاً كارهاي خوبي هستند، به ويژه آنهايي كه در رابطه با مذهب ما توليد مي شوند و با مسائلي ارتباط دارد كه مردم ديدگاه ارزشي و اعتقادي خاصي نسبت به آنها دارند. فكر مي كنم هر كاري كه در مورد مذهب باشد، ارزشمند است. بخصوص امام رضا(ع) كه مقبره و حرم شان در كشور ماست و مردم علاقه خاصي به اين بزرگوار دارند و هر ساله چقدر زوار از تمام نقاط جهان ميهمان ايشان هستند؟! من مدتي در مشهد كار مي كردم و آن زمان زوار زيادي از كشورهاي مسلمان ديگر و بخصوص عراق به مشهد آمده بودند. اين است كه فكر مي كنم هركسي دوست دارد در يك چنين كار بزرگي شركت داشته باشد.

* هميشه حاجتم را گرفته ام




شبنم قلي خاني، (بازيگر و مدرس سينما، تلويزيون و تئاتر) بازيگر نقش حضرت مريم در سريال تلويزيوني «مريم مقدس» در مورد آثار مذهبي مي گويد: اين گونه آثار معمولاً دو دسته اند، يكسري مذهبي- تاريخي هستند، مثل همان سريال امام رضا(ع) كه آقاي مهدي فخيم زاده كار كردند و خب سريال خيلي خوبي راجع به زندگي امام بود و به زندگي خود امام و اطرافيان ايشان مي پرداخت. و دسته ديگر داستانهاي به روزتري را شامل مي شوند. خود من يك فيلمنامه اينچنيني را خواندم كه موضوع زيارت كردن و نذر كردن در حرم امام رضا(ع) را در محور خود داشت و به كمكي كه از اين راه به انسانها مي شود اشاره داشت. خب من متأسفانه بنا به دلايلي نتوانستم در اين كار حضور داشته باشم. اما در مجموع معتقدم هر دو دسته آثار تاريخي و آثار امروزي مي توانند در مورد زندگي امام(ع) توليد شوند. من فكر مي كنم هر دو گروه اين آثار چون به پرورش اعتقادات مردم مي پردازند ارزشمند هستند. قلي خاني در زمينه موفقيت در آثار توليد شده تاكنون مي افزايد: راجع به آثار تلويزيوني فكر مي كنم در اين زمينه موفق بوده ايم. يك نمونه آن همان سريال تلويزيوني امام رضا(ع) است. اما اين اتفاق كمتر در سينما رخ داده است. دليل آن هم اين است كه سينماي ما بيشتر به سمت كمدي و تجاري پيش رفته و كمتر از چنين مضاميني در آن استفاده شده است. در تئاتر هم همين طور!
اكثر تئاترها با متون خارجي هستند يا براساس آنها كار مي شوند و سيستم خاصي دارند كه كمتر به اين حوزه پرداخته اند. شبنم قلي خاني كه عضو هيأت علمي دانشكده هنر و معماري است، در مورد تمايلش براي حضور در كاري درباره امام هشتم(ع) مي گويد: من اصولاً بازي كردن در كارهاي مذهبي، بخصوص مذهبي- تاريخي (مثل همان تجربه مريم مقدس) را دوست دارم، فكر مي كنم اين گونه آثار يك اعتبار هنري هم به كار آدم مي دهد و اين كار را پخته تر هم مي كنند. بخصوص راجع به موضوع امام رضا(ع) به خاطر آنكه اصولاً علاقه قلبي زيادي به ايشان دارم، دوستشان دارم و با سفر به مشهد و زيارت بارگاهشان هميشه حاجتم را گرفته ام، كلاً خيلي دوست دارم، كار كنم. حالا يا كاري را خودم بنويسم و يا اينكه در آن بازي داشته باشم. البته يك بار چنين كاري به من پيشنهاد شد، اما شرايط حضور دو ماهه ام در مشهد فراهم نبود و اين موقعيت را از دست دادم.

* هيچ وقت از ذهنم زدوده نمي شود




فخرالدين صديق شريف (بازيگر) كه در نقش دعبل يكي از بازيگران سريال «ولايت عشق» هم بوده است، يكي از مهمترين فعاليتهاي هنري انجام شده در مورد امام رضا(ع) را همين سريال (با كارگرداني مهدي فخيم زاده) مي داند و مي گويد: من فكر مي كنم اين سريال تا حدود بسيار زيادي حق مطلب را ادا كرد و تقريباً همه شاهد آن بوده اند. وي در مورد امام رضا(ع) مي گويد: حرم امام رضا(ع) به دليل اينكه در كشورما واقع شده است يك وابستگي بيشتر و يك ارتباط صميمي تري ميان ايشان و مسلمانان ايراني به وجود آورده است.
صديق شريف در مورد ساير كارهايي كه مي تواند در اين رابطه صورت بگيرد، مي افزايد: ممكن است ما خيلي اوقات فرم را عوض كنيم و شيوه هاي اجرايمان را تغيير بدهيم، ولي آنچه مسلم است به نظر من در خود سريال اين مطلب مورد بررسي قرار گرفت. يك موقع شما كاري را با يك فرم جديد و شيوه جديدتر و شرايطي قويتر از آنچه قبلاً اتفاق افتاده كار مي كنيد، اين خوب است. اما من بعيد مي دانم كه حداقل در حوزه تلويزيون با توجه به ماندگاري «ولايت عشق» نياز به كار ديگري باشد.
من فكر مي كنم اگر بخواهيم به اين سمت برويم خداي نكرده اگر يك مقدار ضعيف تر عمل بكنيم، قطعاً لطمه مي خورد. صديق شريف دقت و كيفيت در انجام چنين كارهايي را مهم مي داند و به خاطره اي اشاره مي كند: چند سال پيش، چند روز مانده به تولد امام رضا(ع) در محوطه شبكه 2 با يكي از دوستان برخورد كردم كه به من گفت يك كار در مورد امام رضا(ع) هست كه قرار است آن را چهار، پنج روزه انجام بدهيم و روي آنتن ببريم. گفتم. من نمي آيم. گفت: اين كار به خاطر امام رضا(ع) است. من هم گفتم: اتفاقاً به خاطر خود امام رضا(ع) نمي آيم.
چون يك موقع كاري را انجام مي دهي كه شيوه هاي اجرايت به قدري قوي است كه تأثير مثبت مي گذارد، ولي يك موقع يك كاري انجام مي دهي كه برعكس موجب ضعيف شدن موضوع مي شويد. من به اين موضوع خيلي اعتقاد دارم. بعضي اوقات يكسري از كارهاي مناسبتي- به جهت شتابي كه در اين نوع كارها هست- از حد معمول ضعيف تر ساخته مي شوند. و اين مقدار زيادي به ريشه هاي اين قضيه لطمه مي زند.
صديق شريف در مورد ميزان علاقه اش در يك اثر هنري ديگر در مورد امام رضا(ع) مي گويد: من عاشقانه دوست دارم اين كار را انجام بدهم. من عاشق امام رضا(ع) و مشهد هستم، از كودكي با مشهد بزرگ شده ام و سالي نبوده كه به اين شهر سفر نكنم. اصلاً مشهد فضاي روحاني عجيبي دارد كه هر كاري بخواهد در اين مورد در اين شهر بشود، با جان و دل مي پذيرم. من در سريال «ولايت عشق» نقش دعبل را بازي كردم، با اينكه نقش زياد طولاني اي نبود، اما يكي از خاطره انگيزترين نقشهايي بود كه در طول عمر بازيگري ام انجام دادم.
وي به لحظه اي كه در سريال خلعت را از امام رضا(ع) مي گرفته اشاره مي كند و مي گويد: اين صحنه هيچ وقت از ذهنم زدوده نمي شود... آن لحظه برايم لحظه بسيار خاطره انگيزي بود.

* براي من مثل معجزه بود




پروانه معصومي، (بازيگر سينما و تلويزيون) در مورد آثار مذهبي توليدي تلويزيون و سينما مي گويد: اين مقوله آنقدر گسترده است كه آدم در محدوده آن كارهاي خيلي زيادي مي تواند انجام بدهد. داستانهاي زيبا و دلنشيني را مي توان از زندگي امامان و انبيا استخراج كرد، منتها اين به نوع كار و پرداخت آن بستگي دارد. كساني كه در حوزه آثار مذهبي كار مي كنند، بايد از ته دل كار كنند و يك اعتقاد خالص و صد درصد داشته باشند. وقتي اين بخش كار درست باشد، به نظر من نصف بيشتر راه طي شده است. در واقع تكنيك و ابزارهاي ديگر پس از اين به كمك آن كار عمقي و دلي مي آيند.
معصومي در مورد علاقه اش به حضور در كاري درباره امام رضا(ع) مي گويد: اگر قرار باشد چنين كاري توليد بشود، من از خدا مي خواهم در آن حضور داشته باشم. من اصولاً كارهاي مذهبي را دوست دارم. چه بهتر كه اين كار در مورد امام رضا(ع) باشد. منتها به اين شرط كه درست و سرجاي خودش باشد. يعني كار تبليغاتي نباشد.
چون معمولاً كارهاي مذهبي به آن جهت تبليغاتي گرايش پيدا مي كنند و موعظه گر مي شوند. فيلمهاي موعظه گر هم معمولاً آثار خوبي نيستند. ولي فيلمهايي كه از عمق دل برآيند، بر دل هم مي نشينند و وقتي تماشاگر آن را مي بيند واقعاً آن را لمس مي كند و از عمق وجود آن را درك مي كند. به ياد دارم سال گذشته در زمان جشنواره فيلم رشد در مشهد بودم و با راديو مصاحبه داشتم. اين مصاحبه در ارتباط با موضوع معجزه بود.
من گفتم كه مردم هميشه وقتي اسم معجزه را مي شنوند، انتظار دارند در حرم امام رضا(ع) مثلاً ببينند كه چشمهاي نابينايي، بينا شده يا اينكه مثلاً يك آدم فلج شروع به راه رفتن كرده است... ولي حقيقت اينست كه اين قدر معجزات كوچك و مهم وجود دارد كه اگر همانها را ببينيم، به عمق شان پي خواهيم برد. منتها بايد آنها را ديد.
من آن موقع مثال زدم كه مثلاً يك ماه قبل وقتي صبح خيلي زود به مشهد رسيديم و همان موقع به حرم رفتيم؛ باور كنيد آن زمان انگار كه فقط 20 نفر داخل حرم بودند. ما رفتيم، زيارت كرديم و آمديم. اما فقط همان يك بار حرم را ديديم بقيه دفعات آنقدر شلوغ بود كه اصلاً نمي شد از در وارد شد. خب، من اين اتفاق را براي خودم يك معجزه مي دانم كه اين همه راه را از شمال به تهران رفته ام از تهران با قطار به مشهد رسيده ام و وقتي كه وارد حرم شده ام، امام رضا(ع) اين گونه از من پذيرايي كردند. اين ها چيزهاي خيلي ملموسي هستند كه آدمهاي معمولي هم آن را درك مي كنند. به نظر من فيلم مذهبي بايد طوري باشد كه همه آن را بفهمند و دركش كنند.

  


جلوه هاي هنري مكتب اصفهان در نگاره هاي حرم مطهر رضوي؛
اينجا آيينه ها به آسمان لبخند مي زنند

 

خديجه زمانيان

چندي پيش همايش يك روزه «جلوه هاي هنري مكتب اصفهان در نگاره هاي آستان قدس رضوي» به عنوان يكي از پيش همايشهاي همايش بزرگ جلوه هاي هنري مكتب اصفهان، در مشهد مقدس برگزار شد.




در اين همايش كه در تالار بنياد پژوهشهاي آستان قدس رضوي در جوار حرم مطهر حضرت رضا(ع) برگزار شد، تني چند از استادان و صاحبنظران عرصه معماري و نقاشي كشور به ارايه نقطه نظراتشان در قالب مقالاتي پرداختند. آنچه در پي مي آيد گزيده اي از اين مقالات است.
***
* تشريح گردهمايي بين المللي مكتب اصفهان
دكتر بهمن نامور مطلق: مكتب اصفهان مربوط است به معماري و هنرهاي وابسته به معماري، علاوه بر اينها آثار مكتوب و اشيايي هم كه از دوره اصفهان باقي مانده جزو اين مكتب به شمار مي روند. مشهد و حرم مقدس امام رضا(ع) مجموعه اي است كه تمام مكاتب هنري پس از اسلام به نوعي در آن انعكاس پيدا كرده اند.
ارتباط مذهب و هنر، ارتباط خاصي است و هرگاه اين دو مقوله از هم جدا شده اند، هر دو آسيب ديده اند. هميشه بيان هنري در خدمت مذهب بوده و مفاهيمي كه ساده و عقلاني بيان نمي شدند با زبان هنري بيان مي شدند.
اين آميختگي به وضوح در مكتب صفويه ديده شده است، در ابتدا كه مكتب صفويه، با هنر آميخت اين مكتب در اوج خودش بود. ما در اين زمان نگاره معراج پيامبر(ص) را داريم، نگاره اي كه از بهترين آثار تاريخ هنر ماست، اما به مرور كه از مكتب صفويه به مكتب اصفهان و دوران پس از آن مي رسيم، پيوستگي بين هنر و مذهب كم مي شود، در اين دوران اگر هم بين مذهب و هنر ارتباطي بوده، ارتباطي ظاهري، صوري و متعصبانه بوده نه يك ارتباط حقيقي. به همين جهت است كه سلسله اي مثل سلسله صفويه در گذر زمان قدرتش را از دست مي دهد و با داشتن لشكر عظيمش نمي تواند در مقابل 20 هزار لشكر افغاني مقاومت كند و شكست خورد.
يكي از علتهاي مهم اين انحطاط، جدايي مذهب از هنر است، چون هم مذهب و هم هنر در روحيه مردم و سربازان تأثيرگذار بوده است. روحيه سلحشوري سربازان با مفاهيم مذهبي آميخته شده بود و اين پيوستگي و آميختگي در انتهاي دوره صفويه ديده نمي شود و به اين صورت سلسله صفويه را وارد دوره انحطاط مي كند.




در دوره صفويه ما شاهد تغيير ژانرها و گونه هاي هنري روز هستيم. در اين گونه هاي هنري، مذهب و حماسه و هنر با هم آميخته شده اند به طوري كه در كنار نگاره معراج پيامبر(ص)، شاهنامه شاه طهماسب ديده مي شود، اما در دوره آخر اين سلسله نه روح حماسي در آثار ديده مي شود و نه روح مذهبي و صرفاً يك روحيه فرد گرايانه و تغزلي بر آثار هنري حاكم است.
در مكتب اصفهان هم بين علوم مختلف پيوستگي ديده مي شده؛ دوره اول مكتب اصفهان، بهترينها را در خود جمع كرده، در اين دوره افرادي مثل شيخ بهايي ديده مي شوند. دوره شيخ بهايي، دوره اوج مكتب اصفهان است. هنر، علم و دين در شيخ بهايي تجلي پيدا كرده است. شيخ بهايي، هم هنرمند و معمار بزرگي بوده است و هم در شعر، فقه، حكمت و بقيه علومي كه به علوم ديني برمي گردد جزو بهترينهاي روزگار خود بوده است. شايد از همين نظر است كه مكتب اصفهان با شهر مشهد ارتباط و آميختگي پيدا مي كند.

* تأييد آموزه هاي شيعي در هنر و معماري اسلامي
دكتر حسن بلخاري: اين مقاله قرار است به اين سؤال پاسخ دهد كه آيا شيعه و تعاليم شيعه در خلق، شكوفايي و رشد يكي از حيرت انگيزترين مكاتب معماري جهان نقش داشته است يا نه؟ آيا مي توان معماري اسلامي را وامدار آموزه هاي ديني دانست؟ و آيا ولايت در تفكر هنري ما وارد شده و اثري خلق كرده است، يا نه؟
هنر به خودي خود هيچ است، هنر هنگامي كه بازتابي مي دهد معنايي را بنا به اين بازتابي كسب مي كند، هنر فاقد هويت است و با قداست معنا، قدسي مي شود.




معناي هنر چيست؟ برخي مستشرقان معتقدند كه هنر اسلامي فاقد معنا و تزييني است، برخي مي گويند، هنر اسلامي كاركردي است، يعني مثلاً اين كه مأذنه در شهرها بلند ساخته مي شود تا صدا به مردم برسد، در حالي كه اين تئوري فقط روي فرم معماري است و مبنايي براي ادراك نقوش و اشكال نيست.
برخي مي گويند كه هنر بايد مخاطب را به نظر بخواند، يعني وقتي مخاطب وارد يك مكان مقدس مي شود به يك نقطه مركزي خيره شود، در هنر اسلامي، معماري به گونه اي است كه مخاطب به نظر، خوانده مي شود، در هنر معماري اسلامي معاني عظيمي وجود دارد، نقوش و اشكال معاني عرفاني متعددي دارند. البته نظريات متعددي در مورد نقوش و اشكال معماري اسلامي ارائه شده است، مثلاً استاد دانشگاههاروارد با طرح اين سؤال كه چرا نقوش هنري طبيعت گراي دوره اموي به نقوش انتزاعي دوره عباسي در هنر و معماري تبديل مي شوند، به نتايجي مي رسد.
رئيس دانشگاه هاروارد مي گويد: هنر اموي تحت تأثير هنر بيزانس است، در هنر بيزانس طبيعت جايگاه خاص خودش را دارد، در حالي كه در هنر عباسي واقعيت گرايي از نقوش حذف مي شود و حجار و نقاش به دنبال تصويرگري واقعيت هستند.
رئيس دانشگاه هاروارد بعد اين طور نتيجه مي گيرد كه وقتي واقعيت اين طور در هنر دوره عباسي متجلي مي شود، به خاطر اين است كه اين دوره، دوره اوج علم كلام است. در علم كلام هم اشاعره و معتزله ديدگاههاي خاص خودشان را داشتند.
اشاعره معتقد بودند كه آن چه شما مي بينيد، نه همان است كه مي بينيد چيز ديگري است، اين عقيده نگاهي خاص به طبيعت ايجاد مي كرد و اين نگاه متفاوت طبيعت در خلق نقوش چيزي را خلق مي كرد كه «بنمايد». از طرفي معتزله، مطلق نگر بودند، هرگونه تشبيهي را رد مي كردند و باب اختيار را داشتند.
با توجه به اين نظريات معتزله و اشاعره در علم كلام، رئيس دانشگاه هاروارد معتقد است كه علم كلام است كه ماهيت واقعي نقوش هنر معماري اسلامي را مي سازد، اما تاريخ به ما موردي ارايه نكرده كه بين معماران، نقاشان، آهنگران و ديگر هنرمندان و اهل صنعت با متكلمان رابطه اي وجود داشته باشد، چون علم كلام مجادله انگيزتر از آن بود كه متكلمانش به وحدت نظر برسند و هنرمندان را خطاب قرار دهد، در حالي كه تاريخ مداركي ارايه كرده است كه هميشه بين هنرمندان و علما و اهل صنعت ارتباط و پيوستگي وجود داشته است.
امروزه ما معتقديم كه معماري و هنر اسلامي مبنايي عرفاني دارد و اين مبناي عرفاني به شيعه ختم مي شود، چون شيعه اهل ولايت است و ولايت در معماري تجلي پيدا كرده است.
تعريف ما هم از شيعه كسي است كه از ولايت سخن مي گويد، هر انساني كه از ولايت سخن گفت، شيعه است، اگر هم عنوان غيرشيعي دارد به دل شيعه است. مثلاً ابن عربي شيعه نيست، اما شرحي كه از ولايت مي دهد بي نظير است.
يكي از مهمترين مدارك تاريخي ما فتوت نامه ها هستند، رساله هاي فتوت نامه نشان مي دهد كه تمدن اسلامي دوره اي دارد كه نمي تواند بين هنر، فن و صنعت فرق بگذارد. در اين رساله ها عرفان و معاني عرفاني در هنر، صنعت و فن ديده مي شود. در رساله هاي مربوط به آهنگري، چيت سازي و ... مباني عرفاني به صورت واضح ديده مي شود. قصه اين رساله ها نشان دهنده آن است كه صنايع و فنون با دين و عرفان گره خورده و خداوند در تمام صنوف و فنون تجلي پيدا كرده است.
به اين ترتيب در يك چيز نمي توان شك كرد و آن هم اين كه هنر معماري ما بنا به وجود فتوت نامه ها ارتباط ناگسستني با عرفان داشته است و هر جا سخن از عرفان است ولايت هم بوده است و ولايت يك مفهوم شيعي است.

* هنر در قاموس اولياي شيعه(ع)
دكتر محمد رجبي: در اين مقاله با آوردن استناداتي مي خواهيم منشأ پيدايش تمدن بشري و هنري را نزد اولياي شيعه جستجو كنيم.
كار انسان برگرداندن چيزي است كه خداوند به او داده است. در اولين سخن خدا با اشرف مخلوقات، خداوند مي گويد: }قرأ باسم ربك الذي خلق. پيامبر هم }قرأ را تكرار مي كند. بين اين دو «}قرأ» تمدن بشري و ديني شكل مي گيرد و تمدن ديني اسلامي در دو ساحت وارستگي و دلبستگي به وجود مي آيد؛ وارسته از همه چيز و دلبسته به حق.
مدينة النبي به بركت وجود پيامبر اكرم(ص) شكل گرفت، اصولاً با وجود هر نبي، شهري ساخته مي شود و آن شهرها به نام مدينة النبي خوانده مي شود. اولين حلقه تمدن اسلامي بر گرد پيامبر اكرم(ص) و حضرت علي(ع) شكل گرفت تا جايي كه مي بينيم مشاهده ظاهر پيامبر(ص) عبادت محسوب مي شود و به اين صورت جلوه اي از تمدن ديني با مشاهده وجود مقدس پيامبر(ص) ظاهر شد. پيامبر(ص) گفت: من را ببينيد كه خدا را ديده ايد.
اما شهر نبي و تمدن نبوي دروازه اي دارد كه براي ورود به آن شهر بايد از آن دروازه گذشت. علي(ع) دروازه ورود به شهر پيامبر(ص) است. علم، كتاب و حقيقت قرآن در نزد علي(ع) است.
با تمسك به علي(ع) مي توانيم به باطن قرآن وارد شويم و جلوه هاي قرآن را در عالم ظاهر كنيم و تمدن ديني را شكل دهيم.
معتقدان علي(ع) شيعه ناميده مي شوند. شيعه از لسان قرآن أخذ شده آن جا كه خداوند مي گويد: «}ن لشيعة }براهيم». بعد از غدير و بعد از جنگ صفين، دوستداران علي(ع) شيعه نام گرفتند. يكي از مهمترين ويژگيهاي فرد شيعه اين است كه وجودش را در اختيار حق بگذارد تا در نهايت به رضاي حق برسد. امام حسين(ع) در حساس ترين لحظات زندگي اش گفت: خدايا راضي و تسليم در برابر خواست تو هستم.
به اين صورت هنر شيعي هم از خصوصيات شيعه بهره مي گيرد و تمام صفات شيعه در هنرش متجلي مي شود. تاريخ نشان داده كه هنر در اسلام و در نزد اولياي شيعه محترم و مورد توجه بوده است و رابطه تنگاتنگي بين هنر شيعه و آموزه هاي شيعه وجود دارد. براي مثال پيامبر(ص) و ائمه معصومين(ع) براي مصداق دادن و راهنمايي به بشر نمونه ها و آموزه هايي برجا گذاشتند. مسجد قبا و مسجد النبي كه به دستور پيامبر اكرم(ص) ساخته شد به عنوان مدلي براي ساخت مساجد بعدي مورد استفاده قرار گرفت. هنرهاي ديگر مثل شعر، موسيقي، خوشنويسي و ... در صدر اسلام مورد اهميت است.
شعر؛ حضرت علي(ع) اولين كسي است كه شب شعر به راه انداخت. حضرت علي(ع) خودشان ميزبان شب شعرها بودند، در همه شب شعرها حاضر مي شدند و طرح مسأله مي كردند. مورخان هيچ گاه ننوشتند كه حضرت در آن شبهاي شعر چه بحثهايي را مطرح مي كردند.
امام صادق(ع) هم در مورد شاعران مي فرمايند: شاعري در مورد ما شعر نمي سرايد مگر اين كه به وسيله روح القدس تأمين شود.
امام رضا(ع) هم در موقع شعرخواني «دعبل» احساسات خودشان را نشان مي دادند و دعبل را تشويق به شاعري و سرودن شعر در مدح ائمه اطهار(ع) مي كردند.
موسيقي؛ در روايات و تاريخ نگاه مثبت پيامبر اكرم(ص) و ائمه هم نسبت به موسيقي آورده شده است. پيامبر(ص) مي فرمايند: هركس در تلاوت قرآن، آهنگ به كار نبرد از ما نيست.
يا در روايت ديگري مي فرمايد: قرآن را با صدايتان نيكو كنيد، هر چيزي زينت و آرايشي دارد و زينت قرآن، صداي خوش است.
خوشنويسي؛ اولين مبناي زيبايي شناسي خوشنويسي را حضرت علي(ع) بنا گذاشت. حضرت علي(ع) به مالك اشتر گفتند كه نوك قلمش را بتراشد، آن را تيز كند و سعي كند خوانا و خوش خط بنويسد.
امام صادق(ع) هم دستور دادند كه دور خانه شان را آية الكرسي بنويسند و به اين ترتيب سنت كتيبه نويسي از زمان امام صادق(ع) شكل گرفت.
هنر، امري قدسي است و به وسيله روح القدس به زبان و دست هنرمندي كه اهل ولايت است و از ائمه(ع) پيروي مي كند، جاري مي شود. قدس يعني پاك و هنرمند در اين مقام، مظهر اسم القدوس الحق مي شود. قدوس از صفات تنزيهي خداوند است و هنر ديني، هنري است تنزيهي؛ يعني هنرمند حق را آشكار مي كند. پيامبر(ص) هم در يكي از سخنانش به اصحابش مي گويد: «خط زيبا، حقيقت را آشكارتر مي كند.» و همه مي دانيم خط زيبا، خود نوعي هنر است.
مهمترين آموزه هايي كه از اوليا در زمينه هنر، گرفته مي شود، همين است، اين كه هنر امري الهي است، علم امري الهي است و بشر خودش چيزي براي عرضه ندارد.
عده اي مي گفتند: «هنر چيزي است كه بشر بر عالم مي افزايد»، اما اين بدترين تعريف از هنر است، چون در فرهنگ اسلامي نه «من» و نه «ما»يي وجود ندارد؛ هر چه هست «او»ست.
وقتي بنده اي دل به «او» مي سپارد، براي «او» مي شود، خداوند است كه باري، خلاق و حكيم است. انسان در اين ميان، كاره اي نيست فقط در مرتبه ولايت پيدا مي كند كه مي تواند تجلي ظهور حق شود.
در پايان سه روايت مهم از قول پيامبر اكرم(ص) و حضرت علي(ع) به عنوان سه درس بزرگ از اولياي شيعه مي گويم كه دو درس ايجابي است و يك درس سلبي است.
روايت اول از قول پيامبر اكرم(ص) است كه مي فرمايد: «خط زيبا حقيقت را آشكار مي كند» و ديگر اين كه پيامبر مي فرمايد: «هر كس شباهت به قومي پيدا كرد، از آنهاست»
سومين روايت از قول حضرت علي(ع) نقل شده است، ايشان مي فرمايد: «ارزش هر انسان به داشتن چيزي است كه به آن حسن و زيبايي مي گويند.»

* بررسي تطبيقي نقوش تزيينات در حرم مطهر
دكتر مرتضي گودرزي: در اين مقاله مي خواهيم در مورد معماري و تزيينات معماري صحبت كنيم، معماري هنري است خاص و مقبول در دوران جديد، چون معماري مادر هنرهاست و وقتي انحرافي در اين هنر رخ مي دهد ناخودآگاه اين انحراف در همه هنرها ديده مي شود.
انسان، رفتارش متجلي كننده دريافتهايي است كه از محيط دارد.
رفتار و گفتار انسان متجلي كننده آن دريافت است، اما تجلي دومي هم هست و آن تجلي هنري است، اين جاست كه انسان نسبت به ديگر موجودات تفاوت بيشتري پيدا مي كند چون خداگونگي در او متجلي مي شود. هنرمند هم يك انسان است و اثر هنري اش تجلي پيدا مي كند و براساس آنچه كه از محيط دريافت مي كند - كه دريافتهايش هم عموماً غيرمادي، شهودي و متافيزيكي هستند - در اثر هنري و ساختار اثر هنري اش تجلي پيدا مي كند. اين تجلي كه در ساختار، فرم، رنگ، فضا و ريتم متجلي مي شود، ترجمه نام دارد.
هنرمند مي تواند آن چه را كه دريافت مي كند حذف و اضافه كند و حتي مي تواند طبيعت را در اثر هنري اش به شكل بهتري ارايه كند، اما وقتي هنرمند از يك منشأ غيرمادي چيزي را دريافت مي كند آن دريافت غيرمادي در هنگام تبديل به يك اثر هنري متنزل مي شود.
براي همين است كه به قرآن هم مي گوييم «قرآن نازل» چون قرآن هم در كالبد خودش نازل شده است.
تأثيري كه انسان از اثر هنري دريافت مي كند ماهيت فيزيكي و كالبدي دارد، معماري نوعي ماده است و وقتي مخاطب مقابل اين اثر هنري مي ايستد، شكل ديگري تعريف مي شود، چون عنصر سومي به جز هنرمند و اثر دارد مجموعه هنر مي شود و آن مخاطب است، تأثيري كه مخاطب از يك اثر هنري مي گيرد دريافت چيزي است كه در لا به لاي اثر هنري در حين خلق آن توسط هنرمند به وديعه گذاشته شده است، يعني روح هنرمند در اثر جريان دارد، صداقت، ترديد، تصنع و تكلف و عرفان، همه اين احساسات در اثر هنري ديده مي شود. پس اگر حس معنوي در اثر باشد توسط مخاطب دريافت مي شود مگر اين كه مخاطب دل و گوشش سخت باشد. ارسطو هم به اين قضيه به نوعي اشاره مي كند، ارسطو مي گويد: لذت برخاسته از تراژدي عبارت است از لذت، ديدن و شناختن چيزي كه در خلال نمايش به صورت پنهان يا آشكار عرضه مي شود.
به اين صورت آثار معماري هم مي توانند بر مخاطب تأثير بگذارند، بسياري از گردشگران خارجي وقتي در مقابل ايوان عباسي حرم مطهر قرار مي گيرند بدون اين كه باور ديني هم داشته باشند در مقابل نور اين ايوان تسليم مي شوند و مي گريند، در اين معماري رياضيات و هندسه اي ديده مي شود كه اين هندسه توسط خالق ايوان عباسي فهم و ادراك شده است. متأسفانه هر چه از زمان صفوي دور مي شويم و به دوره معاصر نزديك تر مي شويم مي بينيم معماري ما با اين نقوش و اين ادراك از طبيعت فاصله گرفته است. متأسفانه در دوره معاصر مثلاً سي سال اخير شهود و دريافتهاي غيرمادي در هنرمندان ما صورت نمي گيرد، براي همين نقشهايي را در تزيينات كاشي كاري اماكن مذهبي خودمان كپي مي كنيم كه حتي كپي برداري خوبي هم نيستند و ارزش يك اثر كپي شده را هم ندارند، چون حتي جان و جسم هنرمند امروزي توانايي كپي نعل به نعل را ندارد، هنرمند امروز نمي تواند مدرسه مادر شاه، مسجد شيخ لطف ا... يا ايوان عباسي را علم كند.
معماري تنها هنري است كه مي شود به داخل آن رفت، تنها هنري است كه نمي شود از آن دور شد مگر اين كه به بيابان پناه ببريم. اين هنر از اين نظر، انديشه ساز، فرهنگ ساز و دين ساز است و هنري است كه ارتباط مستقيمي با روابط انساني آدميان با هم دارد، هنري است كه مي تواند فرد را وادار كند در مسجد بماند و فرد را به ماندن در مسجد و راز و نياز با خدا دعوت كند. اگر مي بينيم امروزه مساجد، مردم را در خود نگه نمي دارند به خاطر معماري غلط و نادرست و بي روحي است كه اين مساجد دارند.
اگر مساجد دوره صفويه را نگاه كنيم تفاوت مساجد و معماري آن دوران را با دوران ديگر درك مي كنيم، در دوره صفويه اكثر اماكن مقدس و مساجد با آبي فيروزه اي رنگ شده اند. اين به خاطر اين است كه هنرمندان آن دوره دين باور بوده اند و به طبيعت نگاه ديني داشته اند، اما در معماري دوره قاجار كه از معماري غرب هم تأثير مي گرفت، رنگهاي گرم قهوه اي و گرم نارنجي ديده مي شود. اين رنگها، رنگهاي زميني است.
دوران قاجار، دوراني است كه هنر از آسمان به زمين آورده شد، هنر، عشق و كل تفكرات آدميان زميني شد، اين اتفاق بد كه در هنر معماري ايران افتاد هنوز به قوت خود باقي است، يعني هنر ما هنوز به دوران اوجش در صفويه برنگشته است.

ايوان عباسي
* تجليگاه هنر مكتب اصفهان در عصر صفوي
رجبعلي لباف خانيكي - باستان شناس: سفرهاي متعدد شاه عباس صفوي به مشهد در سال هاي 984، 987،  1008، 1009،  1010، 1011، 1016، 1021،  1023، 1031 (ه.ق) و اقداماتي كه از قبل آن سفرها به دستور او پيرامون آستان قدس رضوي صورت گرفته بهترين گواه بر علاقه و توجه و ارادت او به مشهد و به خصوص به حرم رضوي مي باشد. در ابراز ارادت او به آستان قدس رضوي همين بس كه در سال 1009 هجري قمري پس از سركوب ازبكان و شايد به شكرانه رفع آن بليه، پياده از اصفهان به مشهد مشرف شد، آن راه طولاني را با آبله پا و صعوبت و مشقت طي كرد، چهار ماه در مشهد ماند، ليالي متبركه و قدر را در حرم مطهر احياء داشته و از اول شب تا طلوع آفتاب به خدمت خادمي و گرفتن سر فتيله شمع مشغول بود. شاعري ماده تاريخ آن سفر را اين گونه به نظم كشيده است.

پياده رفت و شد تاريخ رفتن
«زاصفاهان پياده تا به مشهد»
اما سفر شاه عباس در سال 1021 هجري قمري در ارتباط با حرم رضوي از اهميت خاصي برخوردار بود زيرا در آن سفر دستور توسعه صحن عتيق و احداث ايوان عباسي و اقدامات عمراني ديگري را صادر كرد. براساس نوشته «اسكندر بيك تركمان» در عالم آراي عباسي:
«چون صحن سابق و ايوان مير عليشير در نظر همت والا تنگ و حقير نمود طبع سليم آن حضرت اقتضاي آن كرد كه عمارات سابق جانب شرقي را كه انهدام پذيرفته بود برداشته اضافه صحن نمايند به نوعي كه ايوان مذكور در وسط حقيقي واقع شود و ايوان ديگر در مقابل آن كه جانب شمالي صحن و روي به جنوب داشته باشد و دو ايوان ديگر در طرف شرقي و غربي عمارت كنند و خياباني از دروازه غربي شهر تا شرقي طرح فرمودند كه از هر طرف به صحن مبارك رسيده از ميان ايوانها بگذرد و چون ساكنان مشهد و زوار روضه متبركه از قلت آب در عذاب بودند آب از انهار چشمه گلسب و قنوات مجدد احداث كرده آن حضرت به شهر آورده نهري در ميان خيابان شرقي پايين پاي مبارك جاري گردد و معماران مهندس و استادان چابكدست شروع به كار كرده در اندك وقتي فرموده ها به سركاري حكام مشهد مقدس به نوعي كه مكنون خاطر انور بود انجام پذيرفت.»
صحن عتيق كه اكنون صحن انقلاب ناميده مي شود و در سمت شمالي حرم مطهر واقع است، قبلاً به صحن امير عليشير معروف بود زيرا كه بين سال هاي 872 و 875 هجري در دوران سلطنت سلطان حسين بايقرا به سعي و اهتمام امير عليشير نوايي ساخته شده بود و مهمترين اثر معماري آن صحن ايوان جنوبي آن بود كه اكنون به ايوان طلا يا ايوان نادري معروف است و دليل نامگذاري ايوان اين است كه طي سالهاي 1145 تا 1148 هجري قمري به دستور نادرشاه افشار رويه ديوارهاي داخل ايوان طلاكاري شده است.
توسعه صحن عتيق كه به دستور شاه صفوي (996- 1038 ه.ق) صورت گرفت مشتمل بر گسترش عرصه تا چهار برابر صحن مير عليشير در ابعاد 38/104} 52/64 متر و احداث ابنيه اي مشرف بر صحن بود و ايوان عباسي مهم ترين سازه معماري از آن مجموعه بود كه طي سال هاي 1021 و  1022 هجري قمري به قرينه ايوان امير عليشير و مقابل آن ساخته شد.
در آن سال ها ايوان در ابعاد 20/8 متر عرض، 80/14 متر عمق و 50/22 متر ارتفاع بنيان گرفت اما تزيينات و كاشيكاري هاي آن 37 سال بعد يعني سال 1059 نصب شد كه اين تعلل شايد معلول تاخت و تازهاي مجدد ازبكها به حدود مشهد و تنشها و درگيري هاي سردمداران محلي، مرگ شاه عباس و سفاكيها و خون ريزي هاي شاه صفي و نابساماني اوضاع باشد.
آغاز سلطنت شاه عباس دوم (1077- 1052 ه.ق) مقارن با ضعف و فتور نسبي ازبكها، مزاحمين سنتي و هميشگي صفويان در صفحات شرقي ايران بود و اين امر به شاه عباس فرصت داد كه او نيز همانند شاه عباس اول متوجه خراسان و حرم رضوي شود. شاه عباس دوم در سال 1057 به مشهد مسافرت كرد. در آن سفر مادرش «آنا خانم» هم كه او را همراهي مي كرد درگذشت و در جوار حرم رضوي مدفون شد و اين امر بر تعلق خاطر شاه عباس به آستان قدس رضوي افزود. در همان سفر شاه عباس دستور داد «علي قباد بيك، ايشك آغاسي باشي حرم» صحن آستان مقدسه را از خشت فرش و جدار آن مقام رفيع البنيان را كاشي كند و ديگر تعميرات كه لازم باشد به نحو شايسته انجام دهد».
در سال 1059 شاه عباس پس از فتح قندهار به مشهد بازگشت و گويا به شكرانه آن فتح اسباب رونق بيشتر حرم رضوي را فراهم كرد كه ظاهراً ايوان عباسي در صحن عتيق بيش از ديگر متعلقات حرم مطهر از آن برخوردار شد.
كتيبه هايي كه به خط زيباي «محمدرضا امامي اصفهاني» در تاريخ 1059 هجري قمري وروديها و ايوان عباسي در صحن عتيق را زينت داده حكايت از بذل توجه خاص به آن موضع در سال هفتم سلطنت شاه عباس دوم دارد و كتيبه ثلث پيشاني ايوان به صراحت بر اين امر دلالت دارد. در اين كتيبه آمده است: «امر بتعمير هذا العماره المباركه الرضويه السلطان الاعظم و الخاقان المعظم مولي ملوك العرب و العجم السلطان بن السلطان ابوالمظفر شاه عباس الثاني الموسوي الحسيني بهادرخان خلذرا... ملكه كتبه محمدرضا الامامي في 1059»
در همان سال بر سطح ديوارهاي جانبي ايوان عباسي نيز محمدرضا امامي به گونه اي متفاوت با قلم بسيار زيباي نستعليق عبارت «كل هم و غم سينجلي به ولايتك يا علي يا علي يا علي» را نوشته است.
در مجموع پنج كتيبه كه در سال 1059 توسط محمدرضا امامي در درون قاب ها و بر مواضع مختلف نگاشته شده، اين فرضيه را قابل طرح مي كند كه كاشيكاري ايوان در آن سال يا همان محدوده زماني انجام شده است. اگر چه بعدها نيز به دليل انجام تعميرات يا قيد وقايعي كتيبه هايي نصب يا تعويض گرديده همانند كتيبه اي كه بر انتهاي غرفه محراب مانند شمال ايوان نصب شده و مضمون آن صدور دستور مرمت بنا توسط محمد شاه قاجار بوده يا كتيبه اي نستعليق كه بر ازاره داخلي ايوان در سال 1349 هجري شمسي نصب گرديده و طي آن پس از تمجيد عهد محمدرضا شاهي به تعميرات و انجام كاشي كاريها اشاره شده و در نهايت كتيبه اي نستعليق كه با مضمون زير ظاهراً جايگزين كتيبه پيشين شده است: «به رسم حق شناسي از مبارزات حق طلبانه ملت مسلمان ايران به رهبري حضرت آية ا... العظمي امام خميني متع ا... المسلمين بيقائه و يادبود شهدا و مصدومين در اين مكان شريف اينجا به صحن انقلاب نامگذاري شد سوم رجب المرجب 1399»
ايوان عباسي از نظر نقشه تقريباً قرينه و همانند ايوان امير عليشير در مقابل آن است اما به جهت تزيينات معماري با ديگر ايوانها متفاوت و در مجموعه آستان قدس رضوي منحصر به فرد است زيرا كاربرد وسيع و متنوع كاشيهاي معرق و نقشهاي هندسي، گياهي، حيواني و خط به آن ويژگي خاص و متمايز داده است. با تأمل در عناصر تزييني اين ايوان مي توان به وضوح تأثير ونفوذ هنرهاي به كار رفته در آرايش مسجد امام و مسجد شيخ لطف ا... اصفهان را در جاي جاي آن مشاهده كرد. مسجد امام كنوني يا مسجد شاه قديم در سال 1020 هجري قمري به فرمان شاه عباس اول صفوي و به دست تواناي «استاد علي اكبر اصفهاني» در ضلع جنوبي ميدان نقش جهان و مسجد شيخ لطف ا... نيز در سال 1028 توسط «محمدرضا بناي اصفهاني» در ضلع شرقي ميدان نقش جهان اصفهان ساخته شد.
اين دو مسجد از جمله شاهكارهاي معماري و زيباترين ابنيه تاريخي اصفهان محسوب مي شوند و مي توانستند براي هنرمنداني كه قصد داشتند شاهكارهاي ديگري را خلق كنند، الگو و الهام بخش باشند. بنابراين هنرمنداني كه تزيينات معماري ايوان عباسي را در سال 1059 هجري اجرا كرده اند يا اصفهاني بوده اند و يا توانسته اند از مكتب هنري رايج و جاري اصفهان در آن دوران به شايسته ترين نحو بهره گيرند و بسياري از جلوه هاي هنري مسجد امام و مسجد شيخ لطف ا... را در ايوان عباسي تكرار كنند.
كتيبه هاي ايوان عباسي با قلم زيباي محمدرضا امامي اصفهاني نگاشته شده و او بر سر در مسجد امام اصفهان نيز كتيبه اي نوشته كه به موجب آن از مقام معمار و ناظر ساختمان مسجد تجليل شده است، بديهي است كه آن هنرمند تواناي اصفهاني از تجربيات خود و همكارانش «عليرضا عباسي» و «عبدالباقي تبريزي» ديگر نويسندگان كتيبه هاي مسجد امام اصفهان، در كتابت كتيبه هاي ايوان عباسي مشهد بهره گرفته است.
نماي زير گنبد مسجد شيخ لطف ا... و زير سقف ايوان قبله رواق هاي مسجد امام اصفهان با شمسه اي گسترده و مشبك با شبكه هاي لوزي شكل كه از به هم پيوستن اسليمي ها شكل گرفته زينت يافته اند، نيمي از همان نوع شمسه هم زير سقف ايوان عباسي و زير سقف غرفه محراب مانند انتهاي آن ايوان را آراسته است.
پيچكهاي تزييني يا فتيله هاي ستون مانند پيچيده عناصر تزييني زيبايي هستند كه در زاويه هاي مسجد شيخ لطف ا... و برخي پخي هاي انتهاي ايوان مسجد امام اصفهان اجرا شده و با سطح برجسته استوانه اي و رنگ فيروزه اي خود به بدنه هاي آراسته با كاشي معرق لاجوردي رنگ تنوع داده اند. در پخي هاي غرفه محراب مانند ايوان عباسي نيز اين عنصر تزييني به گونه زيبايي اجرا شده كه در معماري مجموعه آستان قدس بي نظير است حاشيه طاق جلو ايوان را قاب هاي به هم پيوسته مربع و مستطيل شكل زينت داده و در ميان هر يك از قاب هاي مربع شكل نقش گياهي چهار بخشي شبيه چليپاي شكسته مشاهده مي شود كه نوع هندسي و كامل تر آن بر روي پايه هاي طرفين ايوان غربي مسجد امام اصفهان اجرا شده است.
سطح لچكي هاي طرفين پيشاني و سطح زيرين طاق ايوان عباسي با گره هاي كند و شل تزيين شده و نقوش هندسي متنوعي از قبيل سرمه دان، پنج كنه، طبل، ترنج، شمسه، ماكو، شش بند و گيوه را تشكيل داده اند، در مسجد شيخ لطف ا... ومسجد امام هم هرگاه كار گره اجرا شده چنان نقش هايي تشكيل شده كه شاخص تر از همه ترنجهايي شكل گرفته بر گوشوارهاي مسجد شيخ لطف ا... مي باشد.
در جهت قبله مسجد شيخ لطف ا... محراب با زيباترين مقرنس ها و كتيبه ها اجرا شده است بر ميانه ديوار انتهايي (سمت شمال) ايوان عباسي هم غرفه اي محراب مانند تعبيه شده كه به شيوه محراب مسجد شيخ لطف ا... با كاشي هاي معرق زينت يافته است.
گذشته از غرفه ها، طاق نماها و قاب ها كه در همه سازه هاي معماري دوران صفويه معمول مي باشند نقش هاي موردي نيز هستند كه در تزيينات مسجد امام و مسجد شيخ لطف ا... اصفهان كاربرد يافته و در ايوان عباسي صحن انقلاب تكرار شده اند. اسليمي هاي ساده، ماري و دهن اژدري، گل هاي ختايي و شاه عباسي و انواع سربند اسليمي از آن جمله اند.
با كمي تأمل در ساختار و تزيينات معماري ايوان عباسي مي توان به وضوح تأثير مكتب هنر معماري صفوي اصفهان را با همه مشخصات و ويژگيهاي آن مشاهده كرد و با وجود نابساماني ناشي از حمله و هجوم هاي متوالي ازبكها حتي اين فرضيه را طرح كرد كه همان گونه كه محمدرضا امامي اصفهاني نگارش كتيبه هاي ايوان عباسي را به انجام رسانيده، معماران و هنرمنداني نيز از اصفهان به مشهد اعزام شده و در ساخت و پرداخت ايوان عباسي مشاركت كرده اند و ايده هاي ملهم از مسجد امام و مسجد شيخ لطف ا... اصفهان را در ايوان عباسي صحن عتيق حرم مطهر امام رضا(ع) جامه عمل پوشيده اند.

معرفي چند قرآن مكتب اصفهان در آستان قدس رضوي
حسين رزاقي: از قديم ترين زمان اگرچه هنر امري ضروري و معمول بود، ايرانيان باري هنر و زيبايي مقامي والا قايل بودند. در طي قرن ها هميشه ذوق و فهمي عام و استادانه مايه ترقي هنر بود. حمايت بزرگان كه نسبت به هنر دلبسته و كريم بودند پيوسته وجود داشت و زيبايي هميشه و در هر امري به مقام عالي مي رسيد. شاعران عارف، جمال را مظهر الهي مي شمردند و اين عقيده و ايمان در ذهن و آثار بسياري از هنرمندان وجود داشت. هنر با زندگي پيوسته بود و انواع هنرها نيز با يكديگر پيوند داشتند شيوه تجزيه و تقسيمي كه امروز معمول است شايد در نظر هنرمندان ايران عجيب مي نمود. هر هنري از هنر ديگر مشق مي شد. اغلب، موضوع نقاشي و شعر يكي بود و شاعر و نقاش هر يك نكاتي از الهامات ذهن خود را به ديگري القا مي كردند و هر دو در اجراي امر واحدي مي كوشيدند. آنقدر كم در بند شهرت و نام خود بودند كه ايثار نفس و فروتني ايشان براي ما موجب تعجب است. از هر صد شاهكار نقاشي ايران، تنها يكي امضاي نقاشي را در بر دارد. هنر ايران، هنر گمنام و بي نشان بود و به اين سبب در صراحت، صداقت و اعتبار پيشرفت شايان كرد.
هنر تذهيب صرفاً يك طرح و فرم تزييني نيست بلكه فلسفه وجودي اين قوس هاي مواج و ظريف فلسفه اي اصيل است كه باعث مي شود، تا هر كسي با نگاهي و تعميقي به يك استنباط معنوي عالي برسد و از اين همه همت و غيرت ديني مات و مبهوت و متحير شود.
اين هنر همگام با ظهور اسلام پديد آمد و نخستين جلوه هاي خود را در كلام وحي يافت و آن را عرصه پاك و بي آلايش براي جولان خود مي ديد.
گرچه در دوره هاي تاريخي قبل از اسلام نيز نقوش تزييني بر روي كتب مختلف و يا بر ديوارهاي معماري هاي گوناگون ديده مي شود ولي آنچه ما به نام هنر تذهيب مي شناسيم بعد از اسلام مشخص و نمايان شده و پا به پاي اين دين و آيين رشد كرده است.
هرگاه بخواهيم به تاريخچه و سابقه اين هنر اشاره كنيم ناچاريم تا به سراغ گنجينه هاي منور قرآني برويم و دقيقترين، ظريفترين و صحيح ترين طرح ها را در اين مصحف آسماني و در رابطه تنگاتنگ با هنر خوشنويسي همراه با آيات الهي بيابيم.
به خصوص در دوران اوج شكوفايي هنرهاي اسلامي در دوره هاي تيموري و صفوي به آثار مليح، ظريف و زيبايي مي رسيم كه گوشه اي از همت والاي هنرمندان مسلمان آن عصر را نشان مي دهد.
گويي آنان قبل از اينكه هنرمند باشند ساحراني هستند كه با تركيب و تداخل منطقي رنگ هاي معني دار و مقدس و فرم هاي سيال و روح نواز چشمان هر بيننده را متحير مي سازند.
در اين مجال كوتاه سعي و اهتمام داشته ام كه برخي نسخ مذهب قرآن هاي نفيس مكتب اصفهان و عصر صفوي و در آستان قدس رضوي بخش گنجينه نفايس نگهداري مي شود معرفي نمايم.
اول به معرفي و سراغ هنرمنداني مي رويم كه در سال 930 هجري و جلوس شاه طهماسب كه بازار هنر گرم بود آثار گرانبهايي به وجود آورده اند. در سال 951 هجري، همايون پادشاه هند به ايران آمده و شاه طهماسب قبول كرد، هنرمندان مشهوري چون عبدالصمد زرين قلم، استاد منصور (امير مسعود)، مولانا فارسي، ميرسيد علي، دوست محمد، قاسم مذهب، فخر صحاف و استاد يونس زرگر و بسياري از نقاشان با سفر و سكونت در هند پايه گذار مكتب ايران و هند باشند.
دوره صفوي از لحاظ هنر تذهيب به دو دوره تقسيم مي شود.
دوره اول: از تيموري تا مكتب اصفهان و زمان شاه عباس تا انتهاي دوره صفويه مي باشد. دوره دوم: در اين دوره بايد از ابوالقاسم حسيني مذهب، لطف ا... مذهب و محمدابراهيم قمي مذهب، نسخ نويس مشهور نام برد.
دوره اول مكتب اصفهان استاد عبدا... سلطاني، خواجه قوام الدين حسيني مذهب، زين العابدين مذهب اصفهان، خواجه قوام الدين حسيني مذهب؛ اين هنرمندان با تمسك به قرآن كريم و اهل بيت (ع) از رقم نمودن اجتناب كرده و با قصد قربتاً الي ا... آثارشان را عرضه مي نمودند.
حقايق قرآني و معنويت كلام رباني به هيچ وجه با نگارش آن به خط زيبا بر صفحاتي گرانبها و صحافي و تجليد ممتاز بستگي ندارد. قرآن كريم به هر صورت كلام آسماني است. در اين آثار نفيس كه با آب زر و سيماب و لاجورد نگاشته شده اند علاقه، ايمان و اخلاص است كه شايان تقديس و احترام در جهان مي باشد.

  


امام رضا(ع) در آثار شرق شناسان

 

* حسن حسين زاده شانه چي

گرچه شروع مطالعات اسلامي در غرب به چند قرن پيش باز مي گردد، ولي تحقيقات آنان درباره تشيع سابقه چنداني ندارد و با تأخير زماني قابل توجهي آغاز شد. از آن جايي كه اولين تحقيقات غربي مرتبط با تشيع، به فرقه هاي اسماعيلي و زيدي اختصاص داشت،



اين تأخير نسبت به تشيع امامي محسوس تر مي باشد، به طوري كه مي توان گفت نخستين مطالعات كلاسيك درباره تشيع امامي متعلق به اواخر قرن نوزدهم و قرن بيستم ميلادي است. از اولين اين آثار بايد به مقالاتي كه در دايرة المعارفها درباره شيعه و تشيع تدوين يافتند اشاره نمود. پس از آن با توسعه مطالعات شيعه شناسي، شاهد ظهور تأليفات گوناگوني در اين باب هستيم كه البته شمار اين پژوهشها در مقايسه با كل تحقيقاتي كه در حوزه اسلام شناسي صورت مي گيرد، بسيار كم مي باشد. به همين گونه آثار غربيان درباره امامان شيعه نيز كم و اندك است كه همين كمبود، نسبت به امامان مختلف از شدت و ضعف برخوردار است. به عبارت ديگر شرق شناسان درباره اماماني كه از ابعاد مختلف بيشتر مورد توجه آنان بوده اند و يا در منابع مربوطه اطلاعات بيشتري درباره ايشان وجود داشته تحقيقات فراوان تري انجام داده اند، مانند امام علي(ع)، امام حسين(ع)، امام باقر(ع) و امام صادق(ع) و حتي درباره ايشان پژوهشهاي اختصاصي انجام داده و كتابهاي مستقلي نوشته اند، اما نسبت به ديگر ائمه توجه كمتري داشته اند و حتي در برخي از آثار تحقيقاتي نامي از ايشان برده نشده است.
امام رضا(ع) از اماماني است كه غربيان كمتر به زندگاني و تاريخ وي پرداخته اند. گويا شخصيت و زندگاني امام(ع) براي ايشان چندان جذاب نبوده و در آثاري هم كه يادي از آن حضرت به ميان آورده اند، اغلب به سبب ارتباط امام با موضوعات مورد توجهشان بوده است. اين موضوعات در دو مورد خلاصه مي شود. نخست بررسي تاريخ خلاف عباسي كه در اين بحث، زماني كه محققان به تحليل وقايع دوران مأمون مي رسند به مناسبت، درباره مسأله ولايت عهدي امام(ع) نيز مطالبي را مي آورند. دومين مورد مربوط مي شود به مطالعات ايران شناسي خواه از لحاظ تاريخي مثل بررسي حوادث تاريخي ايران در عصر عباسي يا اوضاع سياسي خراسان و امثال اينها و خواه از لحاظ جغرافيايي، مانند جغرافياي طبيعي مشهد يا جغرافياي تاريخي خراسان و يا هر موضوع مطالعاتي مربوط به ايران كه به نحوي ارتباط با امام رضا(ع) داشته است. موضوع ديگري كه غربيان در آن بحث از آن، مطالبي هم به امام رضا(ع) اختصاص داده اند تشيع مي باشد و در برخي تأليفاتشان درباره تشيع به زندگاني و تاريخ آن حضرت پرداخته اند. به هر صورت در بين تأليفات شرق شناسان اثري كه به طور مستقل به امام رضا(ع) اختصاص يافته باشد، نمي توان سراغ داد.
بدين ترتيب آن دسته از تأليفات غربيان را كه به هر نحوي  مختصر يا مفصل- مطلبي درباره امام رضا(ع) نقل كرده اند، مي توان در انواع زير خلاصه كرد:
1- سفرنامه ها
2- كتاب هاي هنر و معماري اسلامي
3- كتاب هاي جغرافياي اسلامي
4- كتاب هاي تاريخي
5- دايرة المعارف ها
6- كتاب هاي شيعه شناسي
در ادامه با معرفي برخي از آثار در هر يك از انواع ياد شده، جايگاه امام رضا(ع) در اين تأليفات و ديدگاه غربيان نسبت به آن حضرت را بررسي خواهيم كرد.

1- سفرنامه ها
سفرنامه ها يكي از منابع مورد استفاده در منابع تاريخي هستند و اگر در زماني نزديك به واقعه تاريخي مورد نظر نوشته شده باشند، از اهميت خاصي برخوردارند. مسلم است كه تا قرنها پس از وفات امام رضا(ع) سفرنامه اي از غربيان درباره سرزمينهاي اسلامي به رشته تحرير درنيامد تا در آنها بتوان مطلبي در خصوص آن حضرت جست، با اين حال در سفرنامه هاي متأخرتر مطلبي يافت مي شود. از قرن نهم هجري به بعد به سبب گسترش روابط سياسي و تجاري اروپا با بلاد اسلامي و از جمله ايران، شمار قابل توجهي از غربيها به اين نواحي سفر مي كردند. بخصوص در دوره صفويان تاجران، سياحان و سياستمداران متعددي به ايران آمدند كه شرح گزارشهاي آنان در قالب سفرنامه هايي به جا مانده كه در خلال آنها به مطالبي درباره امام رضا(ع) مي توان دست يافت.
يكي از اين آثار سفرنامه «آدام اولئاريوس» است كه در عهد شاه عباس كبير به ايران آمده و مدتي ملازم وي بود. اولئاريوس شرحي از سفر شاه عباس به مشهد را آورده است كه ضمن آن به نذورات شاه براي حرم و ساخت دو درب گرانبها براي آن نيز اشاره شده است. (اولئاريوس، سفرنامه، 438 و فلسفي، زندگاني شاه عباس اول، 3/865)
پيترو دلاواله جهانگرد ايتاليايي نيز در سفرنامه خود از امام رضا(ع) ياد مي كند. او در سال 1029 هجري در سفر شاه عباس به سمت مشهد براي زيارت امام و اداي نذر خويش همراه با او بود و شرحي از روياي شاه را مي آورد مبني بر اين كه امام وجود شاه را در ديگر ايالات لازم تر مي داند. و بر اين اساس شاه در دامغان از ادامه سفر منصرف شده و به سمت آذربايجان شتافت. (فلسفي، زندگاني شاه عباس اول، 3/865 به نقل از سفرنامه پيترو دلاواله، 5/189) «آنتو نيو دو گوه آ» جهانگرد ونيزي نيز در سفرنامه خود اظهار مي دارد كه شاه عباس درباره رويايي با او صحبت كرده كه در آن امام رضا(ع) را ديده بود و آنتونيو شرحي از آن رويا را مي آورد. (فلسفي، زندگاني شاه عباس اول، 3/866)
در بين سفرنامه هاي اروپائيان يكي از مفصل ترين توضيحات درباره امام رضا(ع) را مي توان در سفرنامه «كمپفر» يافت. «انگلبرت كمپفر» آلماني در سال 1683 ميلادي و در زمان شاه عباس اول (996-1038هجري) از جانب دولت سوئد به عنوان سفير به ايران آمد و نزديك به دو سال در اين جا اقامت داشت. او در بخشي از سفرنامه خود به توضيح اعتقادات ايرانيان كه شيعه بوده اند مي پردازد و دراين باب نام دوازده امام را برمي شمرد و سپس تذكر مي دهد كه از بين اين دوازده نفر فقط امام رضا(ع) در ايران و در شهر مشهد مدفون است. كمپفر اعتبار و شهرت شهر مشهد را به همين سبب مي داند و مي گويد مردم از اكناف و اطراف براي زيارت به اين شهر مي روند. برداشت او از عقيده شيعيان اين بوده كه آنان بعد از امام علي(ع) و امام صادق(ع) حضرت رضا(ع) را بيش از ديگر ائمه محترم مي شمرند و در همين زمينه به شفا خواستن آنان از امام اشاره مي كند. (كمپفر، سفرنامه، 123)
از سفرنامه هاي متأخرتر بايد به سفرنامه «الكس بارنز» انگليسي اشاره كرد. او كه عضو انجمن سلطنتي انگلستان و مأمور عالي رتبه كمپاني هند شرقي بود، در ايام سلطنت فتحعلي شاه قاجار و در سال1831 ميلادي به ايران آمد. بارنز يكي از كساني است كه خود شهر مشهد را ديده است. او در مسير خود از تركستان به ايران از مشهد عبور كرده از اين توصيف نسبتاً مفصلي از اين شهر آورده كه در ضمن آن به امام رضا(ع) و آرامگاه وي نيز اشاره مي كند. «بارنز» در معرفي امام رضا(ع) به اشتباه آن حضرت را پنجمين سلاله امام علي(ع) مي نامد و درباره علت حضور امام در اين ناحيه به گفته مردم تركستان استناد مي كند كه مي گفتند امام به خاطر اخلاق مردم مشهد به آن شهر مهاجرت كرد كه موجب مي شد شرايط زندگي در اين شهر براي امام بهتر باشد. سپس به توصيف حرم امام و علاقه مردم شيعه و سني به زيارت آن حضرت مي پردازد. ( بارنز، سفرنامه، 60-62)

2- كتابهاي معماري و هنر اسلامي
گروه ديگري از تأليفات غربيان كه گاه در آنها اطلاعاتي بسيار اندك درباره امام رضا(ع) به چشم مي خورد، كتابهايي است كه درباره معماري و ابنيه در سرزمينهاي اسلامي نوشته شده اند. يكي از بناهايي كه معمولاً در اين كتابها مورد توجه بوده آرامگاه ها است. بر همين اساس در برخي از تأليفات مذكور ضمن معرفي و شرح آرامگاهها به حرم امام رضا(ع) در مشهد نيز پرداخته شده است. به طور طبيعي در اين تأليفات با توجه به موضوعشان، مطلب قابل توجهي درباره شخصيت امام نمي توان يافت جز اشاراتي كوتاه كه به طور عمده عبارتند از وجود مدفن امام در شهر مشهد. از اين گروه تأليفات مي توان كتابهاي هنر و معماري اسلامي نوشته اتينگهاوزن و آثار ايران نوشته «آندره گدار» را نام برد. البته برخي از اين كتب نيز هيچ مطلبي در اين باب ندارند.

3- كتابهاي جغرافيايي
گروه ديگري از تأليفات غربيان كه در آنها درباره امام رضا(ع) مطالبي آورده شده كتابهايي است كه درباره جغرافياي بلاد اسلامي نوشته شده اند. در اين تأليفات معمولاً در توضيح شهر مشهد يا شهر طوس به مناسبت بر وجود آرامگاه حضرت تصريح شده و به مناسبت گاه درباره علت حضور امام در اين مكان و علل و چگونگي وفات ايشان سخن به ميان آمده است.

كتاب جغرافياي تاريخي سرزمينهاي خلافت شرقي
اين كتاب نوشته «گي. لسترنج» نويسنده ايتاليايي است كه در آن به توصيف بلاد شرقي اسلامي از جمله خراسان پرداخته است. نويسنده در توصيف شهرهاي خراسان وقتي به مشهد مي رسد، ضمن بيان اين كه مشهد يعني محل شهادت علي بن موسي الرضا(ع) به وجود قبر امام هشتم در اين شهر اشاره مي كند و توضيح مي دهد كه آن حضرت در اثر زهري كه مأمون به وي خورانده بود به شهادت رسيد. لسترنج توضيح بيشتري درباره امام نمي دهد و به ساخت آرامگاه امام و مسجد با شكوه كنارش مي پردازد. (لسترنج، جغرافياي تاريخي سرزمين هاي خلافت شرقي،214)

4- كتابهاي تاريخي
تأليفات تاريخي غربيان را نسبت به موضوع مورد نظر مي توان به دو دسته عمده تفكيك كرد. نخست كتابهايي كه به طور كلي درباره تاريخ اسلام - جوامع، دولتها و ملتها- نوشته شده اند و ديگري كتابهايي كه درباره تاريخ ايران به رشته تحرير درآمده اند.

الف- كتابهاي تاريخ اسلام
كتابهاي تاريخ اسلام كه به گونه مختلف و متنوعي نوشته شده اند، اطلاعات نسبتاً بيشتري درباره امام رضا(ع) دربردارند. در اين كتابها به طور معمول به هنگام بررسي دولت عباسي و حكومت مأمون به موضوع ولايت عهدي امام پرداخته شده و گاه به مناسبت مطالبي نيز درباره شخصيت آن حضرت آمده است. در ادامه به دو مورد از معروف ترين اين تأليفات خواهيم پرداخت.

كتاب تاريخ اسلام
كتاب تاريخ اسلام كه با اشراف خانم آن لمبتون در دانشگاه كمبريج انگستان گردآوري شده مجموعه اي از مقالات است، به قلم گروهي از شرق شناسان بنام مانند جان آرتور آربري، برتولد اشپولر، برنارد لوئيس و مونتگمري وات. در فصل چهارم اين كتاب كه به تاريخ خلافت عباسي اختصاص دارد و در تحليل وقايع دوره مأمون از امام رضا(ع) انتخاب ايشان به ولايت عهدي از جانب مأمون اشاره مي كند. نكته جالب توجه اينكه نويسنده تحليلي متفاوت با ديگر شرق شناسان در اين باره ارائه مي دهد. وي دو عامل را در اين اقدام مأمون مؤثر مي داند، عامل نخست كه تقريباً مشابه نظر ديگر شرق شناسان است، موقعيت حساس علويان و شيعيان بود كه او را بر آن داشت تا فردي از اين خاندان و طايفه را انتخاب كند تا بدين گونه نظر آنان را به خود جلب نمايد. نويسنده در اين باب به قيام شيعي «ابو السرايا» در سال 199 هجري استناد مي كند كه با پشتيباني يكي از علويان يعني ابن طباطباي حسني در كوفه به راه افتاد و مأمون پس از سركوب آن امام رضا(ع) را به مرو فرا خواند و آن حضرت را به عنوان شايسته ترين فرد براي خلافت پس از خود نشان داد.(لبتون، تاريخ اسلام، 178)
عامل دوم، از نظر نويسنده گرايشهاي اعتزالي مأمون است و در اين باب به نوشته هاي معتزليان ديگري همچون جاحظ استناد مي كند. به نظر او مأمون براساس انديشه اعتزالي خود قصد داشت تا از ميان عباسيان و علويان هر كدام كه شايسته تر باشد، بر تخت خلافت جلوس كند. اين عقيده، او را بر آن داشت تا امام رضا(ع) را به ولايت عهدي خود انتخاب كند و سپس اين سياست را از طريق وصلت خانوادگي يعني ازدواج امام با دختر خود تكميل نمايد(همان، 179) نويسنده با اشاره به شكست مأمون در اين هدف خود، شهادت امام رضا(ع) را يكي از عواملي مي داند كه موجب تغيير سياست مأمون گرديد. او بر مسموميت امام تصريح مي كند و آن را اسرارآميز مي داند، ضمن اين كه هيچ اشاره به مسببين آن و يا احتمال مشاركت مأمون در آن ندارد.(همان، 181)

كتاب تاريخ ملل و دول اسلامي
يكي از تأليفات مشهور در تاريخ سياسي مسلمانان، كتاب تاريخ ملل و دول اسلامي، نوشته كارل بروكلمان نويسنده آلماني است كه در آن به اختصار وضع سياسي جهان اسلام تا پايان جنگ جهاني اول را شرح داده و دولتهاي مهم اسلامي از آغاز اسلام تا اين عصر و تحولاتشان را ذكر كرده است. «بروكلمان» در توضيح دولت عباسي به تفصيل درباره مأمون، تحولات سياسي عصر او و اقداماتش سخن گفته و به همين مناسبت از امام رضا(ع) نيز ياد مي كند. او اظهار مي دارد كه مأمون براي جلب نظر مردم عراق دختر خود را به امام داده و وي را به جانشيني خود انتخاب مي كند، ولي مردم عراق از بيعت با علي بن موسي الرضا(ع) خودداري كردند و با ابراهيم بن مهدي بيعت كردند. بروكلمان معتقد است در ميان درباريان مأمون فقط امام رضا(ع) حقايق پيرامون مأمون را به وي مي گفت و حتي وزير او يعني فضل بن سهل با ذكر مطالبي نادرست درباره وضع عراق سعي داشت او را اغفال كند. وي در ادامه به مسأله درگذشت امام در طوس به هنگام بازگشت مأمون به عراق اشاره مي كند و آن را ناشي از دل درد مي داند، ولي اين احتمال را نيز مطرح مي كند كه علت وفات آن حضرت مسموميت بوده باشد. بروكلمان توضيح مي دهد كه چون شيعيان عقيده داشتند امام به شهادت رسيده، اطراف مرقد وي شهر بنا كردند و آن را مشهد ناميدند كه به عقيده او پس از كربلا بزرگترين زيارتگاه شيعيان است.(بروكلمان، تاريخ ملل و دول اسلامي، 124)

ب- كتابهاي تاريخ ايران
دسته ديگري از تأليفات تاريخي، كتابهاي مربوط به تاريخ ايران است. در اين كتب به مناسبتهاي مختلف مثل بررسي اوضاع سياسي ايران در عهد عباسي يا در بحث عقايد و باورهاي ايرانيان و يا در جغرافياي تاريخي ايران به امام رضا(ع) و شخصيت او و علل و پيامدهاي حضورش در ايران توجه شده است. يكي از معروفترين كتابهاي شرق شناسان در اين زمينه كتاب تاريخ ايران در قرون نخستين اسلامي است كه آن را برتولد اشپولر آلماني نوشته است.
اشپولر در چند جاي كتاب خود به تناسب درباره امام رضا(ع) مطالبي آورده، مفصل ترين آنها در بررسي تحولات سياسي عهد مأمون مي باشد. او در اين بخش كتاب، به موضوع ولايت عهدي امام مي پردازد و از آن تفسيري همانند ديگر نويسندگان غربي ارائه مي دهد. به نظر مي رسد مأمون قصد داشت تا بيش از پيش اعتماد ايرانيان را به خود جلب كند، زيرا هم تركيب سياسي خاص و مستقلي را تشكيل مي دادند و هم تشيع در بين آنها رو به فزوني بود. لذا بدين منظور به «اقدام كاملاً تازه و بديعي» دست زد و امام هشتم(ع) را به عنوان جانشين خود انتخاب نمود. او اضافه مي كند وضعيت جديدي كه مأمون پديد آورد، ديري نپاييد، زيرا امام دو سال بعد «ناگهان پس از تناول انگور در طوس رحلت كرد». او درباره اين كه امام به طور طبيعي از دنيا رفته يا مسموم گرديده اظهار مي دارد تاكنون به قطع و يقين معلوم نشده در عين حال باور شيعيان مبني بر شهادت آن حضرت را اين گونه تضعيف مي كند كه «آنان علت عزاداري اماماني را كه در جنگ شهيد نشده اند، حداقل بدين گونه مستدل مي نمايند». (اشپولر، تاريخ ايران در قرون نخستين اسلامي، 96) البته او تغيير نظريه سياسي مامون را - كه به عقيده شيعيان موجب مسموم شدن امام توسط مأمون گرديد- قبول دارد و علايم آن را آشكار و محسوس مي داند.( اشپولر، تاريخ ايران در قرون نخستين اسلامي، 97) بدين ترتيب او نتيجه گيري قطعي درباره علت و چگونگي وفات امام ارائه نمي دهد.
اشپولر در جاي ديگر كتابش در بحث از شيعيان دوازده امامي به مرقد امام هشتم در مشهد اشاره دارد و آن را يكي از مشاهد مقدس شيعيان برمي شمرد كه امراي شيعه مذهب آل بويه ساختند. (اشپولر، تاريخ ايران در قرون نخستين اسلامي، 330) او در اين بخش توضيح ديگري درباره امام نياورده، اما در بخش اوضاع و مناسبات قومي بار ديگر از امام و انتخاب ايشان به ولايت عهدي از جانب مأمون ياد مي كند و دوبار تأكيد مي كند كه اين اقدام مأمون تلاشي بود تا بتواند سيادت ايرانيان را تأمين نمايد. اشپولر عقيده دارد كه اين امر از حس ملي گرايي مأمون نشأت گرفته بود، زيرا او پسر يك بانوي ايراني بود كه در شرق مورد استقبال عموم واقع گرديد و با كمك وزير و ياران ايرانيش كه به علويان علاقه داشتند، خلافت را به دست آورد و انتخاب امام رضا(ع) نيز بر اساس همين علاقه مندي بود.( اشپولر، تاريخ ايران در قرون نخستين اسلامي، 421)

5- دايرة المعارف ها
دايرة المعارف ها به عنوان مجموعه هايي از اطلاعات فشرده و موجز در موضوعات متنوع، يكي از منابع عمومي در مراحل نخستين پژوهش به شمار مي روند. دايرة المعارف ها را بر حسب موضوع مي توان به دو دسته عام و خاص تقسيم كرد كه دايرة المعارف هاي خاص بر خلاف دايرة المعارف هاي عام بر يك موضوع كوچك تر متمركز شده اند، مثل دايرة المعارف اسلام كه تمامي مقالات آن به نحوي مرتبط با اسلام است. در ادامه دو نمونه از دو نوع دايرة المعارف ها را مورد بررسي قرار مي دهيم.

1- دايرة المعارف امريكانا
دايرة المعارف امريكانا، از دايرة المعارفهاي عام و قديمي ترين دايرة المعارف انگليسي زبان جهان به شمار مي رود و طبعاً به لحاظ اين قدمت از اعتبار خاصي در ميان تأليفات مشابه خود برخوردار است. بنيان گذار اين دايرة المعارف، «فرانسيس ليبر» آلماني بود كه در ايالت بوستون آمريكا زندگي مي كرد و در سال 1829 ميلادي تدوين اين اثر را آغاز كرد. اين مجموعه كه در ابتدا سيزده جلد بود، اكنون در سي جلد و مشتمل بر 45 هزار مقاله مي باشد و 6 هزار و 500 محقق در نگارش مقالات آن مشاركت داشته اند. از اين حجم مقالات فقط 93 مقاله به موضوع تشيع و شيعه مربوط مي شود كه 22 مقاله آنها بدون نام نويسنده آورده شده است (تصوير شيعه در دايرة المعارف امريكانا، 13) و مقاله شيعه با چهار سطر مطلب كوچكترين آنهاست. در اين ميان تنها دو مقاله درباره امامان شيعه وجود دارد، يكي با عنوان «علي(ع)» و ديگري «حسن و حسين(ع)» و درباره ديگر امامان به مدخل هايي جداگانه در نظر گرفته نشده است. ولي مي توان در برخي مدخل هاي مربوطه مطالبي درباره بعضي امامان ديگر يافت، چنان كه نسبت به امام رضا(ع) اين گونه است.
درباره امام رضا(ع) در چهار مدخل (مقاله) مطالبي به شرح زير آمده است.

الف- مقاله خراسان
اين مقاله به قلم سي. اي. بازورث از دانشگاه منچستر انگستان مي باشد. نويسنده در اين مقاله نسبتاً كوتاه به وضعيت طبيعي و سياسي و اجتماعي اين استان پرداخته و به همين مناسبت متذكر مي شود كه مركز اين استان شهر مشهد است. نويسنده در باب اهميت شهر مشهد، اولين ويژگي كه برمي شمرد «وجود مرقد هشتمين امام شيعيان» است و اضافه مي كند كه به همين دليل اين شهر «يكي از مقدس ترين شهرهاي زيارتي مسلمانان شيعه مي باشد.» (تصوير شيعه در دايرة المعارف امريكانا، 231) در اين مقاله مطلب ديگري درباره امام هشتم نيامده كه البته با توجه به موضوع و حجم مقاله، اشاره به همين نكته از اهميت آن در نظر مؤلف حكايت دارد.
ب- مقاله زيارت
نويسنده مقاله زيارت، به تفصيل درباره باورهاي مردمان جهان در خصوص زيارت شخصيتها و اماكن مقدس پرداخته و عقيده مسلمانان و به ويژه شيعيان را بيان مي كند. يكي از نكاتي كه وي به آن اشاره مي كند، وجود آرامگاه امام رضا(ع) در مشهد است و مي گويد شيعيان به زيارت اماكن مقدس از جمله «قبر امام علي بن موسي الرضا(ع) در مشهد ايران» مي روند. ( تصوير شيعه در دايرة المعارف امريكانا، 276)

ج- مقاله مأمون
مدخل ديگري كه در آن مطالبي درباره امام رضا(ع) آمده مقاله مأمون است به قلم دبليو. مونتگمري وات از دانشگاه ادينبورو انگلستان. اين مقاله در ميان مقالات مربوطه بيشترين مطلب درباره امام را دارد و طي آن به وقايع سياسي مهم زندگاني آن حضرت در عصر خلافت مأمون اشاره شده است. «وات» در اين مقاله به اختصار ولايت عهدي امام و علل آن و پيامدهايش را ذكر مي كند و در نهايت به مسأله مسموميت امام اشاره مي كند. او پس از بيان اختلافهاي امين و مأمون بر سر خلافت و كشته شدن امين به دست مأمون و به دنبال آن مشكلات سياسي پديد آمده براي وي، اظهار مي دارد كه مأمون براي آن كه اين مشكلات را رفع كند و بر گروههاي سياسي - علوي ها و ايراني ها- و كشمكش هايشان غلبه نمايد، امام رضا(ع) را كه هم تباري علوي داشته و «شاهزاده اي علوي» بود و هم مورد علاقه ايرانيان شيعه و ديگر شيعيان بود، به عنوان ولي عهد خويش تعيين كرد. «وات» به جزئيات اين واقعه نپرداخته و نيز موضع امام در قبال اين سياست مأمون را بيان نكرده است و تنها به اين نكته بسنده كرده كه ولايت عهدي امام تعداد كمي از مردم را خوشحال ساخت. «وات» سپس به وفات امام اشاره كرده و اين احتمال را مطرح مي كند كه مسموميت امام چه بسا توسط خود مأمونيان صورت گرفته باشد، هر چند اصل مسموميت امام را به طور كامل نپذيرفته و آن را يك ادعا مي داند. ( تصوير شيعه در دايرة المعارف امريكانا،235)

د- مقاله مشهد
رالف. اچ مگنوس از دانشگاه ايالتي كاليفرنيا اين مقاله را نوشته است. او در توصيف اوليه خود از شهر مشهد آن را محل حرم مهم شيعيان و مركز زيارت و تعليمات ديني برشمرده و اظهار مي دارد مشهد به معناي محل شهادت مي باشد و اين شهر دراطراف مرقد امام رضا(ع) توسعه يافته است. «مگنوس» سپس درباره درگذشت امام صحبت مي كند و آن را ناگهاني توصيف مي نمايد و در عين حال، اين كه امام را مسموم كرده باشند شايعه اي مي داند كه بر اساس آن شيعيان معتقد شده اند، امام رضا(ع) به شهادت رسيده است و همين امر سبب شده كه محل درگذشت و دفن اورا مقدس بشمرند. ( تصوير شيعه در دايرة المعارف امريكانا،361)

2- دايره المعارف اسلام
دايرة المعارف اسلام چاپ ليدن، يكي از معروفترين دايرة المعارفهاي انگليسي زبان است كه به طور خاص به موضوعات مربوط به اسلام اختصاص يافته است. شماري از مدخل هاي اين مجموعه به توضيح عقايد و آموزه هاي شيعي از جمله مسأله امامت پرداخته است. از اين ميان دوازده مقاله به طور خاص درباره امامان شيعه مي باشد كه به قلم چند تن از اسلام شناسان به رشته تحرير درآمده است.
مقاله مربوط به امام هشتم(ع) با عنوان «علي الرضا ابوالحسن بن موسي بن جعفر» نوشته شرق شناس و اسلام شناس معروف و پر كار انگليسي، برنارد لوئيس مي باشد. «لوئيس» سعي كرده اطلاعات جامعي از امام و زندگاني وي ارائه دهد. او از تاريخ ولادت و وفات امام شروع مي كند و اختلاف اقوال در اين باب را نيز متذكر مي شود. پس از ذكر نسب امام اظهار مي دارد كه آن حضرت با وجود اين كه در بخش عمده حياتش فعاليت سياسي نداشت، به سبب علم و تقوايش معروف بود. سپس درباره روايت امام و فتوا دادن وي در مدينه سخن مي گويد. طبق معمول بخش عمده مطالب لوئيس به مسأله ولايت عهدي امام تعلق يافته و به تحليل جنبه هاي مختلف موضوع پرداخته است. او تأكيد دارد كه مأمون پس از انتصاب آن حضرت به ولايت عهدي لقب «رضا» را به ايشان داد. لوئيس بر خلاف اكثر شرق شناسان كه از موضعگيري امام در قبال اين تصميم مأمون سخن نگفته اند، اظهار مي دارد كه آن حضرت فقط تسليم پافشاري خليفه شد. (تصوير امامان شيعه در دايرة المعارف اسلام، 346)
موضوع ديگري كه لوئيس بدان پرداخته و نظري تقريباً متفاوت با همه نويسندگان غربي ديگر از خود ارائه داده، علت انتصاب امام به ولايت عهدي و هدف مأمون از آن مي باشد. به نظر او مأمون امام را صرفاً به دليل ويژگيهاي فردي، مناسب ترين شخص براي جانشيني خود مي دانست و بر همين اساس از اختلاف اصولي موجود ميان خاندان عباسي و خاندان علوي صرف نظر كرد. (همان، 346) بدين ترتيب لوئيس با ديگر شرق شناسان كه علت اين اقدام مأمون را جلب توجه و حمايت شيعيان و علويان ناراضي و نيز ايرانيان شيعه گرا دانسته اند، موافق نيست. شگفت آور اين كه او اين نتيجه گيري خود را فقط بر متن سند ولايت عهدي مستند ساخته است كه آن هم مبتني بر گزارشهاي دو منبع متأخر يعني صبح الاعشي قلقشندي و مراه الزمان ابن جوزي مي باشد.
مسأله مهمي كه لوئيس تلاش داشته روشن سازد، علت و چگونگي وفات امام است. ظاهرا او شهادت و مسموميت امام را نپذيرفته و اظهار مي دارد كه آن حضرت پس از يك روز بيماري در طوس درگذشت. با اين حال او نظر شيعيان درباره مسموميت امام به دست درباريان مأمون را نيز نقل مي كند، اما در پايان با ذكر اين نكته كه طبري هيچ اشاره اي به احتمال قتل نمي كند، نظر نهايي را صادر مي نمايد و با تأكيد بر اين كه مأمون در انظار عمومي براي امام عزاداري كرد و بر جنازه وي نماز خواند (همان،347) مهر تأييد بر آن مي زند و جاي هيچ شكي مبني بر دخالت مأمون در شهادت امام باقي نمي گذارد.
اگر چه مقاله برتارد لوئيس، يكي از كاملترين نوشته ها درباره امام رضا(ع) است، ولي كاستي هاي قابل ملاحظه اي در آن وجود دارد. لوئيس به جز چند جمله نخستين مقاله، درباره تاريخهاي ولادت و وفات و نيز نسب امام، بقيه مقاله را به زندگي سياسي امام در عصر مأمون اختصاص داده و اساساً مطلب چنداني درباره زندگاني امام تا پيش از اين دوران نياورده است. بدين ترتيب جاي مباحثي چون سيره اخلاقي و عبادي و اجتماعي امام، جايگاه علمي و مناظرات ايشان با علما و نيز پرورش شاگرداني انديشمند در اين مقاله خالي است. از ديگر كاستي هاي اين مقاله بايد به ذكر مطالب غير مستند و يا ضعيف اشاره كرد. لوئيس در توصيف مقام علمي امام مي گويد: آن حضرت از شخصي به نام عبيدا... بن ارطاه روايت مي كرد. در حالي كه در هيچ يك از كتابهاي رجالي و حديثي شيعه و مهمترين كتب حديثي اهل سنت چنين نامي نيامده است. (همان، 358) همچنين لوئيس علت ناميده شدن امام به لقب «رضا» را، اعطاي اين لقب به امام از جانب مأمون نقل كرده، در حالي كه منابع روايي شيعه آن را رد كرده و بلكه لقبي الهي دانسته اند. (همان، 359 و نك شيخ صدوق، عيون اخبار الرضا، 1/11 و مجلسي، بحار الانوار، 49/4)
نكته اساسي قابل تأمل در مقاله لوئيس، عدم توجه و ارجاع به منابع مهم و معتبر شيعي مثل آثار شيخ صدوق و شيخ مفيد و ديگران است. در ميان منابع شيعي او تنها به يك منبع يعني تاريخ يعقوبي استناد جسته كه احتمالاً به جهت قدمت آن بوده، حال آن كه از منابع متأخري چون قلقشندي و صفدي - الوافي بالوفيات- در قرن نهم هجري به گونه اي اساسي بهره برده است. نويسنده در يك جا از مقاتل الطالبيين نيز نقل مي كند كه البته تشيع امامي وي هنوز به اثبات نرسيده است.
گذشته از مقاله فوق مي توان احتمال داد كه همانند دايرة المعارف امريكانا برخي مدخل هاي ديگر به تناسب موضوع درباره امام رضا(ع) نيز مطالبي آمده باشد كه در اين جا از بحث درباره آنها صرف نظر شد.
6- كتابهاي شيعه شناسي
هرچند تأليفات غربيان درباره تشيع امامي در مقايسه با ديگر فرق اسلامي اندك است، با اين حال نمونه هايي از اين تأليفات موجود است. در اين كتب به مقتضاي بحث كه شرح عقايد اماميان است، نويسندگان به موضوع امامت توجه كرده و از اين رو به تاريخ و زندگاني امامان شيعه نيز پرداخته اند.

كتاب عقيدة الشيعه
نمونه اي از اين آثار كتاب عقيده الشيعه، نوشته دوايت رونالدسن دكتراي الهيات و فلسفه مي باشد كه آن را پس از حضور 16 ساله خود در شهر مشهد به سال 1933 ميلادي در همين شهر نوشت. رونالدسن در اين كتاب در جهت تشريح عقايد شيعيان پس از بيان قضيه سقيفه بني ساعده و غصب خلافت، به معرفي تك تك ائمه پرداخته و به هر كدام از ايشان فصلي را اختصاص داده و در اين بين فصولي را نيز براي معرفي آرامگاههاي امامان و يا برخي حوادث بزرگ زمان ايشان در نظر گرفته است. بدين ترتيب فصل 15 كتاب به شرح زندگاني و تاريخ امام رضا(ع) و فصل 16 به معرفي آرامگاه آن حضرت در مشهد و امور مربوط به زيارت تعلق يافته است. فصل مربوط به امام رضا(ع) در اين كتاب كه با عنوان «علي الرضا، امامي كه در سياست وارد شد» شروع مي شود، يكي از مفصل ترين نوشته هاي شرق شناسان درباره امام مي باشد. «رونالدسن» با ذكر رواياتي سعي كرده تا شخصيت معنوي و مورد توجه امام در شهر مدينه را پيش از آمدن به شهر مرو ترسيم كند كه مضمون اين روايات كمك و دستگيري از گرفتاران و نيازمندان است. سپس با توجه به حوادث آن دوران قضيه احضار امام به مرو از جانب مأمون و چگونگي سفر و مسير آن حضرت در اين سفر را شرح مي دهد. طبق معمول مسأله ولايت عهدي امام و اقدامهاي مأمون در اين راستا و سپس پيامدهاي اين واقعه مهمترين بحث نويسنده را تشكيل مي دهد.( رونالدسن، عقيده الشيعه، 174) از جمله وقايعي كه مورد توجه رونالدسن بوده و اغلب نويسندگان ديگر به آن اشاره اي نكرده اند. مناظرات علمي امام با اهل علم و صاحبان اديان ديگر است. رونالدسن پس از اشاره به اين رويدادها تحليلي نيز درباره اسناد آنها ارائه مي دهد. ( همان، 175) در نهايت او به موضوع شهادت امام مي پردازد و روايات مختلفي را نقل مي كند كه همگي از به شهادت رسيدن آن حضرت از طريق مسموميت و با توطئه مأمون حكايت دارند. (همان، 177)
ويژگي قابل توجه نوشته «رونالدسن» بهره گيري فراوان وي از منابع شيعي معتبر مثل اصول كافي، تاريخ يعقوبي و عيون اخبار الرضا است.

كتاب تشيع
كتاب تشيع نوشته «هاينس هالم» يكي ديگر از كتابهايي است كه درباره عقايد شيعيان نوشته شده و به همين مناسبت به تاريخ و زندگاني امامان نيز پرداخته است. هر چند بخش مربوط به زندگاني ائمه و به خصوص امام رضا(ع) در اين كتاب مختصر مي باشد، ولي به هر حال ديدگاه مؤلف آن را روشن مي سازد. مؤلف با اشاره به اين كه امام رضا(ع) هشتمين امام شيعيان و فرزند موسي بن جعفر(ع) بود و در مدينه زندگي مي كرد، بدون هيچ توضيح ديگري به سراغ موضوع ولايت عهدي آن حضرت مي رود. نويسنده به موضع امام در قبال اين رويداد اشاره نمي كند و درباره انگيزه هاي مأمون در اين اقدام سخن نمي گويد. به اين دليل كه اين حادثه هيچ اهميت واقعي براي پيشرفت خود شيعيان در بر نداشت.( هالم، تشيع، 72) البته او تأكيد مي كند كه در اين باب تحقيقات فراواني صورت گرفته است. در ادامه «هالم» به موضوع درگذشت امام مي پردازد و اظهار مي دارد كه آن حضرت در راه طوس درگذشت و اضافه مي كند علاوه بر شيعيان شماري از مورخان نيز عقيده دارند امام به شهادت رسيده و البته اين مسأله به نظر او ثابت شدني نيست. ( همان جا) دفن بدن امام در كنار مقبره هارون الرشيد و زيارتگاه شدن آن مكان و پيدايش شهر مشهد به همين مناسبت آخرين مطلبي است كه هالم به آن اشاره مي كند. (همان، 32)
اين كتابها تنها اندكي از تأليفات شرق شناسان است كه در اين جا به عنوان نمونه آورده شدند و البته بررسي و جستجو در ديگر تأليفات آنان احتمالاً مطالب ديگري را نيز به دست خواهد داد. اما بررسي همين آثار برخي از كاستي هاي مطالعات غربيان درباره امامان شيعه و به خصوص امام رضا(ع) را روشن مي سازد. نخست اين كه در اين تحقيقات منابع معتبر و اصيل شيعي كمتر مورد توجه قرار گرفته اند. دوم اين كه بيشترين توجه محققان غربي به فعاليتها و حوادث سياسي زندگي امام معطوف شده و درباره شخصيت علمي و اجتماعي ايشان مطالب بسيار اندكي در آثارشان يافت مي شود و در نهايت اين كه به جهت داشتن نگاه برون ديني در تفسير برخي حوادث به برداشتهاي غير واقعي رسيده اند.

منابع
- اتينگهاوزن، ريچارد، هنر و معماري اسلامي، ترجمه يعقوب آژند، تهران، انتشارات سمت، 1378.
- اشپولر، برتولد، تاريخ ايران در قرون نخستين اسلامي، ترجمه جواد فلاطوري، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي، 1379.
- اولئاريوس، آدام، سفرنامه، ترجمه بهپور، انتشاراتي، ابتكار، 1363.
- بارنز، الكس، سفرنامه، ترجمه سلطاني فر، مشهد، بنياد پژوهش هاي اسلامي، 1366.
- بروكلمان، كارل، تاريخ ملل و دول اسلامي، ترجمه هادي جزايري، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي،1383.
- تقي زاده داوري، محمود، تصوير شيعه در دايرة المعارف امريكانا، تهران، چاپ و نشر بين الملل، 1382.
تصوير امامان شيعه در دائرة المعارف اسلام، قم، انتشارات شيعه شناسي، 1385.
- رونالدسن، دوايت، عقيده الشيعه، تعريب ع. م بيروت، مؤسسه المفيد، 1410.
- كمپفر، انگلبرت، سفرنامه، ترجمه جهانداري، تهران، خوارزمي، 1363.
- لسترنج، گي، جغرافياي تاريخي سرزمين هاي خلافت شرقي، ترجمه محمود عرفان، تهران، انتشارات علمي وفرهنگي، 1377.
- لمبتون، آن، تاريخ اسلام پژوهش دانشگاه كمبريج، ترجمه احمد آرام، تهران، امير كبير، 1378.
- هالم، هاينس، تشيع، ترجمه محمدتقي اكبري، قم، نشر اديان، 1384.

  


در ميزگرد «انديشه نو» با حضور كارشناسان بررسي شد:
شيوه برخوردامام رضا (ع) با فرقه هاي درون شيعي

 

دكتر محمد رضا باراني

اشاره :
پس از شهادت امام كاظم(ع) برخي ازياران و وكلاي ايشان كه عمدتا عهده دارامور مالي ايشان بودند، با اعلام برائت از امامت امام رضا(ع) وموعود دانستن امام هفتم(ع) ازمسير حق تشيع خارج شدند.امام رضا(ع) در اولين روزهاي امامت خويش با چنين وضعيتي مواجه بود.




نحوه برخورد امام (ع) با فرقه هاي منشعب از شيعه موضوع اين ميزگرد است كه با حضور : دكترنعمت ا... صفري،عضو هيات علمي مركز جهاني علوم اسلامي ، دكترمهدي فرمانيان، عضو هيات علمي مركز اديان ومذاهب اسلامي ، وحجة الاسلام موسوي نژادبرگزار گرديده است.

دكتر باراني: در ميان مذاهب و اديان، يكي از مسائل مهمي كه رخ مي دهد، انشعابات مذهبي و فرقه اي است و اين مساله سبب روابط بين مذاهب مي گردد و اين روابط هم در رخداد هاي سياسي اجتماعي تأثير گذار هستند و از سوي ديگر رخدادهاي سياسي اجتماعي در به وجود آمدن يا رشد، توقف يا انحطاط انشعابها تاثير دارد. در اين ميزگرد فرقه هاي درون شيعي در دوره امام و تعاملات بين آنها و يا روابط امام رضا(ع) با آن فرقه ها را بررسي مي كنيم. قبل از ورود به بحث اصلي، يك بحث كلي در زمينه ايجاد فرقه ها و علل تأثيرگذار در انشعابات به ويژه عوامل موثر در ظهور فرقه هاي درون شيعي در قرن دوم، داشته باشيم. سوال اول را از دكتر صفري بپرسم، به نظر شما علل تاثير گذار در پيدايش فرقه هاي اسلامي،و به ويژه فرقه هاي درون شيعي زمان امام (ع) چيست؟
دكتر صفري: پرسش مهم در اينجا آن است كه چرا با وجود حضور امام باز هم شيعيان اختلاف پيدا مي كنند؟ قبل از آن نكته اي را تذكر دهم كه در بعضي نوشته ها چنين ديده مي شود كه عمده كتابهاي ملل و نحل به دست اهل سنت نوشته شده و آنها تعمد داشتند كه فرقه هاي شيعه را زياد نشان دهند و به خاطر همين تا سيصد چهارصد فرقه براي شيعه ذكر مي كنند، اين بحث في الجمله درست



است، زيرا ما در بعضي از كتابهاي اهل سنت نام فرقه هايي را مي بينيم كه با مراجعه به تاريخ يا به كتب معتبر نمي توانيم رد پايي از آنها پيدا كنيم اما دو كتاب اصلي فرقه شناسي كه توسط شيعيان نوشته شده، از كهن ترين كتابهاي فرقه شناسي است، يكي « فرق الشيعه نوبختي» و ديگري «المقالات و الفرق» اشعري قمي كه نويسندگان هر دو در عصر غيبت مي زيستند و نسبت به فرقه هاي شيعي آشنايي داشتند. و مشاهده مي كنيم كه در اين دو كتاب به بررسي تاريخي فرقه هاي شيعي از نيمه اول قرن اول تا پايان قرن سوم پرداخته شده و نام تعداد فراواني از گروههاي درون شيعي برده شده است. اما اينكه علل اختلاف شيعيان يا علل فرقه گرايي و رشد بعضي از فرقه هاي درون شيعي چه بوده عرض مي كنم كه يكي از آنها اختلاف در مفهوم امامت بود كه بعضي از فرقه ها با برخي ديگر در مفهوم امامت با هم بحث داشتند، مثل زيديه كه يك مفهومي از امامت براي خودشان تعريف كرده بودند كه بر بعضي از ائمه اماميه صادق نبود، مثل اين كه امام بايد قائم به سيف باشد، از اين رو امام صادق(ع) كه اين كار را انجام نمي داد، مورد اعتراض زيديه واقع مي شد، علّت دوم عدم آشنايي شيعيان با معارف شيعه است. در بعضي از گزارشها چنين آمده كه شيعيان تا زمان امام باقر(ع) اصلاً با معارف شيعه (كلامي و فقهي) آشنا نبودند، لذا امام باقر(ع) و امام صادق(ع) موقعيت كلامي و فقهي شيعه را مشخص كردند علت سوم آن است كه گاهي شناخت مصداق امام مشكل بود و به خاطر شبهه اي كه پديد مي آمد نمي توانستند امام را بشناسند مثلا بعد از امام صادق(ع) چنين بود و بعضي از شبهاتي كه مثلاً امام بعدي حتما بايد پسر بزرگ امام قبل باشد، مشكل آفريده بود. لذا پس از وفات امام صادق(ع) كه اسماعيل از دنيا رفته بود و فرزند بزرگ تر امام صادق، عبدا... افطح بود، خيلي ها سراغ عبدا... رفتند، البته بعضيها او را امتحان مي كردند و بعضي ها بدون امتحان مي پذيرفتند، لذا فرقه فطحيه پديد آمد. علّت چهارم كم ظرفيتي يا غيرت و تحمّس بيش از حدّ برخي از شيعيان بود كه نمي توانستند تحمل كنند و شبهه برايشان پيش مي آمد كه چرا امام با اين مقام قيام نمي كند بعضي وقتها به واسطه دوري مسافت از امام، براي خودشان يك دار و دسته اي تشكيل مي دادند و اين نكته خيلي مهم است و اگر ما توجه كنيم بسياري از اين فرقه هاي درون شيعي در مدينه نبودند كه مركز حضور امام بود، اينها در كوفه بودند و ارتباطات هم بسيار مشكل بود و بنابراين ممكن بود كه كساني بيايند و خودشان را به عنوان سخنگويان امام مطرح كنند و فرقه اي براي خودشان تشكيل دهند و تا زمان آشكار شدن عدم تاييد امام، عده زيادي منحرف مي شدند، مسأله تقيه عامل پنجم اين اختلافها به شمار مي آيد، با اين بيان كه براي اينكه شيعه به واسطه اجتماع بر يك امر مشخص ممكن بود، از سوي مخالفان شناخته شده و مورد فشار قرار گيرد، از اين رو برخي از ائمه(ع) عمداً در پاسخ پرسشهاي شيعيان پاسخ هاي متفاوتي داده و متعمداً بين آنها اختلاف ايجاد مي كردند. البته در اين گونه موارد غالباً نظر تقيه اي امام شناخته مي شد، اما در مواردي كه اين نكته واضح نمي شد، اختلافهاي فراواني را در جوانب مختلف فقهي و كلامي پديد مي آورد، علت اقتصادي علت ششم است كه در ظهور واقفيه خيلي پررنگ مي شود و نكته آخر و علّت هفتم جاه طلبي رهبران بعضي از فرقه هاست، مثلاً ابوالخطاب و محمد بن نصير مي خواستند براي خودشان دار و دسته اي تشيكل دهند و نام امام را بهانه مي كردند و با نام امام مي خواستند جاه طلبي خودشان را اشباع كنند. از اين رو فرقه هايي ايجاد كرده و اختلافهاي فراواني در ميان شيعيان مي آفريدند.




حجة الاسلام فرمانيان: چند نكته را عرض كنم، غالبا دو سه مساله را به عنوان عوامل اصلي فرقه گرايي مطرح مي كنند، اصل طبيعت انسان خودش گرايش به دسته بندي و فرقه گرايي دارد، حالا گاهي اين فرقه گرايي با تعصب همراه است و باعث مصيبتهايي مي شود و گاهي وقتها اين تعصبات كمتر و مصيبت هم كمتر است. و رويكرد عقلي ، عرفاني و حديثي در همه جوامع ديده مي شود. و دومين عامل تبادل افكار است: نمونه اش اين است كه جهان اسلام امروزه بشدت تحت تاثير تفكرات غرب است و خود اين، سبب اختلافهاي جدي بين روشنفكران،سنتي ها و محافظه كاران شده است، خيلي از اين فرقه  در اختلافهاي فكري تاثيرپذير افكار ديگران بوده اند. بعضي وقتها فرقه گرايي به خاطر گرايش به دولتها و قدرتهاست مثلا گرايش اهل سنت خيلي تحت تاثير گرايش به دولت امويان بوده است. يكي از علل اختلاف در تاويل و تفسير قرآن و حديث است، مثلاً آن كسي كه رويكرد جسم گرايانه دارد، به آيات قرآن يك جور نگاه مي كند و كسي كه تنزيهي است، نگاهي ديگر به قرآن دارد. اما يك نكته اي كه در باره شيعه صادق است، مساله حب و بغض به افراد است.گرايش محبت آميز به فردي باعث مي شد كه فرقه اي پديد آيد. اين محبت و مريدبازي سبب مي شد كه دسته خودشان را جدا كنند و اگر آن فرد در خودش يك بزرگي و امامتي مي ديد، باعث پيدايش يك فرقه در تشيع مي شد و اگر اين فرد به آن دامن نمي زد و جلو مريدان را مي گرفت، فرقه اي به وجود نمي آمد، اين مساله در تشيع خيلي مطرح است.
دكتر باراني: جناب آقاي موسوي نژاد از عوامل پيدايش فرقه ها كه فكر مي كنم بيشتر تاثير گذار بوده تبادل افكار است. ارتباط بين اقوام و ملل مختلف در اين دوره بسيار مطرح است، به نظر شما ارتباط ايرانيها و هنديها و اقوام ديگر با مسلمانان در پيدايش فرقه ها چقدر بوده است.
آقاي موسوي نژاد: همانطوري كه فرموديد، يكي از مباحث مطرح در اختلاف مسلمانان و ايجاد فرقه ها و مكتبها، همين تاثيراتي است كه در خارج از آموزه هاي اسلامي وجود داشت و به دو گونه مي توانست مسلمانان را تحت تاثير قرار دهد، اول كساني كه با داشتن فرهنگ و علايق و سلايق مختلفي وارد اسلام شدند، طبيعي بود كه آن افكار و فرهنگها دفعتاً از آنها دور نمي شد و همچنان باقي بود و احياناً تاثيراتي را بر جامعه اسلامي باقي مي گذاشت و دوم مجاورتي كه مسلمانان با فرهنگ ها و اديان مختلف پيراموني خودشان داشتند. البته برخي از اهل سنت در بحث پيدايش تشيع نسبت به اين عوامل بيروني زياده روي كرده اند، مثلاً در نوشته هاي آنها، عبدا... بن سبا يك بار يك شخصيت يهودي مي شود كه رسوبات تفكر يهوديت را وارد اسلام و به صورت خاص وارد تشيع مي كند و يك بار يك شخصيت يمني مرتبط با ايران مي شود كه تفكر سلطنت وراثتي را وارد تشيع مي كند! يك بار هم بحث مادر امام سجاد(ع) را مطرح مي كنند كه ايشان شاهزاده ايراني بوده و بعد از آن، تشيع با تفكر وراثت آشنا شد و امثال اينها كه اين زياده روي در همين بحث است و يك محقق منصف بايد اين رويكرد را مورد انتقاد جدي قرار دهد. البته تاثيراتي از فلسفه هاي شرقي و غربي را هم مي توانيم نشان دهيم. تاثيراتي كه در فرقه هاي مختلف به وجود آمد، مثل اعتقاد به حلول و تناسخ در جريان غلو كه شايد رسوبات فلسفه هاي شرقي بود يا تأثير ترجمه فلسفه يونان كه در همين دوره اتفاق افتاد.
اما در خصوص علل پيدايش اختلافها در تشيع، علاوه بر آنچه فرمودند، يكي ديگر از عوامل يك نوع رقابت يا حسادت در بين خود خاندان پيامبر(ص) است كه در منابع و روايات ما نيز به آن اشاراتي شده است. مثلا امام صادق(ع) مي فرمايند: هر كدام از ما دشمني از ميان خاندان خود دارد! و اين مساله يكي از مباحثي است كه كمتر به آن پرداخته شده است. در بحث ارتباط زيديه و اماميه يا اسماعيليه و اماميه، بايد به رقابتها و حسادتهاي ديگر افراد خاندان اهل بيت با معصومين(ع) هم توجه داشت، زيرا با توجه به ويژگي و برجستگي ائمه(ع) در زمان خودشان، همه نمي توانستند اين حالت را بپذيرند. در يك بررسي جامع تر بايد گفت كه اكثر اطرافيان ائمه آن طور كه بايد تسليم نبودند. لذا آن معدود امام زادگاني كه عارف به حق ائمه بودند، مورد احترام ويژه قرار گرفته اند. مثلا حضرت معصومه(س) گويا چنين ويژگي داشته اند، شايد ديگران طبق شرايط و اقتضائات بشري فكر مي كردند كه ما از يك خانواده و از يك پدر و مادريم و چطور مي شود كه مثلا علي بن موسي الرضا(ع) امام باشند و ما نباشيم؟! در مورد فرزندان امام صادق(ع) نيز همين موضوع بوده و شايد غير از جناب علي بن جعفر، بقيه به نوعي مدعي بوده اند.
مطلب ديگري كه در همين راستا به آن توجه شده است، بحث رقابت دو شاخه حسني و حسيني به عنوان يكي از علل اختلافهاي شيعه در آن دوران است. در اين خصوص برخي رقابت ميان سادات حسني و سادات حسيني را ناشي از يك نوع احساس عقب افتادگي مي دانند كه پس از صلح امام حسن(ع) و قيام سيد الشهداء(ع) به برخي از حسني ها دست داده بود و اين ضميمه شده بود با تداوم امامت در نسل امام حسين(ع). رقابتي كه از عبدا... محض و فرزندان ايشان و از جمله محمد نفس زكيه شروع مي شود و در شاخه حسني از سادات ادامه مي يابد و تا زمان امام رضا(ع) هم به صورت پررنگ وجود دارد. و ما شاهديم كه اماماني كه در اين دوره زيديه بر محور قيامهاي آنها جمع مي شدند، عمدتاً از شاخه حسني هستند و آنها بودند كه كار را پيش مي بردند.
دكتر باراني: جناب حجةالاسلام فرمانيان بعد از رقابتي كه توسط عباسيان شروع شد و مقداري فضاي سياسي اجتماعي به گونه اي شد كه امامان فرصت قابل توجهي پيدا كردند، ولي امام كاظم(ع) با محدوديت مواجه مي شود، لذا امام كاظم(ع) به گونه اي ارتباطات گسترده اي را با قلمروهاي اسلامي شروع مي كنند و فعاليت سياسي اجتماعي امام گسترده تر از قبل مي شود به ويژه با تشكيلات وكالت. اين بحث مطرح مي شود كه آيا فعاليت سياسي اجتماعي امام و به ويژه تشكيلات وكالت در پيدايش فرقه واقفيه تاثير داشته يا خير؟




حجةالاسلام فرمانيان: با توجه به تاريخِ دوران امام كاظم(ع) و نوع رفتار بني عباس مخصوصا هارون الرشيد با علويان واز آن طرف گسترش ورود افكار يوناني به جهان اسلام احساس مي شود كه در همان ابتدا امام كاظم(ع) مثل امام صادق(ع) با دست باز در حال گسترش افكار اماميه بوده و از اين جهت هم توانسته انسجام بسيار خوبي به شاگردان امام صادق (ع) كه بعد از دوره امام صادق به جاهاي مختلف رفتند و باعث شد كه يك تشكيلات كوچك شيعي در جهان اسلام تشكيل شود
و در همان جا مي بينيم كه بعدها اسماعيليه هم ظهور مي كند، در همين تشكيلات هستند كه هنوز خودشان را به عنوان طرفداران اماميه و طرفدار امامت امام كاظم(ع) مطرح مي كنند و امام كاظم(ع) احساس كرد اين جا مي تواند يك فعاليت اجتماعي را سامان دهد، لذا تشكيلات وكيلان را بسيار گسترش داد. عبدالرحمان حجاج مي گويد كه من 20 سال وكيل امام صادق(ع) بودم و براي ايشان خمس و زكات دريافت مي كردم و يك بار مرا به عنوان وكيل خطاب نكرد، ولي در دوران امام كاظم(ع) نامه مي نويسد و او را به عنوان وكيل خود معرفي مي كند و همين تثبيت وكالت باعث شد كه اماميه در جمع آوري خمس و زكات بيشتر فعال باشند و هارون الرشيد نسبت به اين مساله حساس بود. به او مي گويند كه مي دانيد كه اكنون دو خليفه در جهان اسلام وجود دارد، هارون الرشيد گفت: مگر امكان دارد، گفتند بله برويد ببينيد كه امام كاظم(ع) پول جمع آوري مي كند. البته امام كاظم(ع) در اين كار رويكرد فرهنگي داشت تا تعداد پيروان اماميه را افزايش دهد، ولي هارون رويكرد سياسي دارد و تصور كرد هدف امام كاظم(ع) خريد اسلحه براي مقابله سياسي است و دقيقاً در همين فضا زيديه چند قيام انجام دادند، لذا اين ذهنيت باعث شد كه امام موسي را زنداني كند و به بغداد ببرد. يقيناً شواهدي وجود دارد كه امام كاظم(ع) فعاليتهاي سياسي را بيشتر كرده و اين نشان مي دهد كه اگر اصحاب امام صادق(ع) تصور مي كردند كه امام كاظم(ع) قائم است و حتي مي گفتند مهدي شما هستيد، ايشان به كل انكار مي كرد. اما گويا امام كاظم(ع) كمتر به اين فضا مي پرداخت، لذا از اين جهت برخي به غلط تصور كردند كه او مهدي است كه بايد ظهور كند و حقشان را از بني عباس و امويها بگيرد. در اين فضاي فكري، شيعيان و اصحاب احساس مي كردند كه امام كاظم همان مهدي است كه بعد از اين، غيبت كوتاهي دارد و در بعضي از روايات هشت ماه آمده كه واقفيه مي گفتند، همين مقدار غيبت خواهد داشت، لذا منتظر بودند و مي گفتند، در آينده نزديك ظهور خواهد كرد، اين جا واقفه ظهور پيدا كرد و اين فعاليت سياسي امام كاظم(ع) دليلي شد براي ظهور واقفه ولي تنها دليل نيست. يكي از مواردي كه علت وقف است، عدم حضور چهارساله خود امام در ميان مردم است كه با كسي ارتباط ندارد و حتي ارتباط نامه اي هم وجود ندارد. در همين ميان امام رضا(ع) در مدينه حضور دارد و بر بالين حضرت حضور نمي يابد و ذهنيت مردم به اين احتمال سوق پيدا مي كند كه امام كاظم(ع)، قائم و مهدي باشد، تقويت مي شود؛ به ويژه كه امام رضا(ع) به بغداد براي غسل و كفن امام نرفتند. روايت داريم از امام صادق(ع) كه امام را فقط امام غسل مي دهد. بحث بعدي كه دليل بسيار مهمي در پيدايش واقفه است بدفهمي ها و اشتباهات نادرست از احاديث بوده است. از امام صادق(ع) روايت شده كه فرزندم مهدي است، در حالي كه انسان به چند نسل بعد از خود هم مي گويد فرزندم. اگر كساني به اشتباه به فرزند مستقيم انسان، فرزند اطلاق كنند اين اشتباه پيش مي آيد و بارها فرمودند كه فرزندم غيبت دارد لذا عده اي بر امام كاظم(ع) اطلاق كرده و او را مهدي دانستند. اين بدفهمي است از روايات. شما اگر از امام صادق(ع) شروع كنيد هفتمين فرد حضرت مهدي(ع) است و اگر از امام علي شروع كنيم هفتمين نفر، امام كاظم(ع) است و اين بدفهمي از روايات باعث مي شد كه خيال كنند امام كاظم(ع)، همان قائمي است كه بايد ظهور كند.
* دكتر باراني: جناب دكتر صفري به نظر شما آيا بين پيدايش فرقه واقفه و فعاليتهاي سياسي اجتماعي امام و به ويژه تشكيلات وكالت ارتباطي بوده است؟
** دكتر صفري: من معمولا در رابطه با امامت امامان يك تقسيم بندي دارم و آن را به دوره هاي مختلفي تقسيم مي كنم؛ دوره  اول دوره اي است كه ائمه به دنبال برپايي امامت سياسي خود هستند كه اين دوره شامل دوران امامت امام علي(ع) تا پايان قيام عاشورا مي باشد. (البته با صرف نظر از دوران 25 ساله خانه نشيني امام علي(ع) و دورهء پس از صلح امام حسن(ع)، در دورهء دوّم ائمه(ع) به تثبيت جايگاه فرهنگي و هويت بخشي به معارف شيعي كوشا مي باشند كه اين دوره از زمان امام سجاد(ع) شروع شده و تا بخشي از زمان امام صادق(ع) ادامه دارد. دورهء سوّم به تلاش در راه مستقل سازي شيعه از جهات مختلف به ويژه در ساحتهاي قضايي، اقتصادي و اداري اختصاص دارد كه اين دوره از بخش دوم امامت امام صادق(ع) شروع شده و تا آغاز غيبت صغري ادامه دارد. در آغاز اين دوره امام صادق(ع) سعي مي كند علاوه بر هويت بخشي كلامي و فكري شيعه، شيعه را از نظرهايي كه به هر حال موانع تشكيل حكومت است مستقل كند، يعني يك اقليت منسجم شيعي در درون اكثريت سني پديد بياورد، يكي ازمهمترين لوازم اين كار استقلال قضايي است و ما مي بينيم كه امام صادق(ع) تلاشهاي زيادي دارد كه يك تشكيلات قضايي مستقل درون شيعي درست كند كه نمونه آن روايت «عمر بن حنظله» و «ابو خديجه» هست كه امام مي فرمايد شما اگر اختلافي با هم پيدا كرديد، به قاضي شيعه مراجعه كنيد و حاكمان و قاضيان آن زمان را طاغوت معرفي مي كند و مي فرمايد اگر حقتان را از آنها به وسيله احكام آنها بگيريد، باطل است و بنابراين زمينه را براي استقلال قضايي آماده مي كند و بُعد دوم استقلال اقتصادي است، ما در دوره امام صادق(ع) مي بينيم كه مساله خمس و مسائل مالي پررنگ مي شود و تلاش براي آن است كه شيعه را از نظر اقتصادي مستقل كنند و خمس مطرح شده در اين زمان خيلي بيش از آن است كه بخواهد فقراي شيعه يا فقراي سادات را تأمين بكند، بخصوص خمس ارباح مكاسب، يعني يك پنجم اضافه درآمد ساليانه شيعيان در اين زمان مطرح مي شود و به صورت پررنگ پشتوانه هاي فكري و قرآني براي آن ايجاد مي شود و به دنبال اين روند است كه امام كاظم(ع) مي خواهد اين خط  مشي را ادامه دهد. ولي احتمالا حكومت متوجه مي شود. امام كاظم(ع) يكي از هول آورترين دوران امامت را دارد، بخشي از آن را تحت نظر يا در زندان بوده است. ولي تصور من اين است كه خود امام كاظم(ع) سعي كرده راه پدر را ادامه دهد و شيعه را در اين ابعاد مستقل كند كه آنان به سوي استقلال اداري بروند، در اينجا مناسب است، نيم نگاهي هم به سازمانهاي مشابه درون شيعي بيندازيم، ما از فرقه اسماعيليه در اين زمان هيچ خبري نداريم، من فكر مي كنم كه يك تأثير و تأثري در زمان اسماعيليه بايد باشد كه ما خبر نداريم و اين را به صورت كلي مي دانيم كه در دوران امام صادق(ع) اينها اطراف اسماعيل بودند، پس از وفات امام صادق(ع) و شايد پس از وفات اسماعيل در حدود سال 138 ق اينها به محوريت محمد فرزند اسماعيل به فعاليتهاي خود ادامه دادند و از آنجا كه محمد به صورت مخفيانه اين گروه را اداره مي كرد، به نام محمد مكتوم معروف شد و اينها در اين دوره يك تشكيلات مخفي تشكيل دادند و بعضي وقتها ادعاهاي غيبت اسماعيل را مي كردند و اين نوع افكار در ميان شيعيان تأثير داشته و شايد اين انديشه را در بيان اماميه ايجاد مي كرده كه آنها هم به نوعي دست به ايجاد سازمان تشكيلاتي مخفي بزنند. و نكته مهم اينكه فرمودند زنداني بودن امام روي پديد آمدن اين جريان تأثير زيادي مي گذاشت. نكته اي كه وجود دارد اينكه امام(ع) قائم مقامي براي خودش مشخص نكرده بود، در حالي كه در سازمانهاي مشابه معمولا اين سلسله مناصب افراد مشخص است و اگر به فرد اول دسترسي نباشد، فرد دوم كارهاي او را انجام مي دهد. ولي در سازمان وكالت امام، فرد دومي معين نشد و شايد اگر مي خواست مشخص باشد، بايد امام رضا(ع) را تعيين مي كرد كه جانش در خطر بود و اين را مشخص نكرد و نكته اي كه مي خواستم در مورد واقفه تذكر دهم آن است كه اينها جريان خطرناكي در درون شيعه بودند و امام در مقابل اين جريان خيلي حساسيت داشت، اين خطر به اين جهت بود كه آنان از سران و فقهاي شيعه بودند، جريانهاي ديگر كمتر در مسائل فقهي وارد بودند. اما واقفه جايگاه رفيعي داشتند و شيعه هم آنان را در اين حد قبول داشتند، به خاطر همين، اين جريان بسيار خطرناك بود و امام از اين جريان ناراحت بود و در مقطعي از امامت خود بيشترين تلاش را در راه حذف اين جريان داشت.
** آقاي موسوي نژاد: البته اين ادعاهاي مافوق بشري نسبت به ائمه معصومين(ع) سابقه طولاني دارد. از تمام گزارشها مي توان دريافت كه تقريبا در مورد همه امامان پيش از آن هم وجود داشته. در مورد علي (ع) هم بوده. در مورد امام باقر (ع) و امام صادق (ع) هم گزارش شده است. در مورد همه اين ائمه تفكر ناميرايي داريم و لذا نكته اي كه اشاره فرمودند، درست است يعني اين توقفي كه در زمان امام كاظم پيش آمد ويژگيش آن است كه به يكي از جريانهاي اصلي آن دوره تبديل شد و بسياري از اصحاب برجسته امام كاظم(ع) با آن همراهي كردند. و خطري را كه اشاره كردند، از اين جا ناشي مي شود و الا اين واقعيتي است كه تفكر شيعي به نوعي استعداد و ظرفيت رويكرد غاليانه را داراست. نگاه آسماني به انسانهاي زميني كه در بين ديگر انسانها زندگي مي كنند اين خود به خود از درونش رويكردهاي غاليانه زاييده مي شود. اين ادعاي ناميرايي كه امام نمي تواند مرده باشد را مي توان قبل از امام كاظم(ع) هم پيدا كنيم.
* دكتر باراني: ارتباط امام رضا(ع) با واقفه تا چه حدي بوده و چه ارتباطي بين اين فرقه و امام رضا(ع) وجود داشته است، شايد مطرح شود كه از يك سو واقفه در اين دوره گسترش قابل توجهي دارد و از سوي ديگر به دليل توجه حاكميت به اماميه، فرقه هاي رقيب اماميه بايد در ضعف به سر ببرند؟
** حجةالاسلام فرمانيان: ابتدا به روش امام رضا(ع) در مواجه با واقفه مي پردازم و چون بيشترين رقيب در آن دوران غاليان و زيديه بودند، آن را به دوستان واگذار مي كنم. امام رضا(ع) تقريباً شش روش براي برخورد با واقفه در طول دوران امامت خودش پيش گرفت. يكي از كارهاي مهم امام اين بود كه واقفه را از جامعه شيعي طرد نمود. بزرگان واقفه از افراد معروف و فقيه بودند، وكيل امام هم بودند و امام كاظم(ع) از نظر مالي به اينها اعتماد كرده بود. يقيناً در مسائل مالي وقتي فردي به كسي اعتماد مي كند، مردم بيشتر به او گرايش پيدا مي كنند. شايد به خاطر اين است كه وقتي اينها واقفه شدند، خيلي تاثير روي مردم داشتند و شايد خيلي افراد به اعتماد اينها، واقفي شدند. عالم بزرگي كه 20 سال وكيل امام كاظم(ع) بود و حالا امام رضا(ع) را قبول ندارد، تأثير زيادي بر مردم داشت. همين امروز هم در جامعه خودمان متعدد مي بينيم كه افرادي طرفدار يك طيفي مي شوند، فقط و فقط به خاطر بزرگي كه در آن طيف است. شك افراد به امام رضا(ع) به خاطر اعتماد به اين بزرگان بوده است. امام رضا(ع) براي اينكه اين مساله را حل كند، اولين كاري كه كرد آنان را از جامعه شيعه طرد نمود. از طرف ديگر به خاطر عموم تأثير اين تفكرات بر جامعه شيعه همنشيني شيعيان را با آنها منع كرد. شايد اينها از واقفه تاثير بپذيرند و نتوانند جواب دهند و به شك بيفتند، نكته ديگر اينكه امام فرمودند به آنان زكات هم ندهيد. قرآن مي گويد به كافراني كه مي خواهند به اسلام نزديك شوند، زكات بدهيد، ولي امام فرمودند حتي اين كار را هم نكنيد، يعني طرد به تمام معنا. دومين كاري كه امام رضا(ع) كرد مناظره با بزرگان واقفه بود. مناظرات متعددي با بزرگان واقفه انجام داد و اينها همه در جامعه مدينه است و امام رضا(ع) توجه داشت كه مسائل درون شيعي را با مسائل برون شيعي مخلوط نكند. مثلاً آمدند به امام(ع) گفتند امام كاظم(ع) غايب شده است و خدا خواست كه او را نگاه دارد. امام فرمود: اگر بحث بزرگي و عظمت است چرا حضرت رسول(ص) و حضرت علي(ع) را نگاه نداشت، پس اين نشان مي دهد كه اصل غيبت بر بزرگي نيست. واقفه به امام(ع) به آن ايراد مي گرفتند كه شما در زمان رحلت امام كاظم(ع) و در غسل و كفن ايشان نبوديد. ايشان يك جواب خيلي قانع كننده داد و فرمود كه آيا زماني كه امام حسين(ع) را مي خواستند به خاك بسپارند، امام سجاد(ع) حضور داشت. او در زندان ابن زياد بود و شما قبول داريد كه امام به كربلا آمد. من كه اين جا آزاد هستم، من اين كار را انجام دادم و مخفيانه رفتم و كسي هم متوجه نشد. بحث سوم بحث نامه نگاريها به بزرگان واقفيه و حتي به ياران خودش است. نامه نگاري مي كرده به بطائني و قندي و امثال آنها كه پولها را برگردانيد و اين پولها براي شما عذاب مي آورد و اين خودش تاثير داشت، بيشترين راهي كه امام رضا(ع) توانست واقفه را به امامت خودش قانع كند، كراماتش بود. معجزات و كراماتي كه به تك تك افراد نشان داد و توانست اينها را از واقفيه به سمت قطعيه سوق دهد. نكته ديگر اين است كه هيچ گاه در مجامع عمومي از واقفه صحبتي نكرد و شما نگاه كنيد در مجالسي كه در خراسان تشكيل شده است، ما هيچ گزارشي نداريم كه در آن جا از واقفه حرفي زده باشد و نقدي كرده باشد، همچنان كه نسبت به زيديه هم نداريم، اما نسبت به غلات داريم، چرا؟ چون اينها مي آمدند مي گفتند كه غاليان همان شيعيان هستند و حضرت مي خواهد شيعيان را تطهير كند، لذا در آن مجمع عمومي بشدت با غاليان برخورد كرد و اين شش روشي بود كه امام رضا در مواجه با واقفه داشت.
دكتر باراني: جناب دكتر صفري به نظر شما جريان اسماعيليه خطابيه چه تاثيري بر روند غلو داشته و پيامد اين مساله چه بوده است؟
دكتر صفري: اجازه دهيد من بحث را كلي تر مطرح كرده و وضعيت غاليان در زمان امام رضا(ع) را توضيح دهم.
در اين زمان غاليان فرقهء جديدي تأسيس نمي كنند و عمدتاً راه بزرگان غاليان دوره هاي قبل همانند ابوالخطاب را ادامه مي دهند. پيروان ابوالخطاب كه با عنوان خطابيه نام برده مي شوند، با اسماعيليه نيز ارتباطاتي دارند كه كيفيت به صورت وضوح براي ما روشن نيست، البته بعد ها اين دو فرقه از همديگر تفكيك مي شوند.
نشانه فعاليت خطابيه در اين دوره آن است كه به نام افرادي همچون «يونس بن ظبيان» برخورد مي كنيم كه در دورهء امامت امام رضا(ع) داراي فعاليت بوده و با صراحت تمام برخي از آموزه هاي غلوّآميز ابوالخطاب را مطرح كرده و ترويج مي داد كه امام(ع) در مقابل او و نيز كساني كه از قول او باورهاي غاليانه را مطرح مي كردند، بشدّت مي ايستاد.
اما نكته اي را كه من مي خواهم در اينجا روي آن تكيه كنم آن است آيا روايات غاليان در زمان امام رضا(ع) فراوان بوده است يا نه؟ از يك گزارش مي توانيم بفهميم كه در اين زمان روايات غاليان بسيار فراوان بوده است و آن گزارش گزارشي است كه از يونس بن عبدالرحمان از بزرگترين اصحاب امام رضا(ع) كه بعنوان سلمان زمانه معروف شده بود، نقل شده است. او مي فرمايد كه من به عراق سفر كردم و با تعداد زيادي از اصحاب امام صادق(ع) و امام باقر(ع) صحبت كردم و از آنها حديث شنيدم وآنها را جمع آوري كردم و آن كتب را بر امام رضا(ع) عرضه كردم و آن حضرت احاديث بسياري را رد كردند. او مي خواهد بگويد كه وضعيت زمان امام رضا(ع) به گونه اي است كه بسياري از احاديث غاليان در ميان اصحاب ائمه بوده است، به گونه اي كه حتي يونس بن عبدالرحمان آنها را نمي شناسد و فكر مي كند كه اينها روايات واقعي است و بر امام عرضه مي كند و امام آنها را رد مي كند و اين احاديث منسوب به امام باقر(ع) و امام صادق(ع) بوده است، يونس در ادامه مي گويد، امام(ع) به من فرمود كه ابوالخطاب بر ابوعبدا... دروغ مي بست و اينها دروغهايي است كه ابوالخطاب و يارانش بر امام بستند و خدا ابوالخطاب و يارانش را لعنت كند كه اين احاديث را كه تا به امروز در كتب اصحاب امام صادق(ع) موجود است، در ميان روايات اصحاب ائمه(ع) جاي داده است و نكته خيلي مهم تر در مورد جريان غاليان روشن گريهايي است كه امام نسبت به اين جريان دارد و اگر بخواهيم روايات ائمه را درباره غلات و روشنگري آنها را در اين مورد دسته بندي كنيم، مي بينيم كه امام رضا(ع) در رديف اول قرار دارد و اين نشان مي دهد كه اين جريان بسيار فعال است كه امام رضا(ع) اين روشنگريها را مي كند و حتي در بعضي از موارد موضع هاي شديدي هم دارد. مثلا يكي از اين روشنگريها اين است كه امام تاكيد دارد بر جايگاه بشري ائمه(ع). امام(ع) در روايتي تكيه بر جوانب بشري ائمه(ع) كرده با اين قصد كه تكيه ديگران بر جنبه هاي فرابشري آنها را كه به نوعي الوهيت  بخشي به ائمه(ع) منجر مي شود، رد كند. در اين روايت امام(ع) در مورد اين جنبه هاي بشري كه ائمه(ع) را از مساحت الوهيت دور مي كند، چنين مي فرمايد: «الامام يولد» امام متولد شده، «يلد» داراي فرزند است، «يصح» گاهي سالم است، «يمرض» گاهي مريض است، «ياكل و يشرب»، گاهي مي خورد و مي آشامد، «ينكح و ينام»، «ينسي و يسهو»، امام سهو مي كند، دچار نسيان مي شود، «يفرح و يحزن»، خوشحال و ناراحت مي شود، «يضحك و يبكي»، «يحيي و يموت»، زندگي مي كند و مي ميرد، «يقبر و يزار»، مورد زيارت قرار مي گيرد،  «يحشر و يوقف» و امام در موقف مي ايستد و اعمالش در موقف بايد عرضه بشود بر خداوند و يسأل از او سؤال مي شود.
دكتر باراني: جناب آقاي فرمانيان چه ارتباطي بين خطابيه و غلات بوده وچه تاثيري بر روند غلات گذاشته است؟ و همچنين ارتباط واقفه و غلات را چگونه بوده است؟
حجة الاسلام فرمانيان: نكات مهم را جناب آقاي دكتر صفري فرمودند و فقط چيزي كه مي توانم بگويم اين است كه در تاريخ تشيع جريان خطابيه، جريان بسيار پر رنگي است، يعني شما نگاه كنيد بعد از ابوالخطاب تا نصيريه، ما يك فرقه خاص و مطرح غالي نداريم. همه ذيل خطابيه مي گنجند، چرا؟ به خاطر اينكه وي عالمي بزرگ از اصحاب امام صادق(ع) بود، ولي چه رابطه اي بين واقفيه و غاليان است، در ابتدا هيچ رابطه اي نبوده است. جريانهاي غلوِ قبل از ابوالخطاب از نظر فكري، بسيار در سطح پاييني بودند، هم بيان بن سمعان و هم ابومنصور عجلي، ولي ابوالخطاب از نظر فكري، يك فكر بسيار دقيق و نظام مند را ارائه مي دهد، يعني ايشان نمي آيد بگويد ائمه خدا هستند، بحث تجلي، حلول و يك نوع تجسّد را مطرح ساخت كه مسيحيت داشتند. شايد از تفكرات مسيحي ها تاثير پذيرفته و طرح تجسّد به صورت تاثير گذاشت. شما نگاه كنيد بعد از ابوالخطاب ما ديگر كم كسي را داريم كه مستقيماً بگويد علي خداست يا ائمه خدا هستند. از آن به بعد ديگر يك پله پايين تر مي آيند، يعني نسبت به ائمه جوري حرف مي زنند كه يك نوع نگاه تجلي گونه، حلول گونه، تجسد گونه، ولي تجسد گونه اي كه باز يك دوئيتي است بين خداوند و ائمه(ع)، ولي در عين حال اينها يكي هستند، همانطور كه مسيحي ها مي گويند. بشدت اين تفكر غاليانه بين قبل از ابوالخطاب و بعد از ابوالخطاب تفاوت دارد. قبل از ابوالخطاب را ببينيد غالبا برخوردها بدون تبيين دقيق مسئله است، ولي بعد از آن چون مسأله، فكري شده، امامان(ع) به تبيين تفكرات غاليانه و طرد آن مي پردازند. شما نگاه بكنيد سه چيز را به عنوان اصول اصلي ابوالخطاب مطرح مي كنند.
1- تجسد به آن مفهوم خاصش، 2- تناسخ و 3- اباحه گري، يعني سه چيزي كه ائمه بشدت در دوره هاي بعد با آنها مقابله كردند. امام رضا(ع) با تناسخ بشدت برخورد كرد، با اباحه گري ائمه تماماً برخورد كردند و گفتند نه، متأسفانه اينها رسوخ كرده و يك مقدار اباحه گري هنوز در تفكرات عاميانه ما هست، اباحه گري يعني، شما هر كار دلت مي خواهد بكن، فقط به عنوان مثال براي امام حسين(ع) گريه كن، بعدش به بهشت مي روي، مثلاً در دوران امام هادي(ع) به بعد، ديگر حتي آن نوع تجسد گونگي هم نيست، بحث ربوبيت مطرح است، رزق و خلق مطرح است، يعني تفكرات غاليانه كمرنگ تر مي شود.
دكتر باراني: جناب آقاي موسوي نژاد، در اين دوره از فرقه هاي ديگري كه مطرح است زيديه مي باشد، به نظر شما رابطه امام با زيديه و رابطه اماميه با زيديه در چه حدي است؟ و از آن طرف هم برخورد زيديه با امام چگونه بوده؟ با توجه به اين مسأله كه رقابتهايي بين فرقه هاي شيعي وجود داشته در اين دوره با وجود رقابتي كه بين اماميه و زيديه هست آيا اين رقابت متاثر از ارتباط مأمون با اماميه هست؟ يعني اين ارتباط تاثيرگذار بوده در ضعف زيديه يا خير؟
آقاي موسوي نژاد: البته در مورد زيديه و سابقه قيامهاي علويان از زمان خود زيد تا دوران امام رضا(ع) مطلب زياد است. در اين مقطع حدود 30 قيام گزارش شده كه به صورت خاص از آغاز روي كار آمدن عباسيان تا زمان مأمون اتفاق افتاده است و شايد گسترده ترين و بزرگترين قيام هم در زمان امام رضا(ع) اتفاق افتاده، چه از نظر گسترش جغرافيايي و چه از نظر ابعاد اجتماعي و تشكيلاتي. و آن قيام «محمد بن ابراهيم» مشهور به «ابن طباطبا» است كه به دلايل مختلفي مثلاً در مقايسه با قيام «حسين فخي» يا قيام نفس زكيه خيلي گسترده تر و ابعادش خيلي وسيعتر بود. در مورد حضرت رضا(ع) در سالهاي نخست امامتشان در مدينه گزارشهاي زيادي از برخورد امام با زيديه نداريم، با اينكه مي دانيم تفكر زيدي علاوه بر كوفه و عراق، در حجاز هم حضور جدي داشته و اين در شرايطي است كه در آن مقطع بحثهاي دروني خود شيعيان پيرو امامان همچون بحثهاي واقفيه و قطعيه در اوج خود بوده، ولي گويا زيديه در اين ميان نقشي نداشتند و ما گزارشهاي زيادي از موضع گيريهاي متقابل نداريم، شايد به آن دليل كه از زمان امام صادق(ع) دو عرصه از هم جدا شده بودند. و حضرت رضا(ع) هم همچون پدران بزرگوار خود بيشتر در پي پايه ريزي نظام فكري فرهنگي بودند و زيدي ها هم همچنان بيشتر به عرصه قدرت چشم دوخته بودند و در سر شور قيام مي پروراندند و حركتهاي سياسي را دنبال و توصيه مي كردند. ولي در ادامه و به طور مشخص مي توانيم از نحوه برخورد آن حضرت با قيام ابن طباطبا سخن بگوييم. در مورد قيام ابن طباطبا كه سردار آن قيام «ابو سراياي سري» بوده دو نوع گزارش وجود دارد. آيا آغاز كننده قيام ابوالسرايا بوده و او قيام را شروع كرده و سپس ابن طباطبا را از مدينه به كوفه دعوت كرده يا قيام در اصل قيامي علوي بوده و از آغاز با محوريت ابن طباطبا شروع شده؟ زيديه مايلند بگويند كه اين قيام در سال 199 توسط ابن طباطبا پايه ريزي شد و ابوسرايا براي فرماندهي به اين قيام دعوت شد. در حالي كه برخي گزارشها برعكس است و بر اساس آن ابوسرايا كه خود از كارگزاران بني عباس بود، بعد از اختلافهايي كه با آنها پيدا كرد، به «ابن طباطبا» به عنوان كسي كه بتواند جامعه مهم شيعه زيدي را همراه او كند، روي آورد و هدف او اين بود كه حركت خود را پيش ببرد. از اين بحث كه بگذريم مطلبي كه بايد مطرح كرد، آنكه «محمد بن سليمان بن داوود حسني» كه عامل اين حركت در مدينه بود، به عنوان فرماندار انقلابي مدينه از حضرت رضا(ع) دعوت مي كند كه به اين قيام بپيوند، ولي حضرت ابا مي كنند و اين گزارش فقط در همين حد است و در جمله اي به نوعي با اخبار از غيب مي فرمايند تا بيست روز ديگر به شما ملحق خواهم شد و اتفاقاً قبل از فرا رسيدن آن زمان قيام به شكست انجاميد. به عبارت ديگر امام مي دانستند كه اين قيام هم به انجام نخواهد رسيد و نتيجه بخش نيست. يعني موضع ايشان در برابر اين نحوه قيامهاي زيديه همان موضع پدران گراميشان بود. يعني اطلاع غيبي يا تحليل آنها اين بود كه اين نوع حركت نافرجام و بي نتيجه است.
منظور اينكه حضرت عذر خواستند. در مورد اصل قيام ما همين مقدار داريم، ولي در مورد پيامدهاي قيام «ابن طباطبا» كه حتي برادران امام در آن مشاركت جدي داشتند، جناب زيد بن موسي بن جعفر(ع) كه به زيد النار مشهور شد و ابراهيم فرزند ديگر موسي بن جعفر(ع) كه برخي مورخان اهل سنت به او ابراهيم جزار مي گويند، به خاطر افرادي زيادي كه به دست او كشته شدند؛ واقعيت اين است كه حضرت رضا(ع) نسبت به عملكرد و روش اينها منتقدند. البته همان كه فرمودند اصولاً موضع امام در برابر زيديه موضع تند و سختي نيست و شايد به دليل مخالفان دروني و بيروني جدي تر، در موضع گيريها و فرمايشات ايشان زيديه خيلي مورد انتقاد و حمله نيستند، به عبارت ديگر شايد بتوان گفت در آن مقطع حضرت خودشان را در مقابل زيديه احساس نمي كردند. در اين شرايط نقد آن حضرت بيشتر متوجه عملكردها و نقد اشخاصي است كه عملكردهاي نابهنجار داشتند. در اين نقدها حضرت خشونتهاي بي مورد و غيراخلاقي را نفي مي كنند. مثلاً در مورد زيد النار خيلي موضع تندي مي گيرند و حتي تندتر از مأمون. مأمون، زيد را به ظاهر به دليل برادر بودن با امام رضا(ع) مي بخشد و به آن حضرت حواله مي دهد، ولي حضرت خيلي تند با زيد برخورد مي كنند.
در يك نگاه كلي حضرت رضا(ع) كارهايي كه كردند در مورد زيديه، يكي نفي ادعاي امامت توسط كساني همچون زيد شهيد بود و به عبارت ديگر امام به تبيين مفهوم امامت پرداختند و فاصله مقام امامت از آنچه جناب زيد به عنوان سر سلسله جنبان زيديه انجام داد و مدعي آن بود، به وسيله ايشان بيان شد. زيديه، جناب زيد شهيد، فرزند امام سجاد(ع) را فاتح و كليد در جهاد و مبارزه بعد از معصومين ثلاث و به صورت مشخص بعد از امام حسين(ع) و حادثه عاشورا، مي دانند. او كسي است كه در جهاد و مبارزه را گشود. بعد از آن قيام كنندگان نام زيديه را بر خود گذاشتند. در روايتي كه حضرت رضا(ع) ادعاي امامت زيد را نفي مي كنند آمده كه مأمون با لحني همراه با مزاح گفت: اگر اين زيد برادر شما قيام كرده، قبل از او زيد ديگري هم دست به چنين كاري زده است. حضرت رضا (ع) اين مقايسه را رد مي كنند و مي گويند اين زيد را با آن زيد مقايسه نكن. زيد شهيد به خاطر خدا و امر به معروف و نهي ازمنكر قيام كرد و هدفي جز خدا نداشت. مأمون در ادامه گويا يك جوري مي خواهد حضرت را بيشتر تحريك كند و مي گويد: مگر نه اينكه در روايات آمده است كه كسي كه ادعاي امامت بدون حق بكند چنين و چنان است؟ حضرت مي فرمايند: زيد ادعاي امامت نكرد و آن روايات مربوط به كسي است كه ادعاي امامت بكند، بدون اينكه اهل اين مقام باشد و زيد چنين نكرد. و اين نكته بسيار مهمي است كه امام رضا(ع) پايه گذاري مي كنند كه قيام خوب است و قيام براي امر به معروف و نهي از منكر مورد تمجيد قرار مي گيرد در برابر مأمون، ولي در مورد رهبري قيام نفي ادعاي امامت هم مي شود.
بنا بر اين، در خصوص موضع امام رضا(ع) يك بحث همان نفي قيام نابهنگام و لزوم توجه به زمينه ها است. دوم نفي رفتارهاي تند و خشن تحت نام قيام و مبارزه در راه خداست كه از برخي از زيديه آن زمان ديده مي شده. موضع سوم احترام به شاخه هاي مختلف سادات است. قبلا به نوعي رقابت بين بني حسن(ع) و بني حسين(ع) اشاره شد، ولي در سيره و منش حضرت اين اختلاف هيچ جايي ندارد. در اين خصوص روايتي داريم كه مرحوم صدوق در خصال در مورد اثني عشر آورده و در آن، حضرت رضا(ع) دوازده شاخه بني حسن و بني حسين را مي شمارند شش شاخه از بني حسن و شش شاخه از بني حسين و حضرت اين دوازده شاخه را همان اسباط دوازده گانه پيامبر مي شمرند كه در روايات آمده! اين روايات خيلي مهمي است كه مرحوم صدوق نقل مي كند و زيديه خيلي به ان توجه كرده اند مثلا عبدا... بن حمزه، يكي از امامان بزرگ زيديه يمن در قرن ششم اين روايت را خيلي پررنگ مي كند و به عنوان مبناي تعيين اثني عشر بر آن تاكيد مي كند.
پس يكي ديگر از ويژگيهاي حضرت توجه به همه سادات به صورت يكسان و جمع كردن اينها در محوريت خودشان بود.
دكتر باراني: به نظر شما ارتباطي بين طرح مساله ولايت عهدي امام از سوي مأمون با قيام هاي علويان در اين دوره وجود دارد؟
آقاي موسوي نژاد: قطعا يكي از دلايلي كه درمورد اجراي اين سياست شمرده اند، همين مهار كردن قيامهاي زيديه و علويان بود. بخصوص كه توجه كنيم قيامهاي علويان به عنوان دعوت به «الرضا من آل محمد» انجام مي شد، البته حالا اين يك بحثي است كه لقب رضا را چه كسي به حضرت داده است. در بعضي از منابع همچون مقاتل الطالبين آمده كه اين لقبي بود كه مأمون به آن حضرت داد، البته در روايات ما رد شده است، ولي به هر حال اين خيلي مؤثر بود كه ديگر اصولاً مأمون آن «الرضا من آل محمد» را عيني كرد در جامعه، يعني ديگر علوي ها وقتي مي خواستند فكر كنند كه مگر نمي خواستند دعوت كنند به الرضا من آل محمد(ص) يعني فرد مورد رضايتي از خاندان پيامبر و اولاد فاطمه زهرا اعم از بني حسين و بني حسن كه زيديها مي گفتند، از نظر تئوري حداقل آن زمان اين چنين معتقد بودند، اين در صحنه عمل تحقق پيدا كرده بود، و اتفاقاً ما در گزارشهاي بعدي زيديه مي بينيم كه سعي دارند ولايتعهدي را يك جوري ارتقاء هم بدهند و بگويند اين بيعت، بيعت امامت بود، لذا استشهاد مي كنند به نحوه نام بردن از آن حضرت كه در همان مقطع در خطبه ها مي گفتند: اللهم صل علي الامام الرضا، لذا همين عبدا... بن حمزه كه قبلاً اسمش را برديم و حتي معاصرين زيديه كه اكنون مطلب مي نويسند، مي گويند شايد بيعت براي امامت بوده، حداقل علوي ها به عنوان امام با ايشان بيعت كرده بودند، پس ايشان امام زيديه هم هست. چون بيعت اعم از علوي ها و غيرعلوي ها بوده، لذا زيديه بر اين مساله اصرار دارند، زيديه متاخر امام رضا(ع) را در سلسله امامان خودشان مي شمارند، با اينكه اماماني همچون امام كاظم(ع) و امام صادق(ع) را به دليل نبودن هيچ حركتي از سوي آنها در اين وسط حذف كرده اند، ولي چون حضرت رضا(ع) به همين مقدار به صحنه آمدند و بيعت گرفتند امام شمرده مي شوند. بنا بر اين متاخران زيديه يك پله از گزارش ابوالفرج اصفهاني نويسنده مقاتل الطالبين كه او هم زيدي بوده و در قرن چهارم مي زيسته بالاتر رفته اند.
دكتر باراني: به نظر شما با توجه به اينكه زيدي ها به عنوان رقيب اماميه رقابت مي كردند، آيا واگذاري ولايتعهدي به امام اماميه تاثيري در ضعف زيديه داشته است؟
آقاي موسوي نژاد: البته از نظر زيديه شايد در آن مقطع يك گفتمان شكل گرفته اي به عنوان اماميه به رسميت شناخته نشده بود تا مثلا بشود گفت زيديه به امام اماميه گرايش پيدا كردند. بله، گرايش زيديه به امام رضا(ع) در همان زمان مطرح بوده، مثلاً نوبختي در فرق الشيعه مي گويد: گروهي از اقوياي زيديه در زمان علي بن موسي الرضا(ع) به امامت ايشان معتقد شدند و بعد از وفات علي بن موسي الرضا(ع) دوباره به عقايد زيديه برگشتند. اين گزارش مهمي است كه در گزارشهاي ديگر هم تاييد شده است. البته اين بحث در مورد مرجئه هم هست، يعني شخصيت حضرت و برخورد ايشان با افكار مختلف، طوري بود كه جاذبه هاي متعدد و متنوعي ايجاد كرده بود، لذا بايد بگوييم كه در اين دوره حداقل بخشي از زيديه گرايش به امام پيدا كردند، چون گزارش خلاف اين را هم داريم. وقتي عبدا... بن موسي(ع) برادر امام رضا(ع) براي اخذ بيعت به كوفه مي رود، آنجا زيديه از ايشان سؤال مي كنند كه آمده اي براي چه كسي بيعت بگيري؟ اگر آمده اي براي مأمون و ولايتعهدي برادرت بيعت بگيري، ما نيستيم! ولي اگر آمده اي براي امامت برادرت بيعت بگيري ما هستيم! همچنين عبارتهايي منسوب به «قاسم بن ابراهيم رسي» برادر ابن طباطبا و معاصر عصر امام رضا(ع) و بعداً امام جواد(ع) و امام هادي(ع)، وجود دارد كه نسبت به امام رضا(ع) تعريض گونه است، يعني ممكن است بخش از زيديه نپذيرفته باشند. ولي مسلماً در برابر اين حركت سياسي اجتماعي امام ساكت شدند، ولي مطمئنا بخشي مهمي از زيديه همان طور كه عرض كردم و فرق الشيعهء نوبختي تصريح مي كند اقوياي زيديه كه ظاهرا منظورش همان جاروديه هستند كه به اماميه هم نزديكتر بودند، اينها اصولا گرايش به امامت امام پيدا كردند و زيديه متاخر هم يعني از قرن چهارم و پنجم به بعد متعدد مي شود، نشان داد كه ديگر حضرت رضا(ع) را در رديف امامانشان مي آورند. البته زيديه يمن كه بيشتر تحت تاثير قاسم رسي و نوادگان او بودند تا مدتها وقتي در كتابهايشان نگاه مي كنيم، اسم امام رضا(ع) را به عنوان امام نمي آوردند، مثلاً هادي يحيي بن حسين، موسس فرقه زيديه و ديگر صاحب تاليفات قرنهاي سوم و چهارم، از ميان معاصران امام رضا(ع) از حسين فخي و ابن طباطبا و قاسم رسي ، به عنوان امام زيديه نام مي برند ولي از امام رضا(ع) نام نمي برند. پس مي توان موضع زيديه را بدين گونه تفكيك و تقسيم كرد.
دكتر باراني: در مجموع واكنش زيديه نسبت به ولايتعهدي يك دست نبوده است.
آقاي موسوي نژاد: يعني دو نوع واكنش بوده، آنهايي كه تندروتر بودند، زيديهاي تندروتر، كه شايد بيشتر هم به بني حسن بر گردد، مقاومت بيشتري كردند و حتي يك بخش ديگري از زيديه كه شايد عده اي از اينها از بني حسين باشند، گرايش بيشتري نشان دادند، حتي جناب محمد ديباج با آن شدت عملي كه در مكه نشان داد و مقاومتهايي كه كرد، بالاخره به نوعي جذب مأمون شد و همانجا در گرگان در سفري كه مأمون را همراهي مي كرد از دنيا رفت.
دكتر باراني: مأمون به برخي از هدفهاي خودش در خواباندن شورشها دست پيدا كرد، لذا همين سؤال را به گونه اي از آقاي فرمانيان دارم، مسأله ولايتعهدي در اين دوره مطرح مي شود، فرقه واقفه چه واكنش از خودشان نشان دادند؟
حجةالاسلام فرمانيان: تا آنجايي كه من اطلاع دارم، هيچ گزارشي در باب برخورد واقفه با ولايتعهدي امام رضا(ع) نداريم، يعني من حداقل در اين منابعي كه ديدم چيزي گزارش نشده است. دليلش اين است كه واقفيه فرقه درجة دوّمي بوده و گزارشهاي تاريخي در زمينه واقفه فقط در منابع خود ما وجود دارد اصلاً براي اماميه اهميت نداشته كه واقفه چه برخوردي با ولايتعهدي امام رضا(ع) كردند، زيرا آنها اصل امامت امام رضا(ع) را قبول نداشتند، چه برسد به بحث ولايتعهدي، لذا هيچ گزارشي در اين زمينه نداريم. ولي من در تكميل فرمايشات آقاي موسوي نژاد چند نكته را بيان مي كنم كه چرا امام رضا(ع) نسبت به زيديه سكوت مي كند و از آن طرف زيديه يك مقداري تمايل دارند به ولايتعهدي امام رضا(ع) . ببينيد اگر ما به يك نكته توجه بكنيم، اين مسئله خودش حل مي شود، و آن گرايش معتزله بغدادي به مأمون است، يعني مأمون قائل به تفضيل امام علي(ع) مي شود و قائل است كه افضل صحابه امام علي(ع) است. از آن طرف نقد معاويه مي كند و حتي فرمان مي دهد كه كسي مناقب معاويه را نگويد، اين براي زيديه مسأله تفضيل خيلي اهميت دارد، مخصوصاً فرقه جاروديه كه طيف قوي زيديه است، اقوياً كه مي گويند، دقيقاً معنايش اين است كه اين برايشان بسيار اهميت داشته، لذا زيديه در اين زمينه سكوت مي كنند. نكته ديگر اين است كه وقتي امام رضا(ع) هيچ نقد جدي نسبت به زيديه نمي كند، زيديه ديگر بحثي براي انتقاد جدي تر به امام رضا(ع) ندارد، ولي از آن طرف باز مي بينيم يك تاييدي از سوي امام رضا(ع) نسبت به زيديه هست، چون از زيد بن علي تعريف مي كند، اين براي خود زيديه مفيد است. از آن طرف مأمون با طرح ولايتعهدي امام رضا(ع) مي خواست جريان زيديه را بخواباند، ولي امام رضا(ع) بسيار زيبا عمل مي كنند و مأمون نمي تواند از اين فرصت استفاده بكند.
دكتر باراني: زيديه قائل به قيام به سيف بودند و ولايتعهدي نيز بعد سياسي داشت و مي توانست به زيديه كمك كند و كساني كه قيام مي كردند ولايتعهدي را فرصت دانستند و پذيرفتند، ولي چون براي واقفه هيچ تاثيري نداشت، لذا نه همراهي كردند و نه مخالفتي.
آقاي موسوي نژاد: بحث اكراه امام بر ولايتعهدي در منابع زيديه خيلي پر رنگ و جدي است؛ زيديه اصرار دارند در گزارش هايشان بگويند كه امام با اكراه و اصرار زير بار رفت. بعد اين هم مطرح مي شود كه اصولاً تعامل با يك حاكم ظلم و جور چه صورتي مي تواند داشته باشد؟ اين از بحثهاي جدي زيديه در مورد امام رضا(ع) است. مي بينيم كه اين موضوع در منابع بعدي زيديه و امامانشان مورد انتقاد و سوال و جواب است . به عنوان نمونه عبدا... بن حمزه در جواب سوالي در مورد قبول سرپرستي حج توسط امام رضا(ع) كه از طرف مأمون بود، جواب مي دهد كه هيچ اشكالي بر امام رضا(ع) وارد نيست، چون حج متعلق به مأمون نبوده و نيست كه بخواهد به امام واگذار كند و حج از آن خداست و حضرت رضا(ع) براي نشر معارف از اين فرصت استفاده كرده. اينجا زيديه دقيقاً با آن تفكر امامي همراه مي شود. البته توجه داريم قيام بالسيف هم قطعاً در زيديه معنايش شمشير كشيدن به معناي ظاهري نيست، به معناي همين تصدي و به ميدان آمدن و مطرح كردن خود در عرصه سياسي اجتماعي است.
دكتر صفري: من دو نكته را در تكميل صحبتها مي خواستم بيان كنم. نكته اول اين كه شايد تصور بشود كه بخصوص با توجه به قيام محمد بن عبدا... بن حسن در زمان امام صادق(ع) و قيام حسين فخ، در زمان امام كاظم(ع) كه علوي ها به دو دسته تقسيم شدند، حسني ها و حسيني ها، كه حسني ها عمدتاً پيروان زيديه بودند و حسيني ها پيروان اماميه. در حالي كه اگر ما قيام ابوالسرايا و قيامهاي زمان امام رضا(ع) را نگاه بكنيم حضور فعال حسيني ها را مي بينيم. مثلا محمد بن جعفر پسر امام صادق و آن افرادي كه از سوي ابوالسرايا نصب شدند، مثلاً حسين بن حسن بن علي بن الحسين، يعني باز هم حسيني است. يا مثلاً در يمن ابراهيم بن موسي بن جعفر(ع)، در فارس اسماعيل بن موسي بن جعفر و در اين زمان شاهد حضور فعال فرزندان امام موسي بن جعفر(ع) هستيم، مثلاً در اهواز زيد بن موسي بن جعفر والي مي شود. به هر حال اين هم نكته اي است، بخصوص حضور فعال فرزندان امام صادق(ع) و فرزندان امام كاظم(ع) در قيامهاي زيديه كه شايد يكي از علتهايش اين باشد ، دوباره در حسينيه ها انديشه تصدي حكومت بخصوص از زمان امام كاظم(ع) رشد پيدا كرده است، يعني خود حسيني ها هم فكر كردند كه مي توانند اين انديشه را در كنار زيديه تقويت بكنند و به دنبال حكومت باشند. نكته دومي كه مي خواهم بيان بكنم و به گونه اي در عبارات دوستان بود، اين تدبير مأمون بود، گرچه دوستان فرمودند كه موفق نبود، ولي تدبير زيركانه اي بود، زيرا از يك طرف از نظر ايدئولوژيكي زيديه را خلع سلاح مي كرد، چون زيديه مي گفتند امام بايد فاطمي باشد و قيام بالسيف بكند. نصب امام رضا(ع) هر دوي اين شرايط را برآورده مي كرد، زيرا منظور از قيام بالسيف آن بود كه امام(ع) تصدي امر حكومت كند. بنابراين زيديه ديگر سلاحي نداشتند، زيرا مأمون مي توانست بگويد خود همين امام، امام شماست من ابتدائاً خلافت را پيشنهاد كردم نپذيرفت، اكنون هم ولايتعهدي را پذيرفت از طرف ديگر مأمون مي دانست اماميه به هر حال الان و در شرايط فعلي داعيه تصدي حكومت را ندارند و نمي توانند فعال وارد اين عرصه بشوند ، بنابراين مزاحمتي براي او نخواهند داشت، گرچه همانطور كه مي فرماييد بعدها بخشي از اين نقشه ها به انجام نرسيد.
دكتر باراني: پرسش اين است كه محمد ديباج در همين دوره اميرالمؤمنين هم خوانده مي شود، آيا اين مساله با ولايتعهدي يك نوع رقابتي است يا خير؟چگونه تحليل مي كنيد؟
آقاي موسوي نژاد: قيام مستقل محمد سال 200 هجري است، يعني بعد از خاموش شدن شعله هاي قيام ابن طباطبا و ابوالسرايا كه در سال 199 شروع شد و در مجموع قيامشان كمتر از يك سال طول كشيد. بنابر اين، قيام قبل از ولايتعهدي است. محمد بعد از قيام ابوالسرايا ادعاي دوباره اي كرد يعني در يك زماني گويا گرايش به حركت ابوالسرايا داشت ولي در مكه خودش مستقلاً ادعاي اميرالمؤمنيني كرد، و بيعت گرفت و طبعاً حضرت رضا(ع) همراهي نكردند و حتي براي دست كشيدن او از اين ادعا وساطت هم كردند. بنابر اين نمي توانيم ربطش بدهيم، يعني ارتباط از نظر همان سياستهاي كلي مأمون بله، ولي در اينكه تاثير مستقيم و انحصاري گذاشته باشد خير.
دكتر باراني: در يك نگاه كلي در اين ميزگرد، به بررسي علل پيدايش فرقه هاي اسلامي و فرقه هاي درون شيعي پرداخته شد و بحثهايي مانند گرايش به دولتها ، تبادل افكار و عدم آشنايي با معارف اسلامي و امام و امامت روابط برخي فرقه ها مانند زيديه، واقفه و غلات با امام و برخورد امام با آنان مطرح شد.

  


در گفت و گو با حجةالاسلام محرمي عنوان شد؛
امام رضا(ع) و اعتلاي بينشي و عقلاني جامعه

 

زهرا دلپذير

اشاره: ظهور اسلام نقطه آغاز تمدن ارزشمند اسلامي بود، اين تمدن در قرن چهارم هجري يعني عصر امامت ثامن الحجج(ع) به اوج خود رسيد، شرايط دوران امام رضا(ع) نسبت به دوران ساير امامان شيعه(ع) حساسيت بيشتري داشت. از يك سو عباسيان با هدف



بي اعتبار كردن علويان و ايجاد شبهه در عقايد مردم، پيرامون عظمت خاندان رسالت و امامت به شيوه هاي تبليغاتي زيادي متوسل مي شدند و از سوي ديگر فرقه هاي كلامي مختلفي پا به عرصه فرهنگ اسلامي گذاشته بودند. در چنين شرايطي امام هشتم(ع) با شيوه منحصر به فرد خويش به نبرد عليه جبهه كفر و الحاد شتافته و با ايجاد فعاليتهاي فكري و فرهنگي، ضمن تفهيم عقايد اسلامي به مسلمانان و غيرمسلمانان، به تعديل فرقه هاي كلامي پرداختند.
براي بررسي بيشتر اوضاع اجتماعي و فرهنگي عصر ثامن الحجج(ع) و اقدامها و انديشه هاي ارزشمند آن حضرت، مصاحبه اي با حجةالاسلام و المسلمين محرمي، استاد حوزه و دانشگاه انجام داده ايم كه در ادامه مي خوانيد ...

* اگر مايل باشيد گفتگو را با بررسي تمدن اسلامي شروع كنيم ...
** تمدن اسلامي با حضور اسلام، به ويژه هجرت پيامبر(ص) از مكه به مدينه آغاز شد و محيط محدود زندگي اعراب را از حالت طايفه اي و قبيله اي خارج كرد و به جاي آن يك اجتماع بزرگ اخلاقي و سازنده به نام جامعه اسلامي را به وجود آورد كه براساس تعاليم اسلام شكل گرفته بود.
در واقع اسلام برنامه اجرايي مفصلي را براي زندگي بشر ارايه كرد؛ برنامه اي كه موجب تغييرهاي فكري و فرهنگي بسياري شد. مبناي اين تغييرها برپايه اصولي اساسي بود. به عنوان مثال، اسلام فرد مسلمان را مسؤول سرنوشت خويش و زندگي فاني دنيوي را وسيله اي براي رسيدن به حيات ابدي مي داند، اما نكته مهمتر اين است كه اسلام يك دين كاملاً اجتماعي است كه محدوده و وظايف فرد در زندگي اجتماعي اش را به خوبي مشخص مي كند.
* بي شك تمدن اسلامي فراز و فرودهاي بسياري را پشت سر گذاشته است، مختصري هم از دوره هاي مختلف اين تمدن ارزشمند برايمان بگوييد.
** تمدن اسلامي از عصر پيامبر(ص) تاكنون، دوره هاي مختلفي را پشت سر گذاشته است، از زمان پيامبر(ص) تا پايان دوران بني اميه، گسترش اسلام بيشتر در جنبه سخت افزاري بود، يعني سرزمينهاي اسلامي گسترش مي يافت، بدون اينكه ملل مختلف در تمدن اسلامي هضم شوند، اما پس از شروع عصر ترجمه كه اوجش در قرن دوم هجري است، فتوحات نرم افزاري شروع شد؛ يعني تمدن اسلامي به فتح فرهنگها پرداخت و ملل بسياري وارد حوزه فرهنگ اسلامي شدند. اين مرحله تا قرن 4 هجري ادامه يافت. در واقع، قرن چهارم اوج تمدن اسلامي است، اما پس از حمله مغول تمدن اسلام رو به افول رفت، حتي به عقيده مورخان حمله مغول موجب شد كه تمدن اسلامي 600 تا 700 سال عقب بماند.
* با توجه به اينكه تسلط بر يك كشور لزوماً به معناي فتح فرهنگ آن نيست، چه ويژگيهايي در تمدن اسلامي نسبت به تمدنهاي ديگر وجود داشت كه توانست به تسخير فرهنگهاي ملل مختلف بپردازد؟
** اساساً اين جوهره دين اسلام است كه باعث ترقي ملتها مي شود، زيرا اولاً تعاليمش جهان شمول است و در همه زمانها و مكانها كاربرد دارد. دوم اينكه مطابق با فطرت انسانهاست و لذا براي همه قابليت پذيرش دارد. سومين ويژگي آن هم اين است كه شيوه زندگي مسالمت آميز با ديگر اديان را ارايه مي دهد، در واقع مسلمانان فرهنگ همزيستي با ملل مختلف را در خود داشتند تا جايي كه بيشتر اطبا در قرنهاي دوم و سوم يهودي يا مسيحي بودند.
پيامبر(ص) در حديثي مي فرمايند: هيچ عربي را بر هيچ عجمي برتري نيست و همه مردم پسران آدم و حوا هستند. اما مهمترين ويژگي اسلام و تمدني كه براساس آن شكل گرفت، در يك عبارت خدا محوري است، در حالي كه در تمدنهاي ديگر به ويژه تمدن غرب محور انسان است، به عبارت ديگر انسان زيربنا و عقيده رو بناست كه اكنون از آن به اومانيسم تعبير مي كنند، بنابراين وجود چنين ويژگيهايي در دين اسلام تمدنهاي ديگر را تحت تأثير قرار داد.
* جناب عالي اوج تمدن اسلامي را قرن چهارم هجري عنوان كرديد يعني دوران امامت حضرت رضا(ع)، اتفاقاً گروهي از مورخان، عصر امام رضا(ع) را دوران طلايي تمدن اسلام ناميده اند، دلايل اين برتري چه بود؟
** براي بررسي دلايل اوج تمدن اسلامي در قرن چهارم بايد به شرايط قرون قبل از آن برگرديم. اول اينكه خلافت امويان مبتني بر عصبيت عربي بود؛ يعني بيشتر جنبه سخت افزاري فتوحات اسلامي را در نظر داشت. بنابراين، شايد بتوان گفت امويان به نحوي مانع گسترش تمدن اسلامي بودند، اما بيشتر عناصر حكومت عباسيان مبتني بر عناصر غير عرب و ايراني بود، لذا در قرن چهارم، يعني زمان حكومت مأمون عباسي بيشتر فتوحات، نرم افزاري بود و اسلام در تمدن و انديشه ملل مفتوحه تأثير بيشتري گذاشت.
دوم اينكه در قرنهاي اول، دوم و سوم هجري در ميان مسلمانان- چه در ايدئولوژي و چه در جهان بيني- دو روش وجود داشت، روش عقل گرايانه كه از اوايل قرن دوم هجري با ترجمه برخي از كتابها و وارد شدن گروهي از متفكران و فيلسوفان به حوزه تمدن اسلامي شروع شد، تا اينكه در قرن چهارم هجري، به اوج قدرت خود رسيد. اين مكتب در پي آن بود كه در برابر هجمه هايي كه از خارج به جهان اسلام وارد مي شد، معارف اسلامي را با روش عقل گرايانه تبيين و توجيه كند، لذا علومي ديگر نيز به جهان اسلام راه يافت و ترجمه شد، به اين لحاظ در اين عصر تمدن اسلامي توسعه بيشتري داشت.
عامل سوم اين بود كه مأمون بيش از خلفاي قبل از خود به مسايل عقلي و فلسفي علاقه داشت و علما را از نقاط مختلف گرد مي آورد و حتي در بيت الحكمه كتابهايي را از علوم مختلف ترجمه مي كرد و با تشكيل جلساتي كه با حضور عالمان مختلف انجام مي شد، مسايل گوناگون را مورد نقد و بررسي قرار مي داد.
* مأمون از ايجاد اين نهضت علمي چه هدفهايي را دنبال مي كرد؟
** يكي از دلايل اين مسأله، گسترش زنديقي گري در دوران عباسي بود، به طوري كه مهدي عباسي بيشترين كشتار را در مورد زنادقه انجام داد، اما وقتي خلفاي عباسي دريافتند با كشتار به جايي نمي رسند، به عقل گرايي رو آوردند، زيرا فكر مي كردند كه معتزله مي تواند پاسخگوي زنادقه باشد.
همچنين مأمون با حمايت از معتزله در پي مقابله با امام رضا(ع) بود تا با تشكيل جلسات مناظره به نوعي براي آن حضرت رقيب تراشي كند، حتي يكي از علل نهضت ترجمه را منحرف كردن اذهان مردم از ائمه مي دانند. مأمون گمان مي كرد با حمايت از عقل گرايان قدرتمندي مانند معتزله و فراهم كردن بساط بحث و مناظره آنها با امام، مي تواند جلوي فعاليتهاي آن حضرت را بگيرد.
* حضرت رضا(ع) در اين نهضت علمي چه نقشي داشتند؟
** امام رضا(ع) در شكوفايي عقل گرايانه معارف و عقايد اسلامي نقش بسيار مهمي داشتند، به طوري كه با توجه به كم شدن تعداد بزرگان و علما و جوان بودن دين اسلام در مقابل اديان ديگر، اگر حضور پربركت ايشان در عرصه نبود، مشخص نبود با اين هجمه اي كه به جهان اسلام وارد مي شد، چه بر سر اسلام و مسلمانان مي آمد. بنابراين امام از يك سو با ارايه دلايل متقن و عقلي معارف اسلامي را توجيه و اثبات مي كردند و از سوي ديگر معتزله را كه داراي عقل گرايي افراطي بودند، با بيانهاي عقل گرايانه كنترل مي كردند . امام هشتم تأثير بسياري در اين نهضت علمي داشتند.
* مختصري هم درباره محور مناظره هاي امام هشتم(ع) و نقش آنها در تعديل فرقه هاي فكري توضيح دهيد؟
** مناظره هاي امام به دو گروه داخلي (با فرقه هاي اسلامي) و خارجي (با علماي ساير اديان) تقسيم مي شود. مهمترين مباحث مناظره هاي امام(ع) در مواجهه با دانشمندان غيرمسلمان اثبات توحيد خدا، نفي تشبيه و جبر و اثبات نبوت پيامبر(ص) و در مواجهه با فرقه هاي اهل سنت، اثبات امامت اميرالمؤمنين(ع) و الهي بودن امامت ايشان و سرانجام در رويارويي با معتزله ها اثبات عصمت انبيا بود كه معتزليان آن را قبول نداشتند. گفتني است، امام رضا(ع) با اصول مورد قبول طرف مقابل به بحث با آنها مي پرداختند. به عنوان مثال، در مناظره با دانشمندان غيرمسلمان، براي اثبات نبوت پيامبر(ص) از متون مقدس خود آنها استفاده مي كردند، چنانكه در روايتي آمده است: مأمون به دانشمندي مسيحي گفت: با وي مناظره كن، ولي او امتناع كرد و گفت: من قرآن را قبول ندارم. در اين هنگام، امام فرمودند: من با استفاده از كتاب ديني شما برايتان دليل مي آورم و سپس با استناد دقيق به بابها، صفحه ها و آيات انجيل، با امام مناظره كرد.
امام(ع) در مناظره با زنديقان و ملحدان نيز- كه حتي وجود خدا را نفي مي كردند- از دلايل محكم عقلي استفاده مي كردند، حتي در نتيجه مناظرات حضرت رضا(ع) فرقه هاي گوناگون اهل سنت مانند معتزله، اهل حديث و پيروان احمدبن حنبل كه به نوعي در مقابل شيعه راه افراط را مي پيمودند، تعديل شد.
* در مورد فرقه هاي شيعه چطور؟
** امام با فرقه هاي گوناگون شيعه، بويژه واقفيها كه فقط معتقد به امامت 7 امام بودند مناظرات منظمي داشتند، تا جايي كه شيعه را به دو گروه واقفيه و اثني عشريه تقسيم كرده و مي گويند: شيعياني كه به امامت حضرت رضا(ع) معتقدند، اثني عشريه و قطعيه هستند، زيرا فردي كه امامت ثامن الحجج(ع) را بپذيرد، در واقع 12 امام را پذيرفته است. همچنين در اثر مناظره هاي امام جلوي فرقه گرايي در آيين تشيع گرفته شد.
* مناظره ها و فعاليتهاي علمي و فرهنگي امام(ع) چه نقشي در پويايي آيين تشيع و معرفي آن به جهان اسلام ايفا كرد؟
** به طور كلي، يكي از فعاليتهاي ائمه، زدودن دامان شيعه از تهمتهاي غلو كنندگان بود كه اين مسأله در عصر امام رضا(ع) به اوج خود رسيد. در «عيون اخبار الرضا» آمده است: از امام(ع) پرسيدند: اخبار زيادي از پدران شما داريم كه ثابت مي كند آنها به جبر و تشبيه معتقدند، (خدا را به انسان تشبيه كرده اند) امام اين مسأله را رد كرده و گفتند: اين اخبار دروغ را دشمنان ما به شيعه نسبت داده اند. حضرت سپس عقيده شيعه را درباره معتزله روشن نموده و تصريح كردند: به اعتقاد شيعه، كسي كه معتقد به جبر و تشبيه باشد كافر است.
همچنين امام رضا(ع) درباره جايگاه اهل بيت نيز بحثهايي با مأمون و دانشمندان ديگر داشتند، از جمله اينكه مأمون گفت: شما مي گوييد: ما پسران پيامبر هستيم در حالي كه شما پسران علي هستيد و امام(ع) با استفاده از اصول مورد قبول خودشان حقانيت اهل بيت پيامبر(ص) را ثابت كرد و اين چنين در اثر فعاليتها و مناظره هاي امام(ع) آيين تشيع كه در اقليت بود رشد كرد و گسترش يافت.
* نقش آزادي بيان و فضاي حاكم بر جامعه را در فعاليتهاي فكري و فرهنگي امام چگونه ارزيابي مي كنيد؟
** هر چند آزادي بيان در فرهنگ آنها وجود داشت، اما به هر حال اوضاع جامعه نيز در فعاليتهاي آنان مؤثر بود. در دوران امامت حضرت رضا»(ع)، تا اندازه اي از ميزان فشارها كاسته شده بود، زيرا هارون خليفه عباسي كه امام كاظم(ع) را به شهادت رسانده بود، تصميم نداشت فرزند ايشان را هم در تنگنا قرار دهد و اين را در سخنانش هم گفته بود. شايد به دليل اينكه از سويي امام رضا(ع) را به اندازه امام كاظم(ع) رقيب خود نمي دانست و از سوي ديگر مي ترسيد دوباره چنين عملي را تكرار كند، زيرا پس از به شهادت رساندن امام هفتم(ع) و بيرون آوردن بدن مطهر ايشان از بغداد، شيعيان زيادي به بيرون ريختند و بنا بر روايات 30 هزار نفر در تشييع جنازه امام شركت كردند تا جايي كه عموي هارون، سليمان بن جعفر مجبور شد پابرهنه به بيرون بيايد و در تشييع جنازه شركت كند تا جلوي شورش مردم را بگيرد.
پس از هارون و در طي دوران 5 ساله حكومت امين، به دليل جنگهاي او و برادرش بر سر خلافت و از سويي وجود نهضتهاي شيعي كه حكومت او را مشغول كرده بود، فضاي مناسبي براي فعاليتهاي امام(ع) ايجاد شده بود، به طوري كه وي پيش از سفر به ايران بحثهايي علني در ميان مردم داشت.
همچنين امام(ع) به دو شهر كوفه و بصره- كه محل عالمان يهود و نصاري و مخالفان سني مذهب بودند- نيز سفر كرد. حتي بنا بر نظر مورخان، حضرت رضا(ع) براي ديدار شيعيان سفر مستقلي به شهر قم داشته است، اما برخلاف تصور عموم سفر امام در سر راه مرو نبوده، زيرا مأمون دستور داده بود كه حضرت از شهرهاي شيعه نشين عبور نكند.
* در عصر جديد چگونه مي توان به سيره امام رضا(ع) به عنوان نمونه و الگو تأسي كرد؟
** تمام رفتار و گفتار ائمه مي تواند از جنبه هاي مختلف به عنوان الگو براي ما مطرح شود. در زمان امام رضا(ع) امواج فكري خارجي به جهان اسلام وارد شده بود و حضرت ايدئولوژي اسلامي را براساس عقلانيت قرآن و سنت بيان كردند، شرايط زمان ما هم با عصر امام رضا(ع) تشابه زيادي دارد و ما مي توانيم با بهره گيري از سيره امام(ع) مباني اصولي خود را طبق قرآن و سنت براي تمدن اسلامي تعريف كرده و خيزش نوخاسته تمدن اسلامي را مبتني بر اين ايدئولوژي قرار دهيم.
انديشمندان جامعه اسلامي ما بايد با مطالعه و بررسي افكار و اند