|
* جواد محدثي قبله هشتم ما، «خراسان» است؛ خراساني كه ريشه در مدينه و نجف و كربلا دارد. از قوم سلمانيم و «مشهد»، وطن معنوي ماست و ما زائران خورشيديم و هر سال به پابوس امام غريب مي آييم، تا هم خودمان از غربت در آييم، هم آقا در قيامت به شفاعتمان آيد. جاده اي كه از دلهاي ما به سمت و سوي حرم رضوي منتهي مي شود، چون به بست «ولايت» مي رسد، بن بستها را مي شكند و همين كه دستمان به پنجره فولاد مي رسد، قفلهاي بسته را مي گشايد. در حرم دلمان، خورشيد ولايت آرميده است. در ايوان طلاي قلبمان، قنديل مودت آويخته و در پياله سرشتمان، شراب عشق ريخته. كبوتر دلمان دانه چين صحن غربت است و پنجه هاي نيازمان، دخيل پنجره شفا و ضريح اجابت، در نقاره خانه جانمان، شيپور شور و طبل حضور مي زنند و در گلدسته قامتمان، اذان ارادت سر مي دهند. ما مهمان امام رئوفيم و هر روز صبح و شام، در مهمانسراي رضوي، سر سفره ولايت مي نشينيم و شيريني عشق را در كام جانمان مي نشانيم. ما نمك پرورده رضاي آل محمديم، اين است كه همه زندگي مان بركت خراسان دارد و بوي امام رضا(ع) مي دهد و گوشه گوشه سينه مان «صحن انقلاب» است و تمام رواقهاي دلمان «دارالولايه» اي امام رئوف، اي غريب غريب نواز! به آستانه محبت تو، دامن دامن حاجت مي آوريم و صحرا صحرا كرامت مي بريم. چه كنيم كه ظرفيت دست و دامن كوچك ما اندك است، و الا درياي احسان تو بيكرانه است. ميليونها زائر را مي پذيري، نه منت مي گذاري و نه منت مي پذيري. هركس را به نحوي مي نوازي، تو «رضا»يي و همه را راضي بر مي گرداني و ذره اي از عنايت تو و ارادت ماكم نمي شود. آنجا كه فرشتگان به كفشداري حرمت مشغولند و كروبيان خادمان افتخاري آستان تواند، ما كمتر از آنيم كه خاك پاي خسته زائرانت باشيم و «اباصلت» آستانت به شمار آئيم. اما تو زائرانت را دوست داري و در خانه خودت به حضور مي پذيري. لحظه اي كه دلمان مي شكند و شانه هايمان مي لرزد و اشك در ديدگانمان حلقه مي زند، يعني اذن ورودمان داده اي. وقتي «السلام عليك» مي گوييم، رواق چشممان با قطرات اشك، آيينه كاري مي شود. آنگاه از پشت ضريح اشك، سيماي تو را مي بينيم كه در هاله اي از عصمت سبز قرار دارد و دست عنايتت بر سر زائران است و نگاه مهربانت، ضامن آهوي دل ما مي شود؛ دلي كه از همه جا رميده و به حرم تو روي آورده است. |