تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادي
فرهنگی
ورزشی
هنری
حوادث
بادبادك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
سر مقاله
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-12-25
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

سه شنبه 4دی ماه 1386


دنيا عوض شده است دوست نوجوان من!

 

سيد علي طباطبايي

سلام. حالتون چطوره؟ با اعياد پشت سر هم چطوريد؟ آخ كه واقعاً در اين روزهاست كه آدم قدر دوستهاي خودش را مي داند. البته هم اين روزهاي شادي و هم روزهاي تلخ! تا حالا اصلاً به اين فكر كرديد كه دوستيهاي نوجواني چقدر براي شما مهم هستند و اينكه چقدر با دوستيهاي كودكي متفاوتند و با دوستيهاي بزرگسالي هم فرق خواهند داشت؟ مقاله اين هفته ما به قلم يك نوجوان مثل شماست.
روزگاري بود دنيا پر بود از معصوميت و شادي. دنيايي كه در آن نه استرس وجود داشت، نه نمرات مهم بودند و نه از دوستان نامهربان خبري بود. براي من روزهايي كه به مدرسه ابتدايي مي رفتم اين گونه بود. در كودكي هر دوستي كه مي خواستم، داشتم. توي پارك مي دويديم، فوتبال بازي مي كرديم، زنگ تفريح با هم بوديم ... يك دنياي كامل كامل! هم از لحاظ درسي و هم از لحاظ اجتماعي! از مشكلاتي كه در سالهاي بعد در انتظار ما بودند خبري نبود. آن قدر همه به هم نزديك بوديم كه هيچ كس احساس نگراني نمي كرد. آنجا مد معني نداشت و نامهرباني دوستان اصلاً در واژگان ما نبود، اما چنين دنيايي تا ابد دوام نداشت.
اما اين دنياي رؤيايي با ورود به دوره راهنمايي متلاشي شد. دنيا عوض شده بود و اينجا ديگر احساس راحتي نمي كردم. اكثر دوستان من به مدارس متفاوتي رفته بودند و من در ميان جمعي از ديگر نوجوانان تنهاي تنها بودم. اينجا بود كه با كليشه هاي نوجواني و مد و فشار دوستان آشنا شدم. اينجا من دو راه داشتم. يا بايد خودم را به آدمهايي نزديك مي كردم كه از رفتارشان خوشم نمي آمد و يا بايد انديشه دوست پيدا كردن را از سر خودم بيرون مي كردم و چون نمي خواستم كه به يكي از آنها تبديل شوم راه دوم را انتخاب كردم.
اما به مرور زمان افراد ديگري را هم ديدم كه آنها هم تصميم گرفته بودند وارد اين بازي پرخطر نشوند. از جمله «ديويد» كه يك پسر سرزنده و باهوش بود. او هم مثل من براي پيدا كردن دوست كليشه ها را نپذيرفته بود و به همين دليل فرد تنهايي بود، اما دوستي بين ما به محكمترين رابطه دوستي تمام زندگي ام تبديل شد. حتي امروز كه آخرين سالهاي دبيرستانم را پشت سر مي گذارم خدا را شكر مي كنم كه تصميم گرفتم وارد بازي «بچه باحال» بودن نشوم و همين تصميم باعث شد دوستي ام بر واقعيتها بنا شود، نه بر فشارها و كليشه ها و تلاش براي راضي كردن ديگران.
مي دانم كه نوجوانان بسياري هستند كه همين مشكل من را دارند. دوران دشواري است و صرفاً تسكين دادن كافي نيست، اما باور كنيد استانداردهاي جمعيت نوجوان جامعه براي برتر دانستن و توجه كردن به يك نفر با دنياي واقعي زمين تا آسمان تفاوت دارد. من خودم را نمونه بارز اين واقعيت مي دانم كه اگر صبر كنيد و به ارزشهاي خود پايبند باشيد سرانجام نتيجه بهتري خواهيد گرفت.
حقيقت اين است كه مفهوم دوست براي نوجوانان بسيار مهمتر و جايگزيني دوستان بسيار دشوارتر مي شود. نوجوانان در نحوه انتخاب دوستان خود در اين سن تجديد نظر مي كنند. ديگر مانند كودكي صرف هم محله بودن يا همكلاس بودن براي دوستي كافي نيست و اين انتخاب با در نظر گرفتن عوامل متعددي انجام مي شود.
در كودكي فرد معمولاً براي تأمين نيازهاي احساسي خود به والدين يا خواهر و برادر خود رجوع مي كند، اما در نوجواني، دوستان اين نقش حياتي را بر عهده مي گيرند. از سوي ديگر نوع دوستاني كه يك نوجوان انتخاب مي كند موقعيت وي را در ميان ساير نوجوانان تعيين خواهد كرد. اينكه فرد در بين درس خوانها طبقه بندي شود، يا در ميان بچه مثبتها و يا حتي خلافكاران و ياغيان مدرسه! شايد همين عوامل باشد كه انتخاب دوست در نوجواني را هم بسيار مشكل و هم بسيار سرنوشت ساز مي كند. پس تلاش كنيد اين تصميمات مهم را با دقت بگيريد و به فشارهاي پيرامون توجهي نكنيد!

  


برايت دانه كاشته ام

 

افروز ارزه گر

خدا مي خنديد.
من از ايوان خانه به گلهاي لاله عباسي نگاه كردم و دعا خواندم.
خدا كنار باغچه نشست.
من از روي ايوان براي دخترك پشت پنجره دست تكان دادم.
من سه دانه لاله عباسي در دستم بود. به خدا گفتم: اينها نذر من است براي تو. و دستم را باز كردم تا دانه ها را خدا ببيند.
بلند گفتم: يكي براي پروانه ها. براي اينكه بتوانند آسمان را بهتر ببينند. براي پروانه ها تا بپرند. براي تمام بالهاي كوچك خدا.
دانه بعدي را آرامتر گفتم. اين مال جير جيركهاي باغچه است. فراموش نشود: جيرجيركهاي كوچك باغچه.
تا شبها آواز بخوانند. تا لاي ترك ديوارها بتوانند آرام بخوابند. تا سبزه هاي كوچك را فراموش نكنند.
خدا به ترك ديوار چشم دوخت. باز گفتم: اين جيرجيركها بوته گل دوست دارند. از گربه هاي وحشي مي ترسند و خيلي هم مهربان هستند.
دانه آخر را نفهميدم براي چه كسي بخوانم. رنگين كمان دوست داشتم، اما دلم براي ابر، مورچه ها و گنجشكها و جوجه كبوتر همسايه هم تنگ شده بود.
خواستم دعايم را براي قاصدك بخوانم. تا برود پيش رنگين كمان تا از گريه هاي ابر ناراحت نشود. رنگ بپاشد توي آسمان تا گنجشكهاي خانه يمان بخندند. مي خواستم قاصدك برود پيش مورچه ها. كنار كوچكي مورچه ها و بزرگي دنيا و بگويد دل مورچه ها كوچك است و در پيچ و خم لانه هاي خاكي شان مي تركد.
و بچه كبوترها هم پرواز ياد بگيرند و از كلاغ و باد نترسند.
قاصدكها تمام خبرها را ببرند. تمام آرزوها و سلام ها و يادگاريها و اينكه باز هم كنار در چوبي خانه يمان قاصدك برويد و باد بوزد و قاصدكها بچرخند و بچرخند و بچرخند.
سه بار دعا كردم. دعاهايم را لاي باغچه گذاشتم . خدا روي ايوان ايستاده بود! عصر كه مي شد، گلها باز مي شدند.

  


خرس، لاك پشت، عجله!

 

*ايرج نويسا
اينجا راديو بادبادك است. دوستان عزيز نوجوان، دختر خانمها ، آقا پسرها سلام. وقت بخير.

موسيقي
چطوريد رفقا؟ شب يلدا خوش گذشت. زمستان از راه رسيد.

موسيقي
«زمين دل مرده، سقف آسمان كوتاه/ غبار آلوده مهر و ماه/ زمستان است»

موسيقي
دل زنده باشيد در اين هواي سرد زمستاني

موسيقي
اين رفيق ما سلمان عزيز هم براي خودش توجيه مي آورد و از تنوع طلبي و متنوع بودن حرف مي زند خلاصه از اين حرفها كه بگويد يعني ما تنوع طلبيم كه گزارشهايمان متفاوت از موضوع برنامه است. اينها را گفتم كه اعلام كنم سلمان يزدي آماده ارسال اولين گزارش زمستاني خودش براي راديو بادبادك است. بشنويم.

به گزارش راديو بادبادك
انتخاب با شماست!
*سلمان يزدي
سلام به تمام برو بچ خوب و صميمي راديو بادبادك، اميدوارم حالتان خوب باشد و ايام به كام.
امروز چهار روز از فصل زمستان گذشته است و مثل هميشه، زمستان همراه با سرما و برف است. اما اميدوارم كه روزگار شما هميشه گرم و تابستاني باشد. همراه ما باشيد با گزارش امروز:
سلام دوست عزيز، من گزارشگر راديو بادبادك هستم. خودت را معرفي كن؟
سلام، من حامد باغبان هستم.
اشتباه مي دوني چيه؟
آره، يعني كار غلط، كار ناپسند، كاري كه در نظر مردم زشت باشد و در عرف جامعه هم جلوه زشتي داشته باشد. اما به نظر من، انسان بايد ملاك اشتباه و درست كارهايش خودش باشد، نه ديگران. انسان آنقدر شعور و شناخت دارد كه بفهمد چه كاري درست و چه كاري اشتباهه.
اشتباه چه رنگي است؟
براي اشتباه نمي توان رنگي انتخاب كرد، گاهي سفيد، گاهي خاكستري.
خيلي ممنون
سلام، من گزارشگر راديو بادبادك هستم. خودت را معرفي كن؟
سلام، من مهتاب اميري هستم.
نظرت در مورد كار اشتباه چيه؟
كار اشتباه قاعدتاً نبايد كار خوبي باشد، حتي اگر خيليها آن كار را انجام بدهند.
اشتباه چه رنگيه؟
اشتباه بدون رنگ است.
«اولين اشتباه آخرين اشتباه است»، به نظرت درسته؟
بستگي به موقعيت داره، مثلاً تو رانندگي اگر اشتباه كني، شايد آخرين اشتباه زندگي ات باشه، اما گاهي ممكن است بعضي كارهاكه در نگاه اول اشتباه به نظر مي رسد نتيجه خوبي داشته باشد. اما... نمي دونم چي بگم.
متشكرم
خوب دوستان، اين هم از صداي دوستان بادبادكيتان. اما به نظر من، انسان همراه هميشگي اشتباه است و شايد دليل به زمين آمدن انسان هم يك اشتباه باشد، اما باز هم تصميم با خود انسان است. سفيد يا سياه انتخاب با شماست.
تا هفته بعد، خدانگهدارتان

موسيقي
اينجا راديو بادبادك است تنها راديو نوشتاري جهان!

موسيقي
اگر خاطرتان باشد هفته گذشته با هم درباره صبر حرف زديم و اينكه كارها به صبر و حوصله نتيجه مي دهد و يافتن مصداقها را هم گذاشتيم برعهده خودتان امروز هم مي خواهيم درباره موضوع ديگري حرف بزنيم كه ارتباط تنگاتنگي با صبر دارد لطفاً كمي صبر كنيد!
موسيقي
امروز مي خواهيم درباره چيزي حرف بزنيم كه مي گويند كار شيطان است. نخير منظور حمله آمريكا به عراق و افغانستان نيست. اين شيطان نه، آن شيطان را مي گوييم. حالا عرض مي كنم خدمتتان. توجه بفرماييد.
موسيقي
همه شما در طول عمرتان سفر رفته ايد و حتماً در جاده ها اين عبارت را ديده ايد كه «دير رسيدن بهتر از هرگز نرسيدن است» خب اين ترجمه اش مي شود عجله نكنيد ديگر. البته ما معتقديم به موقع رسيدن از دير يا زود رسيدن بهتر است!

موسيقي
بله به سلامتي ما داريم درباره عجله كردن با شما حرف مي زنيم. كار شيطان است ديگر و درست نقطه مقابل آن صبر و تحملي كه خدمتتان عرض كرديم. همين عجله است كه كار را خراب مي كند.

موسيقي
شايد شما يادتان نباشد، اما زمان ما كارتوني پخش مي شد به نام «بامزي قويترين خرس جهان» اين دوست خرس ما هر وقت عسل مي خورد قدرتي باورنكردني مي يافت و مشكلات را حل مي كرد. نه ، نه هيچ ارتباطي بين خرسها و عسل و عجله وجود ندارد يا حداقل تا حالا كشف نشده است. مي خواهم درباره شخصيت ديگري كه در اين سريال حضور داشت حرف بزنم به نام «شلمان»!

موسيقي
اين «شلمان» يك لاك پشت (به معناي واقعي) بود كه ساعت جالبي داشت. او براي انجام هر كاري زمان مشخص داشت و زماني كه ساعت آن كار فرا مي رسيد، تحت هر شرايطي همان كار را انجام مي داد. البته اين شلمان خان كمي كند و با حوصله كار مي كرد، اما همه كارهايش به موقع انجام مي شد و معمولاً بهترين كار را هم انجام مي داد.

موسيقي
جناب تهيه كننده اشاره مي كنند خاطرات كارتوني ام را تمام كنم چون وقت برنامه به پايان رسيده است. به هر حال از ما گفتن بود. شما خود دانيد. تا هفته بعد مرحمت شما زياد، جلوه شما برقرار و به اميد ديدار. در پناه حق باشيد.

  


درباره اقبال لاهوري بيشتر بدانيم؛شاعري از جنس سادگي مردم

 

* زينب حاجي محمدزاده

درباره او
1) در «سياكولت» يكي از شهرهاي اطراف لاهور در سال 1877 به دنيا آمد.
2) در مدرسه شاگرد اول شد و در شانزده سالگي بورس تحصيلي گرفت.
3) با رتبه ممتاز در زبان انگليسي وعربي ليسانس گرفت ودر رشته فوق ليسانس فلسفه مشغول به تحصيل شد .
4) در سال1899تدريس دردانشگاه لاهور را به عهده گرفت و چهار سال بعد كتاب «علم اقتصاد» را به زبان اردو منتشر كرد .
5) در سال1907 از دانشگاه مونيخ دكتري فلسفه گرفت و در همين سال از دانشگاه لندن ليسانس حقوق گرفت.
6) طي سالهاي 1913  تا  1930 در كنار تدريس در دانشگاه بيش از چهارده جلد كتاب مرتبط با علوم سياسي وديني منتشر كرد.
7) در سال 1927 با ورود به عرصه سياست، وكيل مجلس عراق شد.
8) در سال 1331براي شركت در كنفرانس لندن به اروپا و در همان سال براي شركت در كنفرانس ديگري به نام كنفرانس اسلامي به فلسطين رفت.
9) بعد از آخرين سفرش به افغانستان «مثنوي مسافر» را كه مجموعه شعر است به زبان فارسي سرود.
10) و در21 آوريل سال 1938، ساعت پنج صبح درگذشت.

يك سفر كوتاه
كتاب زندگينامه شما را از كتابخانه گرفته ام نمي دانم چه طور شد، ولي اگر دلخور نشويد نام شما را فقط در كتاب ادبيات فارسي سال دوم يا سوم راهنمايي يا شايد حتي دبيرستان در بخش شعراي فارسي زبان شنيده بودم. قصد چاپلوسي ندارم، ولي از همان شعر كوتاه به قدري خوشم آمد كه امروز شايد در بين اين همه اسم و رسم جستجوي كوتاهي هرچند از زندگي شما برايم جالب بود.
شمايي كه در اين جستجوي كوتاه من كودكي بسيار بازيگوش به همراه جوابهايي بي پايان بوديد كه گاه خيلي از اطرافيان را مجذوب خود مي كرد.
من به شما، درس، بورسيه و كالج و همه افتخارات پشت سر شما هم سفر مي كنم و دلم پر مي كشد براي عشقي كه به دنياي خود داشتيد، به مردمي كه گر چه از اين همه سادگي رنج مي كشيدند، ولي باز هم دوستشان داشتيد.

  


كه چون سرو كشمر به گيتي كه كشت؟

 

* يوسف محمد زاده

بازهم مثل هميشه سلام، يعني بازهم مثل هميشه من هستم كه سلام مي كنم، يعني من كه تا به حال يادم نيامده كه شما به من روي خوش نشون بديد و از من به عنوان يك دوست جون جوني (فابريك) ياد كنيد. تازه ادعاتون هم گوش فلك رو كر كرده كه چي: آي بياييد و ببينيد كه ما آدمها چه موجودات مهم و ثمربخشي هستيم و هي دم به دقيقه از خودمون تفكرات مثبت بروز مي دهيم كه اين راهكارهامون هم به درد تمام ذي حيات وغيرذي حيات (همون ميت خودمون) مي خوره، مثلاً
مي آييد و ازخودتون بيانيه عدم تبعيض در زمينه هاي مختلف از نابرابري سهم شيرآقايان با خانمها گرفته تا طرفداري از مرغ طفلكي همسايه رو در مياريد تا به همه زوركي بفهمانيد كه چه موجودات روشنفكردر كل روشني هستيد!
حالا راستش رو بگيد تا به حال شده يكي از اين بيانيه هاتون رو هم براي دلخوشي ما نقشه ها (يا حتي بچه محلهاي مثل كره جغرافيا) صادركرده باشيد، خب ايست كنيد، لازم نيست تو آرشيو رو بگرديد خودم مي دونم كه نيست...
شما همون قيافه روشنفكري تون رو از دست نديد بهتره. حالا تا وقت نرفته و شما غرق در افكارتون نشديد بنشينيد و كمي به درد دل من گوش كنيد، شايد ازش يك چيز به درد بخوري براي تصلاي افكار پريشانتون پيدا بشه ...بزن بريم...
ايوان مداين را...
همين طوري روي نقشه (من) را در جستجوي اين ايوان نگاه نكنيد، در واقع قصدم اصلاً ايوان خاصي نبود. شما بگذاريد ايوان منزل خان دايي جانتان يا اصلاً «چارلزمورتيمر»(مي دانيد كه كيست؟) يا هر ابوالبشري كه خانه اش ايوان داشته باشد است. اين ايوان را ازطرف شخص جناب خاقاني آوردم تا بگويم دنيا همين دوروز است و بس...پس قدر اين ايوان كج و كوله را بدان.
بگذريم. از حرف ايوان و ديوار و بنا و اين جور حرفها كه بياييم بيرون تازه مي رسيم به اصل مطلب. همون اصلي كه ميگه: آهاي نقشه يك لا قبا به جاي اين همه حرف و حديث حرفت را بزن و برو ديگر ومن هم مي گويم: اي به چشم، همين الان عزيز.
و امروز اصل ما جايي در همين اطراف است. زياد دورنيست، حوالي كره زمين / قاره آسيا/ كشورايران/استان خراسان /ميانه هاي استان /بين كوه هاي رنگي قرمز وسياه و در شهرستان كاشمرميشه دنبالش گشت؟
گفتم كاشمر حتماً ياد كشمش و زعفران افتاديد؟ اي ناقلاهاي شكمو.
بله كاشمرهمان جايي است كه كشمش خوبي دارد كه به دليل كشت انگور مرغوب دراطراف اين شهر آن هم به دليل وجود زمينهاي زراعتي و باغهاي مرغوب.
البته بهتراست زياد لي لي به لالاي اين زمينها نگذاريم (لوسشان نكنيم) چون تجربه ثابت كرده كه زمينها بعضي مواقع كه عصباني مي شن حسابي همه رو از عناياتشون كيفور مي كنن. نمونه بارزش هم زلزله در همين شهر كاشمر است كه تقريباً 100سال پيش برسروروي مردم باريد و چند صد نفري روهم راهي ديار باقي كرد. البته اين يكي از  21 زلزله اي است كه در طول تاريخ برسر مردم اين شهر آوار شده ...راستش را بخواهيد بايد حق رابه زمين بدهيم چون كاشمر يا همان ترشيز قديم روي خط زلزله قرار دارد.
اين كاشمر در كل چيزهاي جالب زيادي دارد، مثل بعضي آدمها كه در كل با نمكي توذاتشون و ول مي خوره.
نمي دونم از سفر ماركوپولو به محدوده اين شهر بگم يا از تعداد اسامي اين شهردر طول تاريخ كه از مرز30 اسم هم گذشته(يكي بره كتاب ركوردهاي گينس روبياره) كه البته معروفترين اسم آنهم برمي گردد به روستايي چند هزارساله به نام ترشيز كه كاشمر را وارث آن مي دانند اين كاشمر هم پس از تغييراتي مثل كشمر به كاشمر رسيد و در سال 1314 سرانجام همين نام براي اين شهر تصويب شد تا ازافزايش بي رويه مصرف اسم بر اين شهر جلوگيري بشه (خير ببيني ننه كه به فكر كتاب ركوردها هم بودي!)
تاريخش كه ديگر شاهكار است. در اين مدت چند هزار سال هر قوم و قبيله اي كه پيدا مي شده دست مي گذاشته روي اين كاشمر!
ازاعراب و تركمنها و افغانها گرفته تا سلسله هايي چون صفاريان و اسماعيليان و... در زمان اعراب هم كه به خاطرنابودي كلي در زمان يورش آنها شهر كمي جابه جا شده است(براي بازسازي).
خب، گمان مي كنيم كه شما نشسته ايد و درهمان تفكرات روشنفكرانه اول بحث هستيد كه در يك آن برادري، خواهري، بچه همسايه اي (نگوييد كه نداريد، به هر حال يك چيزي ازسوراخ سمبه ها پيدا ميشه) بله يك همچنين موجودي مثل تيرغيب پيدا بشه و از شما يك سؤال اطلاعات عمومي بپرسه:
-داداشي
-جان داداشي
-تو مي دوني بلندترين درخت سرو ايران (و يا حتي جهان كجا بوده؟)
و شما در حالي كه به خودتون (و البته من) احسنت مي گيد به يارو مي گين:
- خوب معلومه گوگولي مگولي داداشي دركاشمر، حالا بدو برو بازي بكن(البته شما نمي دونيد كه بچه هاي حالا اصولاً ذهن كنجكاوشون رو درگير چنين مسائل پيش پا افتاده اي نمي كنن (دسته بازي رو بردار بيار) هي ...ياد سالهاي 42-40 كه ما بچه بوديم بخير.
خلاصه كلي ازاين حاضر جوابي خودتون شاد مي شيد و به شكمتون قول يك وعده نوشابه روميديد.(من رو هم مهمون مي كنيد)
تازه كمي كه فكر مي كنيد با خودتان مي گوييد اي كاش براي بالا بردن در «پز» پيش طرف اسم چند تا مكان ديدني در كاشمر رو هم مي گفتيد مثل آرامگاه امامزادگان حمزه و سيدمرتضي(ع) و آرامگاه سيد حسن مدرس. حالا غار آتشگاه رو هم ميزدي تنگش بد نبود.
به كجا رسيديد. آهاي با من هستيد يا نه؟ ببينم نكنه شما هنوز دنبال يك ايوان مي گرديد كه روش يادگاري بنويسيد تا براي بقيه درس عبرت بشه. اگر پيدا كرديد از قول من از قول فردوسي از قول دقيقي بنويسيد:
چرا كش نخواني نهال بهشت
كه چون سرو كشمر به گيتي كه كشت؟

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com