تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادي
فرهنگی
ورزشی
هنری
عشقستان
حوادث
سوسه
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
سر مقاله
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-12-27
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 6دی ماه 1386


يك لحظه غفلت، يك عمر پشيماني؛يا ؛ مي خواهم زنده بمانم!

 

آقاجون! از من مي شنوي، موقعي كه توي پمپ بنزين مشغول بنزين زدن به ماشينت هستي، به هيچ عنوان با تلفن همراهت صحبت



نكن، حتي اگه اون طرف خط خانومته و اگه گوشي رو برنداري بايد شب تا صبح، كنار كوچه بخوابي! به هيچ چيزي فكر نكن، نذار فكر اينكه «در خونه بازه يا بچه رو گازه يا به كمكت نيازه!» و ... حواست رو پرت كنه، تمام حواست رو متمركز سوخت گيري بكن، حتي اگه شنيدي يك نفر فرياد زد كه بغل پمپ بنزين دارن شله سطلي مي دن، باز هم تو از جات تكون نخور و به كار خودت مشغول باش! در نهايت اگر حتي شنيدي كه همه ملت دارن فرار مي كنن و مي شنوي كه مي گن پمپ آتيش گرفته و الان همه چيز ميره رو هوا، در اين صورت هم سعي كن كاملاً ريلكس باشي و با خونسري و دقت فراوان، نازل رو از توي باك ماشينت خارج كن، كارت سوختت رو از دستگاه در بيار و اون وقت، سريعاً پا به فرار بزار و از محل متواري شو!
مي دوني چرا؟
چون ممكنه اگر به توصيه هاي بالا عمل نكني و كمي سهل انگاري كني، خداي ناكرده، زبونم لال، روم به ديوار، حواست پرت بشه و دو يا سه ليتر بنزين، روي زمين بريزه و هدر بره!
مي دوني اين يعني چي؟
چي؟ يعني كه سرمايه هاي ملي رو هدر داديم؟ !اسراف كرديم؟!
نه بابا، سرمايه ملي چيه؟ اسراف كدومه؟ !اين صحبتها مال قبل از سهميه بندي بود! الان موضوع مهمتر از اين چيزهاست!
موضوع سر مرگ و زندگيه !مي فهمي؟!
اگه حواست پرت بشه، سهميه يك روز بنزين خودروت هدر شده! مي دوني اين كار چه عواقبي داره؟ مي دوني با اين سهل انگاري چه بلايي سر خودت مياري؟
اگه سهميه يك روز بنزينت از بين بره، يعني كه يك روز بايد خودروت رو توي پاركينگ خونه بذاري و با تاكسي يا اتوبوس به محل كارت بري و مي دوني كه اين كار به احتمال زياد به قيمت جونت تموم خواهد شد؟! ميدوني چرا؟
چون ممكنه همون يك روز كه تو بايد بدون خودرو شخصي بري سر كار، برف شديدي بباره و زمينها ليز باشه و موقع راه رفتن، يهو پات سر بخوره و با مغز بخوري زمين و درجا، سقط بشي!
يا ممكنه كه توي راه كه داري ميري، يه سارق مسلح بخواد كيفت رو بزنه و وقتي با مقاومت تو رو برو بشه، با چاقو بزنه تو دلت و تو هم درجا، سقط بشي!
اصلاً ممكنه كه همين جوري كه داري از خيابون رد مي شي، يهو يه ماشين كه رانندش خانومه و تازه از اين آموزشگاههاي در پيت، گواهينامه گرفته و هنوز هم، درست و حسابي قدرت تفكيك پدال گاز و ترمز رو نداره ، از روت رد بشه و باز هم درجا، سقط بشي!
يا شايد، همين جوري كه داري توي پياده رو راه ميري، حواست پرت بشه، جلوت رو نگاه نكني و با سر بيفتي توي يكي از خندقهايي كه حاصل تلاش خدمتگزاران مردم در شركت مخابرات يا گاز يا برق و يا آب و فاضلاب و يا شهرداريه، در اينجا هم درجا، سقط بشي!
اصلاً ممكنه توي راه با راننده تاكسي، سر اينكه مي خواد ازت كرايه دوبله بگيره و يا با راننده اتوبوس به دليل اينكه حال نكرده كه ايستگاهي كه تو مي خواستي پياده بشي نگه داره، دعوات بشه و چون معمولاً راننده تاكسي و اتوبوسها، بادي بيلدينگ كارن و آخر قلچماقان! اونا با يه كف گرگي بزنن تو دماغت و تو هم كه يه آدم زپرتي هستي، پرتاب بشي كنار خيابون و سرت بخوره به گوشه جدول و باز هم درجا، سقط بشي!
يا اصلاً ممكنه كه هيچ كدوم از اينها نباشه؛ چون هوا سرده و تو هم ضعيف البنيه اي، تو اون چند ساعتي كه توي ايستگاه اتوبوس منتظري، سينه پهلو كني و به اين دليل، مثل ديگر موارد فوق، در جا سقط بشي!
در هرصورت، هر طور هم كه حساب كني، مي بيني كه هدر دادن سه ليتر ناقابل بنزين، مي تونه به قيمت جونت تموم بشه! پس اگه مي خواهي كه زنده بموني و درجا سقط نشي !در هنگام سوخت گيري در جايگاه، تمام فكر و ذكر و هوش و حواست رو متمركز عمليات سوخت گيري كن، تا از هدر رفتن بنزين، ولو يك قطره، جلوگيري كني و بتوني سالهاي بيشتري رو در كنار خانوادت، از نعمت زندگي بهره مند باشي!
سعيد ترشيزي

  


راپورتهاي هفتگي: حكايت خان جديدالورود

 

* مخبرالسلطنه
چندي است، خوردن و آشاميدن بر معده مباركمان زهرمار آمده، يوميه هزار مرتبه از خداوند باري تعالي آرزوي مرگ با عزت داريم و ليل به ليل رو به قبله مي خوابيم بدان اميد كه صبح علي الطلوع جنازه مرحوممان را در جهت مبارك بر يدين كشند و به گورستان برند.
راپورت آمده كه در هفته ماضي كسي از آژان هاي ولايت غربت به محله ما آمده، خواب و خوراك از معده و ديده اهل محل برده اند. ايشان كه در طرفة العيني به برات الدوله خان شهره شده چند نوكر و فدايي خاص داشته از جمله صفرعلي بيگ از ولايت زنجان و محمد علي خان غائب الرعايا و الي الادامه!
مشهور است نيامده ماست و كره مخلوط كرده به جاي بنزين سوپر در باك وسايط نقليه ريخته و پيكان مدل 73 اوراق كرده آن را ملون به رنگ زرد به جاي قناري هفتاد و دو آواز فروخته و مخلص كلام علي رغم سر و صداي بسيار و دايم المغلطگي تمايل بسيار به تصاحب سالاري و سروري محله ما داشته و به غايت جاه طلب بوده، از اين بابت علي الظاهر در هر نوع باب دخول كرده، سرك كشيده، مويي از سر كسي كنده در كوزه كرده هر تار مو در موعد معلوم آتش زده از دود آتش به فايده سود جسته والخ!
يوم جاري جمعي از رعايا و نوكرهاي دارالخلافه را مجموع داشته شور كرديم و عزم نزول اجلال بر سراي ايشان نموديم. بر اتاق ايشان نزول اجلال فرموديم كسي از نگهبانان اتاق را گفتيم مدخل سراي بركس و ناكس ببندد و از دق الباب پرهيز كند كه عرايض مهمي داريم. بر ايشان عرض كرديم كه از قديم و نديم آمده «دو كدخدا بر يك فرش جاي نگيرند و دو همزاد در يك قبر نميرند» فرمودند: برو بابا !من خودم روزي صد تا مث تو رو تشنه مي بردم لب چشمه و تشنه برمي گردوندم، مي گي نه برو از اين بپرس (رو كرد به كسي از اطرافيان و افزود) مگه نه آقا شريف؟ !آقا شريف جواب داد: نه !مخلص كلام برايشان نصيحت كرديم دير يا زود بند و بساط خويش از محله ما بردارد و دست كم از آزار و اذيت خلق ا... كم كند. ليكن مرغ ايشان هيچ پاي نداشته بعد نصايح ما بر تهديد و ارعاب افزوده، في المثل تهديد كرده ما را از لنگ به چوب لباسي اتاق آويزان كرده مي دهند صفرعلي بيگ و محمد علي خان غائب الرعايا كتكمان بزنند. هر چه گفتيم افاقه نكرد از آن روي كه ايشان تپانچه و شلاق در دست داشته قصد كوتاه آمدن از مواضع خويش نداشتند. نا اميد و مأيوس از افعال فوق به خانه مي آمديم كه آقا طيب گيلاني بر سر راه ما ظهور كرده جمله حوادث ماضي را از بر، برما روايت كردند و عاقبت پيشنهاد دادند به جهت خلاصي از اين ماجرا بايد برات الدوله نوآمده پايه پايين را ترور كرد. ليكن به طرفةالعيني تفاهم كرده تير و كمان در دست بر ديوار اتاق ايشان كمين ساخته، در انتظار فرصت مطلوب چشم بر چشم نگذاشتيم.
چندي گذشت و ايشان در هيچ نقطه از سراي مذكور رويت نشد، الي الساعات طويله!
علي ايحال ما همچنان در كمين بوديم و ديديم در حالي كه ذريه شان ميرزا حسام الدين برات الدوله در بغل دارند عرض مجلس را پيموده به جهت سر و كله پاچه به مطبخ خانه مي روند.
تير بر چله كمان گذاشته، بر قلب ايشان رفتيم كه از بد روزگار پاره سنگي خارا از قعر آسمان به كلتين مباركمان فرود آمده، هوش از كله مان مخروج گردانيد، چنانكه ندانستيم آنچه به سان بانگ بر مخيله مباركمان گذر مي كند؛ ذهنيت است يا واقعيت!
ندايي مي آمد كه: اي تروريستهاي لعنتي! برويد گفتمان كنيد مگوييد چيست گفتمان! كه كليد هر معماست گفتمان!
علي ايحال به هوش كه آمديم در كنار آقا طيب گيلاني در محبس خانه بوديم چندي است كله مباركمان از شدت درد مثل لواشك نليسيده زاج شده و مي ماسد و خيال ما بعد اين قضيه تابمان را تنگ كرده. هر يوم اين صفر علي بيگ زنجاني و محمد علي خان غائب الرعايا در معيت شكنجه گران بر ما ظاهر شده، به انواع و اقسام دستورات سپهسالار خويش، به جاي مي آورند. اين راپورت در فشار زندان و محبس مذكور نگارش يافته به جهت اظهار ندامت و پشيماني! ليكن به ذرياتمان گفته ايم انتقام بابايشان را در اسرع وقت از اين خان تازه وارد مطالبه كنند. ان شاءا...

  


عشقابلمه!

 

*يك تست عاشقانه كه اندازه علاقه شما به همسرتان را معلوم مي كند

مجيد مهجور
آي سلام و عليكوم. همين اولش بگما يه وقت(...) نشيد بريد زن بگيريدا... اينا... روزگار منه سياه بختو ببينيد. هر روز جنگ و دعوا ....هر روز آه و زاري...مگه ميتونم جمب بخورم...دارم يانگوم رو نيگا مي كنم، ميگه چرا همش يانگوم رو نيگا مي كني ...مگه امپراطور دريا چشه؟ ميگم چشم نيست گوشه، ولي من دوس دارم يانگومو نيگا كنم (بله از پشت صحنه اشاره مي كنند كه يانگوم چند هفتس تموم شده) خودمم مي دونم ...اصلاً به شما چه تو نوشته هاي من دخالت مي كني.
داشتم مي گفتم....مي خوام برم باشگاه پرورش اندام، ميگه تو كه اندامت خوبه...چي شده كه باز مي خواي بري باشگاه؟
ميگم باباجان واسه سلامتي، واسه شادابي....خودت رو نيگاه كن شبيه كوه آب و برق شدي !اينو كه گفتم ديدم يهو يه چيزي مثل كابل دكلهاي همون كوه آب و برق خورد تو صورتم و از حال رفتم... خلاصه وقتي اومدم تو حال، تصميم گرفتم كه يه تست عاشقي واستون تهيه كنم ... اگه تونستيد توش امتياز بالاي 50 به دست بياريد، اونوقت معلوم مي شه كه مي تونيد يه زندگي رو اداره كنيد وگرنه عمراً از فكر عشق و قاشقي...ببخشيد عشق و عاشقي بيايد بيرون و بچسبيد به كار كار كار...پول پول پول ...ها ايه....
اين تست عشقولانه شناسي به اين صورت است كه گزينه «الف»، 1 امتياز دارد و گزينه ب، 2 امتياز، گزينه «ج»، 3 امتياز و گزينه «د» نيز، 4 امتياز رو شامل مي شه. خلاصه از ما گفتن اگه امتيازي زير 50 بياريد هيچ وقت عاشق نشيد.
خب آماده ايد؟ پس شروع مي كنيم:
1 اگه روز خواستگاري قرار شد كه 4 سال تو عقد باشيد و بعد از گذشت اولين سال عقدتون، پدر زن شما بهتون گفت كه: دست و پاچلفتي پس كي مي خواي اين ترشيه ما رو ببري خونه بخت ؟ اونوقت شما چي كار مي كنيد:
الف: مثل پدرزن ذليلا(پ زذ ) سرتون رو خم مي كنيد و با ترس و لرز ميگيد: آقا جون همين يه ماه ديگه دستشو مي گيرم و مي برم.
ب: مثل آدمهاي با اعتماد به نفس تو روي پدرزنتون واي مي استيد و مي گيد: تو چي مي گي ديگه يره ...اونش به خودوم ربط دِرِه فهميدي يره؟!
ج: مثل آدمهايه طناز و با رويي گشاده به صورت پدر زنتون نيگاه مي كنيد و مي گيد هنوز ترشيش نرسيده، وقتي خوب رسيد و ترشي ليته شد، اونوقت براي مصرف خانگي حتماً مي بريمش خونه بخت!
د: با چهره اي غمگين و مظلومانه به پدر زنتون مي گيد: آقاجون !خودتون كه بهتر ميدونيد تخم مرغ چقدر گرون شده. شما جاي من بوديد چه كار مي كرديد. مگه مرض دارم يه نون خور اضافي دنبال خودم راه بندازم؟
2  برفرض اگه تونستيد اون خانم رو با بدبختي به خونه بخت ببريد و فهميديد كه به جاي دستپخت ايشون، همش بايد دستپخت سيبيل كلفتاي رستورانها رو بخوريد، بعد اين موضوع را چگونه با همسرتان در ميان مي گذاريد؟
الف به شوخي بهش مي گيد ببين عزيزم !من كه تو رو الكي نگرفتم !من تو رو گرفتم كه واسم غذاهاي خوشمزه بپزي تا بخورم و چمبه بشم !وگرنه به چه دردي مي خوري تو؟ !هان؟ اصلاً پاشو برو خونه ننه ات دختره بي هنر!
ب به خاطر گزينه الف يه چكش به دهانتان اصابت مي كند و دندوناتون مي شكند و مي ريزد تو حلقتون و ديگه حرفي نمي تونيد بزنيد و مي رويد يه پرس كباب از اصغر آقا مي گيريد و مي آيد ميديد همسرتون ميل كنه...چون خودتون كه بي دندون شديد ديگه!
ج مثل مرداي خوب و( زذ) مي گيد چشم نوكر همسر گلم هم هستم ...تو بادمجون بخواه !و بعد شاهد نگاه عاقل اندر سفيه خانمتون به خودتون مي باشيد، ولي نمي فهميد و مي خنديد.مثلا فكر مي كنيد چقدر مرد خوبي هستيد..هي هي هي
د به نظر من مهم عشق است. عاشق همسرم هستم و حتي حاضريم يه نون و پنير رو با عشق بخوريم، ولي به همديگه بد نكنيم، ولي خب تحمل كردن هم اندازه اي داره...اگه پخت و پز بلد نباشه، با سگك كمربندم كبودش مي كنم.....قاط بزنم هيچي حاليم نيست.
3  اگر خدا به شما يه بچه هديه داد و يه روز كه از حموم در اومديد ببينيد يهو خانمتان بچه را در مقابل چشمانتان گرفته و در حالي كه بوي خوشي از بچه تان ساطع ميشه، به شما گفت بيا بگير اين بچتو عوضش كن چون خونه را بوي گند برداشته، اونوقت شما چه كار مي كنيد؟
الف مي خنديد و مي گيد آي بابا قربون بوي گندش بره ... مي بيني خانم چه بچه ايه .... به باباييش رفته !بابا فداش شه و بچه را مي بوسيد!
ب بهش با مهرباني مي گيد ببين عزيزم !من دستام به كهنه بچه آلزايمر داره!... اگه به كهنه اش دست بزنم پوست دستم تيره ميشه !اگه پوست دستم تيره بشه بعد ديگه نمي تونم پول دربيارم واسه بچه كهنه بگيرم و اين طوري تمام خونه تيره ميشه!
ج يه نيگاه زيركانه و با اخم به سگك كمربندتون كه روي شلوارتون خودنمايي مي كنه، مي كنيد و سپس يه نيگاه به خانمتون...بعد اونوقت اگه خانمتون ترسيد، كه شما برنده شديد، ولي اگه خانمتون نيز يه نيگاه زيركانه به كفگير و قابلمه انداخت، اونوقت من توصيه مي كنم سريع به حرفش گوش بديد و دريغ نكنيد.
د مي گيد كور خوندي نويسنده !من اصلاً بچه دار نمي تونم بشم كه بخوام كهنه اش را عوض كنم !من هم بهت مي گم خوش به حالت كاش من جاي تو بودم!
4  اگه تو اداره نشستيد و داريد كاراتونو انجام ميديد و بعدش تلفن زنگ بزنه و مادرتون شما رو براي امشب به خونشون دعوت كنه و وقتي مي آييد خانه، ببينيد كه همسرتون ميگه كه مامانم امروز زنگ زد و براي امشب ما رو دعوت كرد، بعد اونوقت چكار مي كنيد؟
الف مي شينيد گوشه اتاقتون و مي زنيد زير گريه و به ياد روزهاي خوش مجرديتان مي اُفتيد....( خيلي بي بنيه هستيد بابا)
ب ميريد تو حياط و بلند داد مي زنيد و مي گيد خداااااااااااا من چقدر بدبختم. آي مردم آي همسايه ها...به دادم برسيد ...بيايد منو از دست اين زن نجات بديد. بعد در اين هنگام با برخورد يك ملاقه به فرق سرتون از حال ميريد.
ج خونسردي خود را حفظ كرده و مي گيد نخير ....فقط ميريم خونه مامانم، فهميدي يا باز با سگك كمربند بيفتم به جونت و كبودت كنم هان؟ در اين لحظه احتمالاً خانمتون جلوتون سوسك ميشه و كم مياره ...فقط در اين لحظه سرتون رو به هيچ وجه بر نگردونيد.... شترق....اي بابا گفتم كه برنگردونيد ...حقته، باز سرت با قابلمه اهدايي از طرف همسرت اصابت كرد؟ حقته. تا تو باشي به حرفم گوش ندي!
د ما اصلا سر اين موضوعات هيچ مسأله اي با هم نداريم و از عصر با خانمم اينا ميريم خونه مادرشون تا شب و شب واسه شام و خوردن ميريم خونه مادرم اينا....اين جوري هم همسرم راضيه و هم مادرزنم !( اَه اَه زن ذليل بدبخت)
اوه اوه خاك به سرم شد...ديديد چي شده ؟ !فكر كنم همسرم پشت سرم با يه قابلمه واستاده و داره مطالبمو مي خونه و احتمالاً كه اگه سرم رو بر گردونم، با قابلمه بكوبونه تو ملاجم....به نظر شما چه كار كنم... يكي نيست بهم بگه تو كه خودت هيچي از عاشقي بلد نيستي اين تست طرح كردنت چيه ديگه....حالا بايد بي خيال شم ...من شما رو به خدا مي سپارم و اميدوارم هيچ وقت عاشق نشيد
اِ ... سلام به همسر گلم ...حالت چطو........شتَرق......آخ مردم!

  


اندر ذكر كارمند دارايي

 

ميرزا رسول

آن ستوده رجال، آن ربوده كمال، آن صاحب جلال، آن خورنده بلال، آن رئيس دولت اداره، آن بزرگوار عالم اشاره، آن هميشه بزرگ بي ستاره، آن بزرگمرد با اراده، آن يكه تاز داخل اداره، اهل ماليات بود و صاحب كرامات و ستوده به كمالات و برگزيده به خصالات.
در حساب و كتاب و مشاهدات ابنيه او را آيتها بود و پيوسته علوم مربوطه راست داشتي و چون مؤدي به درب اداره رسيدي، او را گفتي: اول برگه مفاصاحساب، تا بعد جواب تو را منطقي گويم و بس. و فرمود: اگر اين كني تو را بشارت بر جايزه خود اظهار مي دهم و اگر نكني ما را با تو كاري نيست. هم اكنون برو و چند روزي در سراي خويش باش تا دخلت را محاسبه نمايم و حصه دارايي از سبيل پست به مشاهده ات رسانم و... .
(تاريخ نويسان شكاك بر اين محل چيزها افزوده اند در هر حال، ا... اعلم)
وقتي مردي براي پرداخت حصه دولتي از مبايعه سراي شصت متري اش به نزد او شده بود و الحاح مي كرد كه كار مرا راه بينداز كه منزل دور است و شب در راه، و كارمند شريف ماليه هنوز از حق صحبت با معلمه مهد كودك صبيه اش فارغ نيامده بود.
وقتي سيلي عظيم در شهر آمد و خانه ها ببرد و خانمانها خراب كرد، همه مي گريستند و او مي خنديد و گاه بشكن مي زد. علت را پرسيدند او گفت: من از بهر گرفتن ماليات بر درآمد سازندگان در حوزه خويش پس از اين فاجعه سخت خوشحال و مسرورم. جل الخاق!

از درويشي نقل است كه بر مأمور وصول ماليه در محلت اصلي آن وارد شدم تا حساب ما به انجام رساند و مفاصاحساب در دهد. به مدد كمبيوتر از بهر من برگه اي راست كرد كه از قرن سوم تا حال، من، ماليات ملك را نداده ام و راست نكرده ام. فرياد اعتراض بلند شد و كار بالا گرفت. آخرالامر پيري بازنشسته كه تجربت كار از ريش سفيد او هويدا بود به قصد حل موضوع وارد كار شد. پيگيريهاي فراوان او اثبات كرد كه اين آلت كامبيوتر به اشتباه سنه 1384 را 384 ثبت مي نمايد و همو گفت كه: چقدر از ارباب رجوع مفلوك بر اين رويه غلط ماليات داده اند، خداي داند و بس!
و پير مي گفت: من سي سال آزگار بي كامبيوتر در هيچ اداره مالياتي نه ديده و نه شنيده ام و مؤدي بود كه گريه مي كرد چون ابر بهار، به حال خويش يا به حال اداره ماليه، ا... اعلم.
آورده اند كه در قديم الايام جمع ماليات، برگردن داروغه شهر بود و چون اخذ ماليات هر دمبيل شد! و فايده زا! آن را به اداره اي عريض و طويل بدين نام سپردند. بماند كه ظلم بر رعايابي حد و حصر گرديده بود و نفرين آنها مستدام.
آورده اند كه خليفه بغداد احدي از مأموران مالياتچي بصره را به بغداد خواست و او را مكرمتها كرد و خلعتها بدو بخشيد و مقامات بر او راست فرمود. علت را پرسيدند: خليفه فرمود اين كارمند را از بهر اين عمل خلعت سلطاني راست كردم كه شنوده ام از كبريت فروش دور ميدان شهر ماليات ستدي و از پنج بيضه ماكيان پيرزني عليل در ده دار قوزآباد يك و نيم بيضه به ماليات گرد كرده است. پس بدين منظور او را خلعتي تام بخشيدم تا هميشه به فكر ما بزرگان مركزنشين باشد. ما تا اين مأمور را داريم چه كم داريم؟!


نقل است كه در مجلسي موعظت مي فرمود از بهر گروهي از خلايق و پيوسته مي فرمود: همانا دل بر دنيا مبنديد كه اگر بستيد بايستي ماليات آن را هم بدهيد!
نقل است در بلدي از بلاد روم رئيس حوزه مالياتي را احضار كردند و بدو فرمودند: من بعد عشري از اعشار مالياتي را حق متصوره شماست بدان شرط كه ديگر از صاحبان ضياع و عقار شيريني نستانيد تا دندان كند گردد. و در خبر است كه كارمند في الفور از حال برفت. و باز نقل است كه روزي مؤدي در نزد كارمند به انتظار محاسبات مالياتي نشسته بود. ناگاه عطسه اي در داد. كارمند گفت: عجبا! صبر آمد. اندكي صبر كرد و دوباره به محاسبه ماليات پرداخت. در اين گاه بود كه فهميد عطسه مايه حكمت بوده است چرا كه در وهله دوم، دو برابر اول ماليات را محاسبه كرد و خداي را شكر مي نمود كه اين اشتباه كوچك را زود رفع كرده است و بيچاره مؤدي في الحال سخت گريه مي كرد و هاج و واج نگاه مي كرد كه اين عطسه را چه گاه آمدن بودي!!
نقل است كه جواني در پس كوچه هاي شهر به ملايمت طي طريق مي كرد و بر ديوارها مي نگريست. مردم او را گفتند: جوان دنبال چه مي كردي؟ ما را بگوي تا كمكي در خور نماييم. جوان گفت: من مأمور ماليه هستم آمده ام تا هر آن كس طبقتي بر ملك مسكوني خويش افزوده ست ثبت و به اداره متبوعه ارسال نموده تا در اسرع وقت اخذ ماليات ميسر گردد.
مردم را تعجب آمد و او فهميد و في الفور گفت: برويد و مرا واگذاريد كه من بر كار و وظيفه خطير خود بس آگاه و واقفم، برويد، بگذاريد باد بيايد كه مرا به شما نيازي نيست. هر موقع برگه اي از اداره ماليه آمد بدانيد كه شما را فرا خوانده ام.

  


شپاشگژاري شديدالحن

 

* ميرحسين ظريف

خبر: دختران دانشجو بيست درصد كمتر از پسران به مواد مخدر گرايش دارند. آشناترين و در دسترس ترين ماده مخدر براي دانشجويان ترياك است.
در راستا و در چپاي خبر فوق، يكي از دختران دانشجو نامه اي برايمان فرستاده است كه متن آن به صورت زير مي باشد:
احتراماً با شلام خدمت شما و خدمت تمام خبرنگاران شادقي كه ژحمت فراواني در راه جمع آوري خبرهاي شحيح مشل خبر فوق مي كشند. بعد اژ ديدن خبر مژكور در روژنامه بنده و ديگر دختران دانشجو كلي مشرور هشتيم، مشرور اژ اينكه پش اژ برتري ما دختران پاك و شاف و شاده نشبت به پشران در كنكور، به ما تهمت مشرف مواد مخدر و گرايش ژيادمان به شوي اين قبيل مواد خانمان شوژ ژده بودند كه متأشفانه اژ شوي عده اي شودجو مطرح شده بود. ولي خوشبختانه با انتشار خبر فوق دشت عاملان رو شد و ايشان رشوا شدند ايشان ما دختران را مژلوم گير آورده بودند. در هر شورت مراتب شپاشگژاري خود و دوشتانم را اژ كشاني كه قشمت اول خبر فوق را چاپيده اند، اعلام ميكنم.
اما... ايشاا... ژير ماشين بروند كشاني كه قشمت دوم خبر فوق را به چاپ رشانده اند. عژيژ جان، آخه كي گفته آشناترين و در دشترش ترين ماده مخدر براي دانشجويان ترياك اشت اشلاً ما به عمرمان ترياك و هروئين و مورفين و حشيش و شيره و شوخته و كريشتال و... را نديده ايم چه برشد به اينكه به دشتمان برشد. حتي ما نميدانيم مواد مخدر چند نوع هشتند. البته يك نوع اژ مواد مخدر در دشترش اشت البته در دشترش پشران نه ما !كه اشلاً مرغوب نيشت و احتمالاً باژار مشترك است! ولي اگر خيلي به شحت گفته هايتان يعني در دشترش بودن مواد (البته مواد خوب نه باژار مشترك) اطمينان داريد، لطف كنيد آدرشش را به ما هم بدهيد!
با تشكر- جمعي از دانشجويان دختر كار درشت مواد نديده

  


تو سيب زميني خودم هستي سلامي به گرمي انرژي

 

هسته اي، دوستت دارم به اندازه قيمت مسكن. مي خواهم وقتتان را اندازه حقوق پدر كارمندم بگيرم. اين فقط يك مطلب ادبي است، همچو گزارش البرادعي !سلام به تو رز گل من، تو كه گلبرگ هايت با سيلي سرخ شده است. دلم برايت يك نخود شده است. ديروز دوباره ياد آب پرتقالي افتادم كه هفت سال پيش با تو خوردم. دلم لك لك زده است براي كباب غازي به چربي نفت خام.
به قول شاعر كه مي گه عجب رسميه رسم زمونه، كمبود پول و مرغ گرونه!
اي محبوب من، اي عشق من، تو سيب زميني خودم هستي. فداي بدن گرد و قلمبت بشم. پس كي تو را خواهم ديد؟ آن طعم دل نشينت را چه زمان خواهم چشيد؟ (دوباره شاعر ادامه مي ده): مي رن آدمها از اونا فقط بدهي هاشون به جا مي مونه. كجاست اون ماشين؟ كجاست اون خونه؟ چي شد اون جوجه؟ مامانش كجا رفت؟ به خدا هيچ كس نمي دونه، تازه مزه نازش رو لب مي مونه!
سلامي به قرمزي گوجه فرنگي، سلامي به ترشي دختران دم بخت شايد هم بدبخت. سلام من به آخر ماه، به اجاره، به حق التدريس، به حق التاليف ... سلام، سلام، صد تا سلام، هزار و شونصد تا سلام، بابا فقط يه سلام كردم جوابمو ندادي، مهم نيست. والسلام.

  


جناب بيني

 

همه ما از معاشرت با افراد باكلاس لذت مي بريم. افرادي كه به راحتي در هر جا خميازه مي كشند، بلند عطسه مي كنند و بدون اينكه جلو دهان خود را بگيرند، اين سعادت را نصيب ديگران مي كنند تا به راحتي زبان كوچك آخر حلق آنها را ببينند و هر وقت لازم باشد محتويات بيني شان را در هر كجا خالي مي نمايند و بعد هم دو انگشت را با درختي، ديواري و شايد هم پاچه شلوار سوهان مي كشند و هيچ هم به فكر هتك حرمت به جناب بيني نيستند. عضوي كه اگر يك نفر آن را مدتي بگيرد ديگر كار تمام است. بعضي هم كه استعداد عجيبي دارند و با اين عضو بي پناه عمليات تردستي اجرا مي كنند، به طوري كه بعضي وقتها چنان انگشت در اين عضو فرو مي كنند كه به نظر مي رسد انگشت آنان قطع شده است. آخر يكي نيست نپرسد بابا جان اگر مي خواهي جناب بيني را... تأديب كني چرا در حضور ديگران اين كار را مي كني كه ديگران اين اجازه را به خود بدهند كه بگويند. خب برو با هم قد خودت بگير، زورت را به ضعيف نشان مي دهي. بياييم از بيني درست استفاده كنيم. لطفاً پس از تسويه حساب خصوصي جهت معاينه فني، بيني را به آينه نشان دهيد.
جواد نظري اميرآبادي

  


پارازيت

 

اگر دلتان «قرص» است، از «درد سر» نترسيد.
خواب غفلت به رختخواب نياز ندارد.
پشه ها با منافذ پوست تنم، دارت بازي مي كنند.
در بعضي از كشورها، قصابها، آزادانه تر از روزنامه نگارها قلم مي زنند.
بعضي از كسبه، مردم رو «سياه» مي كنند و خودشونو رو «رو سياه».
با اينكه شمع جواني ام به سرقت رفت، ولي هنوز ته دلم روشن است.
سايه همه نژادها يك رنگ است.
خنده در اصل گريه عاقبت بخير شده است.
وقتي كلاهتان پس معركه باشد، تازه اول معركه ايد.
وقتي يكي به نعل مي زنيد يكي به ميخ، مواظب نشست تان باشيد.
بعضي ها قابل تعريف هستند و بعضي ها قابل تحريف.
خياط مدعي شد كه من باغبان پيراهنهاي گلدار هستم.
يخ براي خودكشي حمام آفتاب گرفت.
خيلي ها با هم جفت هستند، ولي جور نيستند.
سهراب گل هاشم

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com