|
غزال غزل به ياد تو در دشت جان مي دود. عشق، همه شور انگيزي اش را مديون نام تو مي داند. بهار،شكوفايي را از مكتب تو آموخته و شمع، شعله هاي اشتياقش را به سمت آمدن تو پهن مي كند.
اي كرانه بي منتهاي مهر و فضيلت!اي حسن يوسف ايمان !اي دروازه خجسته سپيده دمان محبت! اي گلبرگ درشت گل معنا!اي خورشيد والا! اي آفتاب تابناك صميميت و صفا !براي از تو گفتن و از تو نوشتن،واژه ها چه قدر كمند! و چه قدر نام تو بلند است!
يا اباصالح! صلح در جهان، ديده به جمال تو دارد. آفتاب، از ديدن روي مبارك تو، نيرو و انرژي مي گيرد. عطر ايمان از پايگاه وجود پاك تو مي تراود و روشنايي، با سلام بر تو، پرتوي خويش را نثار همگان مي كند!اي منتظر!منتظران پيوسته پي جوي گامهاي سبز تو هستند و عاشقان با زمزمه دلتنگي هايشان، تو را صدا مي زنند!
گام هاي راهيان وادي دلدادگي، هم چنان استوار و توانمند، جاده هاي زمان را براي رسيدن به قله ابراز محبت، درمي نوردند و دستها به سوي ستيغ ستايش آفتاب درازند!
همگان منتظرند كه با دامني از سپيده و ستاره بيايي، در باغچه هاي حيات ، گل شادماني بكاري، شقايق ها و آلاله ها را نوازش كني ، ما را به دروازه هاي نصرت برساني و بر تارك گيتي بنشاني.
اي يار! اي گل عذار! از خداي خويشتن بخواه تا اجازت دهد كه گامهاي استوارت از نهان گاه غيب برآيند و دستهاي ظهور را بر سر و روي جان و انسان و جهان بكشند!باشد كه تبرك حضورت، همه جا را سبز و شاداب و آفتابي كند. |