تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادي
فرهنگی
ورزشی
هنری
حوادث
كفشدوزك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
سر مقاله
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2008-01-02
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 12دی ماه 1386


آي قصه قصه قصه ؛ خسته شدم

 

افسانه سرايي

ماشين كوچولو همين كه از پاركينگ بيرون آمد؛ مثل خورشيد برق مي زد. همه مي گفتند: عجب ماشين قشنگي! مثل عروسه. چقدر با كلاسه.




آقاي راننده با خوشحالي سوار ماشين كوچولوي تميز و قشنگ شد و تا مي توانست گاز داد. ماشين كوچولو مثل فنر از جايش پريد و مثل موشك راه افتاد. چه سرعتي، فكرش را هم نمي توانيد بكنيد. راننده او همان طور گاز مي داد و جلو مي رفت كه يك دفعه به چراغ قرمز رسيد. اما تا آمد ترمز كند، ترق... به ماشين جلويي خورد و همه شيشه هايش خرد و خاكشير شد. چراغهاي جلوي ماشين هم شكست. ماشين كوچولو آهي كشيد و گفت: واي چه بلايي به سرم اومد. اما آقاي راننده صدايش را نمي شنيد، چون فقط ماشينها مي توانند صداي ماشينها را بشنوند. ماشيني كه با ماشين كوچولو تصادف كرده بود، يك اتوبوس بزرگ بود و خيلي خسارت نديده بود، اما خيلي عصباني بود و سر ماشين كوچولو داد زد: چه كار داري مي كني. جلوت رو نگاه كن . چه خبرته.
ماشين كوچولو كه همه سر و صورتش زخمي و اوراق شده بود، سرش را پايين انداخت و چيزي نگفت؛ چون مي دانست تقصير راننده اوست و اگر هم چيزي مي گفت، فايده اي نداشت. همه ماشينها او را مقصر مي دانستند و مي گفتند: ديدي ماشين كوچولو با چه سرعتي مي اومد.
آن روز آقاي راننده، ماشين كوچولو را به تعميرگاه برد و همان جا گذاشت. ماشين كوچولوي بيچاره مجبور شد چند روز توي تعميرگاه بماند. تازه تعميرگاه خيلي كثيف و سرد بود و ماشين كوچولو حسابي سرما خورد و سر و صورتش روغني شد. چند روز بعد دوباره آقاي راننده آمد و ماشين كوچولو را با خودش برد. اما اين بار تنها نبود دو تا بچه لوس و فضول هم با او بودند. بچه ها همين كه سوار ماشين شدند شروع كردند به خرابكاري. يكي آينه ماشين را كند، يكي بوق مي زد و... تازه يكي شان روي صندليهاي ماشين كوچولو با ماژيك يادگاري نوشت. بچه هاي لوس و فضول چند ساعت سوار ماشين بودند و تا مي توانستند خرابكاري كردند و پوست شكلات و تخمه توي ماشين ريختند. بعد هم وقتي مي خواستند پياده شوند، آن قدر محكم در ماشين كوچولو را بستند كه همه دندانهاي ماشين كوچولوي بيچاره از ترس به هم خورد و ترك ترك شد. روز ها همين طور مي گذشت و هر روز بلاي تازه اي به سر ماشين كوچولوي بيچاره مي آمد. يك روز دستگيره درش كنده مي شد و يك روز راهنماهايش مي شكست. ماشين كوچولو حسابي خسته شده بود. آقاي راننده اصلاً به فكر او نبود و حتي يك بار هم او را تميز نكرده بود. ماشين كوچولو حالا مثل قديم قشنگ و عروسك نبود. او با ناراحتي مي گفت: ديگر خسته شدم. حالا او شده بود شكل يك گاري قراضه و به درد نخور و همه سر و صورتش پر از خش شده بود،مثل قاتلهاي حرفه اي كه سر و صورتشان پر از رد چاقو و اين جور چيزهاست. او ديگر خجالت مي كشيد از پاركينگ بيرون بيايد؛ چون همه توي كوچه او را با انگشت نشان مي دادند و مي گفتند: چه ماشين قراضه اي !براي همين ماشين كوچولو فكر كرد و فكر كرد و تصميمي گرفت. او تصميم گرفت براي هميشه توي پاركينگ بماند و ديگر بيرون نرود. باور نمي كنيد؟
چرا همين كار را كرد. يك روز كه آقاي راننده آمد تا او را روشن كند و از پاركينگ بيرون ببرد، ماشين كوچولو روشن نشد كه نشد. او براي هميشه خاموش ماند و ديگر از پاركينگ بيرون نرفت. راستي شما هم توي پاركينگ تان ماشين داريد. اگر جوابتان بله است، بهتر است اين داستان را براي راننده اش بخوانيد تا مواظب ماشينش باشد؛ چون شايد ماشين او هم يك روز مثل ماشين كوچولو خسته شود و ديگر روشن نشود.

  


نويسندگان كوچك كفشدوزك ؛ سجاد رجايي

 

امام رضا(ع)
دلتنگ از حال و هواي خودم بودم و غمگين از روزهاي تكراري. به حرم رفتم تا كمي دعا بخوانم و حالم بهتر شود. زائران را ديدم كه در حال دعا كردن هستند. گنبد طلايي را ديدم كه نورش را به بيمارها و پرنده ها هديه مي داد. يك دفعه كبوتري از روي گنبدطلايي پرواز كرد و بيماري شفا پيدا كرد. دنياي خوب و قشنگ پر از ياد و نام امام هشتم شد. توي دلم گفتم: چه امام مهرباني و روبروي گنبد ايستادم و گفتم :سلام اي امام خوب و مهربان، امام رضا.

  


خبر خبر خبردار

 

نوه اشتباهي
يك پير مرد 77 ساله در شهر بخارست يك روز تصميم گرفت با دوچرخه اش به دنبال نوه چهار ساله اش در مهد برود و او را به خانه بياورد. اما فكرش را بكنيد چه اتفاقي افتاد؟ تصادف كرد؟ نه. راهش را گم كرد؟ نه. پس فكر مي كنيد چه اتفاقي افتاده؟ خودم مي گويم: اين پيرمرد به مهد رفت و نوه اش را با خودش به خانه آورد، اما وقتي به خانه رسيد خانواده او متوجه شدند پيرمرد يك بچه ديگر را اشتباهي به جاي نوه اش به خانه آورده. پيرمرد بيچاره به خاطر اينكه چشمهايش ضعيف بود، يكي ديگر از بچه هاي مهد را كه شبيه نوه اش بود با خودش آورده بود. خيلي جالب است. بچه چهار ساله هم بدون هيچ اعتراضي سوار دوچرخه او شده بود و با او به خانه آمده بود.

پرتاب تخم مرغ




يك مرد پولدار روسي كه يك ماشين خيلي گران قيمت دارد، تصميم گرفته به مخالفان خود و كساني كه با آدمهاي ثروتمند مخالفند، اجازه بدهد هر چه مي خواهند به ماشينش تخم مرغ و گوجه فرنگي پرتاب كنند. او تصميم گرفته ماشين قشنگ و گران قيمتش را وسط شهر سن پترزبورگ بگذارد تا هر كسي دوست دارد بيايد و تخم مرغ و گوجه فرنگي به طرف ماشينش پرتاب كند. چه كار جالبي؟ حتماً مخالفان او حسابي دلشان خنك مي شود. ولي بعد از اين ماجرا، اين مرد پولدار بايد چند ساعت ماشينش را در كارواش بشويد. خوش به حال مردم روسيه و شهر سن پترزبورگ، چون تخم مرغ و گوجه فرنگي آنجا ارزان است و مي توانند اين كار را بكنند. فكر كنم اگر اين اتفاق توي كشور ما بيفتد حتي يك گوجه فرنگي يا تخم مرغ هم به طرف ماشين پرتاب نشود.

كارت پستال گم شده
يك كارت پستال سرانجام بعد از 93سال به مقصد رسيد. اين كارت پستال كه 93سال قبل به پست تحويل داده شده، به تازگي به مقصد رسيده است. اين كارت تبريك را يكي از اقوام «اتل مارتين» براي او فرستاده بود. رئيس پست اوبرلين گفت: نمي دانم اين كارت در همه اين سالها كجا بوده و چراحالا پيدايش شده!جالب است بدانيد اتل مارتين حالا از دنيا رفته براي همين رئيس اداره پست نامه را به يكي از اقوام اتل تحويل داده. برنيس قوم اتل بعد از اينكه كارت تبريك را دريافت كرده با تعجب گفت: نمي دانم اين نامه چرا اين قدر دير به مقصدش رسيده، ولي باز هم خوب است كه بالاخره رسيده. آرزو مي كنم نامه هاي شما خيلي زود به مقصدشان برسند.

  


كارهاي خوب من ؛ مهمان نوازي

 

زهرا مهربان
ديروز مامان خانه نبود. در زدند. من هم دويدم و در را باز كردم. يك خانم بود. تا به حال نديده بودمش. خانم خنديد و گفت: مامانت خانه است؟
با خودم گفتم: حتماً دوست مامان است.
گفتم نه رفته خريد.
خانم همان جور دم در ايستاده بود. ديدم بي ادبي است اگر تعارفش نكنم؛ به زور چادرش را گرفتم و آوردمش توي خانه. خب آدم بايد مهمان نواز باشد. با خودم گفتم: حتماً مامان از اين كارم خوشحال مي شود. اين يك كار خيلي خوب است كه مي توانم انجام دهم.
خانم آمد توي اتاق نشست و من هم برايش ميوه و آب خنك آوردم. خب چايي بلد نبودم درست كنم. خانم يك كمي نشست و بعد پرسيد: راستي اسمت چيه؟
گردنم را صاف كردم و با افتخاراسمم را گفتم بعد هم شروع كردم به حرف زدن و هر چه مي توانستم حرف زدم. از اسم مامان و بابا تا نشاني مغازه بابا و خانه مادربزرگ و از سرويس چيني جديدي كه مامان خريده بود و...
خلاصه حسابي با خانم غريبه دوست شدم. يك ساعتي كه گذشت، مامان آمد و با ديدن آن خانم حسابي تعجب كرد. انگار مامان هم او را نمي شناخت. مامان با تعجب ابروهايش را كج و كوله كرد و پرسيد، ببخشيد شما كي هستيد؟ توي خانه من چه كار مي كنيد؟!
خانم غريبه كمي دستپاچه شد و گفت: هيچي در زدم تا نشاني دوستم را بپرسم كه دختر شما به زور من را به خانه دعوت كرد، من هم فكر كردم شايد تنهايي مي ترسد، براي همين پيشش ماندم. حسابي لجم گرفت، من كه مجبورش نكرده بودم. تازه اصلاً هم از تنهايي نمي ترسيدم.
مامان نگاهي به خانم غريبه كرد و بعد هم با اخم به من نگاه كرد. خانم غريبه چند دقيقه با مامان حرف زد و نشاني آدرس دوستش را پرسيد و رفت.
وقتي او رفت، مامان دستهايش را به كمرش زد و آمد سراغ من. سرم را پايين انداختم و گفتم: فقط مي خواستم مهمان نوازي كنم؛ چون فكر كرده بودم دوستتان است.
مامان چند لحظه ساكت ماند و بعد داد زد: اگر دزد بود چي؟
واي اصلاً به اين فكر نكرده بودم. دزد!
مامان راست مي گفت اگر دزد بود تا مامان برمي گشت خانه، حتماً من را مي كشت و همه وسايلمان را مي دزديد. چه كار خطرناكي كرده بودم. اصلاً كار درستي نيست با كسي كه نمي شناسي حرف بزني و تازه بدتر از اين، او را به خانه ات دعوت كني. اما من فقط مي خواستم دختر مهمان نوازي باشم. اما فكر كنم كمي زياده روي كرده بودم. براي همين تصميم گرفتم از مامان معذرت بخواهم و قول بدهم ديگر از اين كارها نكنم.

  


شاعران كوچك كفشدوزك ؛ باران و بازي

 

سارا سلطاني





از راه رسيده دي ماه
با باد و برف و سرما
بارون مي باره شرشر
به بوم خونه ما

مامان برام خريده
يك چترخوب و زيبا
چترم رو مي كنم وا
مي رم زير بارونا

بازي به زير بارون
چه خوبه با بچه ها
بازيهاي جور واجور
مانند گرگم به هوا

  


شعر ؛ مداد سياه

 

معصومه وزيري





مداد سياه خوبم
سرش شكسته الان
خسته شده حسابي
اومده از امتحان

سر مي كنم من اون ر
وحالا مي شه تيز تيز
مي ره تو جامدادي
مي خوابه توي جاميز

مي گه مداد سياهم
خسته شدم حسابي
مشقاتو بنويس حالا
با يك مداد آبي

  


برف بازي

 





بعضيها تا چند دانه برف از آسمان مي بارد، شال و كلاه مي كنند و مي روند برف بازي.






آنها از صبح تا شب زير برف بازي مي كنند.





و وقتي به خانه مي آيند كه مثل آدم برفي يخ زده باشند.





براي همين هر سال نصف زمستان بايد توي رخت خواب بخوابند و دارو بخورند.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com