|
افسانه سرايي
ماشين كوچولو همين كه از پاركينگ بيرون آمد؛ مثل خورشيد برق مي زد. همه مي گفتند: عجب ماشين قشنگي! مثل عروسه. چقدر با كلاسه.

آقاي راننده با خوشحالي سوار ماشين كوچولوي تميز و قشنگ شد و تا مي توانست گاز داد. ماشين كوچولو مثل فنر از جايش پريد و مثل موشك راه افتاد. چه سرعتي، فكرش را هم نمي توانيد بكنيد. راننده او همان طور گاز مي داد و جلو مي رفت كه يك دفعه به چراغ قرمز رسيد. اما تا آمد ترمز كند، ترق... به ماشين جلويي خورد و همه شيشه هايش خرد و خاكشير شد. چراغهاي جلوي ماشين هم شكست. ماشين كوچولو آهي كشيد و گفت: واي چه بلايي به سرم اومد. اما آقاي راننده صدايش را نمي شنيد، چون فقط ماشينها مي توانند صداي ماشينها را بشنوند. ماشيني كه با ماشين كوچولو تصادف كرده بود، يك اتوبوس بزرگ بود و خيلي خسارت نديده بود، اما خيلي عصباني بود و سر ماشين كوچولو داد زد: چه كار داري مي كني. جلوت رو نگاه كن . چه خبرته.
ماشين كوچولو كه همه سر و صورتش زخمي و اوراق شده بود، سرش را پايين انداخت و چيزي نگفت؛ چون مي دانست تقصير راننده اوست و اگر هم چيزي مي گفت، فايده اي نداشت. همه ماشينها او را مقصر مي دانستند و مي گفتند: ديدي ماشين كوچولو با چه سرعتي مي اومد.
آن روز آقاي راننده، ماشين كوچولو را به تعميرگاه برد و همان جا گذاشت. ماشين كوچولوي بيچاره مجبور شد چند روز توي تعميرگاه بماند. تازه تعميرگاه خيلي كثيف و سرد بود و ماشين كوچولو حسابي سرما خورد و سر و صورتش روغني شد. چند روز بعد دوباره آقاي راننده آمد و ماشين كوچولو را با خودش برد. اما اين بار تنها نبود دو تا بچه لوس و فضول هم با او بودند. بچه ها همين كه سوار ماشين شدند شروع كردند به خرابكاري. يكي آينه ماشين را كند، يكي بوق مي زد و... تازه يكي شان روي صندليهاي ماشين كوچولو با ماژيك يادگاري نوشت. بچه هاي لوس و فضول چند ساعت سوار ماشين بودند و تا مي توانستند خرابكاري كردند و پوست شكلات و تخمه توي ماشين ريختند. بعد هم وقتي مي خواستند پياده شوند، آن قدر محكم در ماشين كوچولو را بستند كه همه دندانهاي ماشين كوچولوي بيچاره از ترس به هم خورد و ترك ترك شد. روز ها همين طور مي گذشت و هر روز بلاي تازه اي به سر ماشين كوچولوي بيچاره مي آمد. يك روز دستگيره درش كنده مي شد و يك روز راهنماهايش مي شكست. ماشين كوچولو حسابي خسته شده بود. آقاي راننده اصلاً به فكر او نبود و حتي يك بار هم او را تميز نكرده بود. ماشين كوچولو حالا مثل قديم قشنگ و عروسك نبود. او با ناراحتي مي گفت: ديگر خسته شدم. حالا او شده بود شكل يك گاري قراضه و به درد نخور و همه سر و صورتش پر از خش شده بود،مثل قاتلهاي حرفه اي كه سر و صورتشان پر از رد چاقو و اين جور چيزهاست. او ديگر خجالت مي كشيد از پاركينگ بيرون بيايد؛ چون همه توي كوچه او را با انگشت نشان مي دادند و مي گفتند: چه ماشين قراضه اي !براي همين ماشين كوچولو فكر كرد و فكر كرد و تصميمي گرفت. او تصميم گرفت براي هميشه توي پاركينگ بماند و ديگر بيرون نرود. باور نمي كنيد؟
چرا همين كار را كرد. يك روز كه آقاي راننده آمد تا او را روشن كند و از پاركينگ بيرون ببرد، ماشين كوچولو روشن نشد كه نشد. او براي هميشه خاموش ماند و ديگر از پاركينگ بيرون نرفت. راستي شما هم توي پاركينگ تان ماشين داريد. اگر جوابتان بله است، بهتر است اين داستان را براي راننده اش بخوانيد تا مواظب ماشينش باشد؛ چون شايد ماشين او هم يك روز مثل ماشين كوچولو خسته شود و ديگر روشن نشود. |