|
* سيد احمد حاتمي نژاد
نسيم روح فزا از ديار دوست رسيد
كه كشته گان غم هجر را روان بخشيد
بهار آمد و بهر نثار مقدم او
فشاند ابر بهاري زديده مرواريد
چو عارض خط دلجوي دوست سبزه وگل
به شاخسار شكفت زجويبار دميد
قدح نهاده به كف لاله شد به طرف چمن
زمان عشرت و فصل گل است و دور نبيد
جفا و جور رها كن به شكر اين نعمت
كه سروقد تو را حد اعتدال رسيد
نديد هيچ زيان و هزار سود ببرد
هر آنكه گنج ولي را به نقد مهر خريد
غلام همت آن خواجه خردمندم
كه درك فيض و سعادت بر كسب مال گزيد
زتند باد حوادث فتاد كشتي دل
در آن محيط كه او را كرانه نيست پديد
من و ملازمت آستان حضرت دوست
كه جام جم به گدايان آستان بخشيد
هماي همت من شاهباز اوج شرف
ببال شوق سوي آشيان قدس پريد
چو طفل طبع مرا مادر مشيت زاد
به مهر عترت پاك رسول ناف بريد
زبان به منقبت حضرت رضا بگشود
زپير عقل چو آموخت طرز گفت و شنيد
امام ثامن و ضامن كه مي تواند كرد
بيك اشاره بهر لحظه نه سپهر پديد
ولي ايزد يكتا كه دست همت او
هماره قفل مهمات خلق راست كليد |