تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادي
فرهنگی
ورزشی
هنری
عشقستان
حوادث
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
یادداشت روز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2008-01-10
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 20دی ماه 1386


سردار قاسمي، مسؤول وقت واحد اطلاعات و عمليات لشكر 27 محمد رسول ا... ؛
دو سالي كه از تاريخ دفاع مقدس محو شد...

 

* زهره كهندل

براي خيلي ها موضوع دوران دفاع مقدس مهم است و اين كه به واقع دوران دفاع مقدس از چه زماني آغاز شد؟




سردار «سعيد قاسمي» همرزم شهيدان همت، آويني، بروجردي و... اين نبرد را ده ساله مي داند!
وي در گفتگو با عشقستان مي گويد: دو سال را در دفاعي گذرانديم كه طي آن فجايع زيادي بر ما گذشت و بسياري از پايه هاي خيمه انقلاب اسلامي به دست متجاوزان و دستهاي پشت پرده و منافقان شكسته شدند و به شهادت رسيدند، از بهشتي گرفته تا رجايي و باهنر، و ائمه جماعات شهرها و شهرستانها و... و زماني كه آنها در اين دو سال جواب نگرفتند و مقاومت و ايستادگي مردم را ديدند با تحريك كشور عراق، سناريوي جنگ 8 ساله را با به حركت درآوردن مترسكي به نام صدام به راه انداختند و با خيال خام خود مي خواستند كه طي كمتر از دو هفته ايران را به اشغال خود در آورند.
سردار قاسمي با بيان اينكه دو سه ماه بعد از پيروزي انقلاب، درگيريهاي داخلي و خارجي از سوي منافقان در كردستان اتفاق افتاد، مي گويد: نيروها به كردستان اعزام شدند و من هم رفتم اما آشنايي من با محمد بروجردي و احمد متوسليان در زندگي آينده ام بسيار تأثيرگذار بود و اين جزو توفيقات من است كه خداوند به من لطف كرد، اما حيف كه نتوانستم حال و هواي آنان را درك كنم و كمتر از سهم خودم از وجودشان بهره بردم.
او ادامه مي دهد: متأسفانه طي دو سال جنگ، بعد از پيروزي انقلاب اسلامي بزرگان و افراد كم نظيري را از دست داديم و متأسفانه بسيار كم و جزئي در مورد اين دو سال بررسي و تحليل شده است به طوري كه مي توان گفت: اين مدت از تاريخ دفاع مقدس ما محو شده است و هنوز پاسخ قاطعي براي اين سؤال نيست كه چرا اين دو سال جزو دوران دفاع مقدس ما محسوب نمي شود و به جرأت مي توان گفت امروز هيچ يك از جوانان ما در مورد اين دوران نمي دانند و آيندگان نسبت به اين دو سال توجيه نيستند.
متأسفانه آن طور كه بايد و شايد از دو سال درگيري و جنگ در كردستان كه شهداي بزرگي را در آنجا داديم، كمتر حرفي به ميان آمده است.
سردار قاسمي با اشاره به دو سال جنگ در كردستان، يادآور مي شود: در اين مدت مدلي در برنامه ريزي اين جنگ پياده شد كه به مردم مناطق مرزي به هيچ عنوان صدمه اي وارد نشود آن هم در جنگي كه ماهيت آن ناحق است و به كشور ما تحميل شد، جنگي كه ما آن را شروع نكرديم بلكه به ما تحميل شد.
او ضمن بيان خاطره اي در اين مورد مي افزايد: بعد از پيروزي انقلاب و درگيريهاي كردستان در كامياران، ضد انقلاب كه در يكي از روستاهاي اطراف كمين كرده بودند نيمه شب به مقر ما حمله كردند . آنها دو نفر از همرزمان ما را گرفتند و با بريدن سر آنها و گذاشتن سر خونين آنان بر روي كيسه خواب، آنها را به شهادت رساندند. زماني كه با شهيد محمد بروجردي اين صحنه را ديديم بسيار منقلب و متأثر شديم. من رو كردم به بروجردي و گفتم: بايد روستا را به آتش بكشيم تا درسي باشد براي مردم كه ضد انقلاب را در روستا پناه ندهند...
محمد بروجردي با غضب مرا نگاه كرد و گفت: تو يك رزمنده اي، نبايد نگاهت اين قدر بي منطق و خصمانه باشد. ما حق نداريم حق و ناحق را با هم بسوزانيم.
من آن زمان خيلي شرمنده شدم... اما، بصيرت و آگاهي اين بزرگواران براي من بسيار با ارزش و قابل احترام بود. اين مرا ياد حديثي از اميرالمؤمنين(ع) مي اندازد كه فرمودند: رزمندگان در راه خدا سلاحهايشان را بر روي بصيرتها و آگاهي هايشان حمل مي كنند.
ده سال دفاع مقدس ما هم جنگي با سلاح بصيرت و روشني بود، نه فقط سلاح سرد و تسليحات نظامي!
اين همرزم شهيد همت و آويني در ادامه مي گويد: مردم كردستان از محمد بروجردي با عنوان مسيح كردستان ياد مي كردند و محمد بروجردي چه ها كه نكرد با دلهاي اين مردم! از اين خاطرات بسيار زياد است؛ خاطراتي كه نبايد تنها در حد يك خاطره باقي بمانند. باور كنيد كه مي شود با ياد و آموزه هاي اين شهيدان بزرگوار و مخصوصاً تدابير آنان در شرايط خاص آن دوران، مسير زندگي خيلي ها را تغيير داد. مگر احمد متوسليان چه كرد كه مردم كردستان عاشق او شده بودند و از رفتنش به مناطق جنگي جنوب ممانعت مي كردند؟ باوركردني نيست كه چگونه اين محمد بروجردي ها و احمد متوسليان ها بدون آموزشهاي تكميلي نظامي، عقيدتي و سياسي تا به اين اندازه و در شرايطي كه واقعاً توصيف آن دشوار است، اقدامهاي آگاهانه و يا تدبيري را انجام مي دادند كه آدمي را حيرت زده مي كرد!
سردار قاسمي در پايان خاطرنشان مي كند: به نظر مي رسد جنگ ما و دوران دفاع مقدس ما ده ساله بود نه هشت ساله؛ بايد بگويم كه در مورد دو سال درگيري كردستان و حركتهاي منافقين در بعد از انقلاب بسيار كم كار شده است و اين ترس وجود دارد كه اين برهه از تاريخ محو شود و به نسلهاي بعد به طور كامل منتقل نشود.
فكر مي كنم كساني كه سفيران دوران دفاع مقدس و راويان روايت فتح در ده سال جنگ تحميلي هستند، اين دو سال را بايد احيا كنند كه به واقع اتفاقهاي مهمي طي اين دو سال رخ داده است.
وي مي افزايد: به راستي ما تا چه ميزان درباره وقايع اين دو سال اطلاعات داريم و آيا تمام جنگ و دوران دفاع مقدس ما پشت خاكريز بود؟ آيا جنگ ما فقط با عراق بود؟ جنگ ما از پيروزي انقلاب شروع شد، چون حرف براي گفتن داشتيم و چون مي خواستيم فرياد بزنيم و خودمان را به دنيا معرفي كنيم اما استكبار جهاني تحمل شنيدن پيام آزادي و الهي اسلام را نداشت و از همان روزهاي اول يعني بعد از  22  بهمن ماه سال 57 جنگ ما آغاز شد. جنگي كه ممكن است بخشهايي از آن در انتقال به آيندگان محو شود و بايد از اين اتفاق ناگوار جلوگيري كرد.

  


يادي از داغهاي ماندگار اسارت در گفتگو با محمد غلامي، آزاده ؛
چرخهاي ماشين، آهنگ آزادي را ضرب مي گرفت

 

* گروه هنر- كهندل: «اسارت» به ظاهر يك واژه است، اما درك معنايش هم مثل خودش سخت و زجرآور است. خيلي ها حتي از



شنيدن اين واژه تنشان به لرزه مي افتد و از زخمهاي كهنه قلبهايشان، خون داغ بيرون مي جهد. اين كلمه فقط شنيدنش آسان است. زخمهاي عاشقي كه يادگار لحظه هاي ملتهب اسارت است، هنوز هم بر تن خيلي ها مي سوزد و حتي تأثيرات روحي آن، روح خيلي ها را مثل خوره از درون مي تراشد.
اما اسارت با همه شكنجه ها و آزارهاي روحي و رواني و جسمي، براي آنان كه مي خواستند، شده بود كلاس درس در دانشگاه خودسازي.
از تحمل ضربه هاي چماق و باتوم گرفته تا روزهاي تنهايي خود با خدايشان در سلولهاي تاريك و نمور انفرادي. خداوند بندگانش را بهتر مي شناسد و حتي درجه صبر و تحملشان را. هيچ گاه، پروردگار انسانها را بيشتر از ظرفيتشان در بوته آزمايش قرار نمي دهد. شايد استقامتها اين جا نمايان مي شود. وقتي با آزادگان از يادآوري خاطرات سرد و يخ زده اسارت صحبت مي كني، بعضي ها شانه هايشان مي لرزد، بعضي ها بغضهايشان را فرو مي خورند، بعضي ها نفس نفس مي زنند و يا حتي شايد بعضي ها از يادآوري آن خاطرات چهارستون بدنشان به لرزه مي افتد و پريشان مي شوند.
حالات متفاوت است، چون نحوه برخورد با اسرا هم متفاوت بوده است. اما خيلي هاشان نقطه اشتراكي دارند و آن هم اين است كه اسارتگاه برايشان دانشكده خودسازي و خودباوري بوده و اين بزرگترين درسي است كه همراه با درد اسارت به سوغات آورده اند. اما اسارت فقط رنجهاي جسمي نداشته، اثرات مخرب روحي و رواني، تحمل را از كف آدمي مي برد. اين بار نشسته ايم پاي خاطرات و صحبتهاي يك آزاده كه 6 سال و 5 ماه و 23 روز، معناي اسارت را با تن كبود و فكر خسته چشيده است. او محمد غلامي است؛ وقتي 16 سالش بود، اسير شد، جثه اش كوچك است و تحملش بزرگ.
او برايمان از خاطرات دردناك و زجرآور اسارت مي گويد. از شبهاي اسارت يك نوجوان 16 ساله، از اميد و آرزوهاي يك نوجوان 16 ساله و از بهترين سالهاي زندگي نوجواني كه اسوه استقامت شد.
او برايمان از ثانيه هاي اسارت مي گويد، از لحظه هاي جان دادن عزيزانش و از غربت روزها و آدمهايي كه دارند به فراموشي سپرده مي شوند؛ ولي آنان هيچ گاه تاريكي راهروهاي باريك اسارتگاه را از ياد نخواهند برد؛ روحشان هنوز دارد از دردهاي اسارت ذره ذره مي سوزد و خاكستر مي شود. اسارت براي همين خاكستر شدن ها، عاشق شدن است... بخشي از حرفها و خاطرات اين آزاده را كه با ما به گفتگو پرداخته، مرور مي كنيم.
***
* صداي چرخهاي ماشين آهنگ رفتن را ضرب مي گرفت
به همه چيز فكر مي كردم الا اسارت. در نبرد تن به تن اسير شدم، سال 62 بود، عمليات آبي و خاكي «خيبر» با رمز محمد رسول ا...(ص)
چهار روز زير آتش بار دشمن بوديم. راهي جز عقب نشيني نداشتيم، بوي گوشت سوخته مي زد زير دماغم، بوي جنگ بود !من فقط 16 سال داشتم. از بسيج دانش آموزي مدرسه مان داوطلب شده بودم. دشمن داشت نزديك مي شد، خيلي خيلي نزديك... به همه چيز فكر مي كردم، الا اسارت كه دستهايم را از پشت بستند و چشمانم را نيز؛ ما را سوار ماشين كردند، صداي چرخهاي ماشين هر لحظه آهنگ رفتن و دور شدن را در ذهنمان ضرب مي گرفت. به همه چيز فكر مي كردم، الا اسارت...

ضرب آهنگ اول
اسير شده بوديم، چند ماه اول روزي سه بار ما را مي زدند و تنها يك وعده به ما غذا مي دادند، كم كم دو وعده شد و بعد هم كه صليب سرخ ما را ديد، به سه وعده رسيد. غذا هم معمولاً يك ليوان آش يا «آب زيپو» بود. مي شد كه يك روز تمام دستهايمان را مي بستند و حتي نمي گذاشتند به دستشويي برويم. ظرفيت اتاق 30 تا 35 نفر بود، ولي 50 تا 60 نفر را كنار هم به زور جا مي دادند؛ حتي براي نفس كشيدن هم هوا كم مي آورديم. محيط كثيف و بيمار اسارتگاه، هنوز در خاطرم هست و سايه راه رفتن شپش ها بر روي زخم هاي عفوني بچه ها.

ضرب آهنگ دوم
براي آنها كه كم سن و سال بودند، برنامه داشتند. نوجوانها را از بزرگترها و راهنماها جدا مي كردند. كتك هايشان كمتر شده بود و آزاديها بيشتر. حتي وضعيت خوراك و پوشاك هم بهتر شده بود. ترانه هاي مبتذل زمان شاه را برايمان مي گذاشتند. سيگار به ما تعارف مي كردند، اما ما هم گوشهايمان را مي گرفتيم و سيگارها را زير پايمان له مي كرديم.
وقتي در مصاحبه ها هيچ نتيجه اي نگرفتند و ديدند ما همان بچه هاي گذشته هستيم وبا اين فيلم و ترانه هاي مبتذل از راه به در نمي شويم، شكنجه و آزارهايشان بيشتر مي شد.

ضرب آهنگ سوم
فيلمهاي مبتذل مي آوردند و به زور بچه ها را مي نشاندند تا نگاه كنند. مي خواستند زمينه انحراف را در بچه ها بخصوص آنها كه جوان تر بودند، ايجاد كنند. حتي اردوگاههايي با امكانات بالا و مجهز ساخته بودند، به بچه ها وعده آزادي مي دادند، شرايط آلودگي ذهني را براي آنان كه جوان تر بودند مهيا مي كردند، اما بچه ها، براي هدفشان آمده بودند، شايد جوان بودند اما هدفشان را شناخته و ياد گرفته بودند كه مي شود از اسارتگاه هم تا آسمان پل كشيد و مي شود با سختي حتي زندگي كرد. مي شود كتك خورد و آدم بود و آدم ماند و آدم رفت...

ضرب آهنگ چهارم
جاسوس داشتند، مي شناختيمش؛ آنها كه راهنما و بزرگ ما بودند شناسايي مي كردند و به عراقي ها لو مي دادند. مي خواستند رگه هاي راه خدا را از درون ما بيرون بكشند و از ما دور كنند. جاسوس مي فرستادند تا بين بچه ها اختلاف بيندازند. ما هم برايشان جشن پتو مي گرفتيم و تا جا داشت مي زديمشان تا يك نفر محكوم به ضرب و شتم آنها نشود. حتي يكبار هم با تيغ زديم به پهلوي يكي شان، توي همين جشن پتوها، حساب كار دستشان آمده بود، مي دانستند كه امنيت جاني ندارند، البته به خاطر اينكه چند نفري از ما را شكنجه هاي سختي دادند.

ضرب آهنگ پنجم
همه اميدمان به امام(ره) بود، همه دردهاي اسارت يك طرف و داغ خبر ارتحال امام(ره) يك طرف. همه آرزويمان اين بود كه دستشان را روي سرمان بكشند و به ما بگويند خسته نباشيد و تمام خستگي هاي ما همان لحظه بريزد و انگار كه سبك شده باشيم پرواز كنيم... اما... افسوس...
امام(ره) رفت و همه آرزوهاي ما را با خودش برد. وقتي خبر را شنيديم، شوكه شديم. بعضي ها زير پتو گريه مي كردند، بعضي ها حتي با صداي بلند فرياد مي زدند و بعضي ها حتي تا چند روز توي لاك خودشان بودند، نه غذا مي خوردند و نه هوا...
عراقي ها هم كاري به كار ما نداشتند... امام(ره) رفته بود و ما را با آرزوهايمان تنها گذاشته بود.
صداي چرخهاي ماشين، آهنگ برگشتن را ضرب مي گرفت.
فقط به آزادي فكر مي كردم. داشتيم به وطن باز مي گشتيم، داشتيم نفس مي كشيديم، داشتيم زنده مي شديم، داشتيم بال در مي آورديم و پرواز مي كرديم. حالا 22 ساله شده بودم. جوان تر، اما جثه ام كوچك مانده بود. چشمانمان باز بود و مسير برگشت، ايران زيبا را برايمان ترسيم مي كرد. صداي چرخهاي ماشين هر لحظه آهنگ برگشتن را در ذهنمان ضرب مي گرفت. فقط به آزادي فكر مي كردم، فقط آزادي...

  


خانه خدا همين نزديكي هاست

 

بر انجام آنچه كه مي تواني يا مي انديشي كه مي تواني تلاش كن. در جسارت تو نبوغ اعجاز و اقتدارنهفته است. درود بر دلهايي كه



با گلهاي سپيد ايمان آذين بندي مي شوند و درود بر دستان بي فروغي كه در دامن سياه شب به سوي آستان حق دراز مي شوند و درود بر آنان كه اين عروس هفت رنگ و زيبا و پرزرق و برق (دنيا) را با اشكهاي همچون شبنم خود بي رنگ مي كنند.
و درود بر قلمي كه جوهرخود را در راه ميان حقيقت قرباني مي كند.
قلم ميراث عزيزان ماست، پس حفظ آن نيازمند دستاني است كه به اين يادگار ارزشمند ارج نهند و آن را پاس دارند.
با سپري شدن ثانيه ها، برگهاي زمان از پي هم مي گذرند و هر روز نسلي جوان با انديشه هاي تازه تر درعرصه هنر و نويسندگي جولان مي دهند. دراين ميان وظيفه ما اين است كه سعي كنيم فرهنگ بسيجي، اين مرواريد گرانبها و ارزشمند را كه مي تواند سند هويت يك ملت ناميده شود به آيندگان تحويل دهيم.
پس بياييد نگذاريم به تاراج برد دست بي مهر و سنگين ديو غرور خرمن صبر و حوصله را.
بياييد نگذاريم دست زور و تزوير پنجه در پنجه آفتاب كشد ونابود كند مهتابمان را.
بياييد نگذاريم آفت غرور بر كشته هايمان زند و علفهاي هرزگي و بيهودگي برجانمان ريشه زند.
بياييد نگذاريم آفت و سم مهلك بيكاري ابري نمايد قلبهاي نوراني عزيزانمان را.
بياييد نگذاريم بيماري و سرگرداني ديو دود و اعتياد از بين برد سيماي نوراني مان را.
بياييد نگذاريم ابري گردد آسمان آبي دلمان!

* بسيجي اهل قلم كبري اميني

  


در سالروز شهادت سردار عرصه دفاع مقدس و ورزش شهيد سهراب عيسي پور؛
قهرمان ميدان جنگ و ميدان ورزش

 

* احمد فياض
اواسط سال 1371  هنگامي كه براي ادامه خدمت به واحد تبليغات و انتشارات منتقل شدم  20 سال بيشتر نداشتم. در عرصه ورزش



نيز تازه موفق به دريافت كمربند مشكي و دان يك تكواندو شده و با غرور جواني ام مانند تمامي همسن و سالانم سعي مي كردم خودي نشان دهم.
وقتي نامه انتقالي ام را به مسؤولان واحد ارائه دادم، من را به معاونت انتشارات و قسمت آرشيو ارجاع دادند. اتاقي وسيع كه درآنجا تمامي نشريات پس از دريافت توسط افرادي بصورت روزمره برش مي خورد و آرشيو موضوعي مي شد. سراغ مسؤول قسمت را گرفتم كه فردي خوش هيكل با اندامي ورزشي با چشماني پرفروغ را نشانم دادند. لباس سبز پاسداري انصافاً برازنده اندامش بود و شكوه خاصي به وي مي بخشيد.
سربازان وظيفه با دقت و سرعت مشغول برش جرايد بودند و با چسبهاي مخصوصي آن تكه ها را بر صفحاتي مي چسباندند و با كنجكاوي، زيرچشمي مرا هم ورانداز مي كردند. كلمه «استاد» گهگاهي نگاه مسؤول قسمت را متوجه آنان مي كرد. طبق معمول خلاصه اي از سوابق كاري قبلي ام را ارائه دادم و «استاد» با متانت به حرفهايم گوش داد. هنگامي كه در توصيف محل كار قبلي ام سخن پراكني مي كردم ناگهان با قطع گفته هايم جوياي احوال استاد «چيارلو» شد. بادي به غبغب انداخته و در حالي كه دستانم را بر كمر گذاشته بودم با همان غرور جواني ام گفتم: «بنده شاگرد استاد چيارلو هستم و دان يك تكواندو را در محضر ايشان كسب كردم».
چند دقيقه اي نيز از فنون تكواندو و نقش استاد چيارلو كه چهره نام آشناي تكواندو بود و نقش غير قابل انكاري در بسط و توسعه اين هنر رزمي در سپاه و بسيج داشت مفصل سخن به ميان آوردم كه وي نيز با همان تواضع ستودني اش گوش فرا مي داد.
***
حدوداً يك ماهي سپري شد و من بتدريج با محيط كاري جديد آشنا مي شدم. اما موضوعي ذهن مرا بشدت به خود مشغول كرده بود. تمامي اهالي آن ساختمان 14 طبقه در خيابان شهيد استاد نجات اللهي هميشه با احترام از كنار «استاد» مي گذشتند و به او سلام مي كردند، حتي مسؤولان ارشد!
اين واژه «استاد» علامت سئوالي برايم شده و مترصد فرصتي بودم تا جايگاه استادي «استاد» را شناسايي كنم. وقتي با او همنشين مي شدم از تكواندو سؤالي مي كرد و من با شور زايد الوصفي تكنيكهاي تكواندو را به رخ مي كشيدم و البته مورد تشويق او قرار مي گرفتم. دو ماه گذشت. روزي كه استاد در مرخصي بسر مي برد، بهترين فرصت ممكن بود تا با فراغ بال پاسخي براي مجهولات ذهنم بيابم، بنابراين از سربازان قديمي سؤال كردم كه حكايت «استاد استاد» گفتن كاركنان چيست؟ !نگاه ها همه به سمت من چرخيد انگار سؤالي عجيب پرسيده باشم!
متعجبانه پرسيدند: «يعني شما استاد را نمي شناسي؟!» پاسخ دادم: نه، مگر بايد بشناسم؟ !گفتند:« تا حالا اسم سهراب عيسي پور را نشنيده اي؟!» گفتم: خير! گفتند شما چطور رزمي كاري هستي كه ايشان را نمي شناسي؟!
در حالي كه كلافه و سردرگم بودم با تحكم گفتم: خب !حالا استاد كيست؟!
گفتند:«ايشان استاد سهراب عيسي پور قهرمان جهان و داراي شال بند سرخ است كه مديريت چندين باشگاه در تهران بزرگ را دارند و...».
عرق شرم بر پيشاني ام نقش بست. تواضع و خاكي بودن استاد عيسي پور مدام در نظرم بود و روحيه پهلوان گونه و اخلاص عملي اش مبهوتم كرده بود، به گونه اي كه از رفتار خودم شرمنده و آزرده شدم.
بتدريج با مرور زمان حقايق تلخ و شيرين زندگي استاد عيسي پور برايم روشن شد و به عنوان تنها همكار رسمي اش در آن اتاق پرخاطره، هر از چند گاهي خاطراتش را براي من بازگو مي كرد. از سرخي چشمانش كه يادگاري از بمبهاي شيميايي دشمن بود سخن مي گفت و از اعزام دسته جمعي شاگردانش از محيط باشگاه به جبهه هاي حق عليه باطل كه بارها اتفاق افتاده بود.
از اينكه هر از چند ماه براي دريافت حقوقش به بانك سركي مي زد و آنها را وقف نيازمندان مي كرد و با درآمد باشگاهش اقتصاد خانواده را مديريت مي كرد.
از اينكه چگونه از عوارض ناشي از شيميايي شدن مي سوزد و مي سازد سخن مي گفت! من آشكار در آن مدت ديدم كه چگونه پس از سه ماه كار و تلاش، باز يك ماه تمام در بيمارستان براي شيمي درماني بستري مي شد.
اين رويه به صورت معكوس ادامه يافت و ايام كاري اش كم و كمتر و شيمي درماني اش بيشتر و بيشتر شد تا اينكه اين قهرمان و جانباز شيميايي 70 درصد پس از سالها درد و رنج ناشي از جراحات متعدد سرانجام بر اثر خونريزي مغزي و نارسايي كبد در شب قدر برابر با 20 دي ماه  1377 در سن  36 سالگي به درجه رفيع شهادت نائل آمد. وقتي خبر شهادتش را از طريق اخبار ورزشي صدا و سيما و همچنين تصاوير تشييع باشكوه پيكر مطهرش را بر صفحه رسانه ملي مي ديدم، خاطرات تلخ و شيرين آن اتاق آرشيو در نظرم مرور مي شد و با خودم زمزمه مي كردم: «بدرود استاد!»
پيكر پاك آن دلير مرد عرصه ايثار و شهادت و ورزش در قطعه سرداران بهشت زهرا(س) قرارگاه معنوي تمامي ورزش دوستان متعهد و انقلابي به ويژه جوانان عزيز مي باشد.
روحش شاد و راهش مستدام!

  


هواي تنگه چزابه دارم...

 

* بسيجي اهل قلم، معصومه هرمزي مقدم
قلم امشب دوباره شعله پوش است
كه از جام شقايق جرعه نوش است
دلم امشب هوايي گشته انگار
به فصل عاشقي برگشته انگار
من ازسجاده خون مي نويسم
من از «اروند» و «مجنون» مي نويسم
درون چشم خود خونابه دارم
هواي «تنگه چزابه» دارم
«دو كوهه»، «فاو»، «مهران» و «دوعيجي»
غرور دشت صد كارون بسيجي
«شلمچه» گفتم آتش يادم آمد
كمان در دست آرش يادم آمد
گواه وعده فتح المبين است
«شلمچه» بهترين جاي زمين است
يقين سكوي پرواز است اينجا
دري سوي خدا باز است اينجا
سرخورشيد بر زانوي خاك است
كتاب عشق تنها يك پلاك است
هنوز اينجا پر از شب زنده داري است
تمام عشق در اين خاك جاري است
و اينجا خاك دل را مي شناسد
نگاه مشتعل را مي شناسد
نفس يعني خدا را بوكشيدن
به ياد شيعه گي ها «هو» كشيدن
دل اينجا سبز از باران عشق است
هنوز اينجا كميلستان عشق است
زماني اين طرفها كربلا بود
تمام دستها طاق دعا بود
دل و سجاده چون همزاد با هم
گلوله، آتش و فرياد با هم
چه شد قرآن جيبي، چفيه، سنگر؟
چه شد آن لاله هاي سرخ بي سر؟
مبادا عاشقي را واگذاريم
به روي قاصدكها پا گذاريم
مبادا سينه سرخان را نبينيم
كويري مانده، باران را نبينيم
هنوز اينجا پراز شب زنده داري است
تمام عشق در اين خاك جاري است

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com