تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادي
فرهنگی
ورزشی
هنری
عشقستان
حوادث
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
سخن روز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2008-01-17
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 27دی ماه 1386


گفتگوي قدس با حجة الاسلام دكتر محسن الويري ؛
جلوه هاي همگرايي ديني در نهضت حسيني

 

* جواد صبوحي

اشاره:
نهضت و قيام سرنوشت ساز سالار شهيدان امام حسين(ع) بازتاب نگرش والاي تعاليم ديني و اسلامي براي ايجاد وحدت در ميان



امت اسلامي است. يافتن مباني مشترك براي تحقق اين مقصود، مهمترين راهكاري است كه مي تواند به ما در ايجاد همگرايي ديني ياري كند. گفتگوي ما با دكتر محسن الويري عضو هيأت علمي دانشگاه امام صادق و معاون آموزشي دانشگاه تقريب مذاهب اسلامي، به بررسي اين مهم اختصاص دارد.

* آقاي دكتر، در آغاز اين گفتگو بفرماييد مقصود از همگرايي ديني بويژه در بررسي قيام امام حسين(ع) چيست؟
** مفهوم همگرايي ديني اين است كه ما علاوه بر آنكه به حقانيت مكتب اهل بيت (ع) قايل هستيم، به آراي تمامي مسلمانان به عنوان بخشهاي تشكيل دهنده امت واحده احترام بگذاريم؛ يعني اعتقاد و همگرايي ديني مطلقا به مفهوم ناديده انگاشتن مكتب اهل بيت(ع) نيست. اين است كه در كنار اين اعتبار بر روي هر فرد كه نام مسلمان بر وي اطلاق، مي شود يك نوع رابطه همبستگي قايل هستيم . گرچه مي كوشيم همه مسلمانان را به سمت و سويي كه با مكتب اهل بيت داريم نزديك تر كنيم، اما به هيچ وجه آنها را نيز نفي و طرد نمي كنيم. با اعتقاد به اعتباري كه براي آنها قايليم و با احترام به آنها، مي كوشيم در فضاي مفهومي مشترك كه



نشان دهنده مشتركات مذهبي و اعتقادي ماست، زندگي مسالمت آميزي داشته باشيم. اين مساله نه به مفهوم چشم پوشيدن از مكتب اهل بيت است و نه بدين معناست كه با پوشيدن لباس دين، اعتقاد و حقانيت، براي ديگر مسلمانان اعتباري قايل نباشيم.نكته ديگر اينكه ما در مواجهه با سخنان معصومان(ع) قطعا بايد از تحميل سليقه ها در سخنان اين بزرگواران پرهيز كنيم. البته، بايد به اين نكته نيز توجه داشته باشيم كه فهم جديد از سخنان ائمه(ع) و فهمي كه در پرتو نيازهاي جديد به دست مي آوريم، به مفهوم تحميل سليقه نيست؛ چه بسا بشر در طول زندگي خود به جنبه هايي ازعظمت سخنان ائمه(ع) توجه نداشته و بعد متوجه آن شده است. توجه به ابعاد جديدي كه تاكنون مدنظر نبوده، به مفهوم تحميل سليقه و عقيده نيست. تحميل عقيده آن است كه بخواهيم آنچه را در سخنان اين بزرگواران نبوده است، به اين بزرگان نسبت بدهيم. مقصود ما از اين بحث اين است تا از پرتو نگاه تازه اي كه نسبت به منابع ديني خود پيدا كرده ايم به اين نتيجه برسيم كه امام حسين(ع) نيز در سخنان خود از نوعي همگرايي ديني صحبت مي كنند.
* امام حسين(ع) به چند شكل مقوله همگرايي ديني را مورد اشاره قرار مي دادند؟
** به نظر مي رسد امام حسين(ع) در كنارهدفي كه دنبال مي كردند و در نهضت بزرگي كه پي ريختند و آن را مديريت و رهبري كردند و سرانجام نيز جان مبارك خود را برسر همان فدا كردند دغدغه اي به نام همگرايي اسلامي را نيز داشته اند. يكي از مؤلفه هايي كه در سخنان امام حسين(ع) وجود دارد توجهي است كه آن حضرت به اين موضوع دارند.
به نظر من، امام حسين(ع) به دو صورت بحث همگرايي را مورد توجه قرار داده اند؛ نخست به شيوه مستقيم كه صراحتاً از زشت بودن و نكوهيده بودن تفرقه صحبت نموده اند و شيوه دوم به شكل غير مستقيم كه به آن اشاره خواهيم كرد. امام وقتي در بصره بودند، نامه هايي را به افراد متفاوتي در نقاط مختلف نوشتند و آنها را از نهضت خود آگاه كردند. يكي از اين نامه ها، خطاب به سران طوايف بصره نوشته شد. در اين نامه، امام پس از اينكه درباره بعثت پيامبر(ص) مطالبي را عنوان مي كنند، مي فرمايند: آل ما، خاندان پيامبر، اوليا، اوصيا و وارثان ايشان بوديم. ما شايسته ترين مردم براي تصدي مناصبي كه پيامبر برعهده داشتند، پس ازايشان بوديم . مقام او در ميان امت، مقامي بود كه ما بعد از ايشان شايسته ترين فرد به اين مقام بوديم، عده اي از اقوام ما اين حق را از ما دريغ داشتند.»
ايشان دليل اين رضايت را اين گونه بيان مي فرمايند: «علت آن اين است كه ما از تفرقه دوري مي جستيم و مي خواستيم عافيت و آرامشي براي همه مردم وجود داشته باشد. امام حسين(ع) پرهيز از تفرقه را به عنوان مبناي حركت خود معرفي مي كنند. ايشان به صراحت از اينكه نبايد بين امت اسلام كه گرد قرآن و پيامبر جمع مي شوند تفرقه وجود داشته باشد، تصريح مي كنند. در اين مقوله، امام(ع) به صراحت از مذمت تفرقه و در اهميت همگرايي سخن به ميان مي آورند. ايشان معيارحركت اميرمؤمنان(ع) رادعوت به وفاق ذكر مي كنند .
امام در موارد متعددي به صورت غير مستقيم اين مقوله را مطرح مي كنند. تأكيد صريح ايشان،فراوان بودن ارجاعهايي است كه در سخنان خود به پيامبراعظم(ص) دارند. چنانكه قبلاً اشاره شد، امام حسين(ع) به حقانيت مكتب اهل بيت(ع) معتقد مي باشند و اين حقانيت چيزي نيست كه بتوان به سادگي از آن چشم پوشيد. اما بر مبناي تأكيد بر همين مكتب، وظيفه پيدا مي كنيم حركتي همگرايانه داشته باشيم.
* چرا امام به جاي آنكه مستقيماً بر مكتب اهل بيت(ع) اشاره كنند، به پيامبر گرامي خدا(ص) استناد مي كنند و از اين طريق سعي دارند حقانيت خود و امت خويش را ثابت كنند؟
** به نظر من، دليل اينكه امام(ع) به جاي آنكه مستقيما به حقانيت مكتب اهل بيت(ع) اشاره كنند و سخنان ائمه(ع) پيش از خود را سند گفتار خود بدانند، بر پيامبر(ص) تأكيد مي كنند؛ اين است كه مشتركاتي را كه ديگر محل اختلاف نيست و تمامي مسلمانان به آنها اعتقاد دارند، مطرح مي كنند. در وصيت نامه نخستين امام، خطاب به برادرشان محمد حنفيه جمله معروفي وجود دارد كه: «انما خرجت لطلب الاصلاح في امه جدي». تأكيد بر«امت جد» براي نشان دادن همين مساله است. در حقيقت، به نوعي اعتبار و احترام براي هر فردي كه پيرو پيامبر(ص) است تأكيد كرده اند، هر چند اينكه اين مجموعه دچار انحراف و يا آسيبي شده است كه ايشان مي كوشد آن را اصلاح كند. عده اي به نام دين و به نام پيروي از پيامبر(ص) در مقابل امير المومنين ايستادند.
شمشيري كه بر فرق امام فرود آمد، شمشير كفر نبود بلكه شمشير كساني بود كه به پاره اي از عبادتهاي شبانه و كثرت خواندن قرآن و... شهرت داشتند. امام حسين(ع) علاوه بر وصيتنامه اوليه، در موارد متعددي بويژه آنجا كه در پاسخ به نامه عبدا... ابن جعفر و عمربن سعد مطالبي را بيان مي كنند، در بيان درستي حركت خود مي فرمايند: «فانه لم يشاقق ا... و رسوله من دعا الي ا... عزوجل و عمل صالحا و قال انني من المسلمين. ايشان مي فرمايند كسي كه به خداوند دعوت كند و عمل صالح انجام دهد و بگويد كه من مسلماني هستم كه نسبت به خدا و رسول او راه مخالفت و دشمني را طي نمي كند... پس آنچه براي ايشان مهم است، اين است كه اگر كسي برخلاف مصلحت عمومي كه خداوند و پيامبر اعلام كرده است، حركت كند حركتي مخالفت ورزانه انجام داده است. مخالفت با امام نيز مذموم است. باز هم در اينجا محور و معيار پيامبر اكرم(ص) است و امام حسين(ع) بر اين نكته تصريح مي كنند كه من بر خلاف نظر خدا و پيامبرش حركت نكردم.در وصيتي كه امام(ع) در شب عاشورا به خاندان خود دارند نيز تصريح مي كنند «تمامي مسلمانان مي توانند به پيامبر به عنوان الگو تاسي جويند.»
در اينجا نيز بار ديگر امام بر پيامبر(ص) به عنوان يك معيار و ملاك مشترك تأكيد مي كنند. ايشان در روز عاشورا در يكي از خطبه هايي كه ايراد مي كنند، مي فرمايند: اي مردم، مي دانيد من كيستم ... آيا من فرزند دختر نبي شما نيستم؟... آيا حمزه سيدالشهدا عموي پدر من نبود، آيا جعفر طيار عموي من نبود؟ آيا اين سخن رسول ا... درباره من و برادرم حسن كه ما سرور جوانان اهل بهشت هستيم، به شما نرسيده است؟ ... مي بينيد كه اينجا نيز تأكيد ايشان بر پيامبر خدا(ص) است. ايشان ترجيح مي دهند به جاي تأكيد صرف و محض بر مكتب اهل بيت(ع)، بر روي پيامبر(ص) تأكيد مي كنند. ايشان حتي در آخرين مناجات خود به هنگام شهادت نيز به اين نكته اشاره مي كنند كه خدايا اين مردم سعي كردند ما را خوار بدارند و نسبت به ما مكر و نيرنگ بكار بستند در حالي كه ما خاندان پيامبر اسلام و فرزندان محبوب پيامبر هستيم. علاوه بر اين امام قبل از ترك مكه خطبه اي را در منا مطرح مي كنند كه دربيش از 15 مورد به نام پيامبر اعظم(ص) اشاره شده است و امام(ع) مرجع سخنان خود را پيامبر(ص) مي دانند. از جمله اينكه مي فرمايند: شما را به شهادت مي طلبم، خدا را شاهد بگيريد، آيا مي دانيد كه علي بن ابي طالب برادر رسول خدا بود.
آيا مي دانيد پيامبر در آخرين خطبه خود حديث ثقلين راخواندند و مردم خطاب كردند كه ما به اين موضوع شهادت مي دهيم؟
پس مي توان گفت در اين روش تأكيد امام حسين(ع) بر پيامبر(ص) اين پيام را براي ما دارد كه به جنبه هاي مشترك ميان مذاهب و نحله هاي اسلامي توجه داشته باشيم و ضمن اعتقاد راسخ به مكتب ائمه(ع) براي ديگر مسلمانان اعتبار و احترام قايل باشيم و بر مشتركات ميان همه مسلمانان تأكيد ورزيم تا در اين مسير بتوانيم حقانيت مكتب اهل بيت(ع) را معرفي كنيم.
* از حضورتان در اين گفتگو سپاسگزاريم.

  


عباس(ع)؛ شعله اي از عشق راستين حسين(ع)

 

عاشورا مظهر عشقي راستين است كه از فراز قله هاي يقين مي جوشد و در رگهاي اهل ايمان مي خروشد و كربلا را قربانگاه زمين،



معراج يقين، و راز ماندگاري دين مي كند و عاشوراييان را مظهر بيكرانگي ايمان و نشانه اعتلاي واژه هاي مقدس سبحان مي نمايد. به نحوي كه سخن از عشق و وفا تداعي عباس مي كند و عاشورا، علم زنده مي شود و كربلا، خاطره عطش حرم خدا مي آيد و دستهاي جدا شده سقا.
عباس تداعي گر دشت نينوا، مسلخ عاشقان خداست. آن روز كه خداي شيدا شدگان دشت بلا، سالار شهيدان كربلا بود، عباس هم خليل دشتستان خدا و برادرانش اسماعيلهايي بي چون و چرا بودند كه گردن به اطاعت خليل وار برادر مي سودند و جان به مسلخ عاشقي مي كشانيدند و به بيكرانگي اش مي فشانيدند، زيرا عباس در ميدان عاشورا ثروتي جز خون برادران نمي بيند كه به پاي امام عاشقان بريزاند. اگر مي بينيد كه جان به مشقتكده تن بيشتر مي سايد، از اين روست كه او مظهر وفاداري عاشقانه و عشقي وفادارانه است و بايد تا آخرين لحظه همراه و همدوش و همدرد امام عطشان عشق بماند و كمر او را به حضور خود استوار تر دارد.
مشتاق حسين قلب مجروحت بود
اين عشق همان سفينه نوحت بود
زيبايي و تابناكي چهره ت
و از پرتو روشنايي روحت بود
نخل قامت صبور عاشورا در طول 14 سالي كه در آغوش امير ايمان باليده بود، چونان كبوتري كه از مادر غذا مي گيرد، از معدن فقاهت مرتضايي اش خوشه ها چيده و تعليمها ديده بود. بالين حسنين را آزموده و از مكتب انسان سازشان گوهرهاي شرافت و شجاعت اندوخته و مردانگي ها انباشته بود، چنانكه ثمره مبارك جانهاي معصومشان شده بود. انگار شعبه اي از عصمت علوي شان به قعر وجود عباس رسيده و ريشه به كنه ضميرش دوانيده بود. ايمان عميق او با نكته بيني دقيقش و وقار حيدري با نشاني صفدري و بازواني چون علي جمع شده بود و او را قمر بي مثال بني هاشم مي نمود.
او امتداد بيكرانه ايمان و جلوه گاه تربيت نيكان و ستودگان بود. غيرت علي وار كربلا بود كه اكنون علمدار پرتوان عاشورا شده بود. پرچم حسيني عاشورا، درفش آزادگي و عزت بود كه ذلت و زبوني دوران را به تيغه هاي بران خود مي سود. فقاهت علوي بود كه در برابر جهالت اموي ايستاده بود. فرياد ديانت بود كه قامت كفر را زبون تر مي نمود. پرچم حسين در برابر وقاحت باده گساران بي مهار زمان علم شده و عرصه بر ايشان تنگ مي نمود. علم حسين تمام مردانگي بود كه بر نامردمي ها علم گشته بود و اين پرچم وزين و حماسه آفرين تمام روز عاشورا بر دوش علمدار باوفا، سقاي حريم ولا و قهرمان ميدان خدا بود. علمدار حسين، شجاعترين سپاهش بود، ثمره جان و تبلور فضايل بي پايانش بود.
گويا قامت رسا، سينه ستبر، چهره قمروار، و دستان هاشمي تبارش، علم عاشورا را زيباتر مي نمود. او پرچمدار عشقي راستين و ايماني بر قله يقين بود و براي حسين، پاره تنش چنان علمداري نمود كه وقتي وسايل غارت شده شهداي كربلا را به شام نزد يزيد مي برند و او مي بيند كه پرچم علمدار خدا چگونه به كام تيرها فرو گشته، اما به دسته اش تيري نرسيده، يعني تيرهاي دسته علم، دست علمدارش را مي بوسيده، و او علم حسين، رها نمي نموده، از وفاداري و برادري عباس، شگفتي ها مي نمايد.
و حسين(ع) دلاور حيدري تبار خود را نيك مي شناسد كه شب عاشورا، وقتي دشمن جسور و بي مهابا به نزديكي خيمه هاي اباعبدا... آمده بود و عمربن سعد در رأسشان فرياد و فغان مي نمود، امام (ع) برادر ارجمند خود را به تعبير زيباي «بنفسي انت» مي خواند: «برادر جانم به قربانت، ببين اينها چه مي خواهند.»
از آنجا كه امام كلام بدون حكمت نمي آورد، در مي يابيم كه عباسش آنقدر پاكباخته است كه ديگر گوهر گرامي جانهاي اين دو برادر به اتحاد و تلاقي روحاني رسيده است. عباس چنان در عشق و حقانيت حسين مذاب شده است كه ديگر عباس نيست، شعله اي از عشق راستين حسين است. و اين راز عظيم ايمان بود كه كافران را به شدت غافلگير نمود. درست در آن شبي كه سفيانيان امان از دين خدا گرفته و فرزند رسولش را به سازجنگ خوانده و امنيت خاندان ولا برده بودند، شمر لعين كه انباني از جهل نياكان و نسب پرستي ايشان به دوش مي كشيد، به نزديكي خيمه حسيني آمده بود. نمي دانم براي عباس امان مي طلبيد يا جان بي مقدار خود را از برق شمشير او باز مي خريد، به هر حال صدا بلند نموده بود و پسران خواهرش را به نام مي خواند و به ايشان خطاب مي نمود كه: شما اكنون در امان من هستيد، از سپاه حسين به در آييد و چون من به يزيديان بپيونديد. صداي كريه و ستيزه جويش غيرت علي(ع) را به رگهاي علمدار دوانيد، كه بي باكانه فرصت رهيدني چنين را رهانيد و تبا ر تيره اش را به نفرين كشانيد. امان جاهلانه و امنيت كودكانه اش را پيشكش وقاحت و بي خرديش نمود و چون شير غران بر وي خروشيد كه: براي من امان نامه مي فرستي در حالي كه فرزند رسول خدا را بي امان مي داني؟! نفرين بر تو و امان نامه ات! آيا مي خواهي دست از ياري فرزند رسالت بردارم و به امان لعين زادگان در آيم؟! و شمر با پاسخ كوبنده اش چون مكاره اي كه خلع حيلت شده باشد، زبون و بي چاره، خشمگين و درمانده به بيشه زار تاريخي اش باز مي گردد.
و در جايي ديگر چون حسين(ع) شيداشدگان عشق را ازآتش دامنگيرش (درشب عاشورا) برحذرداشته و مخيرشان مي نمايد كه درتاريكي شب جان شيدايي خود برداشته ازانظارياغيان كفرسيرت نهان دارند، بارديگرخون جوانمردي در رگهاي عباس مي خروشد. مگرعباس مي تواند جان خود بردارد و به پاي حسينش نيفشاند، براي او شمشير نكشد، علم بردوش نگيرد، حسين را بي يار و تنها رها كند براي اينكه بعد از حسين زنده بماند؟! خدايا مپسند برعباس كه بي حسين بماند!
از طرفي ديگر، حسين(ع) را هم درجاي جاي عاشورا سرشارو بي قرار از ارادت و عشق نسبت به عباس مي يابيم؛ مثلاً در ميانه راه كه مي خواهد سراغ از برادر بگيرد، مي فرمايد: «كجاست برادر، كجاست قهرمان سپاهم، كجاست قمربني هاشم؟»
و عباس كه هميشه احترام حسين را وراي برادري مي بيند، لبيك گويان پاسخش مي فرمايد.

مؤمن ازعشق است و عشق از مؤمن است
عشق را نا ممكن ما ممكن است
عقل سفاك است و او سفاك تر
پاك تر، چالاك تر، بي باك تر
عقل درپيچاك اسباب و علل
عشق چوگان بازميدان عمل
عقل را سرمايه از بيم و شك است
عشق را عزم و يقين لا ينفك است (1)
عشق حسين و عباس ريشه اي ديرينه دارد، مي گويند آن روز ها كه در مسجد كوفه پيشكسوت يزيدي فام زمان (ابن ملجم) فرق اميرمومنان شكافته و او را به هجرت از پاره هاي جان گرفتارگردانيده بود، چون زعيم شيعيان روي به هريك از فرزندان مي نمود، سوز درون را به سري از خزانه غيب مزين داشته به يادگار براو فاش مي گشود كه چون چهره با ملكوت چهره حسين مقابل نمود، درحالي كه عطش عاشورايي اش مجسم گشته بود و همان طور كه به سيلاب سرشك ديدگان به خون تپيده طهارت مي نمود، نوجوان قهرمانش عباس را مي خواند و دستان عباس چهارده ساله اش را به دستان حسين مي فشارد. نمي دانم! آن روز امير دست عباس و حسين را به زينت هم مي آرايد؟ يا نه عباس را پس از خود به حسين مي سپارد؟ شايد هم بي كسي حسين را درنينوا و عطش حرمش را دركربلا به عباس مي سپرد. به هرحال، نوجوان تيزبين از سرشك عالمانه پدر رازها مي زدايد و توشه ها مي افزايد. شايد براي همين بود كه روزعاشورا ديگر فرات هم برعطشش كارگر نيامد كه چون مردانه به فراتشان دست مي يابد، با لبان خشكيده لذت فرات را مي رهاند و آن را ارزاني خصومت بي خردانه و بي مقداري جنگاوري شان مي نمايد، زيرا عباس براي آب نمي جنگيد و از همان ابتدا هم جنگ بر سر آب نبود، بلكه آب حربه بزدلانه شان شده بود و عباس، تشنه بر فرات هم نبود. ابوالفضايل تشنه آب حيات بود گرچه با عمودي آهنين فرود مي آمد.

عاشقان كزجام محنت سرخوشند
آب كي نوشند؟ مرغ آتشند
دوردار اي آب دامن از كفم
تا نسوزد ماهيانت از تفم
دوردار اي آب لب را از لبم
ترسمت دريا بجوشد از تبم
اما همين عباس وقتي كودكان حرم خدا را مي بيند كه چگونه، لبان خشكيده بر خاك گرم كربلا مي سايند و عطشانند، مي بينيم كه پاي بر ركاب و مشك به دوش، صف شكنانه و يكه تازانه، خود را به فرات مي رساند. حتي وقتي كه به چشمه مقدس حيات كودكان حسين دست مي يابد، ديگر صف شكن نمي آيد كه امانت جگر گوشه هاي حسين به آغوش جان دارد، براي سلامت رسانيدن امانتش هم كه شده، راه بر نخلستانها مي گيرد.
چون باد به سوي خيمه ها رهسپر است
گويي كه به جاي دست داراي پر است
لبخند به لب مشك به دندان افسوس
از عمر گل اين منظره كوتاه تر است
آنجا كه راه را بر خود بسته مي يابد، فرياد بلند مي دارد كه: «وا... ان قطعتموا يميني اني احامي ابدا عن ديني»
انگار كه در آن لحظه عباس مشك آب گلشن حسيني را از كاسه هاي بصر خود بيشتر مي پايد، كه چون تير عنادشان مشك آب مي دراند، ديگر اين چشم عباس است كه در بدرقه آب فرو مي پاشد. مگر غيرت بوتربي اش چقدر تاب بر عطش كودكان دارد؟!
سوگند به شور عشق ومشتاقي عشق
من مست شرابم از مي باقي عشق
ساقي شدن از پدر رسيده است به من
او ساقي كوثر است، من ساقي عشق
اينجاست كه به يكباره حسين(ع) نداي برادرش را مي شنود كه براي اولين بار او را برادرخطاب نموده؛ به بالين خود مي خواند. با شنيدن «ادركني عباس» حسين(ع) چون عقابي كه از بلندي آسمان به زمين مي نشيند صفوف دشمن را شكافته و خود را به عباس مي رساند و با بدن پاره پاره، دستان جدا شده و به خون تپيده برادر مواجه شده، فرياد بلند مي دارد، چنانكه از سوز جگرش عرش به لرزه مي آيد: «وا اخاه واعباساه وامهجه قلباه....» واي برادرم واي عباسم، نور ديده ام، پاره تنم، تكيه گاه روشنم، دلسوز شهادت نوشم، خون زلالم، ماه منير هاشمي تبارم ، ياور مضايقه هاي حياتم، واي از بي ياوري بعد ازتو، واي از دوري تو، واي از زندگاني بي تو!
همان طور كه حسين(ع) سر عباس به دامن دارد و به شدت مي گريد، متوجه گريه عباس مي شود. چون سبب مي خواهد، عباس(ع) مي فرمايد: برادرجان، چگونه گريان نباشم در حالي كه سر به دامن تو دارم، ساعتي ديگر كيست كه سر مبارك تو به دامن بگيرد و خاك از چهره آسماني ات بزدايد. و امام(ع) هنوز نشسته بود كه روح بلند عباس، آهنگ عروج مي نمايد و حسين(ع) بي تابانه «در رفتن جان از بدن» مي گريد و در فراقش مي فرمايد: «الان انكسر ظهري و قلت حيلتي، اكنون كمرم شكست و چاره ام محدود گشت.» (2)
آن نخل به خون تپيده را مي بوسيد
آن مشك ز هم دريده را مي بوسيد
خورشيد كنار علقمه خم شده بود
دستان ز تن بريده را مي بوسيد.

*صديقه درويش زاده
پي نوشتها:
(1) اقبال لاهوري
(2) فرهنگ سخنان امام حسين عليه السلام ص 528

  


لب تشنه ميانه ي دريا

 

* سيدحسين اردلان جوان
* قسمت دوم و پاياني





زان سپس راحت او سپارد جان
پيش چشم حسين(ع)، امام زمان
به دو زانو زند به اسبش هي
كه من الماء كل شيء حي
اسب هم پُر ز پَر ز پيكان است
زخم بر پيكرش فراوان است
اسب هم از رمق فرو مانده
تير بر پشت و بر گلو مانده
باز هم سوي خيمه ره سپراست
صف دشمن كنون فشرده تر است
حمله از سوي قوم كناس است
سپر مشك آب، عباس است
مي رود تير بر بدن خورده
يا نه، چون مرغ پر درآورده
مي شتابد به خيمه ها برسد
آن زمان تيري از كمينگاهي
مي نشيند به مشك ناگاهي
آب جاري شود به روي زمين
باز ماند ز راه مرد يقين
يعني اين جاي، خط پايان است
منتهاي عروج انسان است
زين سپس بيشتر نبايد رفت
ز انتها پيشتر نبايد رفت
بر دلت كوه غم چرا بار است؟
كودكان را خدا نگهدار است
كرد بايد حسين را بدرود
رفت بايد به سوي رب ودود
پاي گرداند و بر زمين افتاد
بر زمين قهرمان ز زين افتاد
چون به صورت به روي خاك افتاد
از تب و تاب ماه پاك افتاد
گشت غلطان به خون خود ماهي
بر لب از حسرتش مگر آهي
كاي تو عباس نام تو ساقي است
راه تا طي شده تو را باقي است
كودكان تشنه اند و تو از راه
مانده اي دست همتت كوتاه
اي علمدار قد علم بايد
مرد حق ثابت القدم بايد
پاي داري چرا ز ره ماندي
پايداري !چرا ز ره ماندي
ليك ديگر نداشت توش و توان
مانده بر زير بار كوه غمان
بانك زد با دلي ز غصه كباب
كه برادر برادرت درياب
آن صداي رساي چون تندر
بانگ فرياد زاده حيدر
چون به گوش امام در پيچيد
سوي عباس خود عنان تابيد
ديد علمدار را به خون غلطان
اوفتاده به گوشه ميدان
آمد از اسب با شتاب فرود
آفرين بر چنين قيام و قعود
در بر او نشست امام زمان
سر او را گرفت بر دامان
بوسه ها بر رخ برادر زد
بوسه بر چهره اش مكرر زد
گفت پشتم شكست از اين غم
بعد از اين خاك بر سر عالم
مي كند خواهش آن زمان ز امام
با دلي ريش و خسته از آلام
كه مرا سوي خيمه ها نبريد
پيش زن ها و بچه ها نبريد
چون نبوده است باور ايشان
زنده عباس و كودكان عطشان
شرم دارم ز ناتمامي كار
شرمسارم من از چنين پيكار
در همين جا اگر سپارم جان
وارهم زين غمان بي پايان
چشم بربست و خامش از آواز
كرد جانش به سوي حق پرواز

  


«سنت عزاداري و منقبت خواني» منتشر شد

 

همزمان با ماه محرم، كتاب «سنت عزاداري و منقبت خواني در تاريخ شيعه اماميه» از سوي مؤسسه شيعه شناسي در 216 صفحه منتشر شد.
كتاب سنت عزاداري و منقبت خواني از يك مقدمه و دو مقاله تشكيل شده است. «شيعه اماميه و عزاداري امام حسين(ع) از آغاز تا عصر صفوي» عنوان مقاله نخست است كه تحقيق دوره دكتراي حسين پوراحمدي بوده و عزاداري در سيره رسول ا...(ص)، دشمنان و عزاداري حسيني، امامان شيعه و عزاداري امام حسين(ع) و رعايت ضوابط ديني از مهمترين بخشهاي آن است.
نويسنده در اين مقاله به بررسي جواز و چگونگي عزاداري در سيره پيامبر(ص) و اهل بيت(ع)  پرداخته و در اين  باره به نمونه هايي از رفتار آن بزرگواران اشاره كرده است. عزاداري پيامبر، براي فاطمه بنت اسد و به سوگ نشستن پيامبر، براي شهداي احد از نمونه اين رفتارهاست.
مقاله دوم بخشي از كتاب «پويايي فرهنگ و تمدن اسلام و ايران»  نوشته دكتر اكبر ولايتي است كه داراي يك مقدمه و بخشهاي مختلفي از جمله عزاداري و پيشگويي پيامبر(ص) درباره امام حسين(ع)، عزاداري خاندان يزيد، غزنويان و عزاداري سيدالشهدا، عصر قاجاريه و رواج تعزيه و عزاداري در شبه قاره و جنوب شرق آسياست.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com