|
زهرا اسدي
ننه سرما وسط آسمان چادر پر از برفش را روي پشت بامهاي شهر تكان داد و تا مي توانست برف باريد. همه جا سفيد سفيد شد.

هوا آن قدر سرد شد كه خود ننه سرما هم داشت از سرما مي لرزيد. آن پايين روي زمين بچه ها حسابي خوشحال بودند. آنها يك عالمه آدم برفي درست كرده بودند. تازه مدرسه هايشان هم تعطيل شده بود. بچه ها همان طور كه بازي مي كردند يك دفعه جوجه هاي كوچولوي خانم كلاغ را ديدند كه روي درخت توي لانه سرد و پر از برفشان نشسته بودند و از سرما قار قار مي كردند. ميلاد كه از بقيه بچه ها شجاعتر بود، گفت: من مي روم بالاي درخت و جوجه كلاغها را با خودم مي آورم پايين.
اميد گفت: نه اين كار را نكني، خانم كلاغ رفته دنبال غذا وقتي برگردد نگران جوجه هايش مي شود. تازه خطر هم دارد شايد بيفتي پايين.
نازنين خواهر كوچكتر اميد مثل هميشه شروع كرد به گريه و گفت: پس چي كار كنيم جوجه كلاغها از سرما يخ مي زنند.
بچه ها همه شروع كردند به فكر كردن. بالاخره سينا داد زد: پيدا كردم، لانه. بايد يك لانه گرم برايشان درست كنيم تا سرما نخورند.
ميلاد با تعجب پرسيد: چه جوري؟!
سينا گفت: بياييد برويم توي انباري خانه ما آن جا چيزهاي زيادي براي درست كردن لانه پيدا مي شود. بچه ها دست همديگر را گرفتند و از وسط برفها راه افتادند به طرف انباري خانه ميلاد. انباري حسابي شلوغ و تاريك بود. نازنين باز شروع كرد به گريه و گفت: من مي ترسم.
همين موقع سينا كليد برق را زد و لامپ روشن شد. همه جا روشن گرديد. همه بچه ها با هم گفتند: عجب انباري جالبي!
توي انباري هر چيزي را كه فكرش را بكنيد، پيدا مي شد. از نردبان و بيل و كلنگ گرفته تا ديگهاي مسي و صندوقچه هاي قديمي و...
بچه ها شروع كردند به گشتن و توانستند از توي خرت و پرتهاي انباري يك سبد چوبي كوچك و چند تا تكه موكت كهنه پيدا كنند. نازنين سبد چوبي را تميز كرد و تويش را با تكه موكتهايي كه پيدا كرده بودند، فرش كرد. ميلاد و اميد هم يك تكه چوب پيدا كردند و آن را مثل يك سقف با ميخ بالاي سبد زدند و روي سبد را بستند فقط يك سوراخ به اندازه اي كه خانم كلاغ و جوجه هايش بتوانند توي سبد بروند، باز گذاشتند. بعد سينا يك كمي پنبه به درد نخور از توي انبار پيدا كرد و به جاي تخت خواب توي سبد گذاشت. لانه جديد و گرم كلاغها آماده شد. نازنين با ناراحتي گفت: حالا چه جوري لانه را بالاي درخت ببريم.
سينا خنديد و گفت: اينكه كاري ندارد و دويد توي خانه شان و چند دقيقه بعد با پدرش برگشت. پدر سينا نردبان چوبي را از توي انباري برداشت و كنار ديوار گذاشت و از درخت بالا رفت و لانه را روي يكي از شاخه ها گذاشت، بعد هم كمي غذا توي لانه ريخت. نيم ساعت بعد سر و كله خانم كلاغ پيدا شد و وقتي لانه گرم را ديد خيلي خوشحال شد و قار قار كرد . او اول دور و بر لانه چرخي زد و خوب همه جا را نگاه كرد، بعد يكي يكي جوجه هايش را توي لانه جديد برد. بچه ها خيلي خوشحال شدند آنها دوباره شروع كردن به بازي و آدم برفي درست كردن. آنها حسابي خوشحال بودند، و مي گفتند: چه زمستان سرد و قشنگي! |