تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادي
فرهنگی
ورزشی
هنری
حوادث
كفشدوزك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2008-01-23
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 3بهمن ماه 1386


آي قصه قصه قصه ؛ لانه گرم كوچولو

 

زهرا اسدي

ننه سرما وسط آسمان چادر پر از برفش را روي پشت بامهاي شهر تكان داد و تا مي توانست برف باريد. همه جا سفيد سفيد شد.



هوا آن قدر سرد شد كه خود ننه سرما هم داشت از سرما مي لرزيد. آن پايين روي زمين بچه ها حسابي خوشحال بودند. آنها يك عالمه آدم برفي درست كرده بودند. تازه مدرسه هايشان هم تعطيل شده بود. بچه ها همان طور كه بازي مي كردند يك دفعه جوجه هاي كوچولوي خانم كلاغ را ديدند كه روي درخت توي لانه سرد و پر از برفشان نشسته بودند و از سرما قار قار مي كردند. ميلاد كه از بقيه بچه ها شجاعتر بود، گفت: من مي روم بالاي درخت و جوجه كلاغها را با خودم مي آورم پايين.
اميد گفت: نه اين كار را نكني، خانم كلاغ رفته دنبال غذا وقتي برگردد نگران جوجه هايش مي شود. تازه خطر هم دارد شايد بيفتي پايين.
نازنين خواهر كوچكتر اميد مثل هميشه شروع كرد به گريه و گفت: پس چي كار كنيم جوجه كلاغها از سرما يخ مي زنند.
بچه ها همه شروع كردند به فكر كردن. بالاخره سينا داد زد: پيدا كردم، لانه. بايد يك لانه گرم برايشان درست كنيم تا سرما نخورند.
ميلاد با تعجب پرسيد: چه جوري؟!
سينا گفت: بياييد برويم توي انباري خانه ما آن جا چيزهاي زيادي براي درست كردن لانه پيدا مي شود. بچه ها دست همديگر را گرفتند و از وسط برفها راه افتادند به طرف انباري خانه ميلاد. انباري حسابي شلوغ و تاريك بود. نازنين باز شروع كرد به گريه و گفت: من مي ترسم.
همين موقع سينا كليد برق را زد و لامپ روشن شد. همه جا روشن گرديد. همه بچه ها با هم گفتند: عجب انباري جالبي!
توي انباري هر چيزي را كه فكرش را بكنيد، پيدا مي شد. از نردبان و بيل و كلنگ گرفته تا ديگهاي مسي و صندوقچه هاي قديمي و...
بچه ها شروع كردند به گشتن و توانستند از توي خرت و پرتهاي انباري يك سبد چوبي كوچك و چند تا تكه موكت كهنه پيدا كنند. نازنين سبد چوبي را تميز كرد و تويش را با تكه موكتهايي كه پيدا كرده بودند، فرش كرد. ميلاد و اميد هم يك تكه چوب پيدا كردند و آن را مثل يك سقف با ميخ بالاي سبد زدند و روي سبد را بستند فقط يك سوراخ به اندازه اي كه خانم كلاغ و جوجه هايش بتوانند توي سبد بروند، باز گذاشتند. بعد سينا يك كمي پنبه به درد نخور از توي انبار پيدا كرد و به جاي تخت خواب توي سبد گذاشت. لانه جديد و گرم كلاغها آماده شد. نازنين با ناراحتي گفت: حالا چه جوري لانه را بالاي درخت ببريم.
سينا خنديد و گفت: اينكه كاري ندارد و دويد توي خانه شان و چند دقيقه بعد با پدرش برگشت. پدر سينا نردبان چوبي را از توي انباري برداشت و كنار ديوار گذاشت و از درخت بالا رفت و لانه را روي يكي از شاخه ها گذاشت، بعد هم كمي غذا توي لانه ريخت. نيم ساعت بعد سر و كله خانم كلاغ پيدا شد و وقتي لانه گرم را ديد خيلي خوشحال شد و قار قار كرد . او اول دور و بر لانه چرخي زد و خوب همه جا را نگاه كرد، بعد يكي يكي جوجه هايش را توي لانه جديد برد. بچه ها خيلي خوشحال شدند آنها دوباره شروع كردن به بازي و آدم برفي درست كردن. آنها حسابي خوشحال بودند، و مي گفتند: چه زمستان سرد و قشنگي!

  


كارهاي خوب من ؛ برف پارو كردن

 

زهرا مهربان
امروز من به پدرم كمك كردم. حتماً مي پرسيد چه جوري؟ وقتي پدرم صبح از خواب بيدار شد، شال و كلاه كرد و رفت توي حياط. او پارو



را برداشت و شروع كرد به پارو كردن برفهاي توي حياط. من هم كنارش ايستادم و كمكش كردم. البته نه توي پارو كردن؛ چون پارو سنگين بود. من كنار بابا ايستاده بودم و با او حرف مي زدم تا حوصله اش سر نرود و خوابش نبرد تا يك وقت خداي نكرده از سرما يخ نزند. مثل بعضي از فيلمهاي تلويزيون كه چند نفر توي برف گير كرده اند و سعي مي كنند نخوابند تا از سرما يخ نزنند. من همه اش حرف مي زدم. از مدرسه ام و اين كه مسعودي لنگه كفشش را گم كرده بود و از گربه سياه و سفيد روي پشت بام همسايه مان و خيلي چيز هاي ديگر. البته سعي مي كردم حرفهاي خنده دار بزنم تا پدرم بخندد و خواب از سرش بپرد. پدرم هم كه حسابي از حرفهاي من لذت مي برد برفها را پارو مي كرد. واي چقدر برف توي حياط بود از بس به برفها نگاه كرده بودم سرم داشت گيج مي رفت. اما بابا انگار نه انگار مثل اين كه خيلي داشت به او خوش مي گذشت. برفها را آهسته پارو مي كرد و آواز مي خواند. تقصير خودم بود، اگر آن قدر حرفهاي خنده دار نمي گفتم شايد زودتر برفها را پارو مي كرد و مي رفتيم توي خانه و كنار بخاري مي نشستيم. من حسابي خسته شده بودم و نوك انگشتهاي پايم داشت مور مور مي شد. آب دماغم هم راه افتاده بود. بابا وقتي صداي فين فين من را شنيد، برگشت و با اخم گفت: مگه مجبوري بچه، برو توي خونه تا سرما نخوري. دستهايم را تا جايي كه جيبم جا داشت، توي جيبم فرو كردم و كلاهم را كشيدم پايين تر و گفتم: نه خوب است سرما نمي خورم. راستش خيلي دوست داشتم بروم توي اتاق، اما مي ترسيدم پدرم تنها بماند و از سرما يخ بزند. اما مثل اينكه خودم داشتم از سرما يخ مي زدم. بابا وقتي ديد من دارم سرما مي خورم تندتر برفها را پارو كرد و بعد پارويش را به ديوار تكيه داد و گفت: خوب تموم شد تا سرما نخوردي بيا بريم توي خونه. با شنيدن اين حرف حسابي خوشحال شدم و جلو تر از بابا دويدم و رفتم توي اتاق. واي چقدر كنار بخاري نشستن كيف دارد. من امروز كار خيلي بزرگي انجام دادم و پدرم را از يخ زدن نجات دادم. اما حيف او حتي يك بار هم به خاطر اين كار از من تشكر نكرد.

  


خبر خبر خبردار

 

نمايشگاه عكس
نمايشگاه عكس كودك  9 ساله يزدي با موضوع ديدار مقام معظم رهبري با نام «آن روز كه رهبر آمد» برگزار شد.
اين كودك هنرمند 9 ساله كه سيد سروش پيغمبري نام دارد، 30عكس از ديدار مقام معظم رهبري از شهر يزد تهيه كرده بود و آنها را در نمايشگاه به نمايش گذاشت.
اين نمايشگاه تا آخر دي ماه در نمايشگاه حوزه هنري يزد ادامه داشت و افراد زيادي براي ديدن عكسها به حوزه هنري يزد رفتند.

من و اسباب بازيهايم




تا به حال توي يك مسابقه بزرگ شركت كرديد؟ خب پس بد نيست اين بار شانستان را امتحان كنيد و در مسابقه من و اسباب بازيهايم شركت كنيد.
نه اشتباه نكنيد اين مسابقه درباره اسباب بازيها نيست بلكه يك مسابقه نقاشي است كه شما مي توانيد اسباب بازيهاي مورد علاقه تان را نقاشي كنيد و به اين مسابقه بفرستيد.
اين مسابقه براي بچه هاي سه تا دوازده سال برگزار مي شود و تا پايان بهمن ماه مهلت داريد كه نقاشي هايتان را به نشاني تهران خيابان دكتر فاطمي، خيابان حجاب، مركز آفرينشهاي فرهنگي هنري كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان بفرستيد.
اميدوارم شما يكي از برنده هاي اين مسابقه باشيد.

نقشه براي نرفتن به مدرسه
يك دانش آموز مكزيكي به نام «ديه گو» براي اينكه به مدرسه نرود نقشه خيلي جالبي كشيد.
او با چسب دستش را به تخت خوابش بست تا به مدرسه نرود. «ديه گو» كه انگار تعطيلات كريسمس خيلي به او خوش گذشته بود، بعد از تعطيلات دوست نداشت به مدرسه برود .
او گفت: نمي خواستم به مدرسه بروم، يك دفعه ياد چسب كفشي كه مادرم خريده بود، افتادم كه چسب خيلي خوبي بود و با آن دستم را به تخت چسباندم. «ديه گو» دو ساعت تمام روي تخت دراز كشيده بود و تلويزيون نگاه مي كرد و در اين حال مأمورهاي امداد تلاش مي كردند چسب را پاك كنند و دستش را از تخت جدا كنند.
اما بالاخره چسب پاك شد و ديه گوي بيچاره مجبور شد با چند ساعت تأخير دوباره به مدرسه برود و نقشه اش نقش بر آب شد.
اما نكته جالب در اين خبر چسبي است كه اين قدر خوب مي چسبد. واقعاً چه چسبي !البته به شما توصيه مي كنم هرگز براي فرار از مدرسه از اين فكرها نكنيد.

پنگوئن هاي زرنگ
محققان چيز جالبي درباره پنگوئن هاي قد كوتاه كشف كرده اند. آنها با تحقيق بر روي پنگوئن هاي يك جزيره متوجه شدند كه پنگوئن هاي قد كوتاه علاقه زيادي دارند تا با همسن و سالهاي خودشان دسته جمعي به شكار بروند.
يك پيك نيك همراه دوستهاي صميمي شان. آنها دوست دارند با دوستهايشان براي شكار ماهي بروند. اما اصلاً علاقه اي  ندارند كه با بچه هاي كوچكتر از خودشان يا با پنگوئن هاي پير به شكار بروند.
البته اين در مواقعي است كه غذا به اندازه كافي باشد. اما وقتي ماهي و غذا كم باشد آنها ترجيح مي دهند تنهايي بروند شكار تا مجبور نشوند غذايشان را با دوستهايشان تقسيم كنند. عجب دوستهايي! من كه دوست ندارم دوست صميمي يك پنگوئن باشم. شما چطور؟

  


نويسندگان كوچك كفشدوزك ؛ حسني و دوستش

 

مهسا احمد زاده
زمستان، همه جا را پر از برف كرده بود. حسني كلاه و كاپشنش را پوشيد و از خانه بيرون رفت و پيش دوستش رفت و تق تق در زد. دوستش در را باز كرد.




حسني گفت: سلام مي آيي يك آدم برفي درست كنيم.
دوستش گفت: باشد، صبر كن تا من از مادرم اجازه بگيرم.
حسني صبر كرد و دوستش به داخل خانه رفت. بعد دوستش آمد و گفت: برويم، حاضرم.
حسني و دوستش به جايي رفتند كه پر از برف بود. حسني يگ گلوله برفي درست كرد و دوستش هم يك گلوله ديگر درست كرد و سر و بدن آدم برفي درست شد. حسني يك هويج براي بيني آدم برفي گذاشت. دوستش هم دكمه هاي قشنگي براي چشم و دهن آدم برفي آورده بود. آنان با هم يك آدم برفي خيلي قشنگ درست كردند.

  


شاعران كوچك كفشدوزك؛ محرمزهره كريمي

 

با مادرم من امروز




رفتم به يك مهموني
چيزهايي اونجا ديدم
خوبه تو هم بدوني




همه گريه مي كردن
اشكاي دونه دونه
از چشاي مامانم
مي ريختن روي گونه

نمي دونستم چرا
همه گريه مي كنن
دعاهاي جورواجور
با همديگه مي خونن

حالا ديگه مي دونم
چي بوده علت اون
چون شده عاشوراي
امام سوممون

  


شاعران نوجوان كفشدوزك ؛ مغازهاحمد صفري

 

توي فكرم




فكر تازه
مي زنم من
يك مغازه

مي گذارم
چند سيني
در كنارش
ظرف چيني

جنسهايم
جور جورند
چند تايي
از بلورند

كاش مي شد
توي بازار
اين مغازه
پر خريدار

  


خرچنگ قورباغه

 





بعضي ها خطشان خرچنگ قورباغه است و بد خط هستند.





چون هميشه با عجله مشقهايشان را مي نويسند، انگار دارند مسابقه مي دهند.





و تازه بعضي وقتها بعضي كلمه ها را غلط مي نويسند و به جاي پاك كردن زود رويشان را خط خطي مي كنند





اين جوري مي شود كه دفتر مشقشان مثل جنگلهاي آفريقا شلوغ و پلوغ مي شود.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com