|
زينب حاجي محمدزاده
اگر راستش را بخواهيد براي نوشتن درباره شما مدتهاست در انديشه موقعيت مناسبي هستم، ولي...

مهمترين موضوع اين بود كه نمي دانستم شما را بايد از كجا نوشت؟ از كجا شناخت؟ بايد شما را از خمين شروع كرد يا از نجف؟ بايد شما را از پدرتان درس گرفت يا «صاحبه» خانم عمه تان؟ من شما را بايد از رفراندوم شاه پهلوي مي شناختم يا از نامه تاريخي مرگ كمونيسم به گورباچف... شما جوابم را بدهيد، انتخاب سخت نبود.
بالاخره من شما را از خودتان، از مردمتان، از انقلابتان شروع كردم، از دهه فجر شروع كردم.
دانستن اينكه به گفته خودتان نه به استناد شناسنامه متولد 30 شهريور 1281هستيد كار چندان دشواري نبود. يا اينكه پدر را در 5ماهگي از دست داديد و تحت سرپرستي مادر وعمه و البته دايه تان درآمديد دانستن آن هم كار دشواري نبود.
شايد باورتان نشود، اما با كمك اين به اصطلاح فناوري برتر من حتي به مكتب خانه تان هم سري زدم، از فراگيري حساب ومنطق وفلسفه گرفته تا زبان فرانسه...
من اگر جسارت نباشد سري هم به عراق، تركيه و حتي به آن روستاي كوچك فرانسوي «نوفل لوشاتو» هم زدم.
من براي نوشتن شما به مردم و شاه، به اختلاف طبقاتي، به تضعيف حكومت مركزي، به حمله بيگانگان، به اخطار ساواك، به مرگ آية ا... بروجردي، به سخنرانيهاي مدرس در مجلس شورا، به مخالفت با قانون كاپيتولاسيون به... همه اين همه اينها نيز سفر كردم.
من با شما، به اعلاميه هاي دست مردم توي مساجد، به نوارهايي كه پنهاني رد و بدل مي شد، به شكنجه هاي ساواك، به كتابهايي كه منتشر شد و نشد هم سفر كردم. من حتي با شما به پرواز با هواپيماي ايرباس فرانسوي دقيقاً در همان ساعتي كه شما بوديد در تمام استرسهاي شيرين و تلخ آن زمان هم سفركردم و در نهايت به استقبال مردم، به خنده هاي تك تك آنها، به گلهاي روي آسفالت خيابان، به سربازاني كه به مردم پيوستند، به ما پيوستند هم سفر كردم.
و همين جا ايستادم، به انقلاب نگاه كردم و هيچ گاه دلم نخواست بنويسم مردم سراسرايران در خرداد 68 همان موقعي كه شما انتظار فرج را مي كشيديد، مردم چه باشكوه شما را تا آسمان بدرقه كردند. |