تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادي
فرهنگی
ورزشی
هنری
حوادث
كفشدوزك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
یادداشت روز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2008-01-30
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 10بهمن ماه 1386


آي قصه قصه قصه ؛ ماهي كوچولو و خرچنگ بدجنس

 

* زهرا اسدي

ماهي كوچولو يك گوشه زير خزه هاي ته رودخانه پنهان شد تا خرچنگ بدجنس او را نبيند. خرچنگ مثل هميشه با دوست هايش از



راه رسيد و شروع كرد به اذيت كردن ماهي هاي بيچاره. اصلاً هميشه كار خرچنگ بد جنس همين بود. او فكر مي كرد زورش از همه بيشتر است و بايد رئيس همه باشد. خرچنگ بد جنس هر روز توي درياچه اين ور و آن ور مي رفت و به همه زور مي گفت. ماهي كوچولو سرش را لاي خزه ها برد تا خرچنگ او را نبيند كه يك دفعه صدايي از پشت سرش شنيد. حسابي ترسيد و با عجله پشت سرش را نگاه كرد. آقاي ماهي بزرگ بود. پيرترين و بزرگ ترين ماهي رودخانه . آقاي ماهي پير لبخندي زد و با مهرباني پرسيد: چرا داري قايم مي شوي؟ ماهي كوچولو دستپاچه پاسخ داد: خب از خرچنگ مي ترسم. من را اذيت مي كند.
ماهي پير با مهرباني دستي روي سر ماهي كوچولو كشيد و گفت: فكر مي كني او از تو قوي تر است. ماهي كوچولو گفت: بله من كه قوي نيستم.
ماهي پير گفت: اما اين جور نيست. خرچنگ فقط دو تا عنبرك دارد. اما تو و ماهي هاي كوچولوي ديگر خيلي باهوش هستيد و اگر با هم متحد باشيد و به هم كمك كنيد حتماً خيلي راحت مي توانيد خرچنگ بد جنس را شكست بدهيد و او را از درياچه بيرون كنيد.
ماهي كوچولو سرش را پايين انداخت و به حرف هاي ماهي پير فكر كرد. ماهي پير راست مي گفت. او دوست هاي زيادي داشت. همه آنها مي توانستند با هم يك نقشه بكشند و خرچنگ بد جنس را تنبيه كنند. ماهي كوچولو پيش دوست هايش رفت و با آن ها درباره اين موضوع صحبت كرد.
ماهي خاردار گفت: من موافقم. خرچنگ بد جنس چند تا از خارهاي من را كنده.
ماهي راه راه هم قبول كرد به آن ها كمك كند و گفت: چند وقت پيش خرچنگ يكي از برادرهاي كوچولويم را با عنبرك هايش اذيت كرد. ماهي ها يكي يكي به گروه ماهي كوچولو اضافه شدند و بعد از چند دقيقه ماهي كوچولو توانست يك گروه بزرگ درست كند. آن ها همه با هم با خزه ها يك تور بزرگ درست كردند و به طرف خانه خرچنگ بدجنس حركت كردند. خرچنگ خواب بود و داشت خرخر مي كرد. ماهي ها همه با كمك هم تور بزرگ را روي سر خرچنگ انداختند و دست و پاي او را بستند. خرچنگ بد جنس يك دفعه از خواب پريد و ديد زنداني شده، اول شروع كرد به داد زدن و گفت: ماهي هاي بيچاره الآن همه تان را خفه مي كنم، اما وقتي ديد نمي تواند هيچ كاري بكند و توي تور گير كرده، شروع كرد به گريه و از ماهي ها معذرت خواهي كرد. بعد هم قول داد از درياچه برود و ديگر هم هيچ وقت به آنجا بر نگردد. ماهي ها هم او را از توي تور در آوردند. خرچنگ بد جنس كه حسابي ترسيده بود، زود چمدانش را بست و از درياچه رفت و ديگر هيچ وقت برنگشت. ماهي كوچولو و دوست هايش هم فهميدند اگر با هم متحد باشند هيچ كس نمي تواند آن ها را اذيت كند.

  


يادآوري ؛ علي اكبر، سرباز شجاع

 

دوستان امام حسين(ع) و افراد خانواده او يكي يكي به ميدان جنگ رفتند و جنگيدند و شهيد شدند تا نوبت به علي اكبر(ع) پسر جوان امام حسين(ع) رسيد. امام با دست خودش لباس جنگ را به علي اكبر داد و زره و شمشير به دستش داد. علي اكبر سوار اسب شد و به طرف لشكر يزيد راه افتاد. امام حسين(ع) با رفتن علي اكبر دستش را به سوي آسمان دراز كرد و گفت: خدايا! شاهد باش پسر جوانم را كه شبيه ترين شخص به پيامبرت بود به ميدان جنگ فرستادم. علي اكبر با شجاعت در ميدان جنگيد و با هر بار كه شمشيرش را تكان مي داد تعدادي از سپاه دشمن را نابود مي كرد. دشمنان از او مي ترسيدند و فرار مي كردند. اما بعد از مدتي علي اكبر(ع) خسته شد. او حسابي تشنه بود و پيش پدرش برگشت.
دقايق به سختي مي گذشت، سپاه امام حسين(ع) و سپاه يزيد هنوز مشغول جنگ بودند. علي اكبر تشنه بود، اما آبي نبود تا تشنگي او را از بين ببرد. بعد از چند دقيقه او دوباره به ميدان جنگ برگشت علي اكبر اگرچه تشنه بود، اما با شجاعت با دشمنان مي جنگيد تا اينكه خستگي او بيشتر و بيشتر شد و دشمنان هم به او نزديك و نزديك تر شدند. ناگهان علي اكبر با ضربه شمشيري به شهادت رسيد. اما درحالي به شهادت رسيد كه آبي نبود تا لبهاي تشنه او سيراب شود.

  


به ياد يك دوست ؛ خداحافظ سجاد

 

عباسعلي سپاهي يونسي




اين روزها كفشدوزك خيلي غمگين است چون يكي از دوستان خوب خودش را از دست داده است. اگر مرتب كفشدوزك را خوانده باشيد حتماً يادتان هست كه از نوشته هاي خوبش در كفشدوزك چاپ شده است. «سجاد هاشمي» در اينترنت هم يك وبلاگ داشت. او در وبلاگش داستان مي نوشت و يا درباره بعضي از موضوعات مطلب مي نوشت. اما حالا چند روز است سجاد ديگر در بين ما نيست تا برايمان داستان بنويسد. حالا او در آسمانهاست، اما ما هميشه به ياد او هستيم و هرگز او را فراموش نخواهيم كرد؛ چون او يكي از بچه هاي خوب و با استعداد بود. اي كاش ما هم جوري زندگي كنيم كه بعد از رفتن ما همه دلشان براي ما تنگ شود و بگويند چه بچه خوبي بود. سجاد اسفند امسال 10 ساله مي شد. با هم يكي از داستانهاي خوب سجاد را مي خوانيم. اين داستان در تاريخ دوشنبه چهاردهم خرداد نوشته شده است.

«قهرمان كوچولو»
پسري بود به اسم آرمين؛ او هميشه نماز مي خواند و حتي مكبر هم مي شد. يك روز او براي شركت در مسابقه دو مدارس كه به صورت منطقه اي برگزار مي شد، انتخاب شد. آرمين دلشوره داشت، اما نااميد نشد و به خدا پناه آورد. او تمرين مي كرد كه در اين مسابقه آبروي مدرسه اش را جلوي مدرسه هاي ديگر نبرد، سرانجام روز مسابقه فرا رسيد. پدر و مادر آرمين پيراهني كه روي آن شماره 14نوشته بود، به او دادند. آرمين گفت: حالا چرا از بين اين همه شماره 14 را انتخاب كرديد؟
پدر آرمين گفت: به نيت چهارده معصوم
و سرانجام آرمين در مسابقه شركت كرد و مقام اول را به خود اختصاص داد.
از آن به بعد پدرش به او مي گفت: قهرمان كوچولو.

  


كارهاي خوب من ؛ كارواش

 

* زهرا مهربان
توي دنيا كارهاي خوب زياد است و يكي از آن ها كمك كردن به پدر و مادر است. كاري كه من تصميم داشتم امروز انجام بدهم. ماشين



بابا خيلي خيلي كثيف شده بود و ديگر رنگش معلوم نبود. بچه هاي همسايه طبقه بالا هم يك عالمه يادگاري رويش نوشته بودند.
بابا گفت: حالا كه ماشينم اين قدر كثيف شده، بهتر است ببرمش كارواش تا حسابي تميز شود. من نشستم و كمي با خودم فكر كردم. من چه چيزي از كارواش كم دارم، تازه فكر كنم تميزتر هم ماشين بابا را مي شويم. اين جوري بابا هم مجبور نيست پولهاي نازنينش را به كارواش بدهد. براي همين تصميم گرفتم قبل از اينكه بابا آماده شود تا ماشينش را ببرد كارواش خودم ماشينش را مثل روز اولش برق بيندازم. يك سطل آب و يك تكه پارچه برداشتم و رفتم سراغ ماشين بابا. ماشين بابا خيلي گنده بود و من قدم نمي رسيد همه جاي آن را تميز كنم براي همين از لاستيك ها شروع كردم. هر چهار تا لاستيك را كه حسابي برق انداختم نوبت درها و شيشه هاي ماشين شد. اما نمي دانم چرا همه جا كثيف تر شد !فكر كنم دستمالم يك كمي كثيف شده بود. اما من كارم را ادامه دادم و تا آنجا كه قدم مي رسيد شيشه ها را تميز كردم. بعد از آن نوبت صندلي ها و كف ماشين بود كه تميز شود. چقدر پوست تخمه و پفك و...
اصلاً معلوم نيست كه چه كسي اين ها را اينجا ريخته. بابا و مامان كه اصلاً پفك نمي خورند. داداشم هم فقط چيپس دوست دارد. واي مثل اينكه تنها كسي كه پفك مي خورد خودم هستم. حالا از اين مسأله بگذريم. شروع كردم به جارو كردن كف ماشين و صندلي ها. چقدر آشغال! همه سطل زباله مان پر شد. آن وقت دوباره دستمالم را برداشتم تا توي ماشين را گرد گيري كنم؛ مثل وقتهايي كه مامان خانه را گردگيري مي كند. اما نمي دانم چه اتفاقي افتاد همين كه ترمز دستي را تميز كردم يك دفعه ماشين بابا توي حياط شروع كرد به حركت كردن و با سرعت و مستقيم به طرف ديوار رفت و بعد هم ترق...
از سرو صدايي كه راه افتاد همه آمدند توي حياط. همسايه طبقه بالا و حتي خود بابا. بابا نگاهي به من كرد و نگاهي به ماشينش. بعد با دو تا دستش كوبيد توي سرش و دويد طرف ماشين. من كه اوضاع را اين جور ديدم، زدم زير گريه. به خاطر همين هم بابا دعوايم نكرد، فقط حسابي عصباني شد. بعد هم لباسهايش را پوشيد و با ماشينش از خانه رفت بيرون. البته به جاي كارواش رفت به تعميرگاه آقا جلال. مي دانم خودم قبول دارم كه كار بد و خطرناكي كردم، اما حداقل شما باور كنيد كه مي خواستم يك كار خوب انجام بدهم. اما...

  


نويسندگان كوچك كفشدوزك

 

جوجه ساده

* مينو روزنامه چي




يك خانم مرغه بود كه با جوجه هايش در يك حياط بسيار بزرگ و زيبا زندگي مي كرد. خانم مرغه هميشه به جوجه كوچولو مي گفت كه هيچ وقت به طرف حوض نرود.
يك روز كه خانم مرغه نبود، كلاغ سياه بدجنس آمد كنار جوجه كوچولو و گفت: مگر تو چه از غاز كوچولو و مرغابي كوچولو كم داري كه نتواني در آب شنا كني؟
كلاغ سياه آن قدر گفت كه جوجه كوچولو توي آب پريد. كمك، كمك، كمك، خب معلوم است ديگر، جوجه كه برود توي آب چه اتفاقي مي افتد. كواك، كواك، كواك، خدا را شكر كه اين دفعه مرغابي به دادش رسيد.

  


شاعران كوچك كفشدوزك

 

ايمان كوچولو
* آزاده كريميان اقبال





همش ايمان كوچولو عادتشه
مي آد و به هر چيزي دست مي زنه
تا بياي بخواي كه كاري كني
مي آد و زندگيتو هم مي زنه
اگه دعواش بكني چيزي بگي
عصباني مي شه و داد مي زنه
قيل و قال مي كنه و مي پره باز
پا مي شه داد مي زنه باز مي شينه
اسباب بازيش چيزاي خطرناكه
آچار و سيم چين و پيچ همراهشه
تا به آتيش نكشه محله ر
ومگه دست از اين كاراش اون مي كشه

  


شعر ؛ مورچه

 

* معصومه سادات وزيري

ديروز در خانه
يك كار بد كردم
يك مورچه ديدم
آن را لگد كردم
آن مورچه طفلك
در خانه مي زد وول
يك دفعه اما حيف
شيطان مرا زد گول
با گريه گفتم من
خيلي پشيمانم
لطفاً نگو چيزي
اصلاً به مامانم

  


فراموش كار

 





بعضي ها هميشه فراموش مي كنند وسايلشان را كجا گذاشته اند و حسابي عصباني مي شوند.





آنها مجبور مي شوند هر روز چند ساعت همه جا را دنبال وسايلشان بگردند .





و آخر سر هم يك عالمه چيز پيدا مي كنند، به غير از چيزي كه دنبالش مي گشتند.





بهتر نيست آنها همه چيز را توي يك دفترچه يادداشت كنند تا يادشان نرود؟

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com