|
* زهرا اسدي
ماهي كوچولو يك گوشه زير خزه هاي ته رودخانه پنهان شد تا خرچنگ بدجنس او را نبيند. خرچنگ مثل هميشه با دوست هايش از

راه رسيد و شروع كرد به اذيت كردن ماهي هاي بيچاره. اصلاً هميشه كار خرچنگ بد جنس همين بود. او فكر مي كرد زورش از همه بيشتر است و بايد رئيس همه باشد. خرچنگ بد جنس هر روز توي درياچه اين ور و آن ور مي رفت و به همه زور مي گفت. ماهي كوچولو سرش را لاي خزه ها برد تا خرچنگ او را نبيند كه يك دفعه صدايي از پشت سرش شنيد. حسابي ترسيد و با عجله پشت سرش را نگاه كرد. آقاي ماهي بزرگ بود. پيرترين و بزرگ ترين ماهي رودخانه . آقاي ماهي پير لبخندي زد و با مهرباني پرسيد: چرا داري قايم مي شوي؟ ماهي كوچولو دستپاچه پاسخ داد: خب از خرچنگ مي ترسم. من را اذيت مي كند.
ماهي پير با مهرباني دستي روي سر ماهي كوچولو كشيد و گفت: فكر مي كني او از تو قوي تر است. ماهي كوچولو گفت: بله من كه قوي نيستم.
ماهي پير گفت: اما اين جور نيست. خرچنگ فقط دو تا عنبرك دارد. اما تو و ماهي هاي كوچولوي ديگر خيلي باهوش هستيد و اگر با هم متحد باشيد و به هم كمك كنيد حتماً خيلي راحت مي توانيد خرچنگ بد جنس را شكست بدهيد و او را از درياچه بيرون كنيد.
ماهي كوچولو سرش را پايين انداخت و به حرف هاي ماهي پير فكر كرد. ماهي پير راست مي گفت. او دوست هاي زيادي داشت. همه آنها مي توانستند با هم يك نقشه بكشند و خرچنگ بد جنس را تنبيه كنند. ماهي كوچولو پيش دوست هايش رفت و با آن ها درباره اين موضوع صحبت كرد.
ماهي خاردار گفت: من موافقم. خرچنگ بد جنس چند تا از خارهاي من را كنده.
ماهي راه راه هم قبول كرد به آن ها كمك كند و گفت: چند وقت پيش خرچنگ يكي از برادرهاي كوچولويم را با عنبرك هايش اذيت كرد. ماهي ها يكي يكي به گروه ماهي كوچولو اضافه شدند و بعد از چند دقيقه ماهي كوچولو توانست يك گروه بزرگ درست كند. آن ها همه با هم با خزه ها يك تور بزرگ درست كردند و به طرف خانه خرچنگ بدجنس حركت كردند. خرچنگ خواب بود و داشت خرخر مي كرد. ماهي ها همه با كمك هم تور بزرگ را روي سر خرچنگ انداختند و دست و پاي او را بستند. خرچنگ بد جنس يك دفعه از خواب پريد و ديد زنداني شده، اول شروع كرد به داد زدن و گفت: ماهي هاي بيچاره الآن همه تان را خفه مي كنم، اما وقتي ديد نمي تواند هيچ كاري بكند و توي تور گير كرده، شروع كرد به گريه و از ماهي ها معذرت خواهي كرد. بعد هم قول داد از درياچه برود و ديگر هم هيچ وقت به آنجا بر نگردد. ماهي ها هم او را از توي تور در آوردند. خرچنگ بد جنس كه حسابي ترسيده بود، زود چمدانش را بست و از درياچه رفت و ديگر هيچ وقت برنگشت. ماهي كوچولو و دوست هايش هم فهميدند اگر با هم متحد باشند هيچ كس نمي تواند آن ها را اذيت كند. |