|
بر آستان تو روي نياز آوردم
نياز خويش، بر چاره ساز آوردم
پي نثار حريمت، به دست كوته خود
دل شكسته، ز راهي دراز آوردم
گرفتمش ز نشيب مذلت و آن را
به صد اميد، بدين در، فراز آوردم
درون سينه، دلي غرق بحر سوز و گداز
به لب هم اين غزل دلگداز آوردم
حريم حرمت معصومه(س) را به بارگهت
شفيع خويش ز روي نياز آوردم
اميد من، همه، پا در مياني اشك است
به ساز اشك، من اين سوز و ساز آوردم
لواي مهر و ولاي تو را، به دوش فلك
چو شعله، يكسره در اهتزاز آوردم
* احمد اسداللهي |