|
زهرا اسدي
آقاي معلم اسم چند تا از بچه ها را خواند و گفت: نيما و احمد و رضا بعد از زنگ توي كلاس بمانند تا درباره نمايش دهه فجر صحبت

كنيم. نيما و احمد و رضا اولين كساني بودند كه براي اجراي نمايش داوطلب شده بودند. آنان مي خواستند بهترين نمايش را براي دهه فجر اجرا كنند.
بعد از زنگ، نيما و احمد و رضا پيش آقاي معلم رفتند. آقاي معلم گفت: اين نمايش را قرار است روز 22 بهمن سر صف اجرا كنيم.
آقاي معلم چند دقيقه با بچه ها حرف زد و بعد قرار شد نيما نقش شاه را بازي كند. احمد و رضا هم انقلابي باشند. آنان از همان روز تمرين را شروع كردند. نيما نقش يك شاه بد جنس و خود خواه را تمرين مي كرد و احمد و رضا هم نقش دو تا انقلابي شجاع و نترس را تمرين مي كردند. آنان مي خواستند نمايش را جوري اجرا كنند كه بچه ها را به ياد روزهاي اول انقلاب بيندازند. همان روزهايي كه مردم شجاع و انقلابي ايران واقعاً با شاه و سربازهايش مي جنگيدند. چند روز همين جور گذشت و بچه ها هر روز تمرين مي كردند. نيما هي پشت سر هم مي گفت: منم، من، شاه بزرگ، همه بايد از من اطاعت كنند. هيچ كس نبايد شعار بدهد. و احمد و رضا هم هي شعار مي دادند. شعار هاي انقلابي مثل مرگ بر شاه و...
بالاخره روز اجراي نمايش رسيد. همه بچه هاي مدرسه توي نماز خانه مدرسه جمع شدند. نيما يك لباس قرمز بلند پوشيد و يك تاج كاغذي كه آقا معلم درست كرده بود، سرش گذاشت. احمد و رضا هم دو تا پيراهن ساده پوشيدند. نيما همين كه روي سن رفت مثل شاه هاي واقعي بد جنس شروع كرد به خنديدن و راه رفتن و روي صندلي اش نشست و شروع كرد به دستور دادن. احمد و رضا هم كه نقش انقلابي را بازي مي كردند هي شعار مي دادند و دور شاه بد جنس مي چرخيدند. بالاخره شاه بد جنس خسته شد و از دست انقلابيها فرار كرد و انقلابيها هم تا مي توانستند دنبالش كردند. نمايش خيلي قشنگي بود همه بچه ها حسابي خنديدند و براي آنان دست زدند.
بعد از نمايش آقاي معلم با خوشحالي پيش بچه ها آمد و گفت: خيلي خوب بود بهترين نمايشي بود كه براي دهه فجر اجرا كرده بوديم.
نيما و احمد و رضا نفس نفس زنان گفتند: «ولي كار خيلي سختي بود» و همه با هم خنديدند و گفتند: «بيرون كردن شاه بدجنس را مي گوييم».
آقاي معلم و همه بچه هاي توي نمازخانه زدند زير خنده. من كه فكر مي كنم واقعاً كه نمايش جالبي بود شما چطور؟ |