تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادي
فرهنگی
ورزشی
هنری
حوادث
كفشدوزك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
یادداشت روز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2008-02-13
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 24بهمن ماه 1386


آي قصه قصه قصه ؛ اميد بزرگه

 

زهرا اسدي

موهايش را يك وري شانه كرد و دفتر و كتابش را توي كيفش گذاشت و راه افتاد تا به مدرسه برود. هميشه همين جور بود مرتب و تر و



تميز. براي همين بود كه دار و دسته اميد بزرگه چشم ديدنش را نداشتند. آنان اين جوري صدايش مي كردند: بچه ننه، يا بچه مؤدب و اين جور چيزها. رضا هميشه وقتي مدرسه مي رفت سعي مي كرد از كوچه پشت مدرسه نرود؛ چون دار و دسته اميد بزرگه هميشه آن طرف ها بودند و نمي خواست سر به سرش بگذارند. اصلاً كار رضا شده بود همين. فرار كردن از دست دار و دسته اميد بزرگه. حتي زنگ هاي تفريح هم از كلاس بيرون نمي رفت تا آنان را نبيند. همه بچه هاي كلاس اين را مي دانستند. بعضي ها پچ پچ هايي مي كردند. مثل اينكه رضا از آن ها مي ترسد و جرأت نمي كند از كنارشان رد شود. راستش رضا واقعا يك كمي از آن ها مي ترسيد. خوب آن ها چهار نفر بودند؛ خود اميد بزرگه، سينا، سيروس و سهراب بد اخلاق. تازه همه شان هم اهل دعوا و كتك كاري بودند و تا دهانت را باز مي كردي آستين هايشان را بالا مي زدند و مثل قلدرها آماده دعوا مي شدند.
نيما دوست صميمي رضا به او مي گفت: چقدر ترسويي !چرا اين قدر از دست اميد بزرگه فرار مي كني؟
جواد يكي از بچه هاي كلاس كه عادت داشت توي هر كاري فضولي كند، مي گفت: چرا با آن ها دعوا نمي كني شايد اين جوري دست از سرت بردارند. خيلي از بچه هاي كلاس هم از اين حرف ها مي زدند، اما رضا فقط به حرف هايشان گوش مي كرد. خب او دوست نداشت دعوا كند تازه اصلاً دعوا بلد نبود و معلوم بود كتك مي خورد. تمام كار رضا اين شده بود كه صبح تا شب به اميد و گروه بد اخلاقش فكر كند. تا بالاخره آن اتفاق افتاد. آن روز وقتي رضا مثل هميشه داشت به مدرسه مي رفت، يك دفعه سر و كله اميد بزرگه پيدا شد. بر عكس هميشه او تنها بود و خيلي هم عجله داشت. انگار اصلاً رضا را نمي ديد. از بس عجله داشت حتي جلوي پايش را هم نمي ديد براي همين درست در چند قدمي رضا به زمين خورد و همه كتاب هايش پخش زمين شد و از اين هم بدتر سيب زميني ها بودند. سيب زميني هايي كه اميد براي خانه شان خريده بود و مي خواست زود آن ها را به خانه ببرد. كوچه پر از سيب زميني هايي شد كه داشتند قل مي خوردند. رضا چند لحظه ايستاد و بعد با عجله به طرف سيب زميني ها رفت و تند تند سيب زميني ها را جمع كرد و توي پلاستيكش ريخت. اميد با تعجب به رضا نگاه مي كرد. باورش نمي شد با اينكه رضا را خيلي اذيت كرده بود، ولي او داشت كمكش مي كرد. اميد اول با خودش فكر كرد رضا از او ترسيده و به او كمك كرده، ولي كمي كه فكر كرد، با خجالت سرش را پايين انداخت و از رضا معذرت خواهي كرد و گفت: من بايد زود سيب زميني ها را ببرم خانه، مادرم منتظر است. بعد بر مي گردم مدرسه.
رضا با خنده خداحافظي كرد و به مدرسه رفت. آن روز، روز خيلي خوبي بود. رضا با خيال راحت زنگ تفريح توي حياط رفت و هيچ كس هم او را مسخره نكرد. او از آن روز به بعد هميشه از كوچه پشت مدرسه به مدرسه مي رفت و ديگر از چيزي نمي ترسيد؛ چون اميد ديگر آن اميد قبلي نبود و خيلي مهربان و با ادب شده بود و ديگر كسي را اذيت نمي كرد.ديگر از دار و دسته اميد بزرگه خبري نبود.

  


يادآوري و تسليت ؛ دختر كوچولوي سه ساله

 

شما چند سالتان است. نه، ده، هفت،... اما رقيه فقط سه سالش بود. بله منظورم رقيه دختر كوچولوي امام حسين (ع) است كه



دشمنان اسلام او و يارانش را در صحراي كربلا به شهادت رساندند. رقيه در كربلا به غير از پدرش، عمو و برادرهايش را هم از دست داد.
فكرش را بكنيد چقدر براي يك دختر بچه سه ساله سخت است كه پدر نداشته باشد. تازه بدتر از اين، اسير شود و دشمن او را كتك بزند. رقيه كه ديگر تحمل دوري از پدرش را نداشت هي بهانه پدر را مي گرفت.
خب دلش براي پدر مهربانش تنگ شده بود.
اما دشمنان بي دين و بي رحم به جاي اينكه دلشان براي رقيه بسوزد بيشتر ناراحتش مي كردند و او را كتك مي زدند. و آخر سر هم وقتي ديدند دختر كوچولوي سه ساله آرام نمي شود و مي خواهد پدرش را ببيند فكر احمقانه و بدي به ذهنشان رسيد و سر بريده امام حسين(ع) را آوردند و به دختر سه ساله اش نشان دادند.
خيلي سخت است كه يك دختر بچه بفهمد پدرش را از دست داده و سخت تر از آن اينكه سر بريده پدرش را نشانش بدهند.
رقيه كوچك هم نتوانست اين موضوع را تحمل كند و قلب كوچكش با ديدن سر پدر مهربانش كه بدن نداشت، آرام شد و از حركت ايستاد و روح كوچكش مثل يك فرشته كوچك و زيبا به آسمان پرواز كرد، پيش پدر و عمو و...
امروز سال ها از آن روز مي گذرد، ولي همه ما هنوز به ياد رقيه كوچك هستيم و هيچ وقت اين اتفاق بد را فراموش نمي كنيم.

  


كارهاي خوب من ؛ قهرمان بزرگ

 

زهرا مهربان
ديروز من يك كار خيلي خوب و بزرگ انجام دادم. كاري كه هيچ كس باورش نمي شود. شما هم حتماً باور نمي كنيد. خب حق داريد



هر كسي نمي تواند از اين كارها بكند. همه كه قهرمان نمي شوند.
ديروز وقتي توي حياط بازي مي كردم، يك دفعه صداي بچه همسايه مان را شنيدم كه هي مي گفت: كمك، كمك. باخودم گفتم حتماً اتفاقي برايش افتاده. رفتم دم در خانه شان و در زدم اما كسي جواب نداد. در همين موقع بود كه فكرهاي عجيبي به ذهنم رسيد. نكند دزد آمده و مي خواهد او را بدزدد و... با خودم گفتم فكر كردن فايده اي ندارد بايد كمكش كنم. تنها راه، بالا رفتن از ديوار بود كه خوشبختانه اين كار را خوب بلد بودم. خوب كارم هر روز بالا رفتن از در و ديوار خانه خودمان بود.
خوش شانسي آوردم كه ديوار بين خانه ما و خانه همسايه مان كوتاه بود و بالايش سيم خاردار و از اين چيزها هم نداشت.
مثل يك گربه زبر و زرنگ خودم را به بالاي ديوار رساندم. حالا چه جوري بايد پايين مي رفتم. اول تصميم گرفتم از همان بالا سر و گوشي آب بدهم.
توي حياط كسي نبود. يك دفعه بچه همسايه مان را ديدم كه پشت در زير زمين ايستاده بود و هي گريه مي كرد و به در مي كوبيد.
واي آنجا گير افتاده بود. شايد كار دزدها بوده، همه چيز را دزديده اند و بعد هم بچه همسايه را توي زير زمين زنداني كرده اند. يك بشكه بزرگ كنار ديوار بود، با احتياط پايم را روي بشكه گذاشتم و بعد پريدم توي حياط خانه همسايه.
پايم خيلي درد گرفت. واي چه دردي. اما به روي خودم نياوردم و با خودم گفتم بايد هر جور شده نجاتش بدهم و دويدم طرف در زيرزمين و در را باز كردم. بچه همسايه مان از ديدن من خيلي خوشحال شد. من نجاتش داده بودم.
او با خوشحالي گفت: تو يك قهرماني. همين موقع بود كه سر و كله خانم همسايه پيدا شد. او با اخم پشت سر من ايستاده بود و نگاهم مي كرد. سرم را پايين انداختم و سلام كردم. خانم همسايه با اخم گفت: چشمم روشن از ديوار مردم بالا مي آي.
با دستپاچگي گفتم: آمده بودم بچه تان را نجات بدهم.
خانم همسايه خنديد و گفت: نبايد اين كار را مي كردي، من توي زير زمين حبسش كرده بودم؛ چون مشق هايش را نمي نوشت.
خانم همسايه دست من را گرفت و برد دم خانه مان و همه چيز را به مامان گفت. مامان حسابي دعوايم كرد و گفت: اگر پايت مي شكست، من چه كار مي كردم.
آن شب من هم مثل بچه همسايه مان توي اتاق حبس شدم تا ديگر از اين كارها نكنم و بي اجازه از ديوار خانه مردم بالا نروم. اما با همه اين ها من فكر مي كنم كارم خيلي خوب بود. مثل قهرمان هاي بزرگ، ولي لطفاً شما از اين قهرمان بازي ها در نياوريد.

  


خبر خبر خبردار

 

دنده عقب دنده عقب
يك دوچرخه سوار آمريكايي در اعتراض به بي توجهي كشورش نسبت به افراد بي خانمان و آواره تصميم جالبي گرفت. او تصميم گرفت با دوچرخه اش به همه شهرهاي آمريكا برود. البته وارونه و دنده عقب. او تا به حال از چند شهر گذشته مثل واشنگتن و... اما هيچ كدام از نماينده ها و مسؤولان آمريكايي به كار او توجهي نكردند و حاضر نشدند با او صحبت كنند. اما اميدوارم او از اين كار خسته نشود تا بالاخره بتواند كاري براي افراد بي خانه و آواره انجام دهد. حتماً مي دانيد كه كشور آمريكا آواره هاي زيادي دارد كه خانه ندارند و شب ها توي كوچه ها مي خوابند.

بدآموزي
هميشه اين جور نيست كه همه برنامه هايي كه از تلويزيون پخش مي شود، خوب باشد. بعضي برنامه ها هم بدآموزي دارد و باعث دردسر مي شود. مثل يك آگهي تلويزيوني در آلمان كه باعث شكسته شدن پاي يك مرد آلماني شد. اين مرد آلماني بعد از ديدن آگهي تلويزيوني كه تبليغ مي كرد وسايل تزييني را كه براي عيد كريسمس خريده ايد، از پنجره خانه تان بيرون بريزيد، به اين كار تشويق شد و و قتي مي خواست وسايل تزييني اش را از پنجره طبقه سوم بيرون بريزد، خودش هم همراه آن ها از پنجره پرت شد و روي آسفالت خيابان افتاد و هر دو پايش شكست. اما باز هم خيلي شانس آورد كه اتفاق بدتري برايش نيفتاد. اين خبر را گفتم تا شما هم حواستان باشد و نخواهيد هر كاري را از برنامه هاي تلويزيوني تقليد كنيد.

زرافه خوش شانس




هميشه اين جور نيست كه همه شانس بياورند. فقط بعضي ها هستند كه خيلي خوش شانسند و توي هر كاري شانس مي آورند. مثل همين زرافه خوش شانسي كه مي خواهيم درباره اش صحبت كنيم. مسؤولان باغ وحش «اوكلند» كه زرافه اي با نام «كتي» در آنجا زندگي مي كند وقتي ديدند هوا سرد شده و زرافه سرما مي خورد تصميم گرفتند يك كاري براي او بكنند و آخر سر يك ژاكت قشنگ و خيلي گرم براي او بافتند. بله واقعاً يك ژاكت. يك ژاكت قشنگ با يك يقه بلند و جالب. فكرش را بكنيد. خودتان زرافه را توي ژاكتش تصور كنيد. خيلي جالب و خنده دار است. حتماً زرافه خوش شانس از اين كار خيلي خوشحال است؛ چون ديگر سردش نمي شود. او حالا تنها زرافه دنيا است كه ژاكت دارد.

دزد خوابالو
يك دزد خوابالو و شكمو وقتي كه براي دزدي به خانه اي رفت، خوابش برد.
اين دزد خوابالو كه اهل مالزي است وقتي براي دزدي به خانه مدير شركت بيمه رفت، اول به سراغ آشپزخانه رفت و تا مي توانست شيريني خورد و بعد هم كه حسابي سير شده بود كمي از وسايل خانه را توي كيسه اش ريخت و بعد روي تخت خواب يكي از اتاق ها خوابش برد.
خواب او آن قدر سنگين بود كه وقتي صاحب خانه همراه زن و فرزندش به خانه بر گشتند بيدار نشد.
وقتي پسر 9 ساله صاحب خانه به اتاقش رفت، با تعجب ديد يك نفر روي تختش خوابيده و پتو را هم دور خودش پيچيده و شروع كرد به جيغ زدن. اما دزد خوابالو حتي از صداي جيغ و داد پسر هم بيدار نشد و وقتي از خواب خوشش پريد كه پليس بالاي سرش ايستاده بود.
واقعاً كه عجب دزدي !فكر نكنم اين دزد خوابالو از اين به بعد تا آخر عمرش از خوابيدن خوشش بيايد.

  


نويسندگان نوجوان كفشدوزك ؛ مرگ آدم برفي

 

سپيده سجادي

آدم برفي گوشه حياط بي حوصله نشسته بود. چند تا كلاغ اومدن به دماغ هويجي اش نوك بزنن كه آدم برفي گفت: برو آقا كلاغه حوصله ندارم.




آقا كلاغه گفت: چيه آدم برفي امروز بي حوصله شدي؟
آدم برفي گفت: اي آقا كلاغه، آفتاب داره در مي ياد، اي كاش مي شد اين آخر عمري ننه سرما رو مي ديدم. آقا كلاغه كه دوست داشت آخرين آرزوي دوستش را بر آورده كند، رفت و گشت تا ننه سرما را ميان ابرها درحالي كه داشت موهاي سپيدش را شانه مي كرد، پيدا كرد. وقتي كلاغه حال و روز آدم برفي را براي ننه سرما گفت، ننه سرما حسابي دلش براي آدم برفي سوخت و جاي آدم برفي رو از كلاغه پرسيد و رفت پيشش. آدم برفي اولش انگار باورش نمي شد. ننه سرما علت ناراحتي آدم برفي را پرسيد.
آدم برفي آهي كشيد و گفت: ننه سرما دست رو دلم نذار، مگه نمي بيني آفتاب داره در مي ياد. خودت كه مي دوني آفتاب كه بياد... بغض گلوي آدم برفي رو گرفت و ديگه نتونست حرف بزنه. ننه سرما دستاي مهربون و سردش رو به سر آدم برفي كشيد و چند تا نقل از توي بقچه اش در آورد و به آدم برفي داد و گفت: بخور ننه، جون بگيري.
آدم برفي گفت: نه ننه سرما از گلوم پايين نمي ره. همه با شنيدن حرف هاي آدم برفي ناراحت شدند. پاروهاي كنار ديوار، گنجشك ها و كلاغ ها و حتي ابرها. ابرها كه صداي آدم برفي رو شنيده بودن از ناراحتي، بغض گلوشون رو گرفت و زدند زير گريه. در همون وقت آدم برفي روي سرش چيزي احساس كرد و با بد اخلاقي گفت: اين گنجشك ها هم حوصله ما رو با اين كثيف كاري هاشون سر بردن. نمي دونم ما آدم برفي ايم يا مترسك مزرعه. اما دوباره همان چيز سرد را روي سرش احساس كرد، اين بار با عصبانيت سرش را بلند كرد تا گنجشك را دعوا كند كه يك دفعه دانه هاي قشنگ برف را ديد. واي داشت برف مي آمد. آدم برفي حسابي خوشحال شد.

  


نويسندگان كوچك كفشدوزك

 

رقيه كوچولو





آزاده كريميان اقبال
سلام سلام اي بچه ها
مي خوام بگم از كربلا
امام حسين كه شد شهيد
رقيه ديد خيلي بلا

رقيه كوچولو
ديد سر باباشو باز
با گريه آروم آروم
كرد سر اونو هي ناز





سر باباشو گرفت
تو دست مهربونش
زودي بغل كرد اونو
دوباره عمه جونش

صداي گريه اش پيچيد
تو خرابه يزيد
خوب شد يزيد بد مرد
امام رو كرد اون شهيد

گرگ شكمو

ريحانه سادات حسيني راد




يكي بود يكي نبود. خرگوشي بود كه توي سبزه ها زندگي مي كرد. اون جا لابه لاي بوته ها گرگ بد جنسي هم زندگي مي كرد. گرگه، دوست خرگوش را كه يك خرگوش بود، گرفته بود و مي خواست بخورد.
اما خرگوش دوستش را نجات داد. بچه هاي گرگه داشتند از گرسنگي مي مردند. گرگه يك بز پيدا كرد و آن را خورد و به بچه هايش هم داد. پرنده ها همه چيز را از آن بالا ديدند و به فرشته ها خبر دادند. فرشته ها از گرگه ناراحت بودند. همه حيوانات اسم گرگه را شكمو گذاشتند.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com