|
زهرا اسدي
موهايش را يك وري شانه كرد و دفتر و كتابش را توي كيفش گذاشت و راه افتاد تا به مدرسه برود. هميشه همين جور بود مرتب و تر و

تميز. براي همين بود كه دار و دسته اميد بزرگه چشم ديدنش را نداشتند. آنان اين جوري صدايش مي كردند: بچه ننه، يا بچه مؤدب و اين جور چيزها. رضا هميشه وقتي مدرسه مي رفت سعي مي كرد از كوچه پشت مدرسه نرود؛ چون دار و دسته اميد بزرگه هميشه آن طرف ها بودند و نمي خواست سر به سرش بگذارند. اصلاً كار رضا شده بود همين. فرار كردن از دست دار و دسته اميد بزرگه. حتي زنگ هاي تفريح هم از كلاس بيرون نمي رفت تا آنان را نبيند. همه بچه هاي كلاس اين را مي دانستند. بعضي ها پچ پچ هايي مي كردند. مثل اينكه رضا از آن ها مي ترسد و جرأت نمي كند از كنارشان رد شود. راستش رضا واقعا يك كمي از آن ها مي ترسيد. خوب آن ها چهار نفر بودند؛ خود اميد بزرگه، سينا، سيروس و سهراب بد اخلاق. تازه همه شان هم اهل دعوا و كتك كاري بودند و تا دهانت را باز مي كردي آستين هايشان را بالا مي زدند و مثل قلدرها آماده دعوا مي شدند.
نيما دوست صميمي رضا به او مي گفت: چقدر ترسويي !چرا اين قدر از دست اميد بزرگه فرار مي كني؟
جواد يكي از بچه هاي كلاس كه عادت داشت توي هر كاري فضولي كند، مي گفت: چرا با آن ها دعوا نمي كني شايد اين جوري دست از سرت بردارند. خيلي از بچه هاي كلاس هم از اين حرف ها مي زدند، اما رضا فقط به حرف هايشان گوش مي كرد. خب او دوست نداشت دعوا كند تازه اصلاً دعوا بلد نبود و معلوم بود كتك مي خورد. تمام كار رضا اين شده بود كه صبح تا شب به اميد و گروه بد اخلاقش فكر كند. تا بالاخره آن اتفاق افتاد. آن روز وقتي رضا مثل هميشه داشت به مدرسه مي رفت، يك دفعه سر و كله اميد بزرگه پيدا شد. بر عكس هميشه او تنها بود و خيلي هم عجله داشت. انگار اصلاً رضا را نمي ديد. از بس عجله داشت حتي جلوي پايش را هم نمي ديد براي همين درست در چند قدمي رضا به زمين خورد و همه كتاب هايش پخش زمين شد و از اين هم بدتر سيب زميني ها بودند. سيب زميني هايي كه اميد براي خانه شان خريده بود و مي خواست زود آن ها را به خانه ببرد. كوچه پر از سيب زميني هايي شد كه داشتند قل مي خوردند. رضا چند لحظه ايستاد و بعد با عجله به طرف سيب زميني ها رفت و تند تند سيب زميني ها را جمع كرد و توي پلاستيكش ريخت. اميد با تعجب به رضا نگاه مي كرد. باورش نمي شد با اينكه رضا را خيلي اذيت كرده بود، ولي او داشت كمكش مي كرد. اميد اول با خودش فكر كرد رضا از او ترسيده و به او كمك كرده، ولي كمي كه فكر كرد، با خجالت سرش را پايين انداخت و از رضا معذرت خواهي كرد و گفت: من بايد زود سيب زميني ها را ببرم خانه، مادرم منتظر است. بعد بر مي گردم مدرسه.
رضا با خنده خداحافظي كرد و به مدرسه رفت. آن روز، روز خيلي خوبي بود. رضا با خيال راحت زنگ تفريح توي حياط رفت و هيچ كس هم او را مسخره نكرد. او از آن روز به بعد هميشه از كوچه پشت مدرسه به مدرسه مي رفت و ديگر از چيزي نمي ترسيد؛ چون اميد ديگر آن اميد قبلي نبود و خيلي مهربان و با ادب شده بود و ديگر كسي را اذيت نمي كرد.ديگر از دار و دسته اميد بزرگه خبري نبود. |