تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادي
فرهنگی
ورزشی
هنری
عشقستان
حوادث
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
یادداشت روز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2008-02-14
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 25بهمن ماه 1386


گفتگو با سرهنگ تيموري مسؤول كميته «راويان فتح» ؛ راويان فتح

 

* فرحروز صداقت

گل قصه
سال 1378 بود كه مقام معظم رهبري رسماً به شلمچه سفر كردند و در كنار اولين يادماني كه در شلمچه توسط ماشاء ا... آخوندي



ايثارگر خراساني و در محل شهادت شهيدرضا ميرزايي ساخته شده بود، صحبت كردند و فرمودند: «اين سرزمين مقدس است. ما هر چه داريم از شهدا داريم و هر چه ايران اسلامي دارد از شلمچه دارد.»
حضور مقام معظم رهبري در شلمچه، نقطه عطفي براي حضور بيشتر مردم در مناطق جنگ زده شد و بدين ترتيب اعزام كاروانهاي متعدد از سراسر كشور به مناطق جنوب رسميت پيدا كرد و اين طور شد كه گل قصه آغاز شد. تا آنجا كه سال گذشته شاهد حضور ميليونها مردم مشتاق از داخل و خارج كشور در اين ديار مقدس بوديم.
براي پذيرايي از ميهمانان، امكانات زيادي بايد فراهم آيد و مهمتر از همه راهنمايان و يا به عبارتي راوياني كه بتوانند به دور از هرگونه تحريف، غلو و يا سطحي نگري، رخدادها و اتفاقها و پيغام شهيدان را نسل به نسل به ديگران انتقال دهند. در اين ميان اولين آستين همت را بچه هاي خراسان بالا زدند و براي همراهي با كاروانهاي راهيان نور به فكر تربيت «راويان فتح» افتادند. براي آشنايي بيشتر با روند اين اتفاق، در دفتر اداره بنياد حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس خراسان رضوي پاي صحبت هاي سرهنگ عباس تيموري از نويسندگان دفاع مقدس و مسؤول كميته «راويان فتح» نشستيم كه مي خوانيد.






جلوگيري از تحريف تاريخ
* جناب سرهنگ تيموري !تصور مي كنم بهتر است از چگونگي تشكيل كميته «راويان فتح» شروع كنيم!
** به نظر من بهتر است از زماني شروع كنيم كه بعد از جنگ، سفر مردم به صورت گروهي براي بازديد از مناطق جنگ زده انجام مي گرفت. مردم از هر گروه و صنفي براي بازديد راهي مي شدند و اغلب هم كسي همراه آنها نبود تا راوي اتفاقها، حوادث و تاريخ  8 سال دفاع مقدس باشد. در نتيجه، سفرها بيشتر سياحتي بود. كم كم اين نياز احساس شد كه بايد كساني كه خود، بوي باروت و سوت خمپاره را حس كرده اند و شنيده اند و مي توانند بگويند كه شهيدان كه بودند و چه كردند، از مناطق، فضاي عمليات و سيره شهدا براي بازديدكنندگان حرف بزنند. بدين ترتيب تعدادي از رزمندگان به عنوان راهنما با اين كاروانها همراه مي شدند، اما در اعزام اين راويان به طور مكرر نواقصي احساس مي شد كه كار را دشوار مي كرد!
* چه نواقصي؟
** اتفاق مي افتاد كه گاهي به راهنما زنگ مي زديم كه: «آقا، اعزام داريم»، مي گفت: «حالم خوش نيست، نمي توانم» و يا مشكلات ديگر از قبيل اينكه اطلاعات هر راهنما تا اندازه اي در حوزه عملياتي خودش بود. حتي يك فرمانده گردان يا تيپ و يا حتي فرمانده لشكر، فقط بر منطقه عملياتي عملكرد خود آگاهي داشت و مناطق ديگر را نمي شناخت. اين سؤال در ذهن ما پديد آمد كه: «من رزمنده، چقدر اطلاعات دارم؟ چقدر مي توانم تأثير بگذارم؟ چقدر نسبت به گفتن واقعيتها حساسم» و ده ها سؤال ديگر.
* پس اين سؤالات بود كه شما را به فكر ايجاد كميته «راويان فتح» انداخت؟
** همين طور بود !ما از سال 84 احساس كرديم بايد مجموعه اي داشته باشيم كه وقتي نزديك تعطيلات نوروز و مبحث اعزام كاروان «راهيان نور» پيش مي آيد، دنبال افراد راهنما نگرديم، بلكه تعدادي افراد سازمان يافته و آموزش ديده را براي اعزام آماده كنيم و مهمترين حسن اين موضوع مي توانست جلوگيري از تحريف تاريخ دفاع مقدس باشد. براي همين، به كمك لشكر 5 نصر و اداره بنياد حفظ آثار، كميته اي به نام «راويان فتح» در خراسان راه اندازي كرديم كه قبل و حتي بعد از آن، چنين كميته اي به جز خراسان در هيچ كجاي كشور نداشتيم.
* حتي در تهران!؟
** بله !حتي در تهران. جرقه تربيت راوي در خراسان خورد كه البته در بعضي استانها مثل هرمزگان، تهران و اصفهان هم مورد توجه قرار گرفت و پيگيري شد.

ويژگي هاي يك راوي
* چه كساني به عنوان راوي در اين كميته پذيرفته مي شوند؟
** اول از كساني كه در جبهه ها حضور داشتند دعوت به همكاري شد. استقبال بي نظير و غيرقابل پيش بيني بود و خيل عظيمي از بچه هاي ايثارگر و رزمنده براي ثبت نام مراجعه و اعلام كردند ما در خدمتيم !و اين طور شد كه ما براي راوي گري، دنبال نفر مي گشتيم، اما اكنون با خيل عظيم علاقه مندان رو به رو شده ايم و همين، مسؤوليت ما را سنگين تر كرد و باعث شد كار رسميت پيدا كند و كار ما آغاز شد.
* براي آموزش راويان، از قبل تداركي ديده بوديد؟
** همزمان، تيم كارشناسي تشكيل داديم و تمام كتابهاي مفيد موجود دفاع مقدس خلاصه نويسي و موضوعاتي را كه يك راوي بايد بداند، جمع آوري و تدوين شد.
* يك راوي چه اطلاعاتي بايد داشته باشد؟
** يك راوي بايد از عملياتها، مانور يگانها، زمين منطقه، اتفاقهاي تاريخي جغرافيايي، طرح مانورها، جنگ نفت كشها، جنگ شهرها، آمار و ارقام تلفات و اقتصاد در جنگ، شيميايي در جنگ، اسرا، كنوانسيون سوم ژنو، قطعنامه هاي سازمان ملل و آنچه در دوران قبل و بعد از دفاع مقدس اتفاق افتاده آگاهي داشته باشد.
در حال حاضر ما 45 موضوع مختلف براي آموزش را شناسايي كرده ايم و چكيده آنها را تهيه و در دسترس راويان قرار داده ايم.
* آقاي تيموري !آيا براي روايتگري فقط داشتن اطلاعات نظامي كافي است؟
** البته كه نه !يك راوي بعد از تسلط بر اين اطلاعات، تازه بايد فن بيان قوي، جاذبه، اخلاق و رفتار مناسب و... داشته باشد و مهمتر از همه مخاطب را بشناسد و برحسب نياز مخاطب به آنها اطلاعات بدهد. مثلاً يك مادر شهيد احساسي است و به آمار و ارقام نياز ندارد، اما يك استاد دانشگاه يا يك فرد تحصيلكرده، به استدلالهاي محكم و قوي نياز دارد.
* پس با اين حساب تصور نمي كنيد به نسبت بازديد ميليوني مردم از مناطق جنگي و استقبال گردشگران خارجي براي بازديد از اين مناطق؛ راويان بايد خيلي سريع خود را به سطح يك متخصص تمام عيار برسانند و پاسخگوي سؤالات متنوع و متعدد مردم باشند؟!
**حتماً همين طور است و ما براي اين كار، طرحي از طرف استان خراسان ارايه كرديم و براي استمرار اين حركت يك پژوهشكده در تهران راه اندازي شده است.
* شما خودتان هم روايتگري را تجربه كرده ايد؟
** بله، شايد بارها. يادم هست يك بار من از اول سه راه خرمشهر كه به راه افتاديم، تا اروند رود رفتيم و برگشتيم و با اينكه نزديك به هزار كيلومتر راه را طي كرديم، اما من هنوز حرف براي گفتن داشتم!
* واكنش مخاطبان در برابر آنچه مي گفتيد چه بود؟
** مردم شور و شوق وصف ناپذير و سيري ناپذيري براي شنيدن اين حرفها داشتند و خيلي علاقه مند بودند. دقيق گوش مي دادند و سؤالات متعدد مطرح مي كردند. من به تجربه دريافتم كه يكي از هنرهاي راوي مي تواند اين باشد كه در مخاطب خود براي دانستن اطلاعات ايجاد انگيزه كند.

راويان جوان
* در ميان راوياني كه انتخاب شدند، داوطلبان جواني هم بودند كه جنگ را نديده باشند؟!
** بله !با حمايت كانون بسيج جوانان، 140 نفر جذب كميته شدند كه طيف عمده شان طلبه و دانشجو بودند و اين خيلي خوب بود.
* جناب سرهنگ! اگر ممكن است در مورد انتخاب و تربيت راوي بيشتر توضيح بفرماييد.
** در ابتدا راوياني انتخاب شدند كه رزمنده بودند و به طور مستقيم در صحنه حضور داشتند. دفاع مقدس را درك كرده بودند و مي توانستند روايت مستقيم كنند كه اينها راويان اصلي بودند. بعد راويان جوان بودند كه دفاع مقدس را نديده بودند و بايد براي اين كار تربيت مي شدند. علت اصلي انتخاب جوانان در مرحله نخست علاقه مندي آنها بود و علت ديگر اين بود كه به هر حال راويان اصلي كم كم مسن مي شوند، رفت و آمدشان سخت مي شود و...! پس بهترين راه اين بود كه ارزشهايي را كه در ذهن، خاطرات و قلبهاي راويان اصلي است به افراد جوان و باانگيزه منتقل شود، تا بتوانند روايتگران آينده باشند. در حال حاضر ما براي 20 سال برنامه ريزي كرده ايم تا در 10 سال اول از راويان اصلي و در 10 سال بعدي از راويان جوان استفاده كنيم و طي اين سالها همه آموزش ببينند، اما 10 سال اول، راويان جوان به صورت كارآموز، در كنار راويان اصلي باشند.
* در ميان جوانان كساني هستند كه روايتگري هم كرده باشند؟
** بله! باور نمي كنيد بعضي از آنها به قدري اطلاعات و بر قضيه تسلط دارند كه گويي جنگ را به چشم خود ديده اند.
* براي آموزش «راويان فتح» از چه كساني استفاده مي كنيد؟
** از سرداران دفاع مقدس، افراد متخصص، استادان تاريخ و در كنار آن كتابهاي متنوع و كتاب خاص «كميته راويان» كه در اختيارشان هست.
* بدين ترتيب كميته «راويان فتح» امروزه در خراسان، در جايگاهي قرار دارد كه كاروانهاي راهيان نور را از جهت راوي تأمين كند؟
** ما سال گذشته در كل منطقه جنوب و در پادگان ثامن الائمه(ع)، 67 راوي داشتيم كه متحدالشكل با لباس فرم و علامت و تشكيلات خاص حاضر بودند و اكثر اتوبوسهاي جنوب را سرويس مي دادند و اكنون هم مدعي هستيم چنانچه ستاد يادمانهاي جنوب از ما راوي بخواهد، مي توانيم سهم بسزايي در اين عرصه داشته باشيم.

رقيبي نداريم
* با توجه به صحبتهاي شما، احساس مي شود جرقه اعزام راويان و بعد تربيت و آموزش آنها در خراسان به وجود آمد، پس چرا پژوهشكده را در مشهد داير نكردند كه ظاهراً آمادگي بيشتري هم در آنجا موجود بود؟!
** من در حدي نيستم كه به اين سؤال پاسخ بدهم، اما جالب است بدانيد كه از سال 84 طرحي چيده ايم كه باعث جلب فعاليتهاي راويان شده و در كل كشور هم منعكس شده و براي دو سال متوالي، استان خراسان در قصد روايتگري به عنوان رده نمونه كشوري انتخاب شده است و اين به دليل آن است كه ما رقيبي نداريم.
* به چه دليل رقيبي نداريد؟
** چون در استانهاي ديگر چنين فضايي ايجاد نشده است!
* يعني احساس نياز نكرده اند؟
** چرا احساس نياز هست! ما طرحي را كه در جذب، سازماندهي و آموزش داريم به تمام استانهاي كشور فرستاديم و در بعضي از استانها اين طرح شكل گرفت و اخيراً شنيده ام سازمان ملي جوانان هم به دنبال تربيت راوي است!

ضعف مهندسي فرهنگي
* مگرنه اينكه تربيت و آموزش راوي بايد تحت نظارت نهاد خاصي انجام گيرد؟ اين صحبت شما از آن جهت نگران كننده است كه مبادا اين قضيه هم مثل چاپ كتابهاي دفاع مقدس جايگاه اصلي خود را گم كند و هر كس دستش رسيد راوي تربيت كند!؟
** يكي از مهمترين نكاتي كه بايد به آن اشاره كرد و مورد تأسف هم هست و حتي مقام معظم رهبري هم بدان اشاره كرده اند، ضعف يا حتي عدم وجود «مهندسي فرهنگي» در كشور است. يعني اكنون چنانچه يك نفر وارد كشور شود و بگويد: «من براي گرفتن اطلاعات درباره دفاع مقدس به كجا بايد مراجعه كنم؟» بايد جاي مشخص و تعريف شده اي را به او معرفي كرد! متأسفانه كار موازي زياد صورت مي گيرد و ما اگر موفق شويم در بحث دفاع مقدس «مهندسي فرهنگي» داشته باشيم كه از يك كانال كارها انجام شود، به يقين ثمربخش خواهد بود.
* شما كه سالهاست در اين زمينه كار مي كنيد، كتاب تأليف كرده ايد و راوي بوده ايد، گمان مي كنيد اين مشكل را چگونه بايد برطرف كرد؟
** اكنون بنياد حفظ آثار نيروي زميني سپاه، ارتش، نيروي مقاومت، جهاد سازندگي و سازمانهاي ديگر مثل حوزه تبليغات اسلامي و.. همه، حرف براي گفتن دارند و هر كدام هم مدعي كار خاصي هستند. اگر همان طور كه مقام معظم رهبري فرمودند و تأكيد كردند تا سازمان و اساسنامه اي در جهت حفظ تاريخچه دفاع مقدس كه فضاي آن شفاف باشد، اين نگراني هميشه هست كه از اين طرف ما كاري انجام بدهيم كه همه كشور بتوانند از آن استفاده كنند و از طرفي ديگر و در جايي ديگر هم، اين كار دوباره انجام شود! اگر در اين قصه، از اتحاد و انسجام اسلامي استفاده شود، با تعامل بيشتر نسبت به اين كارها مي توان پيش رفت و يكپارچه شدن اين موضوع، مستلزم يك «مهندسي فرهنگي» با صرف هزينه، مكان و... است.
در حال حاضر دغدغه اصلي همين است كه با همتي عالي، توجه همه مسؤولان جذب اين مسأله شود كه همه در يك محور فعاليت كنند و كارهاي موازي انجام نشود.
* به جز اعزام به مناطق جنوب، از راويان چه استفاده هاي ديگري مي شود؟
** در مدارس، مراسم، اعياد، هفته دفاع مقدس و حتي در دهه فجر با سيل درخواست اعزام راوي روبه رو هستيم.

ارتباط با نسل سوم
* راوياني كه به مدارس مي روند فقط خاطره گويي مي كنند؟
** خير، ما براي مدارس بر اساس برنامه آموزش و پرورش برنامه خاصي تدوين كرده ايم. نخست اينكه همه راوياني كه به مدارس فرستاده مي شوند، رزمنده و با تحصيلات بالاي كارشناسي ارشد هستند. براي يكسان سازي آموزش به دانش آموزان، بنده با كمك استاد طالبيان، تقبل كرديم براي راويان در مدارس، كتابهاي آموزشي و به طور خلاصه بنويسيم و طبق اهداف آموزشي خود آموزش و پرورش مطالب تدوين شود. تمام مفاهيم آموزش هم بر اساس الگوهايي است كه يك دانش آموز در خصوص اهداف آموزشي بايد بداند و اكنون كتاب آماده شده و در اختيار راويان است و آنها در 32 جلسه آموزشي، مطالب را انتقال مي دهند و با فن بياني كه دارند خاطرات را در قالب تعيين شده تعريف مي كنند تا هم يكسان باشد و هم از تكرار پرهيز شود.

روايت براي همه
* براي عيد نوروز امسال چه فكري كرده ايد؟
** پيشتر، بليت رفت و برگشت، لباس و وسايل مورد نياز مثل نقشه و بلندگو را آماده كرده ايم. محل استقرار هر راوي بر حسب نياز مخاطب سازماندهي شده و علاوه بر تأمين راوي براي كاروانهاي «راهيان نور» استان خراسان، پيش بيني تعدادي راوي هم براي سراسر كشور داده ايم. البته بايد بگويم همه اين كارها با همكاري نهادهاي مختلف در استان خراسان است و 90 درصد اعزام توسط نيروي مقاومت انجام مي شود و ما نمي توانيم بگوييم فقط براي خودمان كار مي كنيم. از اول هم هدف آن نبود كه از اين ظرفيت استان، كاملاً بهره برداري شود و عملكرد ما روي اين بهره برداري صحه گذاشته است.
* در پايان گفتگو توصيه شما براي اعزام چيست؟
** تقاضا دارم، نهادها، ادارات، انجمن ها، مدارس، كانونهاي بسيج و از هر صنف و گروهي كه مي خواهند به مناطق جنوب مشرف شوند بدون راوي نروند. كميته «راويان فتح» اين آمادگي را دارد كه بدون صرف هزينه اي و به طور رايگان، روايتگراني را در اختيار آنان بگذارد و حتي «راويان فتح» استانهاي خراسان رضوي، شمالي و جنوبي در پايگاه هاي جنوب مستقر هستند تا زائران از سفر خود بهره بيشتري ببرند.

  


ناله عشق

 

سرگذشت پژوهي شهداي 8 سال دفاع مقدس، حفظ آثار و ارزشهايي است كه ياد و خاطره شهدا را در تاريخ اين سرزمين ماندگار خواهد كرد.




«ناله عشق از فراموشكده خاك» نام كتابي است كه به زندگي و حضور سردار شهيد مهدي صبوري در جبهه هاي دفاع مقدس مي پردازد. خواننده در اين كتاب مي تواند با دستنوشته ها، شجاعتها، سيره و مقامهاي معنوي اين شهيد بزرگوار آشنا شود.
سردار مهدي صبوري فرمانده محور چزابه و فرمانده گردان عملياتي در فتح بستان و عمليات طريق القدس بود كه در غروب 13 فروردين سال 1361 در خط مقدم بر اثر گلوله خمپاره دشمن به شهادت نايل گرديد. آخرين مسؤوليت شهيد در جنگ، فرماندهي محور عملياتي چزابه بود. مؤلفان كتاب «ناله عشق ...» دكتر غلامرضا مدبر عزيزي، زهره رباني پارسا و سيدجمال وزيري محبوب هستند. اين كتاب با حمايت كنگره سرداران شهيد و شهداي شهرستان فردوس به چاپ رسيده است.

  


شهادت مرگ نيست، بي مرگي است

 

* محمد صادق سراياني
... آزاده سرافراز حسين مديري، خاطره اي از روزهاي اسارتش داشت كه به گمانم بيان آن در اين ايام خالي از لطف نيست. او مي 



گفت: تنها شش ماه از اسارتم گذشته بود و در اين مدت، روز خوش كه نه حتي ساعت خوشي را هم تجربه نكرده بودم. تمام ساعتهاي اسارت پر بود از آزار و شكنجه هاي روحي و جسمي. باور كن كه خود اسارت شكنجه است چه برسد به اينكه در روز چند نوبت با كابل، شلاق و يا باتوم به سراغت بيايند و بر سر و صورتت بكوبند و يا اينكه با مشت و لگد، دهان و دندانت را بشكنند و تو حتي نداني كه فردا چه سرنوشتي در انتظار تو است؟ آخر ما با افرادي رو به رو بوديم كه وجدان در درونشان مرده بود و به هيچ قانون يا نظام بين المللي يا حقوق بشري پايبند نبودند. كشتن و شكنجه كردن برايشان لذتبخش مي نمود، شايد باور نكني اما من در دوره اسارت بارها خودم براي خودم فاتحه خوانده ام. يعني وقتي مي ديدم كه پيش چشم من و دوستانم، زير ضربات مشت و لگد و كابل عراقي ها رزمنده اي پرپر مي شد، ديگر باورم نمي شد كه زنده خواهم ماند. اصلاً در چنين شرايطي كه اميد مي رود، زندگي مفهوم خود را از دست مي دهد و تصور زنده ماندن رنگ مي بازد. البته در چنين حالي بيشتر دعا مي كرديم كه عاقب بخير از دنيا برويم و از نظر ما كسي عاقبت بخير بود كه تا آخرين نفس پاي ايمان و اعتقاد خود بايستد، اگر چه به قيمت جانش تمام شود.
بدنيست از نمونه هاي عاقبت بخيري را پيش رويت قرار دهم تا بهتر به مفهوم سخنانم پي ببري. ما در دوران اسارت اردوگاه هاي مختلفي را تجربه كرديم.
يكي از آن اردوگاه ها، اردوگاه «چوارته» بود. يك روز صبح عراقي ها وسط محوطه اردوگاه ميز و صندلي گذاشتند و هيچ كس نمي دانست چه اتفاقي قرار است بيفتد. البته به ذهن مي آمد كه شايد بساط، بساط محاكمه باشد اما از اينكه نام چه كساني ليست شده بود بي خبر بوديم. من و تعدادي از اسرا را آوردند وسط محوطه. سربازان مسلح دور تا دور ما حلقه زدند و چهار افسر عراقي، پشت ميزهاي چيده شده قرار گرفتند. يكي از افسران نگاهش را به سمت و سوي ما نشانه رفت و با تكبري خاص انگشت اشاره اش را به طرف من چرخاند و گفت: «انت»(تو) و «انت» و... و چهار نفر از ما را فراخواند. در ميان ما چهارنفر، نوجوان سيزده ساله اي بود كه قد و قيافه ريزي داشت، ما فكر نمي كرديم كه بيشتر از 9 يا 10 سال سن داشته باشد. افسر عراقي محاكمه را از او شروع كرد. اسمش را و شهرش را پرسيد و او پاسخ داد محمد همتيان هستم اعزامي از تهران.
حالش را پرسيد و او پاسخ داد مجروحم و ران پايش را كه تير خورده بود و به علت عدم رسيدگي عفونت زيادي در زخمش جمع شده بود نشان داد. هر كجا مي نشست عفونت زيادي از زخمش بر زمين مي ريخت و بوي بدي از آن به مشام مي رسيد. افسر عراقي بي تفاوت از كنار آن زخم عميق گذشت و در ادامه سؤال كرد از كدام لشكري؟ در چه گرداني خدمت مي كردي؟ نام فرمانده ات چه بود؟ و محمد در پاسخ همه اين پرسش گفت: نمي دانم. افسر عراقي كه مي دانست به راحتي نمي تواند اطلاعاتي به دست آورد، از راه ديگري وارد شد. به قد كوتاه او نظري كرد و گفت: دوست داري آزادت كنم بروي تهران پيش پدر و مادرت و با برادرهايت بازي كني و...؟ محمد حرفهاي او راكه شنيد زد زير خنده !انگار دردهايش را فراموش كرده بود. در همان حال رو به افسر عراقي كرده و گفت: تا به حال نمي دانستم و فكر نمي كردم كه شما اين همه مهربان باشي !حالا آقاي مهربان اگر راست مي گويي اين همه آدم اينجا در بندند و بعضي از آنها حالشان از من هم بدتر است، لطف كن و آنها را آزاد كن و به همان حالت خنده گفت: تو گفتي و ما هم باور كرديم !افسر عراقي گفت چرا مي خندي و محمد پاسخ داد آخر شما خنده دار حرف مي زني، انتظار داري گريه كنم؟ !افسر عراقي از پشت ميز بلند شد و آمد پيش محمد. نگاهي به صورتش انداخت و بعد با نوك پوتين لگدي به ران پايش يعني جايي كه گلوله خورده و عفونت كرده بود زد. با ضربه او زخمش باز شد و بيهوش بر زمين افتاد. سطل آبي آوردند و روي صورت محمد ريختند. او را بهوش آوردند، اما از دردي كه داشت و ضعفي كه در بدنش بود نمي توانست سرپا بايستد. دو نفر آمدند زير بغل هايش را گرفتند و افسر عراقي دوباره گفت: ببين اگر بر خميني لعن و نفرين بفرستي رهايت مي كنم و دستور مي دهم زخمت را درمان كنند.
محمد در پاسخ و با صداي ضعيفي گفت: من زبانم به درود عادت كرده و درود هم مي گويم. حال اگر مي خواهي مرا بكشي بكش، من آماده ام. يك افسر ديگر عراقي بلند شد جلو آمد و دستي به سر و صورت محمد كشيد و او را نوازش كرد و گفت: حال كه زبانت به درود عادت كرده لطفي كن و به قائد اعظم ما صدام درود بفرست تا رهايت كنيم و محمد بلافاصله هشت بار فرياد كشيد مرگ بر صدام مرگ بر صدام...
افسران عراقي دست و پاي خود را گم كردند و چهارنفري به او هجوم بردند و او را زير مشت و لگد گرفته و آن قدر با باتوم بر دهان و دندانش زدند كه مرغ روحش آسماني شد و به قافله شهدا پيوست. وقتي جسم بي جان او بر زمين افتاد با شلاق و باتوم به جان ما و ديگر اسرا افتادند و چون خسته شدند، من و يكي از بچه ها را مأمور كردند كه تحت الحفظ جنازه به خون آغشته محمد را به خاك بسپاريم.
ما جنازه را به قبرستاني در نجف برديم و دفن كرديم و بر مظلوميتش گريستيم.
حالا شما بگوييد كه اين گونه مردن را چگونه بايد معني كرد؟ به راستي كه شهادت مرگ نيست و بي مرگي است.

  


دعا زير باران

 

سالهاست كه از دشتهاي تفتيده جنوب عطر عشق و ايثار به گوش مي رسد. هنگامي كه تمام دلبستگي ها را ترك مي كني و همه آن چيزي كه دوستش داري و تعلق خاطري نسبت به آنها داري را رها مي كني و هياهوهايي كه شبانه روزت را فرا گرفته پس مي زني و ذهن را از هر چيزي كه مانع رسيدن به حقيقت دروني مي شود تهي مي كني و با خودت خلوت مي كني، فرصت انديشيدن و غرق شدن در حقيقتهايي كه با فطرتت هماهنگ است را به دست مي آوري.
در وبلاگي به نشاني com.blogfa.ghorobe//:http آمده است: و اكنون بعد از گذشت سالها، مي فهمم چرا بايد در هر فرصتي بار سفر بست و از جاده هاي پرپيچ و خم فنا گذشت و در انتهاي جاده عاشقي، در غروب شلمچه نظاره گر آخرين تشعشعات نوراني خورشيد بود و چشم دوخت به سرخي افق كه يادآور غروب خونين ياران به آسمان رفته است، كه سرخ سرخ در دل آسمان آبي به پرواز درآمدند، آنگاه بغض جمع شده در شهر آلوده را با حبابهاي روان اشك به روي خاك داغ شلمچه بريزي ...
انگار همان ديروز بود كه آرام و بي تكلف، ساده و بي ادعا، زير بارش نگاههايمان رفتيد و ما سوختن پروانه وارتان را به تماشا نشستيم و از شما آموختيم كه: تكليف عشق را نمي توان با ادعا روشن كرد.
شما رفتيد و برايمان به يادگار نوشتيد: بايد اهل رفتن بود نه اهل سكون و سكوت.
سالهاست كه از دشتهاي تفتيده جنوب، از خاكريزهاي آغشته به خون فكه، از چزابه و دوكوهه و از غربت شبهاي شلمچه، عطر عشق و ايثار و فداكاري و سوز ناله و نيايش و گريه هاي شبانه به گوش مي رسد!
و سالهاست كه شميم عاشورائيان، ما را نيز كربلايي كرده است.
آه، شلمچه چقدر بوي حضرت زهرا(س) مي دهد بوي گمنامي، بوي غربت، بوي غريبي ...بوي عطر ياس...
اشك و دل شكسته اينجا خريدار دارد بخوان .....
باران مي آيد
دعاي كسي كه زير باران است مستجاب است ...... بخوان ....
بخوان به نام رهايي
بخوان به نام صاعقه در التهاب شب
بخوان به نام ساقه اميد در پهن دشت ياس
بخوان به نام خالق خورشيد
به نام نامي عشق
به اسم اعظم معشوق
بخوان به نام نامي توحيد
بخوان براي رسيدن به نور
«شهيدان عين حضور و شهودند»
و... تو را در مي يابند...
بخوان براي رسيدن به نور ...

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com