تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادي
فرهنگی
ورزشی
هنری
حوادث
بادبادك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
یادداشت روز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2008-02-19
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

سه شنبه 30بهمن ماه 1386


به شما نمي آيد خجالتي باشيد

 

سيد علي طباطبايي

فضلا و قدما و اينترنت بازان جوان غرق وبگردي و شهروندان پرشور دنياي سايبر همگي معتقدند چيزي كه اين دنياي جديد صفر و يك را از بلندگوهاي پر سر و صدايي كه فكر و حواس نسلهاي قبل از ما را مسحور خود كرده بودند جدا مي كند، دوسويه بودن تبادل داده هاست. اينجا ديگر گويندگان يك قشر خاص نيستند و هر خواننده اي يك نويسنده بالقوه نيز هست. به همين خاطر است كه اگر كسي سؤالي داشته باشد، مي تواند آن را به قضاوت ميليونها خواننده از نقاط مختلف جهان قرار دهد و نظر خوانندگان را بسنجد. اين هفته هم كه قرار شد درباره «نوجوانان خجالتي» مطلبي بنويسيم بهترين مطلبي كه يافتيم سؤالي بود كه از سوي يك دختر 16 ساله در قسمت پرسشهاي ياهو مطرح شده بود و پاسخهاي زيادي را هم پشت سر خود قطار كرده بود. ما هم ديديم چه بهتر كه به جاي ترجمه نظرات يك نويسنده، خلاصه اي از نوشته هاي يك جمع را تقديم شما كنيم.

با نوجوانان خجالتي، با بزرگسالان مطمئن!؟
سلام. من يك دختر 16 ساله هستم كه در سال آخر دبيرستان مشغول تحصيلم و ديگر طاقت صبر كردن براي آغاز دبيرستان را ندارم. من يك مشكل واقعاً بزرگ با خجالتي بودن دارم. مشكل اينجاست كه وقتي قرار است با افراد همسن و سال خودم باشم خيلي خجالتي هستم، اما وقتي كه با بزرگترها هستم خيلي مطمئن رفتار مي كنم، زياد صحبت مي كنم، شوخ طبعم، مي خندم و كلاً خودم هستم و از گذران وقت لذت مي برم. اما وقتي با نوجوانان هستم خجالتي مي شوم و كم حرف. مشكل اينجاست كه بسياري از دوستان من بداخلاق هستند و وسط حرفم مي پرند و اعتماد به نفسم را تخريب مي كنند. همين قضيه باعث شده كه در مدرسه هم شاداب نباشم، چون مي ترسم كه مورد قضاوت همسن و سالانم قرار بگيرم. آيا اين پديده طبيعي است؟ آيا فرد ديگري هم تجربه مشابهي داشته است؟ حتي مادرم هم متوجه شده كه من با بزرگسالان راحت ترم! آيا اين نكته بدي است؟
* به نظر من كه اصلاً اين طور نيست. من هم همين طورم. علت اينكه من با بزرگترها راحتم؛ اين است كه گمان مي كنم آنان بهتر مي توانند قضاوت كنند. آنان قبول دارند كه همه افراد جهان متفاوتند. اما بعضي وقتها نوجوانان خيلي خودخواه و مغرور مي شوند و گمان مي كنند كه اگر مثل آنان نباشي پس نبايد در جمعشان پذيرفته شوي. بزرگترها مي دانند كه آدم بايد خودش باشد!
* اين احساسات كاملاً طبيعي است. من الان 26 سال دارم، ولي وقتي همسن تو بودم همين احساس را داشتم. قبول دارم كه جمع نوجوانان بعضي وقتها خيلي بد اخلاق و خودخواه مي شوند. فقط مواظب باش كه جماعت مسن تري كه با آنان رفت و آمد مي كني، جماعت سالمي باشند.
* ممكن است علت آن باشد كه روحت پيرتر از توست. اما توصيه من آن است كه سعي كني با همسن و سالهاي خودت بگردي.
* اگر شما هم احساس خجالتي بودن داريد احتمالاً گمان مي كنيد كه اعتماد به نفستان كم است. ولي به اين مشكل به عنوان يك بيماري كشنده فكر نكنيد. اصلاً خجالتي بودن كه عيب نيست. ولي اگر اجازه بدهيد كه خجالتتان مانع انجام دادن فعاليتهاي مورد علاقه تان شود، يا مانع آشنا شدن با مردم ديگر شود، يا مانع لذت بردنتان از زندگي شود آن وقت بايد با آن مبارزه كنيد.

چند پيشنهاد به خجالتي ها
اين چند تا نكته ممكن است زندگي شما را تغيير ندهد؛ اما به من كمك كرد تا به مرور زمان از خجالت خودم رها شوم پس ارزش فكر كردن را دارد.
1) با مردم حرف بزنيد. از صبح تا شب در خانه نشستن و بازي رايانه اي و ديدن فيلمهاي مختلف به شما كمكي نخواهد كرد. اگر به مهماني در جاي شلوغي دعوت شديد، از آن فرار نكنيد. براي در خانه ماندن دليل تراشي نكنيد. همين طور رفتارهاست كه پشت سر هم به فاجعه ختم مي شود. در چنين مجالسي است كه شما فرصت آشنايي با آدمهاي جديد را پيدا مي كنيد.
2) عضو يك گروه يا تيم شويد. با چند نفر جمع شويد و يك علاقه مشترك پيدا كنيد و بعد در ارتباط با همين علاقه دور هم جمع شويد و فعاليت مشترك انجام دهيد.
3) در مجالس عمومي برنامه اجرا كنيد. نقطه سرنوشت ساز زندگي من لحظه اي بود كه تصميم گرفتم عضو گروه تئاتر مدرسه شود. متوجه شدم كه آنجا مي توانم خوب بازي كنم و باعث خنده ديگران شوم. فرصتي بود تا فرد ديگري بودن را تجربه كنم. كسي كه مي توانست با همه فرق داشته باشد و همه را كنترل كند. اين نه تنها فرصتي براي ابراز خودم بود، بلكه به من كمك كرد تا ديگران را نيز بهتر درك كنم. نهايتاً من به يك بازيگر طنز حرفه اي تبديل شدم. اما دليل ندارد كه شما هم حرفه اي شويد، ولي در هر صورت عضو گروه تئاتر مدرسه يا محل خود شويد. يا حتي گروه مناظره، كلاً هر جا كه نياز به حرف زدن در مقابل افراد ديگر باشد. اصلاً هم نياز نيست كه موفق باشيد. مهم اين است كه فقط اين تجربه را امتحان كنيد.
4) با مردم درباره موضوع مورد علاقه شان صحبت كنيد، هر گاه از آشنا شدن با افراد جديد مي ترسيد و نگرانيد كه شايد حرفهاي شما برايشان جالب نباشد كاري كنيد درباره خودشان صحبت كنند. نهايتاً آنها هم از شما خواهند پرسيد. شما هم صادقانه پاسخ دهيد و دوباره موضوع را به آنان منحرف كنيد. اين طوري آنان از اين مكالمه خيلي لذت خواهند برد.
5) اگر اعتقادي داريد آن را با تعهد كامل بيان كنيد. شما حق داريد كه عقايد خود را بيان كنيد حتي اگر با ديگران اختلاف نظر داشته باشيد.
6) سعي نكنيد كه كامل و بدون نقص باشيد. بعضي وقتها آدمهاي خجالتي يا با اعتماد به نفس كم فكر مي كنند براي اينكه با دنيا برابري كنند بايد كامل و بي نقص باشند. ولي اين طور نيست. كافي است كه شما خودتان باشيد.
7) بهترين دوست خود باشيد. به خودتان سخت نگيريد و اعتماد به نفس خودتان را تخريب نكنيد. خودتان را دوست داشته باشيد تا ديگران هم شما را دوست داشته باشند.
توجه داشته باشيد كه غلبه بر خجالت يك روند درازمدت است و دشوار. اين نكات به من كه خيلي كمك كرده است، اميدوارم كه به شما هم كمك كند.
خوب اين هم از «گپ كده» اين هفته. هميشه قوي باشيد و سربلند.

  


هنوز فرصت باقي است!

 

ايرج نويسا
اينجا راديو بادبادك است، دوستان عزيز نوجوان، دخترخانمها، آقا پسرها سلام وقت بخير.
]موسيقي[
لابد احوالتان خوب است ديگر، خوب هم كه نباشد خوب مي شود حال ما هم كه خوب است پس مرحمت شما زياد
]موسيقي[
با خودتان چي فكر كرده ايد؟ فكر كرده ايد مثلاً مي توانيد تا ابد موضوع پيشنهاد ندهيد و برنامه ما هم همين طور بي موضوع ادامه پيدا كند ؟ نخير از اين خبرها نيست. بعد از گزارش اين هفته عرض مي كنم خدمتتان

«به گزارش بادبادك»
به هم عادت نكنيم
سلمان يزدي
سلام به تمام برو بچ هاي صميمي راديوبادبادك، اميدوارم كه حالتان خوب باشد و ايام به كام، بعضي ها به من مي گن، چرا هميشه با اين جمله شروع مي كنم؟ جوابش خيلي ساده است، عادت كردم، نمي دونم عادت خوبه يا بد؟ يا اصلاً عادت كردن خوبه يا بد؟ همراه ما باشيد تا گزارش اين هفته را بشنويد:
* سلام دوست عزيز، من گزارشگر راديو بادبادك هستم
خودت را معرفي كن؟ سلام، من وحيد جابري هستم.
* به نظرت عادت كردن كار خوبيه؟
عادت كردن، اگر عادت خوبي باشه، فكر نكنم بد باشه، اما گاهي آدم بعضي وقتها بايد در زندگيش تنوع به وجود بياره، تا خسته نشه و زندگي براش تكراري نشه.
* يك عادت خوب خودت رو بگو؟
** من عادت كردم، هر روز صبح ساعت 30: 6 از خواب بيدار شم.
* يك عادت بدت رو بگو؟
** زياد حرف مي زنم.
متشكرم

* سلام دوست عزيز، من گزارشگر راديو بادبادك هستم.
خودت را معرفي كن؟
سلام، من پرنيان حميدي هستم.
* به نظرت عادت كردن كار خوبيه؟
** انسانها مجبور مي شن تحت شرايط به بعضي چيزها عادت كنن اما ما بايد سعي كنيم به انسانها عادت نكنيم و آنها را هميشه دوست داشته باشيم. چون انسانها مثل اشيا نيستند و جايگاه انسان خيلي بالاتر از اينهاست.
* بدترين عادت؟
** زياد خوابيدن
* خوبترين عادت؟
** خوشرويي با ديگران
خيلي ممنون.
خوب دوستان عزيز، اين هم گزارش اين هفته! اميدوارم كه مفيد بوده باشد. در پايان دوست دارم اين جمله از ژان ژاك روسو را برايتان بگويم كه به اي ميل ياد بدهيد عادت كند كه هيچ وقت عادت نكند» ، روي اين موضوع فكر كنيد، تا هفته ديگر بدرود.

]موسيقي[
اينجا راديو بادبادك است. تنها راديو نوشتاري جهان!
]موسيقي[
شما هم كه موضوع پيشنهاد ندهيد اين برنامه تا ابد بي موضوع نمي ماند؛ يعني تا ابد كه سهل است تا همين نوروز هم بي موضوع نخواهد ماند
]موسيقي[
اصلاً منظورم اين نيست كه ما خودمان براي برنامه موضوع مي يابيم . ما هميشه سر قرارمان هستيم !
]موسيقي[
سال 1356در روزي مثل ديروز مردم تبريز به مناسبت چهلمين روز شهادت شهداي قم تظاهرات كردند و تعداد زيادي از آنها به شهادت رسيدند يادشان هميشه عزيز
]موسيقي[
آهان اين را گفتم ما هيچ وقت بي موضوع نمي مانيم و اگر از شما موضوع مي خواهيم فقط به خاطر اين است كه ميزان معرفت را بسنجيم و واويلا از اين آمار!
]موسيقي[
بله عرض مي كردم كه شما موضوع هم كه ندهيد آخرش همين عيد نوروز است. چرا؟ خب براي اينكه آن موقع آخرين برنامه راديو بادبادك تقديم شما مي شود
]موسيقي[
آخ آخ دل آدم كباب مي شود لحظه وداع نزديك است، شما الان شنونده يكي از آخرين برنامه هاي راديو بادبادك هستيد. كاملاً شما را درك مي كنم . غم سنگيني است!
]موسيقي[
پس بشتابيد. بشتابيد و تا فرصت باقي است براي راديو بادبادك موضوع پيشنهادي بفرستيد و گرنه يك وقتي تصميم به اين كار مي گيريد كه كار از كار گذشته و اصلاً راديو بادبادكي در كار نيست. از ما گفتن بود.
]موسيقي[
وقتمان تمام است آنقدر كه فقط مي توانيم بگوييم تا هفته بعد مرحمت شما زياد، جلوه شما برقرار و به اميد ديدار. در پناه حق باشيد.

  


خدا قوت مامان خوبم!

 

آفرين ميرشاهي

داشتيم از توي يخچال ميوه برمي داشتيم كه چشممان افتاد به طبقه هاي منظم و سليقه مادرمان. پيش خودمان فكر كرديم چكار كنيم كه مادرمان بداند قدر زحمتهايش را مي دانيم. بعد در سفيد يخچال توجهمان را جلب كرد و يادمان آمد كه مادرمان چقدر رو يخچالي دوست دارد. با خودمان گفتيم چه اشكالي دارد كه به مادرمان با يك كاردستي قشنگ خسته نباشيد بگوييم.
شما هم مي خواهيد همراه با ما يك رويخچالي درست كنيد؟

وسايل لازم :
حبوبات(لوبيا قرمز، لپه ، ذرت ، عدس ) ،
مقواي رنگي ، آهن رباي كوچك (مي توانيد از تعمير گاه يخچال تهيه كنيد)
قيچي ، چسب مايع
ابتدا طرح گلدان را مي كشيم . گلدان مي تواند هر رنگي با هر تعداد گلي كه مي خواهيم باشد .
سپس طرح گلدان را روي مقواي مورد نظر مي كشيم . بعد از در آوردن گلدان از مقوا روي آن را با عدس تزيين مي كنيم . براي درست كردن گلها و پروانه ها ابتدا مقواي كوچك را به شكل گل و پروانه در مي آوريم . بعد از زدن چسب صبر مي كنيم چسب كمي خودش را بگيرد، سپس روي آن را مانند طرح كامل مي كنيم .شما مي توانيد حبوبات را بر اساس سليقه خودتان استفاده كنيد؛ مثلاً براي تنوع رنگ و شكل گلها از لوبيا خوراك، لوبيا چشم بلبلي و... استفاده نماييد.
وقتي گلها و پروانه ها خشك شدند، مقواهاي رنگي را بر اساس رنگ كابينت يا پرده آشپزخانه به شكل مستطيل، مربع و دايره و هر شكلي خواستيد در مي آوريد.
حالا گلدان را روي يكي و پروانه ها را روي ديگري نصب مي كنيم سپس جمله اي را كه دوست داريد روي مقواي پروانه ها مي نويسيد.
اين جمله مي تواند براي مامان جون يا بابا جون باشد .
در مرحله آخر پشت مقواها دوآهن رباي كوچك (يخچالي) در بالا و پايين مي چسبانيد.
حالا كار آماده است و آن را مي توانيد روي يخچال نصب كنيم تا وقتي مامان آن را ديد خوشحال شود .
اين هم از كاردستي اين هفته . تا هفته بعد خدا نگهدار.

  


نخ اين بادكنك كجاست ؟

 

افروز ارزه گر

ساعتي كه هميشه بيدارم مي كرد از كار افتاده. صبحها به زور و زحمت از روي ارتفاع خورشيد پشت پنجره ام مي فهمم وقت بيدار شدن است. حالا اگر هوا مثل امروز ابر باشد ، خب اين مسأله ديگري است. همه اينها را گفتم تا بفهميد امروز هوا ابر بود. باران نمي آمد. برف نمي آمد. هوا خيلي خيلي سرد بود. خميده و لرزان، پتو را روي سرم كشيدم و به آشپزخانه رفتم. مامان داشت چاي دم مي كرد. حواسم به بخار و سوت قوري روي گاز بود. مامان گفت: سلام !گفتم: سلام !ديدين امروز چقدر ابره؟ چقدر سرده؟ چقدر صبح زود بيدار شدن بده؟
مامان ليوان چاي را روي ميز مي گذارد و مي گويد : دست و صورتت رو شستي ؟ اخمهات رو باز كردي؟ اول صبح خدا رو شكر كردي؟ همه اين كاها رو كه كردي، بيا چاي تازه دم بخور.
توي دلم گفتم : چاي يعني چي ؟ صبح يعني چي؟ اخمهايم رو باز كنم كه چي بشه ؟ همين حرفها را به خودم مي گفتم كه چرخ ماشين اسباب بازي حبه انگور رفت زير پام : آآآآآآآآخ ...
مامان نگران از آشپزخانه بيرون آمد: چي شده؟ گفتم: پام. مامان گفت: آه و ناله نكن بيا چاي بخور، صبحانه حاضره.
دلم مثل يك بادكنك پر باد بود . نزديك بود بتركد. با خودم گفتم صبح را بايد با حرفهاي خوب شروع كرد. اولين چاي را كه سر كشيدم اصلاً خوشمزه نبود. قديمها يك مزه ديگر داشت. الان كمرنگه، بد طعمه. واي خدا ... زبونم ، سوختم . اين چرا داغ بود؟
مامان: چي شد ؟
هيچي . من اصلاً چايي نمي خوام .
مامان : پس برات نون و پنير درست مي كنم .
از سرويس جا مي مانم. دير به مدرسه مي رسم. نزديك پله ها زمين مي خورم. ناظم كلي با من دعوا مي كند . مشق هايم را ننوشته ام. جريمه مي شوم.
زنگ تفريح يادم از نان و پنير مامان مي افتد . يك گاز كه به ساندويچ مي زنم . . . آآآخ . .
دوستم : چي شد؟
هيچي!
اون يكي دوستم : پس چرا آخ و اوخ مي كني؟
زبونم رو گاز گرفتم ديگه!
ظهر با يك كيف سنگين و دلي كه مثل يك بادكنك تركيده است، به خانه مي رسم .
مامان: سلام! چي مي خوري؟
هيچي مامان. يادم رفت، سلام!
مامان: مي ري از اكبر آقا شير بگيري؟
مي خواهم بهانه بياورم كه خسته ام و تازه از مدرسه رسيده ام و امروز چه روز بد بد بدي بود . مي گويم : باشه مامان .
به مغازه اكبر آقا مي رسم: سلام !شير دارين؟
اكبر آقا با عصبانيت و با چشمهايي سرخ و وحشتناك نگاهم كرد و گفت: بعله !و دو تا شير گذاشت روي پيشخوان. انگار كه گنج قارون را خيرات مي كند. شيرها را برداشتم. نخ بادبادكم روي زمين ها كشيده مي شد.
به خانه كه رسيدم، دلم مي خواست تنها من باشم و اتاقم . سرم را توي بالشم فرو مي كنم . بووووووووق .... دييييييييينگ ...... لطفاً پس از شنيدن صداي بوق ... زنگ در خانه و زنگ تلفن توي خانه قاتي مي شود. كسي اينجا نيست ؟ بي خيال تلفن مي شوم. خودش قطع مي شود . اما كسي كه پشت در است ، دستش را از روي زنگ بر نمي دارد. بفرماييد!
يك آقايي از پشت اف اف : مأمور آب و گاز و برق و ....هستم .
لطفاً زنگ طبقه هاي بالا را بزنيد.
تا گوشي اف اف را مي گذارم صداي بوووووووق توي خانه مي پيچد . بغضم مي تركد . مامان از توي اتاق مي آيد بيرون . به بادكنك تركيده و نخ درازش نگاه مي كند . بلند بلند مي گويم : همه بد بد بد هستند . مأمور آب و برق و گاز ، آقاي اكبري كه با بدجنسي نگاه مي كند، ناظمها كه از خواب ماندن هيچ چيز نمي فهمند . معلمها كه فقط جريمه بلدند بگويند. همه دوستاي بد، همه آسمان هم كه ابره. چرا خب ؟ چرا همه يك جوري اند؟
مامان نخ بادكنك را انگار پيدا كرده است. مي گويد: مي خواي همه چيز خوب بشه ؟ خوب خوب خوب؟
گفتم : آره آره آره .
مامان بادكنكم را پر از هوا مي كند. يادم مي اندازد كه صبح چقدر از ابرها ناراحت بودم و غصه هايم تا عصر ادامه داشتند . مامان مي گويد كه بادكنكم را به جاي سوراخ كردن با ايرادهاي الكي پر كنم و بخندم . و مامان روي شيشه هاي بخار گرفته بادكنكي مي كشد تا بخندم. مي گويد: براي تمام بديها اول بخند و دوم لبخند و سوم . . .
پشت پنجره باران مي آمد .

  


چقدر «ويليام شكسپير» را مي شناسيد؟

 

زينب حاجي محمدزاده
شناختن شما كار چندان مشكلي نبود البته از بودنها يا نبودنها، ولي باور كنيد نوشتن دو نمايشنامه زمستان و طوفان كار هر كسي نيست . من شما را از تماشاخانه گلوب در ساحل شرقي رود تايمز مي شناسم . همان تماشاخانه مستطيل شكل كه پس از سالها تلاش قسمت عمده اي از سهام آن را به دست آورده بوديد و سر اجراي يكي از نمايشنامه هاي خودتان آتش گرفت و... درست بعد از يك سال بازسازي شد.
يا شايد از كمي قبل تر از اجراي دو نمايشنامه كه هم نويسنده اش بوديد هم بازيگر در حضور ملكه اليزابت اول و پس از گذشت اندك زماني تحت حمايت ملكه اليزابت اول بعد سالهايي كه ديگر زيادي سخت گذشته بود درآمديد و چنان جايگاهي براي خود ساختيد كه با وجود حسادتها و كارشكنيهاي زياد همقطارانتان بعد از مرگ ملكه اليزابت هم خللي به اين جايگاه وارد نشد .
و باز از كمي قبل تر از وجهه نه چندان جالب نويسندگان نمايشنامه هاي تئاتر در ميان قشر متوسط جامعه و تمام آزارهاي روحي وجسمي كه در طول اين سالهاي سياه ديديد تا خودتان را و قلمتان را براي همه اقشار جامعه آن زمان لندن ثابت كنيد.
و باز هم فكر مي كنم من شما را از خيلي قبل تر هم مي شناسم؛ از زماني كه به اميد به دست آوردن مقام و جايگاه با توجه به شناختي كه از خودتان در زمينه ادبيات داشتيد تنها با وجود سه فرزند كودك به لندن آمديد. اين تلاش از نگه داشتن اسبهاي تماشاگران شروع شد با تميز كردن سن و جايگاه تماشاچيان ادامه داشت با شستن و پوشاندن لباس بازيگران به اوج خود رسيد و با دستكاريهاي جزيي بر روي متن نمايشنامه ها و بازي در نقشهاي جزيي و بعد از مدتي بازيگري حرفه اي و نوشتن نمايشنامه هاي مستقل وارد مرحله تازه اي شد.
من باز هم فكر مي كنم شما را از كمي قبل تر مي شناسم از جواني بيست ساله با سه فرزند و ازدواجي كه عمري به كوتاهي دو سال دارد و فقر و علاقه زياد به شعر و ادبيات كه هيچ وقت دوستان خوبي براي هم نبوده اند .
و باز من و شما كودكي هشت، ده و يا دوازده ساله. پسري نه چندان زيبا كه با زبان شيرين و صحبتهاي گيرايش خيلي از اهالي شهر استروتفورد را مجذوب خود مي كند. به دليل وضعيت بد مالي پدر مدرسه را در همان سالهاي اول ترك مي كند و براي امرار معاش، شاگرد قصاب روستا مي شود و به گواهي خيليها ذوق ادبي و استعداد خود را در زمينه ادبيات بر سر كشتن يك گوسفند كشف مي كند.
و باز هم به كمي قبل تر به دهكده اي كوچك در حوالي شهر استروتفورد و اولين فرزند يك خانواده روستايي كه شغل اصلي شان كشاورزي است در 23 آوريل 1564متولد مي شود؛ نام او را «ويليام» مي گذارند.
ويليام شكسپير دقيقاً در سن پنجاه و دو سالگي با نامي كه هميشه در يادها مي ماند از دنيا مي رود.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com