تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادي
ورزشی
هنری
حوادث
كفشدوزك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
یادداشت روز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2008-02-20
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 1اسفند ماه 1386


آي قصه قصه قصه ؛ خانه خودم

 

زهرا اسدي

مورچه سياه كوچولو از اينكه صبح تا شب خوراكي جمع كند و به لانه ببرد، بدش مي آمد. او دوست داشت مثل زنبورها روي گل ها



بنشيند و شهد شيرين بخورد يا مثل ماهي ها توي درياچه شنا كند و بالا و پايين بپرد. يك روز مورچه سياه به مادرش گفت: من دوست ندارم غذا ذخيره كنم. من دوست ندارم يك مورچه باشم. دلم مي خواهد يك زنبور زرد يا يك ماهي گلي باشم.
مادر مورچه كمي فكر كرد و بعد گفت: خب، براي اينكه خيلي چيزها را ياد بگيري با وجود آنكه من خيلي موافق اين كار نيستم، عيبي ندارد مي تواني از اينجا بروي و با زنبورها يا ماهي ها زندگي كني.
مورچه سياه كوچولو هم وسايلش را توي كوله پشتي اش ريخت و راه افتاد. رفت و رفت تا به يك باغ پر از گل رسيد. يك عالمه زنبور داشتند روي گل ها شهد مي خوردند. مورچه سياه داد زد: سلام !من آمده ام با شما زندگي كنم. زنبورها همان طور كه شهد مي خوردند و ويز ويز مي كردند، زدند زير خنده و گفتند: چه حرف هاي خنده داري تا نيشت نزديم از اينجا برو.
و بعد هم به شوخي دسته جمعي به طرف مورچه سياه حمله كردند. مورچه كوچولوي سياه حسابي ترسيد و با عجله دويد و لاي سنگ ها پنهان شد. زنبورها كه رفتند، مورچه كوچولو دوباره راه افتاد و رفت تا به رودخانه رسيد. ماهي ها داشتند توي آب بازي مي كردند. مورچه سياه گفت: سلام! من آمده ام با شما توي رودخانه زندگي كنم. ماهي ها بر عكس زنبورها خيلي مهربان بودند و با خنده گفتند: بيا توي آب. بيا با هم شنا كنيم.
مورچه كوچولو سريع كوله پشتي اش را زمين گذاشت و پريد توي آب، اما يك دفعه يادش آمد كه شنا بلد نيست و شروع كرد به دست و پا زدن. ماهي ها كه ديدند مورچه سياه دارد غرق مي شود، كمكش كردند تا از آب بيرون برود. مورچه كوچولو از آب كه بيرون آمد سريع كوله پشتي اش را پشتش انداخت و از كنار رودخانه دور شد. او پيش خرگوش ها رفت و تصميم گرفت با آنها زندگي كند، اما چيزي نمانده بود خرگوش هاي بازيگوش خاكستري او را زيرپايشان له كنند. مورچه كوچولو يك سري هم به خانه بز زنگوله پا زد، ولي بزبزي اصلاً او را نديد و صدايش را هم نشنيد. مورچه سياه كوچولو نتوانست آنجا هم زندگي كند. خوب فكرش را بكنيد بز به آن بزرگي و مورچه به آن كوچكي مگر مي شود!؟
مورچه كوچولو، حسابي خسته شده بود و نتوانسته بود خانه اي براي خودش پيدا كند. او فكر كرد و فكر كرد و بالاخره تصميمي گرفت و با خودش گفت: «مي روم خانه خودم. حتماً مي دانيد كه مورچه ها مثل ما آدم ها نيستند و هر جا كه بروند مي توانند به خانه شان برگردند و گم نمي شوند. مورچه سياه كوچولو هم بالاخره توانست به خانه خودش برگردد. وقتي به خانه رسيد، شب شده بود. مامان مورچه با خوشحالي گفت: مي دانستم برمي گردي حالا بيا غذا بخور و زودتر بخواب كه فردا بايد يك عالمه غذا ذخيره كنيم.
مورچه كوچولو با خوشحالي گفت: برگشتم خانه خودم. هيچ جا مثل خانه خودت نمي شود و كوله پشتي اش را روي زمين گذاشت و رفت سر سفره؛ چون خيلي گرسنه بود.

  


كارهاي خوب من ؛ يادگاري

 

زهرا مهربان
چند وقت پيش رفته بودم خانه يكي از عموهايم. خيلي خوش گذشت. خانواده عمويم من را خيلي دوست داشتند و حسابي با هم



صميمي شده بوديم. من هر روز كه از خواب بيدار مي شدم دنبال بره ها مي كردم و گوش هاي بزغاله ها را مي كشيدم و تخم مرغ هاي مرغ ها را زير پايم له مي كردم و... اما يك دفعه يك اتفاق بدي افتاد. يك دفعه بابا زنگ زد و گفت بايد برگردي. قرار شد سوار اتوبوس شوم و برگردم خانه. اما من اصلاً دوست نداشتم برگردم. خوب خانواده عمويم دلشان براي من تنگ مي شد. براي همين تصميم گرفتم كار خوبي بكنم.
يادگاري. بله تصميم گرفتم چند تا يادگاري از خودم بگذارم تا آن ها دلشان براي من تنگ نشود. اول از همه به سراغ ديوار خانه عمو كه تازه رنگش زده بود، رفتم و چند جاي ديوار با خط درشت اسمم را نوشتم. بعد پرهاي دم خروس بد صدايشان را با قيچي كوتاه كردم. خيلي خنده دار شده بود. دستم را با رب گوجه فرنگي قرمز كردم و روي چند تا از شيشه ها رد دستم را انداختم تا هر وقت خانواده عمويم آن ها را ببينند، ياد من بيفتند. توي همه صفحه هاي دفتر مشق پسر عمويم نقاشي كشيدم و... وقتي زن عمويم يادگاري هاي من را ديد، لپ هايش قرمز شد. فكر كنم حسابي خوشحال شد چون به من گفت: من با اين يادگاري ها هيچ وقت فراموشت نمي كنم.
پسر عمويم هم همين طور. او گفت: مگر ممكن است با اين كاري كه كردي، فراموشت كنم. بقيه خانواده هم يكي يكي از همين حرف ها به من زدند. اما نمي دانم چرا وقتي مي خواستم سوار اتوبوس شوم و به خانه مان برگردم هيچ كدام آن ها ناراحت نبودند؟ تازه خوشحال هم بودند. فكر كنم يادگاري ها كار خودشان را كرده بودند. وقتي به خانه برگشتم ماجراي يادگاري هايم را براي پدرم تعريف كردم. پدرم خنده اش گرفت و گفت: فكر نكنم تا آخر عمرشان تو را فراموش كنن !خوب پدرم حق داشت، خانواده عمويم من را خيلي دوست داشتند. براي همين تصميم گرفته ام آخر ماه وقتي مادر بزرگ خواست به روستا برود، من هم همراهش بروم. بهتر است زودتر اين خبر را به خانواده عمويم بدهم. حتما آن ها از شنيدن اين خبر حسابي خوشحال مي شوند. مي توانم اين دفعه هم كلي يادگاري برايشان بگذارم. راستي از خودم خوب كارهايي به يادگار گذاشتم؟

  


شعر ؛ رايانه

 

معصومه وزيري




توي اتاقم هست
آقاي رايانه
خيلي رفيقم من
با او توي خانه

وقتي كه با من هست
كارش همش بازي است
از بازي با من
خيلي دلش راضي است


هر روز با اويم
من توي اينترنت
يك دوست خوب است
يك دوست ساكت

همبازي خوبي است
او هست با ارزش
با سي دي اش هر روز
من مي كنم ورزش

  


شاعران كوچك كفشدوزك ؛ پدر بزرگ

 

زهره كريمي
امروز هستم خوشحال
آمده است مهمان
پدر بزرگ خوبم
آمده زير باران

او مهربان است و خوب
مويش سفيد رنگ است
عصا دارد به دستش
لباسش رنگارنگ است

هر چند كه پير پير است
اما دلش جوان است
با مهر و با محبت
بسيار مهربان است

  


خبر خبر خبردار

 

جايزه براي لاغر شدن
اداره پليس يكي از شهرهاي مكزيك كه مأموران خيلي چاقي دارد تصميم جالبي گرفته. اين اداره تصميم گرفته به پليس هايي كه لاغر شوند، جايزه بدهد. پليس هاي اين شهر خيلي چاقند و هر چقدر آن ها را به ورزش كردن تشويق كرده اند، فايده اي نداشته. اداره پليس گفته است براي هر كيلو وزني كه مأموران پليس كم كنند 100 پزو جايزه مي دهد. پزو واحد پول مكزيك است. مسؤولان اداره پليس اميدوارند كه با اين روش موفق شوند و پليس ها كمي لاغرتر شوند. خيلي جالب است، ولي به نظر من بد نيست كه همه اداره ها اين كار را بكنند آن وقت خيلي ها راحت لاغر مي شوند.

داور بد شانس
يك داور بد شانس كه داوري يك مسابقه فوتبال را در تايلند برعهده داشت، بعد از مسابقه حسابي كتك خورد. او كه داور دو تيم دسته دومي بود، در جريان بازي سه تا كارت قرمز داد و سه نفر از بازيكنان يك تيم را از زمين اخراج كرد و اين تيم در بازي چهار بر يك باخت. بعد از بازي، بازيكنان تيم بازنده كه از دست داور حسابي عصباني بودند به داخل رختكن رفتند و دسته جمعي به سر داور ريختند و تا مي توانستند او را كتك زدند. حتي پليس هم با شليك تير هوايي نتوانست بازيكنان عصباني را پراكنده كند و داور بيچاره از ترس بازيكن ها پا به فرار گذاشت و از ترس كتك خوردن داخل يك آينه قدي رفت و آينه خرد شد و دست و پايش را هم حسابي زخمي كرد. بالاخره داور كتك خورده توانست با يك انگشت شكسته و 50 تا بخيه از اين ماجرا جان سالم به در ببرد.

لاك پشت زرنگ
يك لاك پشت زرنگ و قهرمان توانست با شنا كردن در آب خودش را از اندونزي به شمال غربي آمريكا برساند. راه خيلي طولاني است، اما لاك پشت با جرأت و حوصله اين راه طولاني را شنا كرد و خودش را به آمريكا رساند. دانشمندان گفته اند اين طولاني ترين مسيري است كه تا به حال يك لاك پشت طي كرده .
دانشمندان با راداري كه روي لاك پشت وصل كرده بودند از طريق سيستم ماهواره اي او را تعقيب كردند و توانستند مسيري را كه طي كرده، ببينند. در گذشته هم دانشمندان اين آزمايش را روي 9 لاك پشت انجام داده بودند، اما به خاطر تمام شدن باتري دستگاه كنترل، در نيمه راه موفق نشده بودند تا آخر سفر لاك پشت ها را زير نظر بگيرند.

تلاش براي لاغر شدن

بعضي از افراد بيش از حد چاقند و اين چاقي براي آنها دردسرساز مي شود. يكي از اين افراد چاق به نام «مانوئل اوريبه» است كه در مكزيك زندگي مي كند. او در سال 2007 نام خود را به عنوان چاق ترين آدم جهان در كتاب ركوردها ثبت كرد. اما اين مرد چاق كه وزنش در41 سالگي به 570 كيلو مي رسيد، تصميم گرفت تا از شر چاقي بيش از حد خلاص شود و وزن خود را كمتر كند، براي همين هم رژيم غذايي مخصوصي گرفت و سعي كرد كمي هم حركت داشته باشد. او بعد از يك سال 230 كيلو لاغر شد و به 340 كيلو رسيد. او تصميم دارد با رژيم غذايي مخصوص و حركت هايي كه انجام مي دهد بعد از 4 سال وزن خود را به 120 كيلو برساند تا بتواند مثل بقيه مردم زندگي كند ما هم براي اين مرد دعا مي كنيم و آرزو مي كنيم روزي برسد كه او مانند ديگران به راحتي حركت كند.

  


نويسندگان كوچك كفشدوزك ؛ سي دي فروشي

 

مليكا گلي
يكي نبود پنج تا بود . پنج تا بچه شيطون بلا با يك پدر بيچاره كه از صبح تا شب كار مي كرد و وقتي خسته از سر كار به خانه مي 



رسيد هر پنج تا بچه اش دورش را مي گرفتند و هر كدام چيزي مي خواستند. پدر بيچاره براي اين كه از شر آن ها راحت شود، برايشان يك دستگاه سي دي خريد و همه ماجرا از آنجا شروع شد. بچه ها از صبح تا شب فقط فيلم نگاه مي كردند. روزها گذشت. هفته ها گذشت و ماه ها گذشت.يك دفعه آقاي پدر متوجه شد كه اي داد بي داد همه جاي خانه پر سي دي شده. آشپزخانه، اتاق خواب و... حتي جا براي راه رفتن نبود. آقاي پدر فكري كرد. يك مغازه سي دي فروشي زد تا هم از دست فيلم ها راحت شود و هم بچه ها به كار و زندگي شان برسند و براي اينكه بچه ها سر و صدا نكنند برايشان يك آتاري خريد. چي، نه آقاي پدر؟!...

  


دوچرخه سواري

 





بعضي ها دوچرخه سواري را خيلي دوست دارند.





اما مشكل اينجاست كه دوچرخه سواري شان اصلاً خوب نيست.





آن ها هر وقت سوار دوچرخه مي شوند با يك چيزي تصادف مي كنند.





و تا وقتي به خانه بر مي گردند ديگر چيزي از دوچرخه شان باقي نمي ماند.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com