|
زهرا اسدي
مورچه سياه كوچولو از اينكه صبح تا شب خوراكي جمع كند و به لانه ببرد، بدش مي آمد. او دوست داشت مثل زنبورها روي گل ها

بنشيند و شهد شيرين بخورد يا مثل ماهي ها توي درياچه شنا كند و بالا و پايين بپرد. يك روز مورچه سياه به مادرش گفت: من دوست ندارم غذا ذخيره كنم. من دوست ندارم يك مورچه باشم. دلم مي خواهد يك زنبور زرد يا يك ماهي گلي باشم.
مادر مورچه كمي فكر كرد و بعد گفت: خب، براي اينكه خيلي چيزها را ياد بگيري با وجود آنكه من خيلي موافق اين كار نيستم، عيبي ندارد مي تواني از اينجا بروي و با زنبورها يا ماهي ها زندگي كني.
مورچه سياه كوچولو هم وسايلش را توي كوله پشتي اش ريخت و راه افتاد. رفت و رفت تا به يك باغ پر از گل رسيد. يك عالمه زنبور داشتند روي گل ها شهد مي خوردند. مورچه سياه داد زد: سلام !من آمده ام با شما زندگي كنم. زنبورها همان طور كه شهد مي خوردند و ويز ويز مي كردند، زدند زير خنده و گفتند: چه حرف هاي خنده داري تا نيشت نزديم از اينجا برو.
و بعد هم به شوخي دسته جمعي به طرف مورچه سياه حمله كردند. مورچه كوچولوي سياه حسابي ترسيد و با عجله دويد و لاي سنگ ها پنهان شد. زنبورها كه رفتند، مورچه كوچولو دوباره راه افتاد و رفت تا به رودخانه رسيد. ماهي ها داشتند توي آب بازي مي كردند. مورچه سياه گفت: سلام! من آمده ام با شما توي رودخانه زندگي كنم. ماهي ها بر عكس زنبورها خيلي مهربان بودند و با خنده گفتند: بيا توي آب. بيا با هم شنا كنيم.
مورچه كوچولو سريع كوله پشتي اش را زمين گذاشت و پريد توي آب، اما يك دفعه يادش آمد كه شنا بلد نيست و شروع كرد به دست و پا زدن. ماهي ها كه ديدند مورچه سياه دارد غرق مي شود، كمكش كردند تا از آب بيرون برود. مورچه كوچولو از آب كه بيرون آمد سريع كوله پشتي اش را پشتش انداخت و از كنار رودخانه دور شد. او پيش خرگوش ها رفت و تصميم گرفت با آنها زندگي كند، اما چيزي نمانده بود خرگوش هاي بازيگوش خاكستري او را زيرپايشان له كنند. مورچه كوچولو يك سري هم به خانه بز زنگوله پا زد، ولي بزبزي اصلاً او را نديد و صدايش را هم نشنيد. مورچه سياه كوچولو نتوانست آنجا هم زندگي كند. خوب فكرش را بكنيد بز به آن بزرگي و مورچه به آن كوچكي مگر مي شود!؟
مورچه كوچولو، حسابي خسته شده بود و نتوانسته بود خانه اي براي خودش پيدا كند. او فكر كرد و فكر كرد و بالاخره تصميمي گرفت و با خودش گفت: «مي روم خانه خودم. حتماً مي دانيد كه مورچه ها مثل ما آدم ها نيستند و هر جا كه بروند مي توانند به خانه شان برگردند و گم نمي شوند. مورچه سياه كوچولو هم بالاخره توانست به خانه خودش برگردد. وقتي به خانه رسيد، شب شده بود. مامان مورچه با خوشحالي گفت: مي دانستم برمي گردي حالا بيا غذا بخور و زودتر بخواب كه فردا بايد يك عالمه غذا ذخيره كنيم.
مورچه كوچولو با خوشحالي گفت: برگشتم خانه خودم. هيچ جا مثل خانه خودت نمي شود و كوله پشتي اش را روي زمين گذاشت و رفت سر سفره؛ چون خيلي گرسنه بود. |