|
* پيام يونسي پور
خاوير كلمنته نامي بود كه فدراسيون فوتبال وقتش را با آن به بطالت گذراند. حتي اگر تصور كنيم اين شهير اسپانيايي كه از مدتها قبل

دوره باشكوه مربيگري اش به پايان رسيده هم حاضر شود با پذيرش تمامي شروطي كه تا امروز بر عليه اش حركت كرده است وارد تهران شود و سرمربيگري تيم ملي را بپذيرد، باز هم نمي توانيم روي انگيزه هاي او براي هدايت تيم ملي، حسابي ويژه باز كنيم.
كلمنته در گفتگو با ماركا (هفته پيش تر) با صراحت ادعا كرده بود آن چه از ادامه حرفه مربيگري اش مي خواهد، اندوخته و توشه مالي تازه اي براي خانواده و آينده آنها است. حتي اشاره اش به نوه خردسال هم گوياي اين واقعيت است كه دوره شورورزي كلمنته روي نيمكت مربيگري به پايان رسيده و ديگر نبايد انتظار داشت او تمام فكر و ذهنش را در طول شبانه روز متوجه برنامه هاي تيم ملي كند.
«خاوير» فقط يك نام است كه رؤساي فدراسيون فوتبال كشورمان را به سوي خود جذب مي كند. رؤسايي كه از تماشاي عكسهاي يادگاري خود در كنار كلمنته روي جلد و در صفحات رسانه ها لذت مي برند و اين انگار همان چيزي است كه تك تكشان را به سوي فدراسيون كشاند! پا فشاري اين مردان در استخدام خاوير كلمنته، در نوع خود عجيب و غيرقابل توجيه بود.
حال «علي كفاشيان» در انديشه جايگزين مي افتد و نكته قابل توجه اين است كه پس از آن همه اتلاف وقت، به سوي مربيان ايراني گرايش پيدا مي كند. داستان تكراري و اسف بار انتخاب سرمربي تيم ملي در حالي همچنان ورق مي خورد كه تيم ملي ايران، اولين ديدار رسمي اش در مقدماتي جام جهاني را پشت سر گذاشته و اگر بگوييم كليت مديريت ورزش و فوتبال ايران نشان دادند در استخدام يك مربي براي تيم ملي ناتوان و عاجز هستند، اشتباه نكرده ايم. مديريتي كه از سازمان تربيت بدني آغاز مي شود و بعد در فدراسيون فوتبال معني و مفهوم پيدا مي كند. آيا مي دانيد دستمزد درخواستي خاوير كلمنته براي امضاي قرارداد با فدراسيون فوتبال - كه بيشتر شبيه يك كاپيتولاسيون است تا قرارداد ورزشي - از نظر مالي به مراتب بيشتر از خواسته لوكزامبورگو بوده است؟ چرا نامي همچون لوكزامبورگو كه خودش خواسته بود در تهران اقامت كند، نه برزيل يا هر كشور ديگري، به دست فراموشي سپرده مي شود و با خواسته هاي منطقي او مخالفت مي شود و بعد مربياني همچون كلمنته به گزينه هاي اصلي بدل مي شوند؟ معني دار نيست؟
حالا كفاشيان به سراغ گزينه هاي داخلي مي رود و مدعي مي شود در مقطع كنوني، بايد اين سكان را به دست داخلي ها سپرد. هر چند كه خودش هم نيك مي داند اين بازه زماني را خودش و اعضاي هيأت رئيسه اش به هدر داده اند! اما امروز معيار همين آقايان براي انتخاب سرمربي ايراني تيم ملي چيست؟ چه كسي با چه شرايط و پيشينه و دورنمايي موردنظر مديريت فوتبال و ورزش ايران قرار مي گيرد؟! كفاشيان با صراحت از 5 گزينه جديدي حرف زده است كه به زودي مورد بررسي اعضاي هيأت رئيسه فدراسيون فوتبال قرار خواهد گرفت.
رئيس فوتبال ايران نامهاي مورد علاقه اش را اين گونه اعلام كرده است: «فيروز كريمي، اكبر ميثاقيان، بيژن ذوالفقارنسب، امير قلعه نويي و علي دايي».اگر بپذيريم تمامي اين پنج نفر به واقع موردنظر فدراسيون ايران هستند، آنگاه بايد نگران آينده اي شد كه در فوتبال ملي ايران و بر پايه تفكر و تجسم اين افراد رقم مي خورد. چه معياري باعث قرار گرفتن اين اسامي كنار هم شده است؟ كدام منطق مي پذيرد كه سرمربي تيم ملي از ميان مرداني انتخاب شود كه همگي تيمهاي خود را بين رده ششم تا پانزدهم جدول مي بينند؟
به فيروز كريمي مي نگريم كه شايد شاخص ترين چهره ميان گزينه هاي نه چندان مطرح فدراسيون فوتبال است. كريمي هرگز نتوانسته در كوتاه مدت به موفقيت دست يابد و آن چه به دست مي آورد را در پروسه هاي بلندمدت مي توان ديد. فيروز كريمي همين امسال هم نتوانست ناجي استقلال شود و با خوش بينانه ترين نگاه مي توانيم دل به موفقيت كريمي در فصل آينده ببنديم.
در مورد اكبر ميثاقيان چه فكر مي كنيد؟ مردي كه در ابومسلم و با شاخص ترين بازيكنان (پورمند، حسيني، تيموريان، جباري، خسرو حيدري، خلعتبري، ناصحي و فضلي) نتوانست حتي ميان 5 تيم اول جدول هم جايي براي خود دست و پا كند. اكبر ميثاقيان بيشتر يك شومن است تا مربي و هرگز نبايد انتظار داشته باشيم تيمهاي او ميان بهترينها قرار بگيرند. به زبان آوردن نام ميثاقيان براي تيم ملي مطمئناً منصفانه و معقول نيست.
بيژن ذوالفقارنسب هرگز موفقيتي در كارنامه اش ثبت نكرده است. داستان تلخ و مشكوك لو رفتن نام بازيكنان تيم ب ايران در پيش از بازيهاي كشورهاي اسلامي را فراموش نمي كنيم. آيا علي كفاشيان مي داند عواقب سپردن تيم ملي از ابعاد فني و غيرفني در پس زمينه اين گزينش چيست؟ در مورد امير قلعه نويي چه نظري داريد؟ بعيد نيست موافق حضور مردي باشيد كه مقابل ساختمان باشگاههاي ازبكستاني عكس يادگاري مي اندازد و يا نمي داند واژه «هزاره ارتباطات» از بيخ و بن غلط است و البته بايد از «عصر ارتباطات» استفاده كند. چگونه مي توانيم تيم را به دست يك شكست خورده بسپاريم؟ فدراسيون فوتبال به بيراهه مي رود و شايد تنها نقطه روشن نام علي دايي باشد. كسي كه هنوز صاحب تجربه مربيگري در سطوح بين المللي نيست؟
دردآور و نگران كننده و در يك كلام تأسف بار است كه در ميانه راه رسيدن به جام جهاني هنوز براي انتخاب سرمربي تيم ملي جستجو مي كنيم. از همه بدتر اينكه در گزينش سياهه نامزدها نيز دچار پسرفت شده ايم! از كلمنته تا كريمي و ميثاقيان و ذوالفقارنسب ... چه آينده اي انتظار اين فوتبال را مي كشد؟! احتمالاً تا آغاز جام جهاني 2010 آفريقاي جنوبي نبايد انتظار داشت چهره سرمربي تيم ملي شناخته شود! |