تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادي
فرهنگی
ورزشی
هنری
حوادث
ورود آزاد
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
سر مقاله
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2008-02-24
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

یک شنبه 5اسفند ماه 1386


جوانان امروز سالارند، همانطور كه پدران ديروز سالار بودند؛ سالارها!

 

عاطفه رنگ آميز طوسي


* راننده تاكسي مرد ميانسالي است كه صداي بم و گيرايش به دل مي نشيند و لحن كلامش در شبي كه سرد است و زمستاني،



مثل يك استكان چاي داغ آدم را مي گيرد! از آنهايي است كه معلوم است زياد اهل حرف زدن نيست، اما انگار كه داغ دلش تازه شده باشد. فرمان را توي دستهاي مردانه اش بي حوصله مي چرخاند و با دو پسر جواني كه توي صندلي جلو به سختي كنار هم نشسته اند، تندتند حرف مي زند.
كلي ضرب المثل و حكايت شيرين از لابه لاي حرفهايش مي ريزد، طوري كه از ماندن پشت طولاني ترين چراغ قرمز شهر، مثل شبهاي ديگر كلافه نمي شوم. «حرفي بگم دردت كنه، باشه يه روز مردت كنه!» اين را مي گويد، اما از حرفهايش بوي آشناي نصيحت به مشام نمي رسد. چيزي كه اغلب ما از آن گريزانيم. حالا درست يا غلط !از بعضي جوانهاي امروز با لذت تعريف مي كند و از يكي از پسرهايش كه درس و دانشگاه را رها كرده و از صبح تا شب بي هدف، بي كار و بي مسؤوليت راه مي رود. با غمي سنگين حرف مي زند. مي گويد: «بله !پسرم، آقايي كه شما باشي !خدا به سر شاهده كه از هست و نيستم و بنيه جوونيم گذشتم كه خانواده ام در رفاه و آسايش باشن. در اصل، شغلم رانندگي كاميونه، بار مي برم كشورهاي همسايه شمالي و كلي خطر و خستگي رو به جون مي خرم، اما چه فايده! فكر و خيال آينده اين پسر يك دقيقه نمي گذاره آب خوش از گلوي من و مادرش پايين بره. دانشگاه را كه ول كرد، گفتم سرمايه بهش مي دم كار كنه تا به من متكي نباشه. سرمايه ر ا هم حيف و ميل كرد و خرج خوشگذراني با دوست و رفيق و...
گفت كار توي بازار سخته من نمي تونم... دخلم با خرجم نمي خونه !كه در واقع خرجش با دخلش نمي خوند !گفت ماشين بگير كار مي كنم وسيله هم زير پام هست، گفتم: چشم !اين ماشين نو بود كه دادم دستش» بعد دستش را توي هوا كلافه و درمانده تكان مي دهد و به ظاهر ماشين كه نشاني از نو بودن ندارد و ترمز و كلاچ درب و داغانش اشاره مي كند. نفس بلند مي كشد و بي اختيار چند لحظه سكوت مي كند.
يكي از پسرها با لهجه پايتختي ها !مي گويد: «حاجي جون بي خيال !جوونه ديگه !من اين جا دانشجويم، هر ماه اول هفته زنگ مي زنم به بابا اينا مي گم مارو ساپورت كنين، فدات شم! شمام خودت جوون بودي ديگه، نبودي؟!
مي خندد و با شيطنت مي زند به شانه راننده!
راننده توي صندلي اش جابه جا مي شود. براي راننده جوان پژويي كه بي توجه به شلوغي خيابان از او سبقت مي گيرد، بوق جانانه اي مي زند و مي گويد: بفرما !ماشين بابا رو سوار مي شن و... نه! آقاجونم !ما خيري از جوونيمون نديديم. پسر مي گويد: نگو حاجي، نگو !قديم كه... راننده كلامش را مي برد و با تأثر مي گويد: پدرهاي ما سالار بودن! جرأت نداشتيم رو حرفشون حرف بزنيم. قديم كجا پول توجيبي فراوون به بچه ها مي دادن؟ بيشتر هم نسلهاي ما كه همين پدرهاي شماهان، خودشون بايد كار مي كردن و خرج تحصيل، ازدواج و زندگيشون رو در مي ياوردن. بعد هم كه چند سال از زندگي زناشويي مون گذشت طعم فرزندسالاري رو چشيديم. نسل ما بين اون پدرسالاري و اين فرزندسالاري جووني كردن از يادش رفت.
***
سيده حميده صفويان، كارشناس امور فرهنگي يكي از دانشگاههاي مشهد بعضي از پدر و مادرها را در شيوع عارضه فرزندسالاري(!!) بي تقصير نمي داند.
به نظر او، بعضي از پدر ومادرهاي سنتي به تصور اين كه سقف اطلاعاتي شان با فرزندان جوانشان يكسان نيست. گاه ديده مي شود كه مي گويند: «بچه هاي ما درس خوانده اند، بهتر مي دانند چه بايد بكنند» و آن قدر به جوانها ميدان مي دهند كه جوانها خودشان را در استفاده از تجربيات و اطلاعات آنها بي نياز مي بينند و عادت مي كنند كه حرف خودشان را به كرسي بنشانند و بس !و يا بعضي ديگر از پدر و مادرها كه به قولي امروزي ترند !از آن جا كه مي خواهند از قافله تجدد جا نمانند، از آن طرف بام مي افتند و تكيه كلامشان اين است كه: جوون بايد «هاي كلاس» باشه !رشد كنه !فقط خودش تصميم بگيره و در اجراي نقش يك دوست آن قدر افراط مي كنند كه جوان بامعناي پدر، مادر، بزرگتر، بيگانه مي شود و جايگاه واقعي آنها را كم كم فراموش مي كند.
صفويان مي گويد: در اسلام همان طور كه به حقوق والدين بر فرزندان پرداخته شده نسبت به حقوق فرزندان به والدين نيز توجه شده است. در سوره لقمان تأكيد زيادي بر احترام و حرف شنوي از مادر شده و اطاعت از پدر و مادر، پس از اطاعت از خداوند متعال، واجب شمرده شده است. پس رابطه بين پدر و مادر با فرزندان يك رابطه تحكم آميز قلمداد نشده و نبايد چنين باشد. تعاملي شايسته مي تواند با حفظ مرزهاي بين كوچكتر و بزرگتر گامي مؤثر در رشد جوانها باشد.
***
* با اين تفاصيل آيا شما هم سالار هستيد؟
** هنوز مي پرسيد سالار يعني چه؟
* معرفي مي كنم !طبق يك نظرسنجي جوانانه(!) سالار يعني...
* آن دسته از كودكان عزيزي كه از همان دوران كودكي وقتي ماشين، عروسك، شكلات و... هر چيزي كه دوست دارند را مي بينند، هر دو پايشان را محكم به زمين مي زنند، چشم هايشان را مي بندند، شيء مورد علاقه شان را با انگشت اشاره محكم و مصمم نشان مي دهند.
* سالار يعني آن دسته از نوجوانهايي كه وقتي كامپيوتر صفحه تخت، دوچرخه شيك، تلفن همراه، اسكيت، كت تك تازه مد شده، مانتو شلوار اسپرت، MP3 Player و... مي خواهند؛ قهر مي كنند، ممكن است به مدرسه نروند، در ميهمانيهاي فاميلي شركت نكنند و....
* سالار يعني آن دسته از جوانهايي كه پرداخت شهريه دانشگاه، قبض تلفن، گرفتن زن، دادن جهيزيه مفصل و... را جزو وظيفه والدين مي دانند و لاغير!
***
و اما سالارهاي امروزي بر چند دسته اند:
1- گاهاًَ فرزندهاي ارشد خانواده (البته پسرها امتياز ويژه دارند!)
2- تبعاً فرزندهاي آخر خانواده (همان ته تغاريهاي خودمان، به خصوص دختر خانومها)
3- سهواً سالارها !يعني آنها كه حواسشان نيست و سالار بازي درمي آورند!
(اگر شما هم سهواً سالاريد !از تركيب «فرزند سالار» كلمه دوم را حذف كنيد و فرزند باشيد. فقط فرزند! آن هم به معني وسيع كلمه.

  


هچل!

 

آخرين باري كه باهات صحبت كردم فكر كنم دو سه سال پيش بود، تلفني. مي گفتم: دوست دارم بدانم بعد از اين همه سال چه شكلي شدي؟!
مي گفتي: مي خواستي چه شكلي بشم؟ !چاق و شكسته!
مي گفتم: حاج خانم! با يك بچه آوردن شدي چاق و شكسته؟!
مي خنديدي و مي گفتي: حالا ول كن اين حرفارو، تو براي چي شوهر نكردي دختر گنده؟! برو سر خونه زندگيت ديگه!
و من با خنده مي گفتم: حالا هنوز تا ترشيدگي خيلي مونده!
و بعد تو مي گفتي: آره بابا، ولش كن. تا جا داري خونه باباهه بمون كه جات خوبه، والا! بيكاري مثل ما خودتو بندازي تو هچل...!
هر چه من مي پرسيدم تا از زير زبانت بكشم بيرون كه اين هچلهاي زندگيت چيه كه تو رو چاق و شكسته كرده، طفره مي رفتي و با شوخي و خنده رد مي شدي...
ديروز ديدمت. از دور. هر چه بال بال زدم از توي اتوبوس، نفهميدي. جلوي مجتمع قضايي خانواده. تو حال خودت بودي. انگار هيچ بني بشري دور و برت نبود. به روبه رو خيره شده بودي و سرگردان مي رفتي... هر چه صدايت زدم نفهميدي، مي خواستم بگويم: چقدر چاق شدي، دختر!
شقايق

  


اتفاق بزرگ در راه است!

 

1. آخرهاي سال است. هوا دارد رو به گرمي مي رود و برفهاي گل آلود انباشته شده در كنار خيابانها و توي جدولها، آب مي شدند... .
از حالا دارم خودم را براي حال و هواي بهار و عطر شكوفه ها آماده مي كنم. دوست دارم به ليست خريدهايي كه دارم و كارهايي كه بايد براي خانه تكاني و تميزكاري انجام بدهم، فكر كنم. تا جايي كه يادم است روزهاي اسفند ماه همين بساط بوده؛ آماده شدن براي بهار و روزهاي نو. روزهايي كه سخت سپري مي شوند، اما چون نيروي اميد به تحول دارند، شيرين و دلچسبند... .
2. آخرهاي سال سر همه شلوغ است. از شركتهاي خدمات نظافتي و بازاريها بگيريد تا اداره هاي دولتي و چاپخانه ها و گلخانه ها و... .
همه دنبال بودجه بندي و گزارش عملكرد و بيلان كاري هستند. انگار روزهاي اسفند كابوس نمودارها و آمارها براي كارمندان شركتهاست. بعضيهايشان در رقابت با ديگر شركتها سعي دارند به هر ترتيبي كه شده درصد نمودارهاي ميله اي و دايره اي شان را بالا ببرند. درپيت ترين برنامه ها و فعاليتها با آب و تاب فراوان بزرگنمايي مي شوند و هر روز صبح روي ميز مديران قرار مي گيرند و همه اش براي اينكه بگويند: كارنامه اعمالمان رو به راه است!
3. فكر بدي هم نيست! شايد خيليها همين كار را بكنند. كارنامه اعمال خودمان در يك سال گذشته را به تصوير بكشيم. درصد بگيريم ببينيم كارهاي مفيدمان چه قدر بوده، چقدر كارهايمان به نتيجه رسيده، چقدر وقت تلف كرده ايم و... من كه تا حالا از خودم گزارش عملكرد نگرفته بودم!
4. اين روزها، روزهاي خاصي هستند. بزرگترين اتفاقها بدون اينكه كسي متوجه نحوه رخ دادنشان بشود اتفاق مي افتند؛ متولد شدن و نو شدن! لذت درك اين روزها را از دست ندهيد!
الهه نيك نژاد

  


دكتر حميدرضا آصفي، سخنگوي سابق وزارت امور خارجه
اين ستون را به خانواده اش تقديم كرد ؛ سورپرايز بزرگ

 

دكتر حميدرضا آصفي سالهاست كه در عرصه سياست خارجي فعاليت دارد. او در دو دوره متوالي سخنگوي وزارت امور خارجه



كشورمان بود و هر هفته پذيراي جمع زيادي از خبرنگاران. او اين روزها در سفارت ايران در امارات مشغول به خدمت است و با وجود حوزه اطلاعاتي وسيعش در گستره سياست داخلي و خارجي، اين بار فارغ از هياهوي روزمره سياسي پاي حرفهاي دل او نشستم تا در اين مجال كوتاه از تأثيرگذارترين آدم زندگي اش بگويد.
وقتي موضوع صحبت را، بيشتر برايش توضيح مي دهم، كمي مكث مي كند و البته با خوشحالي مي گويد: «در طول سالهاي فعاليتم شرايطي پيش نيامده بود كه از طريق رسانه اي از تأثيرگذارترين آدمهاي زندگي ام تقدير كنم. خوشحالم كه اين اتفاق افتاده و البته به قولي سورپرايز شدم. در طول زندگي و شرايط كاري ام آدمهاي زيادي را ديده ام كه هر كدام نقطه روشني در شرايط كاري ام بوده اند، اما اعضاي خانواده ام تأثيرگذارترين افراد در طول زندگي ام بوده اند كه هميشه در نهايت صبر و شكيبايي همراهي ام كرده اند. به عقيده من، خانواده مهمترين جايگاه در زندگي هر انساني است و از اين روي خداوند اهميت ويژه اي براي اين بنيان مستحكم قائل است چرا كه هر موفقيت و پيروزي مستلزم همدلي و همراهي است و من خانواده اي دارم كه هر چه دارم بعد از لطف خداوند به خاطر آنهاست و هرگز صبوري عزيزانم را فراموش نمي كنم.»

  


آقاي مربي!

 

اين خاوير كلمنته هم عجب آدمي است ها .هفتاد ميليون آدم را گذاشت سر كار. اول گفت مي آيم، بعد گفت نمي آيم. بعدش گفت



اگر اين جوري باشد مي آيم، بعدنش گفت چون اين جوري و آن جوري است نمي آيم. پس از همه اينها گفت من مي آيم، اما بلافاصله تكذيب كرد كه من قرارداد هم امضا كرده ام و در تمام اين مدت دوستان ما در فدراسيون و رسانه ها فقط حرفهاي اين بنده خدا را تكرار كردند. به هر حال اين آقا به ايران نيامد و افتخار مربيگري تيم ملي ايران را پيدا نكرد اما اين افتخار را پيدا كرد كه چهره هفته اين هفته ما باشد. خاوير كلمنته لاسارو متولد مارس 1950در شهر باراكالدو ايالت باسك اسپانياست. در سالهاي 1968تا 1971در 47مسابقه لاليگا(ليگ دسته اول باشگاه هاي اسپانيا )با پيراهن تيم آتلتيك بيلبائو بازي كرد و 7گل به ثمر رساند. كلمنته در سال هاي 1969تا 1973جام حذفي باشگاههاي اسپانيا را با تيم بيلبائو فتح كرد. درسال 1973پرونده بازيگري اش به خاطر آسيب ديدگي زانو در مقابل سابادل بسته شد. پس از گذشت دو سال پيشنهاد سرمربيگري تيم آتلتيك بيلبائو را نپذيرفت و هدايت تيم «آرناس دختشو» را در سال هاي 1975و 1976برعهده گرفت. كلمنته به مربيگري باشگاه باسكونيا از 1976تا 1978و سپس به مربيگري تيم جوانان آتلتيك بيلبائو پرداخت و بعد از آن در جمع سرمربيان حرفه اي فوتبال قرار گرفت. او سرمربيگري تيم آتلتيك بيلبائو را در سالهاي 1981تا 1986برعهده داشت. كلمنته در مدت كوتاهي يكي از بهترين تيم هاي باشگاه بيلبائو را شكل داد و به همراه زوبي زاره تا، اوركياگا و آگوته با چهره هاي مطرحي مثل اندوني و داني و خويي كوتيجته اين تيم را روانه مسابقات ليگ اسپانيا كرد، در اولين سال در مكان چهارم قرار گرفت. اين تيم در سال 1983جام قهرماني لاليگا را كسب كرد و در سال 1984ضمن كسب عنوان قهرماني لاليگا فاتح پيكارهاي جام حذفي اين كشور شد. كلمنته به خاطر بازيهاي دفاعي اش مشهور و مورد انتقاد بود. او در تيمهاي آتلتيكو مادريد، بتيس، تنه ريف، رئال سوسيه داد و المپيك مارسي فرانسه مربيگري كرده است. كلمنته در سالهاي 1992تا 1998سرمربيگري تيم ملي فوتبال اسپانيا را برعهده گرفت و اين تيم را در 62مسابقه رهبري و تنها در 6مسابقه بازي را واگذار كرد. وي در جام هاي جهاني 1994در 1998آمريكا و فرانسه و رقابت هاي جام ملت هاي اروپا در سال 1996هدايت تيم اسپانيا را برعهده داشت. اين مربي در فصل هاي 2005و 2006دوباره به عنوان سرمربي آتلتيك بيلبائو انتخاب شد و در اواخر سال 2006به علت انتقادهايي كه از او به خاطر عدم توافق با مسوولان باشگاه عنوان شد از سمت خود كنار رفت. در 17ژوئيه 2006به عنوان سرمربي صربستان منصوب شد و براي دوره اي دو ساله قرارداد بست. در نوامبر 2007فدراسيون فوتبال صربستان قرارداد او را به دليل كسب نتايج ضعيف و صعود نكردن به مرحله نهايي جام ملت هاي اروپا 2008از كار بركنار كرد. و حالا هنوز جوهر امضاي قراردادش با ايران خشك نشده به دليل عدم توافق قرارداد را فسخ كرد. اميدواريم اين آقا درس عبرت خوبي براي آقايان فدراسيون فوتبال بشود و ديگر از اين اتفاق ها نيفتد.
عليرضا حسيني

  


خبر مبر

 

البرادعي :مكالماتم شنود مي شود؛ فيلمنامه!





يادم مي آيد در دوران دانشجويي وقتي تازه قضاياي هسته اي ايران داغ شده بود و همه از تحريم حرف مي زدند و بعضي از سياستمداران هم كمي ترسيده بودند با خودم فكر مي كردم مگر آنها كي هستند كه بايد در امور كشور ما دخالت كنند؟ اگر قرار باشد ما براي داشتن حقوق مسلم خود از كشورهايي كه زياد از ما خوششان نمي آيد اجازه بگيريم، پس چه آزادي اي؟ چه استقلالي؟
در آن روزها دوستان دانشجوي من كه ادعاي روشنفكري داشتند، بحث تحريم آمريكا را آنقدر داغ و بزرگ مي كردند كه من هم بعضي وقتها ترس برم مي داشت كه اگر ما را تحريم كنند بايد چه خاكي به سرمان بريزيم .اما حالا پس از گذشت چند سال ايستادگي در برابر زياده خواهي هاي آنها مي فهمم كه چقدر همه آن ترس ها و دلشوره ها بي خودي و زاييده تخيل دوستان روشنفكرم بوده است .
كساني كه الان خودشان هم به آن مباحث معتقد نيستند .پس از گذشت چند سال جناب البرادعي متوجه شده كه دارند تلفنهايش را شنود مي كنند .اين آقا گفته: گاهي اوقات مكالمات تلفني من شنود و كنترل مي شود، اما با وجود تمامي اين مسائل، اين فشارها بر عملكرد من هيچ تأثيري نمي گذارد و من از عهده كار حرفه اي خود كاملا بر مي آيم و تحت تأثير اعمال فشار از سوي هيچ كشوري قرار نمي گيرم .
خدا مي داند اين دوست گرامي كشورهاي غربي، پس از چند سال ديگر مي خواهد بفهمد كه كوچكترين حركاتش زير ذره بين است و به محض انجام كوچك ترين حركتي بر خلاف ميل دوستان غربي اش از صفحه روزگار محو خواهد شد .
البته شايد اين را مي داند و فعلاً براي حفظ جانش آن را بروز نمي دهد .حال كرديد از يك خط خبر چه فيلمنامه سياسي جنايي وحشتناكي درست كردم؟!

روستاييان در انتخاب رشته ؛ بيشتر به نظر پدر اهميت مي دهند انتخاب رشته!

اين روستاييان هم عجب آدمهاي باحالي هستند. توي انتخاب رشته هايشان از پدرهايشان نظر مي گيرند؛ يعني وقتي مي خواهند انتخاب رشته كنند مي روند پيش پدرشان سر زمين و مي پرسند: آقاجان من رشته تجربي برم بهتره يا رياضي؟ آقاجانشان هم حتماً مي گويد: نمي دونم، اما اگه دكتر بشي بهتره، كدوم يكي رو بخوني دكتر مي شي؟
اينها از نتيجه يك تحقيق در سازمان ملي جوانان به دست آمده است. اين پژوهش حاكي است زنان بيش از مردان به علاقه شخصي خود در انتخاب رشته توجه دارند، در مقابل مردان بيشتر از زنان به نقش پدر و معلم در اين زمينه اهميت مي دهند. به لحاظ گروه هاي سني نيز گروه سني 20 تا 24ساله بيشتر به علاقه شخصي توجه داشته و گروه سني 15تا 19ساله بيش تر به نقش پدر در اين مورد اشاره داشته اند. همچنين مجردان بيش از افراد متأهل به علاقه شخصي خود توجه دارند.
از ديگر نتايج نظرسنجي نشان مي دهد كه خصوصيات فرد و والدينش در انتخاب رشته تحصيلي تأثير معناداري دارد. افرادي كه سطح تحصيلات خود و والدينشان فوق ديپلم و بالاتر است بيشتر به علاقه شخصي خود توجه دارند، در مقابل افرادي كه سطح تحصيلات خودشان و والدينشان زير ديپلم است بيشتر به نقش پدر و مادر توجه مي كنند.
همچنين علاوه بر نگرش به خانواده، گزينش رشته تحصيلي تحت تأثير نگرش به همسالان نيز هست و كساني كه نگرش منفي تري نسبت به همسالان دارند بيش از ديگران تحت تأثير همسالان خود هستند.

 تبديل شهرنشين به شهروند مهمترين راهكار برون رفت از بحران شهري است ؛ ترافيك!





دبير جشنواره ترافيك و رسانه گفته :توسعه نقش شهروندي به اين دليل اهميت دارد كه با ايجاد احساس تعلق خاطر به محل زندگي، مسؤوليت پذيري افراد نسبت به محيط اطراف را بالا مي برد و به عبارتي زماني كه فرد خود را به عنوان شهروند يك شهر تلقي مي كند ناخودآگاه نسبت به آن شهر احساس مسؤوليت كرده و خود را در امور آن شريك و سهيم مي داند.
ولابد مي توان خاطر جمع شد كه ديگر هيچ ترافيكي وجود نخواهد داشت! واقعاً چقدر برگزاري اين جشنواره ها كارساز و تأثير گذار است!!

فقط 7درصد دانشجويان ؛ در فعاليتهاي تشكيلاتي شركت مي كنند فعاليت!

رئيس نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاهها گفت :فقط 7درصد از دانشجويان كشور در فعاليتهاي تشكيلاتي شركت مي كنند.
خبرنگار ما همين جور در حيرت است كه بقيه دانشجويان در چه جور فعاليتهايي شركت مي كنند؟
اصلاً اين خودش يك سؤال حياتي است كه آيا آنها در فعاليتي شركت مي كنند يا نه؟
اصلاً يك جوان دانشجو چرا بايد در يك فعاليت دانشجويي شركت كند؟ مگر از اين فعاليتها چه چيزي نصيب آنان مي شود غير از شلوغي، دردسر، بدنامي  و مسائل حاشيه اي ديگر.
اين آقا گفته :شوراها باني انجام فعاليتهاي فرهنگي در رابطه با جوانان هستند. فعاليتهاي فرهنگي به عنوان حلقه مفقوده فعاليت هاي دانشجويي است كه اگر هماهنگي و نظم خاصي به آنها داده شود مي توان امور مربوط به جوانان را سرعت بخشيد.
اين بنده خدا تأكيد كرده :در آخرين آمار به دست آمده 93درصد دانشجويان در هيچ فعاليت تشكيلاتي حضور ندارند و فقط 7درصد دانشجويان در فعاليتهاي تشكيلاتي شركت مي كنند. اين جوانان دانشجو در هيچ فعاليت فرهنگي مداوم و مستمري حضوري ندارند.
به نظر مي رسد قبل از همه اين حرفها بايد به اين سوال اساسي پاسخ داده شود كه چرا بايد اين دوستان در اين فعاليتها شركت كنند؟

15ميليون از جوانان كشور تحت پوشش سازمان ملي جوانان قرار ندارند ؛ امراض خطرناك!





سازمان ملي جوانان طي يك عمليات كاملاً افشا گرانه اعلام كرد كه تعدادي از جوانان هنوز عضو اين سازمان نشده اند.
اين سازمان گفت: ما از تمام دوستاني كه هنوز عضو ما نشده اند، خواهش مي كنيم كه بيايند عضو ما شوند وگرنه ما نيز در قبال آنها كارهايي انجام مي دهيم كه گفتنش زياد به صلاح ما و آنها نيست.
يكي از رؤساي اين سازمان عنوان كرده :سازماندهي اجتماعي پاسخي به نيازهاي روحي و رواني كشور است و از جمله مسائل مرتبط با جوانان استقلال طلبي، هويت جويي، الگوپذيري و الگوسازي و نياز به حمايت است كه اگر پاسخ داده نشود ما با يك فهرست خطرناك مواجه خواهيم شد و با انواع و اقسام پرخاشگري، انزوا و ترس رو به رو مي شويم.
بنابراين اگر مي خواهيد به اين امراض خطرناك دچار نشويد بايد به سازمان ملي جوانان بياييد و در يكي از سمن هاي موجود ثبت نام كنيد. ما تضمين مي دهيم وقتي شما در آنجا ثبت نام كرديد و به ما كمك كرديد تا بتوانيم از اين آمار وحشتناك بكاهيم ما نيز كمك مي كنيم تا اين امراض در بين شما كاهش داده شود و با همه رسانه ها مصاحبه مي نماييم و مي گوييم: جوانان ما بهترين جوانهاي دنيا هستند و هيچ گونه مرضي ندارند.
اين مقام مسؤول به فرمايشات بالا اضافه كرده: در يك نگاه خوشبينانه بيش از 10ميليون جوان را تحت پوشش قرار داديم و اين در حالي است كه 15 ميليون جوان هنوز تحت پوشش قرار نگرفته اند.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com