|
عاطفه رنگ آميز طوسي
* راننده تاكسي مرد ميانسالي است كه صداي بم و گيرايش به دل مي نشيند و لحن كلامش در شبي كه سرد است و زمستاني،

مثل يك استكان چاي داغ آدم را مي گيرد! از آنهايي است كه معلوم است زياد اهل حرف زدن نيست، اما انگار كه داغ دلش تازه شده باشد. فرمان را توي دستهاي مردانه اش بي حوصله مي چرخاند و با دو پسر جواني كه توي صندلي جلو به سختي كنار هم نشسته اند، تندتند حرف مي زند.
كلي ضرب المثل و حكايت شيرين از لابه لاي حرفهايش مي ريزد، طوري كه از ماندن پشت طولاني ترين چراغ قرمز شهر، مثل شبهاي ديگر كلافه نمي شوم. «حرفي بگم دردت كنه، باشه يه روز مردت كنه!» اين را مي گويد، اما از حرفهايش بوي آشناي نصيحت به مشام نمي رسد. چيزي كه اغلب ما از آن گريزانيم. حالا درست يا غلط !از بعضي جوانهاي امروز با لذت تعريف مي كند و از يكي از پسرهايش كه درس و دانشگاه را رها كرده و از صبح تا شب بي هدف، بي كار و بي مسؤوليت راه مي رود. با غمي سنگين حرف مي زند. مي گويد: «بله !پسرم، آقايي كه شما باشي !خدا به سر شاهده كه از هست و نيستم و بنيه جوونيم گذشتم كه خانواده ام در رفاه و آسايش باشن. در اصل، شغلم رانندگي كاميونه، بار مي برم كشورهاي همسايه شمالي و كلي خطر و خستگي رو به جون مي خرم، اما چه فايده! فكر و خيال آينده اين پسر يك دقيقه نمي گذاره آب خوش از گلوي من و مادرش پايين بره. دانشگاه را كه ول كرد، گفتم سرمايه بهش مي دم كار كنه تا به من متكي نباشه. سرمايه ر ا هم حيف و ميل كرد و خرج خوشگذراني با دوست و رفيق و...
گفت كار توي بازار سخته من نمي تونم... دخلم با خرجم نمي خونه !كه در واقع خرجش با دخلش نمي خوند !گفت ماشين بگير كار مي كنم وسيله هم زير پام هست، گفتم: چشم !اين ماشين نو بود كه دادم دستش» بعد دستش را توي هوا كلافه و درمانده تكان مي دهد و به ظاهر ماشين كه نشاني از نو بودن ندارد و ترمز و كلاچ درب و داغانش اشاره مي كند. نفس بلند مي كشد و بي اختيار چند لحظه سكوت مي كند.
يكي از پسرها با لهجه پايتختي ها !مي گويد: «حاجي جون بي خيال !جوونه ديگه !من اين جا دانشجويم، هر ماه اول هفته زنگ مي زنم به بابا اينا مي گم مارو ساپورت كنين، فدات شم! شمام خودت جوون بودي ديگه، نبودي؟!
مي خندد و با شيطنت مي زند به شانه راننده!
راننده توي صندلي اش جابه جا مي شود. براي راننده جوان پژويي كه بي توجه به شلوغي خيابان از او سبقت مي گيرد، بوق جانانه اي مي زند و مي گويد: بفرما !ماشين بابا رو سوار مي شن و... نه! آقاجونم !ما خيري از جوونيمون نديديم. پسر مي گويد: نگو حاجي، نگو !قديم كه... راننده كلامش را مي برد و با تأثر مي گويد: پدرهاي ما سالار بودن! جرأت نداشتيم رو حرفشون حرف بزنيم. قديم كجا پول توجيبي فراوون به بچه ها مي دادن؟ بيشتر هم نسلهاي ما كه همين پدرهاي شماهان، خودشون بايد كار مي كردن و خرج تحصيل، ازدواج و زندگيشون رو در مي ياوردن. بعد هم كه چند سال از زندگي زناشويي مون گذشت طعم فرزندسالاري رو چشيديم. نسل ما بين اون پدرسالاري و اين فرزندسالاري جووني كردن از يادش رفت.
***
سيده حميده صفويان، كارشناس امور فرهنگي يكي از دانشگاههاي مشهد بعضي از پدر و مادرها را در شيوع عارضه فرزندسالاري(!!) بي تقصير نمي داند.
به نظر او، بعضي از پدر ومادرهاي سنتي به تصور اين كه سقف اطلاعاتي شان با فرزندان جوانشان يكسان نيست. گاه ديده مي شود كه مي گويند: «بچه هاي ما درس خوانده اند، بهتر مي دانند چه بايد بكنند» و آن قدر به جوانها ميدان مي دهند كه جوانها خودشان را در استفاده از تجربيات و اطلاعات آنها بي نياز مي بينند و عادت مي كنند كه حرف خودشان را به كرسي بنشانند و بس !و يا بعضي ديگر از پدر و مادرها كه به قولي امروزي ترند !از آن جا كه مي خواهند از قافله تجدد جا نمانند، از آن طرف بام مي افتند و تكيه كلامشان اين است كه: جوون بايد «هاي كلاس» باشه !رشد كنه !فقط خودش تصميم بگيره و در اجراي نقش يك دوست آن قدر افراط مي كنند كه جوان بامعناي پدر، مادر، بزرگتر، بيگانه مي شود و جايگاه واقعي آنها را كم كم فراموش مي كند.
صفويان مي گويد: در اسلام همان طور كه به حقوق والدين بر فرزندان پرداخته شده نسبت به حقوق فرزندان به والدين نيز توجه شده است. در سوره لقمان تأكيد زيادي بر احترام و حرف شنوي از مادر شده و اطاعت از پدر و مادر، پس از اطاعت از خداوند متعال، واجب شمرده شده است. پس رابطه بين پدر و مادر با فرزندان يك رابطه تحكم آميز قلمداد نشده و نبايد چنين باشد. تعاملي شايسته مي تواند با حفظ مرزهاي بين كوچكتر و بزرگتر گامي مؤثر در رشد جوانها باشد.
***
* با اين تفاصيل آيا شما هم سالار هستيد؟
** هنوز مي پرسيد سالار يعني چه؟
* معرفي مي كنم !طبق يك نظرسنجي جوانانه(!) سالار يعني...
* آن دسته از كودكان عزيزي كه از همان دوران كودكي وقتي ماشين، عروسك، شكلات و... هر چيزي كه دوست دارند را مي بينند، هر دو پايشان را محكم به زمين مي زنند، چشم هايشان را مي بندند، شيء مورد علاقه شان را با انگشت اشاره محكم و مصمم نشان مي دهند.
* سالار يعني آن دسته از نوجوانهايي كه وقتي كامپيوتر صفحه تخت، دوچرخه شيك، تلفن همراه، اسكيت، كت تك تازه مد شده، مانتو شلوار اسپرت، MP3 Player و... مي خواهند؛ قهر مي كنند، ممكن است به مدرسه نروند، در ميهمانيهاي فاميلي شركت نكنند و....
* سالار يعني آن دسته از جوانهايي كه پرداخت شهريه دانشگاه، قبض تلفن، گرفتن زن، دادن جهيزيه مفصل و... را جزو وظيفه والدين مي دانند و لاغير!
***
و اما سالارهاي امروزي بر چند دسته اند:
1- گاهاًَ فرزندهاي ارشد خانواده (البته پسرها امتياز ويژه دارند!)
2- تبعاً فرزندهاي آخر خانواده (همان ته تغاريهاي خودمان، به خصوص دختر خانومها)
3- سهواً سالارها !يعني آنها كه حواسشان نيست و سالار بازي درمي آورند!
(اگر شما هم سهواً سالاريد !از تركيب «فرزند سالار» كلمه دوم را حذف كنيد و فرزند باشيد. فقط فرزند! آن هم به معني وسيع كلمه. |