|
افروز ارزه گر
سرم را خم مي كنم توي خودم. مچاله مي شوم و خودم را مي كشانم كنار حرف هايم و روزهايي كه تاب خورده اند توي سرم. توي خودم تاب مي خورم.
دستهايم را مي كشانم روي حرف ها. از زير دستم ليز مي خوردند و مي پرند. نگاهشان كه مي كنم سرخ مي شوند، خجالت مي كشند و بالهايشان را به زير ابرها مي برند. يك بادبادك برايشان مي فرستم. نخ بادبادك به بال كوچكترينشان گير مي كند.
كاش باد نيايد. حرف ها توي سرم پيچ و تاب مي خورند.
سرم را به بالا كج مي كنم. يك گوشه از آسمان باز طوفان آمده. سرم را مي برم تويش، گرد و غبار ها مي رود توي چشمم. اشك مي آيد و ماهي كوچكي از رويش مي پرد و مي رود ته چشمم. لاي صدفي خم مي شود و منتظر مي شود تا طوفان بخوابد.
دستانم را توي هوا مي چرخانم تا ابر ها كنار بروند. پاهايم را دراز مي كنم و خودم را پهن مي كنم روي زمين. ستاره كوچكي از اين پايين، در آن بالا ديده مي شود. ستاره اي كه مدام سوسو مي زند. كمي علف دستانم را بوي نم مي دهند. بوي سبزي از لاي انگشتانم ليز مي خورد. صداي حركت اين سوسك كوچك كه مي خزد لابه لاي علفها به خنده ام مي اندازد.
وقتي از پنجره به رديف درختها نگاه مي كنم، تمام چهار فصل مي آيد پشت پنجره بعد براي خودم قصه فصلها را مي گويم.
ياد بهار مي افتم. ياد بوته هاي توت فرنگي كه هيچ وقت توت فرنگي نمي دهند. ياد درخت توت و لانه كوچك مورچه ها. نمي دانم چرا بهار كه مي شد، دلم بيشتر مي خواست كنار لانه مورچه ها بنشينم و به دانه ها و تخم هايي كه روي پشتشان است چشم بدوزم. بعد مادربزرگ صدايم بزند و من بدوم كنارش و دست هايم پر از آجيل بشود.
تابستان شبيه لانه كلاغ است. شبيه بچه گربه هاست. من و بچه ها دورتادور پله هاي زير زمين جمع مي شويم تا بدن خيس و مچاله بچه گربه ها را ببينيم. مادر گربه ها خسته كنار جعبه هاي خاك گرفته، بچه هايش را مي ليسد. با تابستان دوست مي شويم. با او آب بازي مي كنيم. دور حياط مي دويم و از اينكه تابستان نتواند ما را بگيرد، پر از خنده مي شويم.پاييز مي آيد. حياط خانه پر از برگ مي شود. مادر از كمردرد مي گويد. من از اينكه برگ ها زير پايم خش و خش كند، كيف مي كنم. سنگيني كيف و كتابها را حس نمي كنم. مي دوم. روي برگ مي دوم. باد مي آيد. با باد مسابقه مي دهم. او برنده مي شود.
زمستان اخمو سرد است. من صورتم را به شيشه مي چسبانم و او گونه هايم را مي بوسد. مي گويم : بخند ! اخمهايش باز مي شود. برفهاي حياط كه آب مي شود، ما دستكش هايمان را دوباره توي بقچه مي كنيم و به آدم برفي اي كه روز به روز لاغر مي شود چشم مي دوزيم.
آقاي زمستان اخمو كه بخندد، كمتر به بخاري مي چسبيم. هر نسيم تازه اي كه مي آيد ما خوشحال مي شويم كه او مي خواهد برود سفر.
مي گويم آقاي زمستان اخمو: كجا؟ آقاي زمستان اخمو با كلاغ ها مي خندند. دستكش هايش را مي گذارد توي بقچه و پشت سرش سبزه هاي كوچكي به دنيا مي آيند. مي دوم اما به آقاي زمستاني كه مي خنديد، نمي رسم. |