تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادي
فرهنگی
ورزشی
حوادث
كفشدوزك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
سر مقاله
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2008-03-05
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 15اسفند ماه 1386


آي قصه قصه قصه ؛ كفش مدل جديد

 

دمپايي ها و كفش ها همه به رديف توي جاكفشي نشسته بودند و سرشان را انداخته بودند پايين كه يك دفعه صداي پا از توي راه پله



ها آمد. چه صداي بلندي. دمپايي قرمز گفت: حتماً يك كفش پاشنه بلند است. كفش بند دار گفت: نه حتماً يك كفش خيلي گنده و چاق است. صداي پا نزديك و نزديك تر شد و يك دفعه دو تا كفش بزرگ و پاشنه بلند با دماغ هاي سربالا و نوك تيز جلوي جاكفشي ايستادند. كفشها و دمپايي ها همه داشتند كفش هاي دماغ نوك تيز را نگاه مي كردند. لنگه كفش كهنه سياه گفت: چه كفش عجيبي توي همه عمر سه ساله ام چنين كفشي نديده بودم. كفش تازه وارد كه صداي كفش سياه را شنيده بود دماغ هايش را بالاتر برد و با قيافه گفت: معلوم است كه نديدي. من جديدترين مدل كفشم. هيچ كفشي به قشنگي و نوك تيزي من تا به حال ساخته نشده. و بعد دماغ هاي سربالايش را به همه نشان داد و گفت: دماغ هايم هم مدل جديد است مثل دماغ هاي شما كوفته اي و گرد نيست. كفش ها و دمپايي هاي توي جاكفشي همه روي دماغ هايشان دست كشيدند. كفش تازه وارد راست مي گفت دماغ همه شان گرد و كوفته اي بود.
كفش مدل جديد اين ها را گفت و بعد دوباره دماغ هايش را به طرف آسمان گرفت. دمپايي قرمز كه خيلي مهربان بود گفت: چرا نمي آيي اين جا توي جا كفشي كنار ما. كفش تازه وارد با خنده گفت: چي؟ !كنار شما !نه من كنار شما نمي نشينم.
كفش بند دار پرسيد: چرا؟ مگر از ما بدت مي آيد؟
كفش مدل جديد گفت: نه اما شما بي كلاس و قراضه هستيد و براي من خوب نيست كنار كفش هاي بي كلاس بنشينم.
كفش ها و دمپايي هاي توي جاكفشي همه ناراحت شدند و سرشان را انداختند پايين.
در همين موقع در خانه باز شد و بچه فضول صاحب خانه آمد بيرون و همين كه كفش  جديد را ديد پايش را بلند كرد و گذاشت توي يك لنگه كفش. اما چون كوچولو بود ليز خورد افتاد زمين و پاشنه كفش مدل جديد كج شد. كفش با ناراحتي داد زد: واي داري چه كار مي كني. اما هنوز حرفش تمام نشده بود كه بچه فضول شروع كرد به كشيدن دماغ آن يكي لنگه كفش. حالا نكش كي بكش. اما بالاخره هر جور بود لنگه هاي كفش تازه وارد از دست بچه فضول فرار كردند و دويدند طرف جاكفشي. كفش هاي توي جا كفشي كه همه چيز را ديده بودند سريع خودشان را جمع و جور كردند تا لنگه هاي كفش نو كنارشان جا شوند. كفش تازه وارد توي جا كفشي نشست و سعي كرد خودش را پشت كفش هاي ديگر مخفي كند اما پاشنه بلند يك لنگه اش به جاكفشي گير كرد و تازه دماغ هاي بلندش هم از جا كفشي زده بود بيرون. بچه فضول هنوز داشت خودش را براي حمله بعدي به كفش ها آماده مي كرد كه صداي مامانش بلند شد: بچه كفش هاي جديدم را خراب كردي و اين جوري بود كه بچه فضول رفت توي خانه و لنگه كفش هاي تازه وارد نجات پيدا كردند.
بچه فضول كه رفت كفش تازه وارد سرش را انداخت پايين و با خجالت گفت: معذرت مي خواهم. كفش هاي توي جا كفشي گفتند: «عيبي ندارد دوست مدل جديد» و همه با هم خنديدند.

  


كارهاي خوب من ؛ نيكوكاري

 

* زهرا مهربان
من كارهاي خوب زيادي بلدم، ولي اين يكي واقعاً يك كار خيلي خوب است. همين كاري كه من از ديروز تصميم گرفته ام انجام بدهم.



بله من تصميم گرفته ام قلكم را بشكنم. البته اين كار منظورم نبود. راستش مي خواهم قلك بزرگ سفالي ام را بشكنم تا لباس عيد بخرم. واي يك وقت فكر نكنيد كه مي خواهم براي خودم لباس عيد بخرم؛ نه براي يكي از دوستهايم. راستش دوستم خيلي ناراحت است؛ چون قرار نيست لباس عيد بخرد. راستش پدر دوستم چند وقت است كه مريض است و نتوانسته برود سر كار براي همين پول ندارد كه براي بچه اش لباس عيد بخرد. دوستم آرزو دارد يك پيراهن قرمز داشته باشد با يك دامن گل گلي. خودش اينها را به من گفت. همين چند روز پيش. براي همين من مي خواهم كمكش كنم تا به آرزويش برسد و امسال مثل همه لباس عيد داشته باشد. راستش نمي خواهم دوستم بفهمد كه من برايش لباس خريده ام چون شايد خجالت بكشد و ناراحت شود براي همين قرار است يواشكي با مامان برويم بازار و براي دوستم لباس بخريم و بعد به آدرسشان پست كنيم . واي مي دانم وقتي دوستم پاكت لباس ها را از پستچي بگيرد چقدر خوشحال مي شود. حتماً زود مي رود جلوي آينه و لباسهاي جديدش را مي پوشد. حالا فهميديد چرا مي خواهم قلك قشنگم را بشكنم. من مي خواستم با پولهاي توي قلكم يك صندلي چرخ دار براي ميز كامپيوترم بخرم چون پايه صندلي ام لق شده و دارد مي شكند. اما وقتي دوستم ناراحت باشد صندلي كامپيوتر به چه دردي مي خورد. خيلي بد است كه من لباس نو براي عيدم داشته باشم و روز اول عيد با لباس هاي جديدم بروم توي كوچه و دوستم اصلاً لباس نو نداشته باشد. مي دانم كه باباي دوستم خيلي غصه مي خورد كه نمي تواند براي بچه اش لباس نو بخرد. اين جوري باباي دوستم هم خوشحال مي شود. تازه من مي توانم دوباره با پول تو جيبي هايم يك قلك بخرم و باز پول هايم را جمع كنم و بعدا صندلي بخرم. فكر مي كنم اين كار من بهترين كاري باشد كه توي عمرم انجام داده ام. اميدوارم دوستم خوشحال شود و به آرزويش برسد.

  


خبرخبرخبردار

 

سبيل پر درد سر




يك مهماندار هندي به خاطر داشتن سبيل هاي بلند و چخماقي اش از كارش اخراج شد. او كه نامش «ويكتور دي» است مي گويد من مهماندار هواپيما بودم و بعد هم مقام بالاتري پيدا كردم اما مسؤولان هواپيمايي من را به خاطر بلند بودن سبيلهايم به قسمت زميني منتقل كردند و بعد هم اخراجم كردند. او به خاطر اين كار از شركت هواپيمايي شكايت كرده است و ادعا نموده هيچ كس حق ندارد كسي را به خاطر سبيلش اخراج كند. مسؤولان اين شركت هواپيمايي اعلام كرده بودند كاركنان بايد ريش و سبيل خود را بتراشند يا كوتاه و مرتب كنند . اما دي اين كار را نكرده و مي گويد من به خاطر يك رسم خانواده گي سبيلم را كوتاه نمي كنم. هنوز معلوم نيست شكايت مهماندار اخراج شده به كجا مي كشد. اما من كه فكر نمي كنم شركت هواپيمايي او را دوباره استخدام كند. شما چطور.

نابيناي قلابي
يك مرد كلاهبردار كه خودش را نابينا معرفي مي كرد و حدود چهل سال بود مستمري نابينا بودن و معلوليت مي گرفت سرانجام به دام افتاد آن هم در پشت فرمان ماشينش در حال رانندگي. اين پير مرد 72 ساله كه مدت ها بود خودش را نابينا معرفي كرده بود و از مزاياي معلولان استفاده مي كرد در يك بازرسي ساده وقتي مأموران ژاندارمري ماشين او را متوقف كردند و گواهينامه اش را خواستند، به دام افتاد. او حسابي دستپاچه شده بود و به مأموران گفته بود كه معلول است و گواهينامه ندارد و مأموران ژاندارمري وقتي پرونده پزشكي او را مطالعه كردند متوجه شدند او خود را نابيناي صد درصد معرفي كرده و خيلي زود دستگيرش كردند. معلوم نيست چه مجازاتي براي اين پيرمرد دروغگو تعيين مي شود.

پل گم شده
توي اين دور و زمانه دزدها هر چيزي را مي دزدند. باور نمي كنيد! خب پس اين خبر جالب را بخوانيد. مأموران راه آهن يكي از شهرهاي كشور چك اعلام كردند يك پل چهار هزار كيلويي راه آهن دزديده شده. اين پل متروكه بود و از آن استفاده نمي شد. مأموران نگهداري آن قسمت از راه آهن وقتي متوجه دزديده شدن پل شدند به پليس خبر دادند. هنوز معلوم نيست چه كسي و براي چه كاري پل به اين بزرگي و سنگيني را دزديده است. پليس مي گويد شايد پل را براي استفاده شخصي يا فروختن آهن هايش دزديده باشند. اين عجيب ترين و بي سابقه ترين دزدي در اين منطقه است. جستجو براي پيدا كردن اين پل و دزدهاي آن ادامه دارد.

سوسك پر دردسر
اين هم از دردسر سوسكها كه گاهي تا آنها را مي بينيم جيغ بلندي مي كشيم و زود در مي رويم. در كشور تركمنستان يكي از شبكه هاي تلويزيوني در حال پخش برنامه بود و گوينده اخبار در حال گفتن اخبار بود كه ناگهان يك عدد سوسك بي اجازه و مقدمه پريد روي ميز گوينده خبر و خب بعد احتمالاً گوينده هم دست و پاي خود را گم كرد و برنامه خيلي خيلي جدي به هم ريخت. خب حتماً مي گوييد اين كه خيلي اتفاق بدي نبوده است و به خير گذشته است نه اتفاقاً خيلي هم به خير نگذشته است. عده اي از بينندگان با تلويزيون تماس گرفتند و از اين كار ابراز ناراحتي كردند و گفتند با ديدن سوسك چندش آور نتوانسته اند غذاي خود را بخورند. عده اي از مسؤولان اين خبر را به رئيس جمهور تركمنستان دادند و او هم براي تنبيه كارمندان قسمت مربوطه سي نفر از آنان را اخراج كرد. ببينيد بعضي وقت ها در جهان چه اتفاقاتي مي افتد.

  


يك لقمه من يك لقمه تو

 

* پارسا مروي





مرد، حسابي خسته شده بود براي همين بيلش را كنار گذاشت و يك گوشه نشست تا استراحت كند. كمي كه خستگي در كرد به طرف چاه آب رفت و كمي آب بيرون كشيد و دست و صورتش را شست و به سراغ بقچه كوچك غذايش رفت كه يك تكه نان خشك بيشتر نبود. همين كه بقچه را باز كرد صداي نفس هاي حيواني را از پشت سرش شنيد. رويش را برگرداند و سگ بزرگي را ديد كه با قيافه اي گرسنه و خسته روبه رويش ايستاده بود و به تكه نان توي دست مرد نگاه مي كرد. مرد به تكه نان نگاه كرد و با خودش گفت: من بايد تا شب خودم را با همين تكه نان سير نگه دارم و كار هم بكنم اما اين سگ هم مثل من گرسنه است. مرد تكه اي از نان كند و به سگ داد و بعد يك تكه هم خودش خورد. سگ گرسنه همان طور ايستاده بود و او را نگاه مي كرد. مرد به سگ نگاه كرد و گفت: باشد يك لقمه من و يك لقمه تو و دوباره يك تكه نان به سگ داد. امام حسن مجتبي(ع) كه داشت از آنجا رد مي شد وقتي اين منظره را ديد جلو آمد. مرد با ديدن امام از جايش بلند شد چون امام را مي شناخت. او شبيه ترين مردم به پيامبر خدا(ص) بود. مرد مي خواست سلام كند كه امام قبل از او سلام كرد و پرسيد: «تو كي هستي و چرا غذايت را به سگ مي دهي؟»
مرد گفت: من غلامي هستم كه اين جا كار مي كنم. خجالت مي كشم خودم غذا بخورم و اين سگ گرسنه نگاهم كند. امام با شنيدن حرف مرد لبخندي زد و گفت: «همين جا بمان من برمي گردم» و به طرف خانه ارباب غلام رفت. چند دقيقه بعد مرد غذايش را خورده بود و دوباره مي خواست بيل را بردارد و كارش را شروع كند كه امام حسن(ع) برگشت و با لبخند گفت: من تو را براي اين كار خوبت در راه خدا آزاد كردم. مي تواني هر جا بخواهي بروي. غلام خيلي خوشحال شد و اشك خوشحالي چشم هايش را پر كرد.

  


شاعران نوجوان كفشدوزك

 

ترشي





احمد صفري
گوجه فرنگي داريم
خوشگل و شور آبدار
گذاشتيم اون ها رو ما
همين الان تو انبار

كلم، هويج، چند تا سير
فلفل سياه، گوجه شور
ترشي مي ريزه مامان
داره مي آد بوش از دور

يكي دوماه ديگه
ترشي داريم يه عالم
مي خوريم اون ها رو ما
تو سفرمون دور هم

  


شعر ؛ پاي بابا

 

* عباسعلي سپاهي يونسي

باباي من دارد
يك دانه پايش را
يك پاي او مانده
در جبهه ها تنها

وقتي كه در جبهه
از آب مي شد رد
شد منفجر در آب
يك دانه مين بد

يك دفعه آب رود
خوني و رنگي شد
باباي خوب من
مجروح جنگي شد

حالا به جاي پا
بابا عصا دارد
يك يادگار خوب
پيش خدا دارد

  


دشمن درخت

 





بعضي ها انگار دشمن درخت ها و گل ها هستند و اصلاً از درخت خوششون نمي آد.





اون ها هر جا درختي مي بينن شاخش رو مي شكنن.





يا با چاقو روي تنه ي درخت ها يادگاري مي نويسن.





اما اون ها بايد بدونن كه درخت ها هم جون دارن. خوبه يكي اين بلا رو به سر اون ها بياره.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com