|
دمپايي ها و كفش ها همه به رديف توي جاكفشي نشسته بودند و سرشان را انداخته بودند پايين كه يك دفعه صداي پا از توي راه پله

ها آمد. چه صداي بلندي. دمپايي قرمز گفت: حتماً يك كفش پاشنه بلند است. كفش بند دار گفت: نه حتماً يك كفش خيلي گنده و چاق است. صداي پا نزديك و نزديك تر شد و يك دفعه دو تا كفش بزرگ و پاشنه بلند با دماغ هاي سربالا و نوك تيز جلوي جاكفشي ايستادند. كفشها و دمپايي ها همه داشتند كفش هاي دماغ نوك تيز را نگاه مي كردند. لنگه كفش كهنه سياه گفت: چه كفش عجيبي توي همه عمر سه ساله ام چنين كفشي نديده بودم. كفش تازه وارد كه صداي كفش سياه را شنيده بود دماغ هايش را بالاتر برد و با قيافه گفت: معلوم است كه نديدي. من جديدترين مدل كفشم. هيچ كفشي به قشنگي و نوك تيزي من تا به حال ساخته نشده. و بعد دماغ هاي سربالايش را به همه نشان داد و گفت: دماغ هايم هم مدل جديد است مثل دماغ هاي شما كوفته اي و گرد نيست. كفش ها و دمپايي هاي توي جاكفشي همه روي دماغ هايشان دست كشيدند. كفش تازه وارد راست مي گفت دماغ همه شان گرد و كوفته اي بود.
كفش مدل جديد اين ها را گفت و بعد دوباره دماغ هايش را به طرف آسمان گرفت. دمپايي قرمز كه خيلي مهربان بود گفت: چرا نمي آيي اين جا توي جا كفشي كنار ما. كفش تازه وارد با خنده گفت: چي؟ !كنار شما !نه من كنار شما نمي نشينم.
كفش بند دار پرسيد: چرا؟ مگر از ما بدت مي آيد؟
كفش مدل جديد گفت: نه اما شما بي كلاس و قراضه هستيد و براي من خوب نيست كنار كفش هاي بي كلاس بنشينم.
كفش ها و دمپايي هاي توي جاكفشي همه ناراحت شدند و سرشان را انداختند پايين.
در همين موقع در خانه باز شد و بچه فضول صاحب خانه آمد بيرون و همين كه كفش جديد را ديد پايش را بلند كرد و گذاشت توي يك لنگه كفش. اما چون كوچولو بود ليز خورد افتاد زمين و پاشنه كفش مدل جديد كج شد. كفش با ناراحتي داد زد: واي داري چه كار مي كني. اما هنوز حرفش تمام نشده بود كه بچه فضول شروع كرد به كشيدن دماغ آن يكي لنگه كفش. حالا نكش كي بكش. اما بالاخره هر جور بود لنگه هاي كفش تازه وارد از دست بچه فضول فرار كردند و دويدند طرف جاكفشي. كفش هاي توي جا كفشي كه همه چيز را ديده بودند سريع خودشان را جمع و جور كردند تا لنگه هاي كفش نو كنارشان جا شوند. كفش تازه وارد توي جا كفشي نشست و سعي كرد خودش را پشت كفش هاي ديگر مخفي كند اما پاشنه بلند يك لنگه اش به جاكفشي گير كرد و تازه دماغ هاي بلندش هم از جا كفشي زده بود بيرون. بچه فضول هنوز داشت خودش را براي حمله بعدي به كفش ها آماده مي كرد كه صداي مامانش بلند شد: بچه كفش هاي جديدم را خراب كردي و اين جوري بود كه بچه فضول رفت توي خانه و لنگه كفش هاي تازه وارد نجات پيدا كردند.
بچه فضول كه رفت كفش تازه وارد سرش را انداخت پايين و با خجالت گفت: معذرت مي خواهم. كفش هاي توي جا كفشي گفتند: «عيبي ندارد دوست مدل جديد» و همه با هم خنديدند. |