|
* محبوبه علي پور
مي نويسد: «عبدالمحمد شعراني آنقدر هم پيچيده نيست، او را مي توان در يك سطر و نيم خلاصه كرد و با او جمله نويسي كرد و كوتاه ترين انشاي جهان را نوشت.»

اما وقتي تك تك جمله هاي وبلاگش- ديرتيش باد- را كه بيشتر گزارشي از كوچكترين مدرسه كشورمان است، مي خواني، در مي يابي كه به همين سادگيها نيست.
زيرا اين واژه هاي ساده و صميمي، تو را به دنياي تازه و دلخواه و گاه غمگين مي برد. دنياي ساده اي كه روزهاي آن در روستايي دور افتاده به نام «حاجي آباد كالو» رقم مي خورد و به قلم «سرباز معلم جنوبي» گوشه هايي از آن ثبت مي شود.
«عبدالمحمد شعراني 21ساله و داراي ديپلم برق و الكترونيك و دانشجوي آموزش ابتدايي دانشگاه آزاد بوشهر است كه در بندر دير زندگي مي كند. هفت برادر و دو خواهر دارد؛ با پدري كه ناخداي بازنشسته و مادري كه خانه دار است» او كه امروز به عنوان معلم، ناظم و مدير كوچكترين مدرسه كشور شناخته مي شود، خودش نيز روزي پشت نيمكتي چوبي، كلاس اول را در مهرماه تجربه كرده است.
«حدود 30 دانش آموز بوديم. اغلب بچه ها گريه مي كردند و با مادرهايشان آمده بودند. من كه مدرسه را دوست داشتم، خودم تنها رفتم. معلم خوبي به نام آقاي «بشار» داشتم كه باعث ادامه اين علاقه مندي به مدرسه و درس شد.
در تمام انشاهاي دوران تحصيلم هم مي نوشتم كه دوست دارم معلم شوم. سال اول دبيرستان نيز كه معلم برنامه ريزي تحصيلي از ما خواست كه آرزوهايمان را بنويسيم، بازهم نوشتم كه مي خواهم معلمي در يكي از روستاهاي دور افتاده شوم.»
اين طور كه «سربازمعلم جنوبي» ما مي گويد: جمال آباد كالو روستايي در فاصله 20 تا 30 كيلومتري بندر دير است كه ده دقيقه با جزيره زيبا و ديدني «نخيلو» فاصله دارد. جزيره اي كه از جاذبه هاي استان بوشهر مي باشد.
شعراني اضافه مي كند: هر روز صبح با موتورسيكلت به روستا مي آيم و عصر به بندر دير بر مي گردم چون در يك شركت رايانه اي هم كار مي كنم تا هزينه تحصيل در دانشگاه را بدهم.
آرزوهاي كوچك
برداشت اول از زنگ اول:
... حميده كلاس پنجمي كه امروز طبق برنامه قبلي امتحان تاريخ دارد. كتاب تاريخش را مرور مي كند و خطاب به حسين كه كتاب علومش را ورق مي زند، مي گويد: حسين اسم شهري بگو كه با «ح» شروع ميشه؟ حسين كه با جويدن مدادش مي خواهد بگويد كه دارد فكر مي كند! با كمي تعلل جواب مي دهد: حميده آباد! حميده هم مي گويد: نه مي شود حبشه ! كمي دورتر و به ادازه يك خط كش 50 سانتي از نيمكت حميده، نيمكت پريساي كلاس دومي قرار دارد! پريسا كه زنگ اول نقاشي داشته، مي گويد: اجازه نقاشي ام تمام شده است. درحال وارسي نقاشي امروز پريسا هستم كه چرا براي خورشيد نقاشي اش سبيل مردانه گذاشته! مهدي صدايم مي كند و مي گويد: اجازه بنشينم و حميده هم از آمادگي خود براي امتحانش خبر مي دهد...»
اينجا مدرسه شهيد رجايي در جمال آباد كالوست. كوچكترين مدرسه در يك اتاق كه از حدود دو سال پيش مدرسه شده است.«قبل از اين بچه ها كه حدود 6 نفر بودند در حسينه روستا درس مي خواندند. با تلاش اهالي اين اتاق مدرسه شدهاست و امروز چهار كودك به نامهاي مهدي (كلاس اول)، پريسا (كلاس دوم)، حسين(كلاس چهارم) و حميده (كلاس پنجم) در آن درس مي خوانند و هركدام آرزويي دارند.
«پريسا مي خواهد دكتر شود، حسين مهندسي رايانه و حميده هم مهندس، اما هنوز نمي داند در چه رشته اي». و امروز، پريسا مسؤول نگهداري وسايل ورزشي است و حسين مبصر. حميده نيز مسؤوليت كتابخانه را برعهده دارد.
شعراني نيز خودش آرزو دارد: كه بچه ها به آرزوهايشان برسند. به پريسا مي گويم اگر دكتر شدي و من مريض شدم درمانم مي كني. او هم با خنده مي گويد: بله.
من هميشه معتقدم: آرزوها دست يافتني هستند. اين خود ما هستيم كه سنگ اندازي مي كنيم و آرزوهايمان را ناديده مي گيريم. خيلي از بزرگان كشور ما از روستاهاي دور افتاده برخاسته اند و نام آور شدند. اتفاقاً دشواريها در موفقيت بيشتر تأثيرگذارند.
راهي براي ديدن، شنيدن و گفتن
از ارديبهشت سال 85 شعراني در وبلاگش مي نويسد. او درباره ايده وبلاگ نويسي مي گويد: از طريق اينترنت با افراد مختلف از جمله بخشدار دير در ارتباط بودم. وقتي هم وبلاگ ديگران را مي خواندم، متوجه مي شدم، اغلب مسايل شخصي و غمگين را مي نويسند. اما من مي خواستم واقعيتها را ساده بنويسم. بنابراين وقتي گزارشم درباره مدرسه مان نوشته شد مورد استقبال بازديد كنندگان قرار گرفت. طوري كه بسياري از آنها مرا تشويق كردند.
شعراني با اشاره به تأثير ايجاد اين وبلاگ بر كلاس و حتي روستاي حاجي آباد كالو، مي گويد: با راه اندازي وبلاگ «ديرتيش باد» افراد بسياري از داخل و خارج كشور با وضعيت و مشكلات اينجا آشنا شده اند. حتي افراد خير براي مدرسه ما «آب سردكن» فرستاده اند. دوستان زيادي هم پيدا كرده ام كه برايمان كتاب مي فرستند. حتي اين وبلاگ در توجه بيشتر مسؤولان به مسايل روستاي ما مؤثر بوده است. تا آنجا كه بازديد از روستاي حاجي آباد به هفته اي دو يا سه بار هم مي رسد. درواقع وبلاگ من، فرصتي براي جذب امكانات مورد نياز روستاي ماست. همچنين گزارشهايي درباره مدرسه كوچك ما در رسانه ها نظير تلويزيون ارايه شده است. حتي قرار است براي يونيسف فيلم مستندي در اين زمينه ساخته شود. خودم هم تصميم دارم بخش انگليسي وبلاگم را راه اندازي كنم.
آيا ديگر سرباز معلمها يا معلماني كه در روستاهاي دور افتاده تدريس مي كنند، چنين وبلاگهايي دارند؟
او مي گويد: «تا آنجا كه مي دانم، نه. درحالي كه سرباز معلمها و يا ساير معلماني كه در مدارس دور افتاده تدريس مي كنند، مي توانند از اين طريق مشكلات مدرسه شان را به خوبي رفع كنند. در منطقه بندرعباس بسياري از سرباز معلمها به روستايي مي روند كه حتي فاقد راه مناسب براي رفت و آمد است. من به خوبي مي دانم كه بسياري از مدارس روستايي كمترين امكانات را هم ندارند. اما مدرسه ما رايانه دارد و بچه هاي روستا نيز در خانه هايشان از اين وسيله استفاده مي كنند.البته تهيه رايانه مدرسه نيز داستان جالبي دارد.
روزي آقاي عابدي مسؤول آموزش و پرورش منطقه بردخون براي بازديد به مدرسه ما آمد و از بچه ها خواست آرزوهاي خود را نقاشي كنند. يكي از بچه ها رايانه كشيد. به اين ترتيب آقاي عابدي رايانه خودش را به مدرسه ما داد. چند وقت بعد كه براي كاري به آموزش و پرورش رفتم، ديدم آقاي عابدي به جاي رايانه خودش نقاشي بچه ها را روي ميز گذاشته است.
شعراني كه آرزويش، آينده درخشان شاگردانش است، مي گويد: برايم دور از انتظار نيست كه روزي وزير آموزش و پرورش هم به مدرسه ما بيايد. اما خواسته من از وي، تجهيز بيشتر مدرسه است. ابزاري مثل وسايل آزمايشگاهي... و اصولاً هرچه كه براي آموزش بيشتر شاگردانم ضروري است.سرباز معلم جنوبي ما، در ادامه به آينده خدمتش در روستاي حاجي آباد اشاره مي كند: من خودم دوست دارم كه باز هم در همين مدرسه كار كنم اما بايد ديد تصميم آموزش و پرورش منطقه چه خواهد بود.
البته يكي از نگرانيهاي من آينده مدرسه است. چون اگر جدي به حساب نيايد، مدرسه تعطيل مي شودو بچه ها ناچار مي شوند براي ادامه تحصيل به روستاهاي ديگر كه نزديكترين آنها 15كيلومتر فاصله دارد، بروند.عبدالمحمد شعراني، سرباز معلم جنوبي ما، حرفهاي ناگفته بسياري دارد. حرفهايي كه به گفته خودش «مجال ديگري مي خواهد. من قصد دارم كتابي درباره خاطرات و تجربياتم به عنوان سرباز معلم بنويسم كه اين حرفها را در آن خواهم نوشت.»
عبدالمحمد شعراني سرباز معلم آشناي جنوب روزها و روزهاي ديگر هم مي نويسد و روايت مي كند كه از مصيب- كه ديگر نيست- و خواهرش مدينه، از آرزوهاي كارگر افغاني، از گداي شهري، از آبي دريا، از لاك پشتها، از سگ بدقواره روستا و باد سوزان تيش باد...اما همين واژه هاي ساده و صميمي پر از حرف هستند. حرفها و دردهاي مردمش، شاگردهايش، خودش و... |