|
* خديجه زمانيان
«گابوي پير» همين روزها، 80 ساله شده است.

«گابريل گارسيا ماركز» را همه مي شناسند. حتي اگر آثارش را نخوانده باشند، «صد سال تنهايي» را بارها پشت ويترين كتابفروشي ها ديده اند.
«ماركز» جزء نويسندگاني نيست كه پشت درهاي بسته بنشيند و بنويسد. او قبل از نويسندگي اش يك روزنامه نگار بود؛ يك ناشر، يك فعال سياسي كلمبيايي.
«ماركز» تنها متعلق به كلمبيا نيست؛ همه مردم دنيا دوستش دارند و به رسم آمريكايي ها، همه او را گابو (براي تحبيب) صدا مي زنند.
گابوي پير در اين سالها داستانهاي زيادي نوشت. رد پاي همه مردم دنيا در داستانهاي او به جا مانده؛ او با نوشته هايش هميشه همراه مردم كشورش و البته مردم جهان بود.
داستانهاي «ماركز» توسط مترجمان زيادي به زبان فارسي ترجمه شده است. يكي از اين مترجم ها، «كيومرث پارساي» متولد 1325 تهران است. وي آثاري مثل «طوفان برگ»، «پاييز پدرسالار»، «صد سال تنهايي»، «عشق سالهاي وبا»، «ساعت نحس» ، «وقايع نگاري يك مرگ از پيش اعلام شده»، «سرگذشت يك غريق»، «ژنرال در هزار توي خويش» و آثار بسياري از نويسندگان ديگر را ترجمه كرده است.

در آستانه 80 سالگي «ماركز» در خصوص ناگفته هاي شيوه نويسندگي وي با اين نويسنده به گفتگو نشسته ايم.
به گفته «كيومرث پارساي» دو اثر «پاييز پدر سالار» و «صد سال تنهايي» بيش از ساير آثار مورد توجه قرار گرفته اند.
* آقاي پارساي، چرا «پاييز پدرسالار» و «صد سال تنهايي» بيش از ساير آثار «گابريل گارسيا ماركز» در ايران مورد توجه قرار گرفته اند.
** چون «ماركز» در اين دو اثر بيش از آثار ديگرش، دو عنصر تخيل و واقعيت را با هم تركيب كرده است. «ماركز» با استفاده از تركيب اين دو عنصر به كساني كه مي گفتند رمان مرده، نشان داد رمان هنوز نفس مي كشد. من تصور مي كنم صرف نظر از فرم، محتوا، شكل و قالب نويي كه در داستانهاي «ماركز» ديده مي شود، سبك نوشتن او باعث وجد و همراهي مخاطب ايراني با اين دو اثر شد. او عناصري از فرهنگ را در آثارش نشان مي دهد كه به عناصر فرهنگ ايراني نزديك است و يك مخاطب ايراني در مقايسه با يك مخاطب ايتاليايي بهتر با آثار «ماركز» ارتباط برقرار مي كند. از طرفي شيوه نوشتن «ماركز» هم بي نظير است. او در آثارش زياده گويي نمي كند، بر چيزي تأكيد نمي كند، بلكه با صراحت به وقايع داستان اشاره و عبور مي كند؛ اين نوع نوشتن مطلوب مخاطب است.
* «ماركز» در «صد سال تنهايي» مي گويد: «ماجرا جويانه ترين چيزها را با حقيقي ترين صداهاي ممكن نوشتم. چه طور شد او در «صد سال تنهايي» به اين شهود رسيد؟
** نه !او هنوز اثري مثل «طوفان برگ» را يكي از شاهكارهايش مي داند.
تركيب تخيل و واقعيت را ابتدا در اين اثرش مورد استفاده قرار داد؛ اما در «صد سال تنهايي» اين تكنيك را به اوج رساند. حتي اين تكنيك را در اثر «دهكده ماكوندو» هم مورد استفاده قرار داد.
* مهمترين ويژگي آثار «ماركز» بومي نويسي اين نويسنده است. «ماركز» با آنكه بومي مي نويسد، اما آثارش توانسته با همه جهان ارتباط برقرار كند؟
** «ماركز» بومي مي نويسد، اما بومي نويسي او همراه با عنصر تخيل است. «ماكوندو» اين دهكده اي فرضي، مكان اكثر داستانهاي اوست. اتفاقهاي داستانهاي «ماركز» در اين دهكده مي افتد. اتفاقهاي داستان به اشخاص و يا مكان خاصي متعلق نيست. ممكن است اين اتفاقها در هر گوشه اي از دنيا بيفتد، از طرفي به نظر من آن طور كه آثار «ماركز» به ميان مردم ايران راه پيدا كرده مورد توجه شهروندان آمريكايي قرار نگرفته است. اصلاً يك شهروند آمريكايي نمي تواند با «صد سال تنهايي» ارتباط برقرار كند، مگر اينكه از زندگي مرفه گونه اش فاصله بگيرد، «ماركز» در آثارش از مردمان و دولتهايي مي نويسد كه هميشه تحت سلطه دولتهاي بزرگ بوده اند، اما آمريكاي شمالي كه هميشه غارتگر بوده نمي تواند با داستانهاي «ماركز» ارتباط برقرار كند. يادم هست يكي از افتخارات كلينتون؛ رئيس جمهور وقت آمريكا اين بود كه دخترش «صد سال تنهايي» را خوانده است !همين مسأله كنجكاوي آمريكايي ها را برانگيخت تا به دنبال كتاب بروند و اثر را بخوانند، اما «صد سال تنهايي» هميشه در ايران معروف بود. آمريكايي ها با عقايد مطرح شده در «صد سال تنهايي» مخالفند.
* پس شما معتقديد فقط «مكان» داستانهاي «ماركز» بومي است و «اتفاقها»، متعلق به همه مردم جهان است؟
** بله !چون همه اتفاقاتي كه در دهكده «ماكوندو» (كه همه آثار ماركز وجود دارد) مي افتد ممكن است در هر جاي دنيا رخ دهد. همه دولتهاي تحت سلطه مي خواهند بر ضد ارتش كودتا كنند، همه دولتها مي خواهند عليه قراردادهاي اجتماعي كه به آن اعتقاد ندارند انقلاب كنند و همه اينها در داستانهاي «ماركز» وجود دارد و اتفاق مي افتد.
* آقاي پارساي، مسيري تكاملي در آثار «ماركز» ديده مي شود كه نشان مي دهد اين نويسنده به دنبال يافتن موقعيت خاصي در آثارش است؟
** نه، من اين نظر را ندارم. «ماركز» وقتي شروع به نوشتن كرد به خاطر تفنن نوشت و فقط مي خواست درونياتش را مطرح كند، به همين دليل بعضي عناصر مثل استفاده از يك مكان به نام دهكده «ماكوندو» در همه آثارش ديده مي شود. سير تكاملي در آثار «ماركز» ديده نمي شود، اما نكته اي در سبك نويسندگي او وجود دارد و آن هم تأثير گرفتن اين نويسنده از نويسندگان ژاپني، است، تا آنجا كه آخرين اثرش به نام «خاطره دلبركان غمگين من» را تحت تأثير «زيبا رويان خفته» اثر «كاواباتا» نوشت. «ماركز» فقط به نيازهاي اجتماعي و سياسي همه مردم دنيا پاسخ داد، اما اين تكامل نيست. اين نوعي تخيل است كه در آثارش رفته رفته گسترش پيدا كرد و مورد توجه قرار گرفت. اگر چه مي توان گفت «ماركز» در خلق تصاوير به يادماندني و تأثير گذار بي نظير است؛ مثلاً صحنه منفجر شدن يك زن در دادگاه يا بريان شدن ژنرال در رمان «پاييز پدر سالار» هيچ گاه از ذهن مخاطب پاك نمي شود با آنكه «ماركز» همه اين تصاوير را با يك اشاره و يك توصيف كوتاه ارائه مي دهد و در مورد آنها زياده گويي نمي كند، اما اين تصاوير مدتها همراه مخاطب باقي مي مانند. «ماركز» مثل «چارلزديكنز» يا «ويكتور هوگو» نيست كه با نوشتن در ده ها صفحه به دولتهاي ظالم ناسزا بگويد؛ او انزجارش از اين دولتها را با ارائه يك تصوير كوتاه و به ياد ماندني به خواننده نشان مي دهد.
* خب، تفاوت نويسندگان امروز با نويسندگان كلاسيك در همين موجز بودن و تصويري بودن آثارشان است؟
** بله !درست است كه شما مي بينيد اغلب رمانهاي او بلند و كتابهايش قطور است، اما در عين حال موجز بودن را رعايت كرده است. اما بعضي از نويسندگان امروز هم هستند كه اين اختصار را رعايت نمي كنند، مثلاً «دوريس لسينگ» كه برنده جايزه نوبل شد، به هيچ عنوان اختصار را رعايت نمي كند، نمي دانم چرا جايزه نوبل ادبي را به اين نويسنده دادند؟!
* نويسندگان زيادي برنده جايزه نوبل شده اند، اما هيچ كدام محبوبيت «ماركز» را در ميان مردم و دولتها به دست نياوردند، تصور مي كنيد دليل اين موضوع چيست؟
** «ماركز» نويسنده اي بسيار صريح و راستگو است؛ اهل چاپلوسي براي نوبل نيست. او قبل از اينكه جايزه نوبل را بگيرد مشهور و معروف و محبوب بود و اين محبوبيتش را مديون صراحت و رك گويي اش است. جايگاه اين نويسنده به گونه اي است كه وقتي رئيس جمهور آمريكا (كلينتون) مي خواست بافيدل كاسترو مذاكره كند از «ماركز» كمك خواست چون مي دانست «ماركز» عين جملات را به گوش كاسترو خواهد رساند و «ماركز» توانست بخشي از مشكلات بين آمريكا و كوبا را با ديپلماسي خاص خودش برطرف كند. وقتي جرج بوش رئيس جمهور شد، فيدل كاسترو گفته بود: «اميدوارم رفتار بوش مثل قيافه اش احمقانه نباشد!»
ماركز عين اين جملات را به بوش گفت. گفتن اين مسايل شجاعت بسيار مي خواهد و «ماركز» اين شجاعت را دارد، و با همين شجاعت هم مي نويسد، به همين دليل محبوب است و جايگاه خاصي دارد.
* «ماركز» جزو نويسندگاني است كه هم محبوب بعضي دولتهاست و هم محبوب مردم ...
** بله، «ماركز» بر خلاف «سارا ماگو» محبوب مردم هم هست. «سارا ماگو» را به خاطر كمونيست بودنش از پرتغال بيرون كردند، اما ماركز را هيچ گاه نتوانستند از كلمبيا اخراج كنند. صراحت او مطلوب مردم كشورش هم هست. در رمان «گزارش يك آدم ربايي» كه درباره قاچاق مواد مخدر است به افشاگري درباره گروه هاي قاچاق و سياستهاي دولت مي پردازد. او در اين اثرش دلايل قاچاق و آدم ربايي گروهكها را بي طرفانه شرح داده، به زندگي خصوصي آدمرباها پرداخته و تصويري واقعي از زندگي آنها به مخاطب نشان داده است. همين صراحت او باعث شد در سال 1999 رسماً مرد سال آمريكاي لاتين شود و سال 2000 مردم كلمبيا با ارسال طومارهايي از او بخواهند رئيس جمهور كلمبيا شود كه نپذيرفت. او آدمي سياسي نيست و دوست دارد همچنان يك نويسنده محبوب باقي بماند.
* شغل روزنامه نگاري چقدر بر شيوه نويسندگي «ماركز» تأثير گذاشته است؟
** خودش مي گويد: «شغل روزنامه نگاري نگاهي به من داد تا با شيوه اي متفاوت به جامعه ام بنگرم، اين حرفه باعث شد تخيلات من رشد كند.» به نظر من كتاب «پاييز پدرسالار» را فقط نويسنده اي مي تواند بنويسد كه زماني در حرفه روزنامهنگاري مشغول به كار بوده است.
* غير از مسائلي كه در مورد سبك نويسندگي «ماركز» گفته مي شود، به نظر شما چه مسأله ناگفته اي در مورد آثار اين نويسنده هست كه تا به حال مورد توجه قرار نگرفته، ولي وجود دارد؟
** در آثار ماركز جملات و تصاوير كليدي وجود دارد كه بايد به آنها توجه كرد. همين جملات و تصاوير، هدف «ماركز» از نوشتن يك اثر است. مثلاً در داستان «طوفان برگ» در جايي از كتاب شخصيت داستان به فرمانده پليس و شهردار ناسزا مي گويد با تمام داستان و هدف نوشتن «ماركز» از اين اثر، همين است، اما او هيچ وقت در مورد خوبي يا بدي شهردار و فرمانده پليس، قضاوتي نمي كند و حرفي نمي زند.
يا داستان «وقايع يك مرگ از پيش اعلام شده»؛ همه داستان بازگشت مرد به طرف زن و پذيرفتن عشق اوست؛ «ماركز» اين بازگشت را در يك صفحه بيان مي كند. در «صد سال تنهايي» هم كه داستان زندگي يك خانواده به طور كامل بيان مي شود، «ماركز» تعداد زيادي شخصيت در اثرش مي آورد، اما در آخر كتاب هيچ كدام از افراد خانواده و اين شخصيتها باقي نمي مانند و همه مي ميرند به جز يك زن.
او در سراسر داستان مي خواهد همين نتيجه را بگيرد كه انسان تنهاست. بايد به اين اشارات «ماركز» توجه كرد، چون در اين صورت «ماركز» را بيشتر دوست خواهيم داشت. |