|
* جواد نعيمي
باز هم قلمم دستي به زانويش گرفت، يك «ياعلي» گفت؛ نگاهي به حاشيه خاكستري مغزم انداخت، آن گاه به راه افتاد و اين گونه نوشت:
گفته اند - و درست گفته اند - كه روزي آن سفر كرده تا قافله قلبهاي قبيله قبله هماره همراهش هست؛ مي آيد. آن آقاي غايب هميشه حاضر را مي گويم.
مردي كه نان عدالت را در سفره همگان مي گذارد و محرومان را از زير يوغ استضعاف و استكبار رها مي سازد و به اوج قله هاي عشق و ايمان مي برد.مردي كه با گل انديشه هاي قرآني و نابش دنيا را گلباران معاني زيبا مي كند.
مردي كه با همه شايسته ها و بايسته ها نسبت دارد.
مردي كه نور است و نوراني و از نور مي آيد و به سوي نور مي خواند.مردي كه از سرانگشتانش بذر همه خوبي ها و نيكي ها براي حاصلخيزي خاك مي ريزد.
مردي كه انديشه اش سپيد و سبحان است و از سجاده نيايشش هماره براي ما، دعا صادر مي شود.
مردي كه اگر قدرش را ندانيم، در اندوهي گرانبار و خسراني عظيم فرو خواهيم رفت!
مردي كه آيينه دار كمال و جمال خالق است و پرده دار كعبه عشق و ايمان.مردي كه بازوان ستبرش بارها به ياري ما آمده و بارها و بارها جلوه هاي وجودش بر شكوه انقلاب اسلامي ما، صد چندان افزوده است.مرد مردستان. مرد زمين و آسمان. حضرت صاحب الزمان(عج).
سپس قلم نفسي تازه كرد و نوشت:تپش قلبهاي ما، هماره با يادش، ظهورش هر چه نزديكتر و پويش ما براي خدمتگزاري در ركابش پايدار و پويا باد! |