تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادي
فرهنگی
ورزشی
هنری
حوادث
ورود آزاد
بادبادك
شهرستانها
خراسان امروز
ستونها
اخبار ویژه
نداي آشنا
صفحه آخر
سر مقاله
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2008-03-16
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

یک شنبه 26اسفند ماه 1386


اين خريد عيد هم حكايتي دارد!

 

* افروز ارزه گر

يعني چي؟ اصلاً دلم مي خواهد تمام خريدهايم را خودم انتخاب كنم. چرا بايد بلوز و شلوارم را مامان خانوم انتخاب كنند؟ يا رنگ مانتو و كفشم را عزيز جون؟
اين حرفها را توي دلم مرور كردم و سرم را بالا گرفتم و راست راست رفتم توي آشپزخانه. طبق معمول عاليه خانم در حال تق و توق كردن بود. در كابينتها را به هم مي زد. نمي دانم براي چي! مامان خانوم هم دور خودش مي چرخيد و فقط در مورد اينكه ظهر ناهار چي داشته باشيم كه همه يعني من و شنگول و منگول و حبه انگور و عزيز جون و مهمانهاي ناخوانده دوست داشته باشند و با به به و چه چه بخورند. مامان همين طور فكر مي كرد كه ناگهان فكري به سرش زد و گفت: فهميدم!
عاليه خانم با خوشحالي پرسيد: چي؟
مامان خانوم گفت: غذايي كه هم تمام بچه هاي خوب دوست دارند، هم بزرگها و خيلي هم مفيده...
وسط حرف مامان پريدم و گفتم: آب گوشت؟ مامان گفت: اشتباه كردي...
با خوشحالي گفتم: پس چي؟
مامان گفت: آش دخترم!
در اين شرايط حساس نمي شد به هيچ چيز حتي غذاي مقوي آش ايراد گرفت. با زيركي تمام چون خواسته بزرگي، داشتم خودم را خوشحال نشان دادم و گفتم: آخ جون. خيلي هم خوبه... مامان با تعجب نگاهي كرد و گفت: چه عجب...
گفتم: حالا بريم سراغ اصل مطلب. من مي خوام امسال با اجازه شما و بقيه بزرگترها خودم براي خودم خريد كنم.
منتظر مخالفت شديدي از طرف مامان بودم كه مامان بدون معطلي گفت: خدا رفتگانت را بيامرزد. بار بزرگي از روي دوشم برداشتي. هر چي مي خواي خودت برو بخر. اما هرچي خريدي من نميام عوض كنم يا پس بدم. باشه؟
گفتم: باشه. قول قول قول!
صبح زود حاضر شدم و به بازار رفتم. اولين مغازه، كفش فروشي! تمام كفشها را زير و رو كردم. يكي تنگ بود، يكي گشاد. يكي تيره بود، يكي روشن. آهسته آهسته آقاي فروشنده داشت عصباني مي شد. ولي خودش را كنترل مي كرد. بالاخره كفشي را به من پيشنهاد داد. رنگش را نپسنديدم. گفتم: «اين خيلي تيره است». فروشنده گفت: «اين رنگ مده خانوم. همه از اين رنگ مي برن». گفتم: «تنگه» فروشنده بدون فكر كردن گفت: «اولشه... جا باز مي كنه». گفتم: «ببخشيد، كمي بزرگه». فروشنده اخمي كرد و گفت: «تا چند روز ديگه جمع مي شه. مي شه قالب پاتون». آنقدر فروشنده از زيبايي و راحتي كفش تعريف كرد كه بالاخره اولين كفش امسالم را خريدم. بعد از آن نوبت خريدهاي ديگر بود. خودتان تصور كنيد كه ميان آن همه مانتوهاي رنگ و وارنگ من تك و تنها واقعاً گم شده بودم. نمي توانستم تصميم بگيرم. مانتويي را به پيشنهاد آقاي فروشنده خريدم. مانده بود كيف و روسري. ديگه حوصله نداشتم. مامان راست مي گفت، انتخاب خيلي سخته. اولين مغازه يك كيف و روسري خريدم و آمدم بيرون. آنقدر خسته بودم كه تصميم گرفتم براي اين همه كار به خودم جايزه بدم. بسته اي شكلات كاكائويي كه خيلي دوست داشتم خريدم.
به خانه رسيدم. بسيار خسته و كوفته ولي خوشحال از خريدهايي كه كردم. مامان و عزيز جون نبودند. تمام خريدهايم را روي ميز چيدم. ناگهان از زير ميز يك دست تمام شكلاتها را چنگ زد. زير ميز شنگول و منگول مشغول باز كردن شكلاتهاي دوست داشتني ام بودند. عاليه خانوم مشغول هم زدن آش بود. خواستم خريدهايم را به او نشان بدم كه چشمم به روسري اش افتاد. خيلي بي رنگ و رو و كهنه شده بود. روسري را از روي ميز برداشتم و به آشپزخانه رفتم. گفتم عاليه خانم عيدتان مبارك. عاليه خانم لبخند شيريني زد و به چشمهايم نگاه كرد و گفت: «تو چه مهرباني. از كجا مي دانستي من اين رنگي را دوست دارم؟» توي چشمهايش يك حلقه اشك درست شده بود.
در همين موقع مامان و عزيز جون و حبه انگور وارد شدند. عزيز جون گفت: «ننه چه كفشهاي راحت و خوبي خريدي، بده ببينم» و طبق معمول پايش را در كفشم كرد. عزيز جون با كفشهاي من كمي دور اتاق قدم زد و گفت: «عجب سليقه اي داري. چقدر راحته. زحمتت نميشه يكي هم براي من بخري؟» گفتم: «عزيز جون همين مال شما. شايد ديگه اين اندازه اش را نداشته باشد».
عزيز جون خوشحال و خندان رفت تا كفشهاي عيدشان را به دوست طبقه سومشان نشان بدهد و زود برگردد.
خواستم مانتويم را بپوشم كه چشمتان روز بد نبيند. اصلاً اصلاً اندازه ام نبود. ترسيدم پاره شود براي همين دوبار روي ميز گذاشتمش. با ترس گفتم: «باوركنين اونجا خوب بود».
مامان با خونسردي گفت: «بهتره بري عوضش كني».
گفتم: «نمي شه، شما...» مامان اخمهايش را توي هم كرد و گفت: «خودت گفتي قول قول قول!»
گريه ام گرفته بود. عاليه خانم من را براي چندمين بار بوسيد. عزيز جون با مهرباني يك نگاه به من و يكي به كفشهايش كرد. مامان هم از اينكه ديگر مجبور نيست با من به بازار بيايد، خوشحال بود؛ حبه انگور مانتوي كوچك من را برداشت و خواهش كرد: «اينو مي دي به من؟» با بي تفاوتي شانه هايم را بالا انداختم. حبه انگور با مانتويي كه برايش خيلي بزرگ بود، دور اتاق مي دويد.
عيد خوبي خواهيم داشت...مطمئنم!

  


زشت و زيبا

 

* ايرج نويسا
اينجا راديو بادبادك است دوستان عزيز نوجوان، دخترخانمها، آقا پسرها سلام وقت بخير!
]موسيقي [
بهار نزديك است كمي بعد از برف و سرما، درست پشت همهمه ترقه بازيهاي چهارشنبه سوري.
]موسيقي[
بهار كه نزديك مي شود آدمها در ايران تغيير وضعيت مي دهند؛ يعني يك جورهايي زندگي شان متحول مي شود.
]موسيقي[
عين وضعيت فوق العاده است، انگار آماده باش اعلام كرده اند؛ وسايل خانه را به هم مي ريزند تا طرحي نو ايجاد كنند. آخر خانه ها را بايد تكاند...
]موسيقي[
سلمان يزدي هم انگار متحول شده است در نزديكي بهار انرژي اش را مي شود از پشت ميكروفن هم حس كرد. با هم گزارش پر از انرژي گزارشگر برنامه را مي شنويم.

«به گزارش بادبادك»
]خوش به حال روزگار[
سلمان يزدي
سلام به تمام بچه هاي با حال و با مرام راديو بادبادك، اميدوارم كه حالتان خوب باشد و ايام به كام باشد. خريدهاي عيد خيلي بامزه و خاطره انگيزست، اما يادتان باشد كه زياد روي خانواده ها فشار نياريد، اين روزها خيابانها پر است از نوجوانهايي كه آمده اند خريد. بعضيها با خانواده و بعضي هم تنها، امروز بيست و هفتم اسفند است و ديگر داريم به هفت سين نزديك مي شويم، همراه ما باشيد تا گزارش اين هفته را بشنويد:
سلام دوست عزيز، من گزارشگر راديو بادبادك هستم.
خودت را معرفي كن.
* سلام، من احمد شريفي هستم.
روزهاي آخر اسفند ماه براي شما چگونه است؟
* من هميشه در اين روزها، خيلي شاد و خوشحال هستم و فكر مي كنم كه براي تمام مردم هم همينطور باشد، يك شور و هيجان خاصي در اين روزها وجود دارد.
به نظرت چقدر مهم است كه در عيد لباس جديد بپوشي؟
* فكر نكنم خيلي مهم باشد، انسان بايد لباس روحي و انديشه هايش را متحول كند، و لباس تن زياد مهم نيست و نمادي براي تحول و نو شدن است.
متشكرم

سلام دوست عزيز، من گزارشگر راديو بادبادك هستم.
خودت را معرفي كن؟
* سلام، من سميه مختاري هستم.
روزهاي آخر اسفند براي شما چگونه است؟
* هميشه روزهاي آخر سال براي من همراه با شادي و صميميت است، اين روزها حال و هواي عيد همه را شاد و خوشحال مي كند، اما در اين خوشحالي هم نبايد افراد نيازمند را فراموش كرد.
بهترين لحظه اين ايام براي تو چه لحظه ايست؟
* لحظه سال تحويل، كه بايد سعي كنيم همراه با طبيعت متحول شويم، و خستگي و ملال را از خودمان دور كنيم و براي سال جديد آماده شويم تا بتوانيم بيشتر و بهتر از سال قبل تأثيرگذار باشيم.
سپاسگزارم

خوب دوستان عزيز اين هم از گزارش اين هفته، به قول شاعر «نرم نرمك مي رسد از ره بهار، خوش به حال روزگار»
تا گزارشي جديد، بدرود.
]موسيقي[
اينجا راديو بادبادك است. تنها راديو نوشتاري جهان!
]موسيقي [
اما در حول و حوش عيد غير از خانه تكاني معمولاً اتفاق ديگري هم در خانه ها مي افتد كه زير مجموعه همان وضعيت فوق العاده و آماده باش است. اين بار هم تغييري صورت مي گيرد، اما به شكل ديگر.
]موسيقي [
«تن آدمي شريف است به جان آدميت / نه همين لباس زيباست نشان آدميت»
]موسيقي [
بله به قول شاعر، لباس زيبا نشان آدم نيست، اما دور و برتان چند تا آدم مي شناسيد كه از پوشيدن لباس زيبا بدشان بيايد؟ من كه زياد نمي شناسم.
]موسيقي[
خب اين لباس زيبا را بايد خريد ديگر. و چه مناسبتي بهتر از عيد نوروز و سال نو براي خريد لباس نو و زيبا؟
]موسيقي[
اين همان وضعيت فوق العاده ديگري است كه بعد از خانه و تكاندن آن، در بازارها و مراكز فروش رخ مي دهد. اين روزها حتماً گذرتان به چنين جاهايي افتاده است.
]موسيقي[
لباسهاي نو و زيبا بخريد و از داشتن و پوشيدن آنها لذت ببريد، اما خواهش مي كنم انصاف را هم از ياد نبريد.
]موسيقي[
انصاف يعني اينكه هم رعايت احوال جيب خانواده را بكنيد و هم اگر هنوز از سال گذشته لباسهاي زيبايي داريد كه قابل پوشيدن هستند، يادتان بيايد كه كساني هستند كه حتي لباس زشتي هم براي پوشيدن ندارند.
]موسيقي[
قرار بود اين هفته بحث چهارشنبه سوري را ادامه بدهيم، اما احساس كردم اين حرفها بهتر از آن است. خريد عيد به همه تان خوش بگذرد. در پناه حق باشيد.

  


براي سبزه اي متفاوت، دست به كار شويد !

 

* زهرا پاشايي

عيد نزديك است. اينقدر به مادرتان غر نزنيد كه مادر دوستتان گندم هم خريده است، سبزه اش هم نيش زده است و سفره هفت سينشان دارد رو به راه مي شود. چه اشكالي دارد شما هم دست به كار شويد؟
مي پرسيد چه جوري؟
لازم نيست خيلي به خودتان زحمت بدهيد. اگر با ما همراه شويد مي توانيد سبزه اي متفاوت را پاي سفره هفت سين بنشانيد.
فقط كمي عجله كنيد. خيلي وقت نداريم.
وسايل لازم:
1- يك نفر كه اهل اين كار باشد!
2- يك كوزه كوچك
3- خاكشير يك مشت كوچك
4- پارچه نازك مثل تنظيف
5- برشي از چوب يا پوست درخت
خاكشير را خيس مي كنيم و روي پارچه اي كه آن را روي كوزه پر آب كشيده ايم، مي ماليم. بعد چند روز صبر مي كنيم و مدام آن را مرطوب مي كنيم. در مدت سه تا چهار روز خاكشيرها سبز مي شوند سپس پارچه سبز شده را برش مي زنيم و روي چوبي كه آن را در آب قرار داده ايم تا مرطوب باشد قرار مي دهيم.
متفاوت شد، نه؟

  


آهاي ننه سرما ! كجا با اين عجله ؟

 

* يوسف محمدزاده

احتمالاً شما در چند روز اخير بالاخره دوران خواب زمستاني تان را به سلامت به پايان رسانيده ايد و شايد چرخي هم در بيرون منزل زده ايد. البته اصلاً قصد جسارت به اشخاص شخيصي مثل شما را ندارم، ولي چاره چيست كه من يك نقشه نكته سنج هستم و گاهي هم حسابي از دست شما آدمها عصبي مي شوم... هنوز درست و حسابي از خواب خرگوشي تان بيدار نشده ايد، خميازه تان گرفته است (اشكال ندارد، شما هم بكشيد) بهانه تان هم آب و هواي اندك خواب آوري است كه كمي زودتر از فصلش رسيده و علتش هم اين است كه اين ننه سرماي ما كه زيادي هم داشت بند و بساطش رو پهن مي كرد، در يك چشم به هم زدن هوس مسافرت رفتن كرده و بار سفر بسته است و حالا هم كه نسيم بهاري دارد قلقلكتان مي دهد. اصلاً سپرده ايد كه لباسهاي بهاره تان را كه مادرتان از دست همين ننه سرما پنهان كرده بود، برايتان آماده كنند. چه بگويم از دست اين ننه سرما كه آنقدرعجله دارد، ناسلامتي هنوز هم داريم در فصل زمستان نفس مي كشيم. ننه سرماست ديگر چه مي شود كرد؟

سنگ،كاغذ،چكمه!
پوزخندتان را نثارمان نكنيد كه اصلاً قصد شوخي كردن نداريم ما (من و ننه سرما) اين هفته و همزمان با مراسم توديع ننه سرما مي خواهيم دوتايي در مورد يك كشورخيلي خيلي قديمي و يا به قول شما باستاني كه گمان كنم تنها چند صدسالي! از ننه سرما كوچكتراست، برايتان سخنراني كنيم. در ضمن اصلاً به خرده گرفتنهاي شما در رابطه با دوستي ام با ننه سرما اهميتي نمي دهم و فقط مي گويم كه ما نقشه ها هر كاري كه دل نداشته مان بخواهد، انجام مي دهيم. شما هم اگرخيلي ناراحت هستيد ميتوانيد يكي از سه راه زير را انتخاب كنيد.
1- با سنگ بزنيد تو سر خودتان (اين مترادف اين است كه كله تان را محكم به ديوار بزنيد) 
2- بدون فوت وقت اين بادبادك كاغذي را كه در دستتان است از شدت خشم پاره كنيد.
3- با چكمه هاي زمستاني يكي از افراد خانواده يك بار ديگر بزنيد به سرتان (خبركردن آمبولانس با من...!)
بله؟... مي گوييد كه راه سوم را انتخاب كرده ايد، اما هر چه ميگرديد، نمي توانيد چكمه اي را پيدا كنيد؟ هيچ عيبي ندارد. من برايتان از آن طرف دنيا چكمه مي آورم، راه دوري نيست همين شمال مديترانه خودمان است. سرزميني كه در دنيا به دليل موقعيت جغرافيايي اش به كشورچكمه اي معروف شده است.
اما اينكه اين كشور چكمه اي از كجا آمده است؟ ايتاليا كه در گذشته روم ناميده مي شده و يكي از بزرگترين و باستاني ترين تمدنهاي عصر كهن بوده است، تقريباً همزمان با تمدن آريايي ها به وجود مي آيد و هر روز بر وسعتش افزوده مي شود. انگار قيصرهاي رومي خيلي به كشورگشايي علاقه داشته اند و امان از دست شما آدمهاي حريص.
روم نه به خاطر توطئه ها و دسيسه هاي ريز و درشت دشمنانش، بلكه به خاطر حرص و كار نابلدي و خونخواري عده اي از شاهان خود خيلي زود تكه تكه شد و امروز ايتاليا به پايتختي رم را وارث روم بزرگ مي دانند.
حالا مي خواهيم ببينيم كه در وصيت نامه روم بزرگ چه چيزي به عنوان ارث به ايتاليا رسيده است.
يكي از چيزهايي كه در مورد ايتاليا به ذهن مي رسد؛ همكاري آنان با آلمانها در جنگهاي جهاني است. «موسوليني» رهبر فاشيستهاي ايتاليايي مانند حاكمان روم كبير با مردمان رفتار ميكرد، شايد او خيلي به قيصر خونخوار«نرون» علاقه داشته است.
اما همانطور كه مي دانيد ايتالياي فاشيستي عمر چنداني نكرد. مردم كاتوليك ايتاليا جمهوري مي خواستند و البته كه به آن هم رسيدند.
حال مي رويم به قسمت هيجان انگيز داستان، راستش را بخواهيد كمتر كسي در جهان پيدا مي شود كه از ايتاليا دل خوشي نداشته باشد، يا اينكه دوست نداشته باشد سفري به اين سرزمين كه گفتم وارث روم هنرپرور است، بكند، اصلاً پيشنهاد گشت و گذار از كشوري كه نيمي از بزرگترين شاهكارهاي هنري جهان را در خود جاي داده است را هركسي نمي تواند رد كند.
از شهرهاي ايتاليا كه شروع كنيم هر يك به تنهايي بسيار زيبا هستند. رم با قدمت تاريخي اش و ايوان كنستانتين فلورانس و ساختمانهاي مجلل و البته كاملاً تاريخي اش، ونيز با خيابانهايي با روكش آب به جاي آسفالت و قايقهايي به جاي خودروها و ميلان هم كه لابد با ورزشگاه سن سيرو اش.(همان جوزپه مئاتزا) يا اصلاً شهرهاي پمپئي و هركولانئوم مفقود شده در زير خاكستر آتشفشان كوه «وزوو» و حتي جزايري در دل درياي مديترانه مثل ساردنيا و سيسيل كه همگي نماد يك كشور زيبا و جذاب است براي تمامي 20 ميليون گردشگري كه هر سال از اين كشور بازديد مي كنند.
نه اين طور نمي شود، ننه سرما را كه هر چه كرديم به حرف ما گوش نداد و گذاشت رفت(البته بايد هم مي رفت) من كه نقشه اي بيش نيستم و اصلاً تحركي ندارم، اما شما كم كم بايد خودتان را براي جانشين ننه سرما آماده كنيد، بلند شويد و خانه را آب و جارو كنيد كه اين عمو نوروز ما (كه الان در راه است) هيچي از خستگي و كسالت نمي داند...هنوز كه نشسته ايد...!

  


چگونه اتاقتان را بهتر بتكانيد ؟

 

*منير حسينيان

اين روزها اتاق شما هم نياز به تكاندن دارد. اين را مي شود از كمد لباس و ميز تحرير و كتابها و دفترها و پرده ها و قفسه يادگاريهايتان فهميد.
خجالت ندارد. عيد نزديك است و نمي شود همين طور دست روي دست گذاشت و منتظر ماند تا اهالي خانه بيايند و اتاق شما را بتكانند.
بهتر است يك روز تعطيل را انتخاب كنيد. نگران نباشيد. درست است، حتماً با اين علامت سؤال بزرگ رو به رو هستيد كه كمد آقاي ووپي! را چطور بايد مرتب كرد؟
اگر با اين يادداشت همراه شويد، متوجه خواهيد شد كه به راحتي مي شود مشكلات بزرگي مثل اتاق تكاني را حل كرد.
چند راه حل ساده به شما پيشنهاد مي كنيم. فقط براي اينكه كارتان را با مهارت انجام بدهيد:
از همين لحظه شروع كنيد. دليلي ندارد كه صبر كنيد تا چهار روز مانده به عيد كل اتاقتان را به هم بريزيد. يادتان باشد كار را مي توانيد به مرور و با خيال راحت انجام بدهيد. مهم نيست از كجا؟ ولي به هر حال يك بخش را هر روز نظافت كنيد.
قلم و كاغذ مي تواند به شما كمك زيادي كند. قبل از اينكه بدويد سراغ ديگران تا راهنمايي تان كنند، حتماً اول بنشينيد وسط اتاقتان و با دقت و حوصله تمام چيزها و جاهايي را كه بايد نظافت شود روي كاغذ بنويسيد و دوباره ليست را بررسي كنيد. به اين ترتيب پس از تمام شدن كار، يك دفعه يادتان نمي آيد كه زير تختتان

معدن زباله خشك است!
براي اينكه روحيه بگيريد و با شوق بيشتري كار كنيد، اول از جاهايي شروع كنيد كه ديده مي شوند. مثلاً پرده اتاق، پنجره ها، ديوارها و بدنه ميز تحرير و قفسه هاي كتاب. وقتي اين كارها را انجام داديد، آن وقت به سراغ زير تخت، كمد لباس و جعبه يادگاريها و كاغذهاي مچاله شده و كتابها و دفترهاي گمشده توي قفسه و كشوي ميز تحرير برويد.
حتماً شما هم مقدار زيادي خرده ريز داريد كه نمي دانيد بايد چكارشان كنيد. براي اينكه بتوانيد راحت تر تصميم بگيريد، يك مقطع زماني در نظر بگيريد، مثلاً دو سال يا 6 ماه يا يك سال. هر وسيله اي را با اين زمان بسنجيد. اگر لباسي را يك سال است نپوشيده ايد آن را كنار بگذاريد. يا مثلاً خودكار يا جعبه يا هر چيز ديگري را يك سال است استفاده نكرده ايد، مي توانيد با خيال راحت از اتاقتان خارج كنيد.
يادتان باشد خانه تكاني يك كار مشترك و گروهي است. دليلي ندارد خودتان را به اتاقتان محدود كنيد. مي توانيد به بقيه خانواده كمك كنيد و به اين ترتيب ديگران هم در اتاق تكاني به شما كمك خواهند كرد و كارها زودتر و بهتر انجام مي شود.
سخت نگيريد دوست نوجوان! خانه تكاني مي تواند تبديل شود به يك كار لذتبخش و تفريحي. هنگام كار، به موسيقي و يا يك برنامه راديويي شاد گوش كنيد و يا اينكه بعد از انجام كار به خودتان جايزه بدهيد. مثلاً شيريني بخوريد با چاي عصرانه يا با اعضاي خانواده بنشينيد و مدت بيشتري تلويزيون نگاه كنيد.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 info@qudsdaily.com