|
* افروز ارزه گر
يعني چي؟ اصلاً دلم مي خواهد تمام خريدهايم را خودم انتخاب كنم. چرا بايد بلوز و شلوارم را مامان خانوم انتخاب كنند؟ يا رنگ مانتو و كفشم را عزيز جون؟
اين حرفها را توي دلم مرور كردم و سرم را بالا گرفتم و راست راست رفتم توي آشپزخانه. طبق معمول عاليه خانم در حال تق و توق كردن بود. در كابينتها را به هم مي زد. نمي دانم براي چي! مامان خانوم هم دور خودش مي چرخيد و فقط در مورد اينكه ظهر ناهار چي داشته باشيم كه همه يعني من و شنگول و منگول و حبه انگور و عزيز جون و مهمانهاي ناخوانده دوست داشته باشند و با به به و چه چه بخورند. مامان همين طور فكر مي كرد كه ناگهان فكري به سرش زد و گفت: فهميدم!
عاليه خانم با خوشحالي پرسيد: چي؟
مامان خانوم گفت: غذايي كه هم تمام بچه هاي خوب دوست دارند، هم بزرگها و خيلي هم مفيده...
وسط حرف مامان پريدم و گفتم: آب گوشت؟ مامان گفت: اشتباه كردي...
با خوشحالي گفتم: پس چي؟
مامان گفت: آش دخترم!
در اين شرايط حساس نمي شد به هيچ چيز حتي غذاي مقوي آش ايراد گرفت. با زيركي تمام چون خواسته بزرگي، داشتم خودم را خوشحال نشان دادم و گفتم: آخ جون. خيلي هم خوبه... مامان با تعجب نگاهي كرد و گفت: چه عجب...
گفتم: حالا بريم سراغ اصل مطلب. من مي خوام امسال با اجازه شما و بقيه بزرگترها خودم براي خودم خريد كنم.
منتظر مخالفت شديدي از طرف مامان بودم كه مامان بدون معطلي گفت: خدا رفتگانت را بيامرزد. بار بزرگي از روي دوشم برداشتي. هر چي مي خواي خودت برو بخر. اما هرچي خريدي من نميام عوض كنم يا پس بدم. باشه؟
گفتم: باشه. قول قول قول!
صبح زود حاضر شدم و به بازار رفتم. اولين مغازه، كفش فروشي! تمام كفشها را زير و رو كردم. يكي تنگ بود، يكي گشاد. يكي تيره بود، يكي روشن. آهسته آهسته آقاي فروشنده داشت عصباني مي شد. ولي خودش را كنترل مي كرد. بالاخره كفشي را به من پيشنهاد داد. رنگش را نپسنديدم. گفتم: «اين خيلي تيره است». فروشنده گفت: «اين رنگ مده خانوم. همه از اين رنگ مي برن». گفتم: «تنگه» فروشنده بدون فكر كردن گفت: «اولشه... جا باز مي كنه». گفتم: «ببخشيد، كمي بزرگه». فروشنده اخمي كرد و گفت: «تا چند روز ديگه جمع مي شه. مي شه قالب پاتون». آنقدر فروشنده از زيبايي و راحتي كفش تعريف كرد كه بالاخره اولين كفش امسالم را خريدم. بعد از آن نوبت خريدهاي ديگر بود. خودتان تصور كنيد كه ميان آن همه مانتوهاي رنگ و وارنگ من تك و تنها واقعاً گم شده بودم. نمي توانستم تصميم بگيرم. مانتويي را به پيشنهاد آقاي فروشنده خريدم. مانده بود كيف و روسري. ديگه حوصله نداشتم. مامان راست مي گفت، انتخاب خيلي سخته. اولين مغازه يك كيف و روسري خريدم و آمدم بيرون. آنقدر خسته بودم كه تصميم گرفتم براي اين همه كار به خودم جايزه بدم. بسته اي شكلات كاكائويي كه خيلي دوست داشتم خريدم.
به خانه رسيدم. بسيار خسته و كوفته ولي خوشحال از خريدهايي كه كردم. مامان و عزيز جون نبودند. تمام خريدهايم را روي ميز چيدم. ناگهان از زير ميز يك دست تمام شكلاتها را چنگ زد. زير ميز شنگول و منگول مشغول باز كردن شكلاتهاي دوست داشتني ام بودند. عاليه خانوم مشغول هم زدن آش بود. خواستم خريدهايم را به او نشان بدم كه چشمم به روسري اش افتاد. خيلي بي رنگ و رو و كهنه شده بود. روسري را از روي ميز برداشتم و به آشپزخانه رفتم. گفتم عاليه خانم عيدتان مبارك. عاليه خانم لبخند شيريني زد و به چشمهايم نگاه كرد و گفت: «تو چه مهرباني. از كجا مي دانستي من اين رنگي را دوست دارم؟» توي چشمهايش يك حلقه اشك درست شده بود.
در همين موقع مامان و عزيز جون و حبه انگور وارد شدند. عزيز جون گفت: «ننه چه كفشهاي راحت و خوبي خريدي، بده ببينم» و طبق معمول پايش را در كفشم كرد. عزيز جون با كفشهاي من كمي دور اتاق قدم زد و گفت: «عجب سليقه اي داري. چقدر راحته. زحمتت نميشه يكي هم براي من بخري؟» گفتم: «عزيز جون همين مال شما. شايد ديگه اين اندازه اش را نداشته باشد».
عزيز جون خوشحال و خندان رفت تا كفشهاي عيدشان را به دوست طبقه سومشان نشان بدهد و زود برگردد.
خواستم مانتويم را بپوشم كه چشمتان روز بد نبيند. اصلاً اصلاً اندازه ام نبود. ترسيدم پاره شود براي همين دوبار روي ميز گذاشتمش. با ترس گفتم: «باوركنين اونجا خوب بود».
مامان با خونسردي گفت: «بهتره بري عوضش كني».
گفتم: «نمي شه، شما...» مامان اخمهايش را توي هم كرد و گفت: «خودت گفتي قول قول قول!»
گريه ام گرفته بود. عاليه خانم من را براي چندمين بار بوسيد. عزيز جون با مهرباني يك نگاه به من و يكي به كفشهايش كرد. مامان هم از اينكه ديگر مجبور نيست با من به بازار بيايد، خوشحال بود؛ حبه انگور مانتوي كوچك من را برداشت و خواهش كرد: «اينو مي دي به من؟» با بي تفاوتي شانه هايم را بالا انداختم. حبه انگور با مانتويي كه برايش خيلي بزرگ بود، دور اتاق مي دويد.
عيد خوبي خواهيم داشت...مطمئنم! |