|
* مهدي حسيني- مركز علوم و معارف قرآني
اشاره: سعادت مهم ترين و اصلي ترين هدف ايجاد ملت و دولت است؛ زيرا ملت و دولت نهادهاي اجتماعي بزرگتري بر پايه و بنياد

خانواده است كه عناصر و مقومات و نيز علل غايي از تشكيل آن، رسيدن و دستيابي به آرامش و آسايش است كه در شكل سعادت خودنمايي مي كند. انسان بدين منظور ازدواج مي كند و تشكيل خانواده مي دهد تا كنار خانواده خويش به آرامش دست يابد و برخي از نيازهاي روحي و رواني و نيز مادي خود را از اين طريق برآورده سازد. نيازهايي كه بدون تشكيل خانواده امكان دستيابي بدان يا محال و ممتنع است و يا به سختي و دشواري مضاعف به دست مي آيد. يك ملت به عنوان خانواده بزرگي است كه انسانها براي دستيابي به سعادت يعني امنيت جامع و رفاه وآسايش ايجاد مي كنند. انسان همواره مي كوشد تا به طريقي به اين دو هدف اساسي دست يابد؛ زيرا بدون تحقق آن، سعادت نه تنها در دنيا بلكه در آخرت نيز نصيب او نمي گردد؛ زيرا رسيدن به كمال نيازمند بستر و زمينه هايي است كه دو عنصر آرامش و آسايش مهمترين مقومات و مؤلفه هاي آن را تشكيل مي دهند. از سوي ديگر، هر اجتماعي نيازمند مديران و رهبراني است كه جامعه را مديريت و به سوي دستيابي به اين اهداف ياري رساند. در خانواده، پدر به عنوان مدير و مدبر عمل مي كند. كار ويژه دولتها در جامعه بزرگ خانواده و ملتها نيز مديريت و تدبير امور اجتماعي انسان است. از اين رو، دولتهاي ملي در گذشته و حال به عنوان مديران و اهل تدبير وارد صحنه اجتماعي شده اند. دولتمردان بايد براي رسيدن جامعه و ملت به هدفهاي اصلي (سعادت) تلاش كنند و جامعه را در اين راستا مديريت و امور اجتماعي و سياسي جامعه را با تدبير و درايت هدايت نمايند. نوشتار حاضر سعي دارد عوامل و هدفهاي اتحاد ملي و نيز انسجام ملي و نوع نگرش قرآن به اتحاد ملي و انسجام اسلامي را مورد بررسي قرار دهد.
لزوم شناسايي عوامل همگرايي و واگرايي مشكلي كه ملتها و دولتها با آن رو به رو هستند، ناشناخته ماندن هدفهاي تشكيل ملت و يا دولت نيست؛ بلكه مشكل از آن جا آغاز مي شود كه با تغيير شرايط تاريخي واجتماعي و مشكلات داخلي و بحرانهاي بيروني، دستيابي به اين هدفها و مديريت درست و صحيح جامعه دچار اختلال مي گردد و عوامل دروني و بيروني آسيب زا و بحران آفرين موجب مي شود دستيابي به هدفها غيرممكن و گاه محال گردد. از اين رو، شناسايي عوامل ايجادي اتحاد و موانع واگرايي اجتماعي مي تواند دولتها و ملتها را براي عبور از بحرانها و دستيابي به اهداف كمك و ياري رساند.
مؤلفه هاي ايجاد ملت ملت را مي توان يك واحد بزرگ انساني تعريف كرد كه عامل پيوند آن، فرهنگ و آگاهي مشترك است. از اين پيوند است كه احساس تعلق به يكديگر و احساس وحدت ميان افراد متعلق به آن واحد پديد مي آيد. از جمله ويژگيهاي هر ملت، اشغال يك قلمرو جغرافيايي مشترك (همان كشور) و احساس دلبستگي و وابستگي به سرزمين معين است. از سوي ديگر، نيروي حياتي پيوند دهنده ملت از احساس تعلق قوي به تاريخ و فرهنگ و دين ويژه خويش و نيز زبان مشترك برمي خيزد. به نظر دانشمندان علوم سياسي، ملتهايي را مي توان يافت كه به عنوان يك جماعت تاريخي و داراي بافت فرهنگي خاص اما بدون خودمختاري سياسي يا داشتن دولت، وجود داشته باشند؛ بدين معنا كه عنصر دولت در تشكيل دولت به عنوان عامل اصلي و مقوم نيست؛ بنابراين ملتهاي بدون دولتي را نيز مي توان در صحنه تاريخي- اجتماعي ملل يافت. به نظر اين انديشمندان، پيوند مستقيم مفهوم ملت با دولت امر تازه اي است كه تاريخ آن از پيدايش ملي گرايي و ناسيوناليسم جديد و دولتهاي نوين فراتر نمي رود و مربوط به تحولات فكري و سياسي و اجتماعي اروپا در دو سده اخير است. از اين رو، آگاهي ملي به معناي تعلق به ملت و لزوم تشكيل دولت ملي و داشتن قدرتي يا دولتي متعلق به خود، پيشينه اي طولاني ندارد. به همين دليل، واژه ملت نيز در گذشته به معناي سياسي امروزي نبوده و همانند كاربرد آن در زبان فارسي گذشته به معناي پيروان دين و مذهبي بوده است. پيش از پيدايش آگاهي ملي جديد، آنچه در ميان گروههاي بشري شايع بوده، آگاهي قومي بوده است، چنانكه واژه «ناسيون» در زبانهاي اروپايي به معناي قوم به كار مي رفته است. آگاهي قومي بيشتر جنبه آگاهي به تعلق فرهنگي داشته و عنصر زبان، دين، آداب، رسوم، تاريخ و خاطره قومي مشترك مبناي آن بوده است. در ميان بيشتر اقوام گذشته، اين آگاهي را به صورت جدا كردن خود از ديگري مي يابيم؛ چنانكه يونانيان غيريونانيان را «بربر» مي ناميدند و ايرانيان غيرايرانيان را «انيران» (توراني و غيرايراني) و تازيان غيرعربها را «عجم» مي خواندند و با اين واژه و واژگان، ديگران را از خود جدا مي كردند. در گذشته، احساس هويت قومي و سربلندي آن و بزرگداشت ميهن بيشتر معنا و جهت فرهنگي داشته است تا معناي سياسي؛ بدين معنا كه استقلال سياسي به معناي امروزي كلمه، جزو ذاتي و ضروري اين هويت نبوده است؛ ولي در همان حال حكومت قومي، يعني حكومتي كه با دين و فرهنگ قومي پيوستگي داشته و پشتيبان و نگهبان آن به شمار مي آمده، اهميت خاص داشته است، هرچند اين اهميت به گونه اي نبوده كه در دولتهاي ملي خودنمايي مي كند؛ زيرا پيوستگي سه عنصر دولت، ملت و كشور در روزگار ما، بعد سياسي قومي به مفهوم ملت بخشيده است، اما همچنان در تعريف آن، عناصر فرهنگي غلبه و چيرگي دارد. از اين رو «ارنست رنان» در تعريف خود ملت را رواني دانسته كه يك اصل روحاني است. وي مي نويسد: «دو چيز كه در واقع يك چيزند، اين روان را مي سازند... يكي داشتن ميراث مشترك غني از خاطره ها و ديگر سازش واقعي، ميل به زيست با يكديگر و خواست تكيه كردن كامل به ميراث مشترك است.» (1) نويسندگان ديگر نيز همانند «ارنست رنان» بر يكدستي ذهنيت هر ملت، يعني بر خلق و خوي و منش ملي تكيه كرده و به عناصر فرهنگي بها و ارزش ويژه اي بخشيده اند. تكيه بر اين ويژگيها و بزرگداشت آن در عصر رشد ناسيوناليسم و ملي گرايي، بيشتر و فزون تر از پيش بوده است و در همه آثار اين دوره خودنمايي مي كند.
ملت چيست؟ در علوم اجتماعي، در تعريف ملت، عواملي مانند شخصيت ملي يا قومي و زمينه هاي مشترك فرهنگي و اقتصادي در تعريف ملت در نظر گرفته مي شود؛ زيرا ملت سرانجام تركيبي از همه اين عوامل است. مؤلفه ها و عناصر پيدايي ملت را متفاوت بيان و تبيين مي كنند، ولي «امرسون» پژوهشگر علوم سياسي درباره مفهوم ملت در انديشه اروپايي كه به ساير مناطق دنيا كشيده شده است، مي نويسد: «مدل آرماني ملت كه در انديشه اروپايي سابقه دارد (هرچند به درجه يكدستي كامل نرسيده است و وجود نداشته است) عبارت است از يك قوم واحد كه بر حسب سنت، در مرز و بوم معين زندگي مي كنند، به يك زبان سخن مي گويند (و چه بهتر كه اين زبان همان زبان ويژه قوم باشد) و فرهنگ خاصي را دارا مي باشند و از يك تجربه مشترك تاريخي كه از نسلهاي بسيار به ارث رسيده، بهره مي برد. تجربه تاريخي مشتركي كه آنان را در يك قالب ريخته و همانند ساخته از روحيات يكساني برخوردار گردانده است.» به عقيده همين امرسون، به كار بردن اين مدل براي اقوام بيرون از مدار اروپايي اغلب خطاست؛ زيرا در بيرون از اروپا كمتر ملتي را مي توان يافت كه از اين ويژگيها به طور جمعي و يا مجموعي برخوردار باشند. ملتها در بيرون اروپا مانند ملت كنوني ايران، تنها در تجربه تاريخي مشترك هستند و از نظر قومي و زباني از وحدت برخوردار نمي باشند. با اين همه، امرسون با وجود در دست نبودن سنجه هاي استوار براي مفهوم ملت، بر آن است تا بگويد كه: «ملت جماعتي است از مردم كه حس مي كنند از دو وجه به يكديگر تعلق دارند؛ يكي آن كه از عناصر مهم و ژرف يك ميراث مشترك سهم مي برند، و ديگر اين كه سرنوشت مشتركي در آينده دارند.» وي در ادامه مي افزايد: «ساده ترين بياني كه از ملت مي توان كرد آن است كه آنان جماعتي از مردمند كه احساس كنند يك ملت هستند.» (2) در اين تفسير و تبيين اخير، امرسون از ملت، آنچه در تشكيل ملت از نقش مهم و كليدي برخوردار است، احساس رواني و روحي است. در حقيقت، عناصر و مؤلفه هايي كه براي همگرايي ملي بيان شده است، همه به عنوان عناصر و متغيرهاي غيرفعال معرفي مي شوند؛ بنابراين نمي توان از آنها به عنوان عناصر و عوامل ايجادي ملت و پيدايش آن ياد كرد. هر يك از عناصر و عوامل و مؤلفه هاي ياد شده مي تواند جاي خود را به ديگري بدهد. نقش كليدي روحي و رواني احساس و عاطفه را نمي توان ناديده گرفت، ولي سؤال اين جاست كه اين عاطفه و احساس همگرايي رواني چگونه و به چه علتي پديد مي آيد؟ چه عناصر و عواملي موجب مي شود تا چنين احساسي براي بخشي از انسانها پديد آيد و آنان را در يك مجموعه جغرافيايي گردهم آورد. اين گونه است كه هر يك از عوامل و عناصر پيش گفته خود را به عنوان عناصر مؤثر نشان مي دهد. در حقيقت، زبان مشترك و يا منطقه جغرافيايي خاص طبيعي و يا تجربه هاي مشترك و گاه قوميت و نژاد موجب مي شود تا چنين احساسي در جمعي از انسان پديد آيد و آنان را به سوي يكديگر بكشاند و به جاي واگرايي به همگرايي متمايل سازد و از ديگري جدا نمايد. از عناصر و عوامل مؤثر، مي تواند عنصر هدف مشترك و يا روشي مشترك باشد؛ بدين معنا كه هرگاه گروهي از انسانها داراي هدفي مشترك باشند و روش خاص و ويژه اي را براي رسيدن به اين هدف در پيش گيرند، آنان را به سوي هم مي كشاند. اين گونه است كه سعادت به مثابه يك فضيلت و ارزش مهم هدف گروهي از انسان را شكل مي بخشد و آنان براي رسيدن به اين هدف گرد هم مي آيند. اين گردهمايي موجب مي شود تا در فرآيند طولاني و پيچيده از روحيات مشتركي برخوردار گردند و راه و روش خاصي را براي رسيدن به مقصد در پيش گيرند. راه و روشي كه اهل تدبير آن مردم با توجه به بسترها و زمينه هاي دروني و بيروني مانند جغرافيا، شرايط محيطي، زيستي و زماني در پيش گرفته اند، موجب مي شود تا از فرهنگ خاصي برخوردار گردند و از تجربيات مشتركي نيز بهره برند. اين گونه است كه گروهي از مردمان در سرزمين خاص از تجربه و فرهنگ مشتركي برخوردار مي گردند و احساس يگانگي به ايشان دست مي دهد و خود را به دليل همين اختلاف روشي و فرهنگي و تجربه اي از ساير مردمان جدا مي سازد. بنابراين، عوامل فرهنگي، جغرافيايي، روشي و گاه زباني و مانند آن موجب مي شود تا چنين احساس و عاطفه اي روحي و رواني در جمعي پديد آيد كه مي توان آن را ملت واقعي ناميد. ملت به معناي گروهي است كه از احساس مشترك برخوردارند و از روش خاص و تجربيات واحدي با توجه به شرايط زيستي بهره مي جويند. اين جمع انساني هر چند از دولت مشتركي برخوردار نيستند، ولي از مديران و رهبران خاصي سود مي برند كه امور ايشان را تدبير مي كند و در آن چارچوب و هدفهاي مشترك مسايل و امور اجتماعي را سامان مي دهد.
ارتباط دولت و ملت امروزه به دليل وابستگي و تاثير مستقيم دولت در سرنوشت ملت و شهروندان نمي توان از دولت ملت سخن نگفت. دولتها اگر مردمي و ملي باشند، همان راهي را طي مي كنند كه رهبران و مديران واقعي يك ملت مي پيمايند وگرنه مردم احساس پيوند خود را با دولتها از دست مي دهند. دولتهاي ملي ناچار مي شوند كه تحت تأثير ملتها، راه و روش خود را برگزينند و هدف ملت را هدف خويش قرار دهند. اگر در گذشته ملتهايي يافت مي شد كه بدون دولت ملي بوده اند و شماري از رهبران هدايت و مديريت جامعه را در سطح ملي به عهده داشته اند، اكنون زماني است كه ملت بدون دولت مفهومي پوچ و واهي است. دولتهاي ملي، دولتهايي هستند كه در راستاي هدفهاي مشترك ملت در سرزمين جغرافيايي با روشها و تجربيات و فرهنگ مشترك حركت مي كنند.
علل اختلاف و دوگانگي ملتها عناصر مقوم ملت و عوامل ايجادي تشكيل دولتهاي ملي، چيزي جز هدف مشترك، روش، تجربيات و فرهنگ مشترك نيست. اما سخن در اين است كه اگر ما هدف همه اجتماعات را رسيدن به سعادت يعني آرامش و آسايش بدانيم، اختلاف ملت نمي تواند به مسأله اختلاف در هدفها بازگردد. پس علت اختلاف ملل و ايجاد ملتها و نيز دولتهاي ملي چيست؟ بي گمان اختلافهاي روشي مهمترين علت و عامل ايجاد ملتها و واگرايي گروهي و همگرايي گروه ديگر انساني است؛ بدين معنا كه انسانها با آن كه از هدف مشتركي در ايجاد اجتماعات برخوردارند و همگي به سعادت، آرامش و آسايش به عنوان علت غايي آن مي نگرند، با اين همه به دليل اختلافهاي جغرافيايي و شرايط زيستي و زيست محيطي، هر گروهي از اجتماعات انساني مي كوشد تا روش ويژه اي را براي رسيدن به اين هدف بجويد. اين گونه است كه از تجربيات مشتركي سود مي برد و در پي اين تجربيات مشترك است كه ملت از فرهنگ خاصي برخوردار مي گردد؛ تجربيات و فرهنگ خاصي كه در شرايط زيستي و جغرافيايي ديگر پديدار نمي گردد. هم چنان كه انسانها از تنوع غذايي برخوردار مي شوند و با توجه به موهبات زميني سرزمين خود، از الگوهاي غذايي خاصي پيروي مي كنند و داراي فرهنگ خاص پوششي، رفتاري و خلق و خو مي شوند كه موجبات جدايي ايشان از ديگران را سبب مي شود. مردمان كه در كوهستان زندگي مي كنند حتي در گام برداشتن با كساني كه در دشت ها و جلگه ها زندگي مي كنند متفاوت مي شوند. اين گونه است كه خرده فرهنگها نيز پديدار مي شود. آنچه ملتي مفهوم جديد را مي سازد، الگوهاي مشترك زيستي و فرهنگي عام و فراگير است كه از آن به فرهنگ عمومي ملت ياد مي كنند كه در كنار خرده فرهنگها، از اصالت و تأثيرگذاري بيشتري سود مي برد. بنابراين ملتها، مردماني هستند كه به دليل ويژگيهاي زيستي و زيست محيطي و عوامل بيروني از روش خاص، تجربه خاص و فرهنگ خاصي سود مي برند و آنان را از ديگران متمايز مي سازد.
منافع مشترك ملتها و انسجام اسلامي دانسته شد كه علل واگرايي ملي مي تواند اموري باشد كه به هر يك از عناصر و عوامل ضربه برساند؛ بدين معنا كه تأكيد بيش از اندازه بر برخي از عوامل مي تواند به شكل واگرايي اجتماعي ظهور و بروز كند. به عنوان نمونه، اگر ملتي چند نژادي و چند زباني داشته باشيم (مانند ملت بزرگ ايران) تأكيد بر عناصر قومي و زباني مي تواند به عنوان عناصر و عوامل واگرايي، مردمان را از هدفهاي اصلي تشكيل ملت و دولت ملي باز دارد. از اين رو ضروري است كه تنها با تأكيد بر جغرافيا، روش، تجربيات و فرهنگ مشترك ملت را متحد كرد و از واگرايي دور نمود. اما چرا بر انسجام اسلامي تأكيد مي شود؟ كاركرد و نقش آن در رسيدن ملتي به اهداف خود در چه حد و اندازه است؟ سخن از انسجام با ملتهايي كه هم سود مي باشند، به معناي آن است كه مشتركات در ميان ايشان به جهاتي تقويت شده است. اين جهات مي تواند مختصات مشترك جغرافيايي، زباني، ديني، قومي و مانند آن باشد. ملتها گاه براي رسيدن به هدف مشترك يعني آسايش و آرامش نيازمند آن هستند تا با ملتهاي پيراموني خود روابط محكم تر و استوارتري داشته باشند. در انديشه انسجام اسلامي اين مسأله انساني تشديد مي شود؛ زيرا هدف از آن كمك به دستيابي ملتها به هدفهاي مشترك با فرهنگهاي مشترك مي باشد، هرچند در مسايل ديگري چون زبان و قوميت از مشتركات بهره مند نيستند و از آن سود نمي برند.
اشتراكهاي امت اسلامي امت اسلام در گستره جغرافيايي وسيعي با ملتهاي متعدد زندگي مي كنند و در بسياري از امور از اشتراك سود مي برند. اين مساله موجب مي شود تا بتوانند براي رسيدن به سعادت ملي خود از آن بهره مند گردند. تفكر انسجام اسلامي به معناي آن است كه ملتهاي مختلف اسلامي با همه تنوع، اختلافهاي روشي و تجربه اي، مي توانند از الگوهاي مشتركي استفاده كنند و در راستاي منافع مشترك حركت كنند. براي رسيدن به اين هدف بايد از واگرايي و عوامل ايجادي آن كاسته و به علل و عوامل وحدت آفرين و همگرايي افزود. در منطقه اي كه ايران اسلامي به عنوان ملت بزرگ قرار گرفته است، امت اسلام زندگي مي كند و از مشتركهاي زيادي در فرهنگ و حتي تجربيات تاريخي سود مي بريم. هرچند روشهاي رسيدن به هدف به جهت ويژگي هاي جغرافيايي و روحي و رواني متفاوت است، ولي در آن حد و اندازه نيست كه نتوان از توان و ظرفيت بالقوه اي كه مي توانند ملتهاي اسلامي منطقه اي در اختيار ملت ايران اسلامي قرار دهند استفاده كرد. ملت ايران براي دستيابي به هدفهاي والاي خود نيازمند آن است كه از توان ملي با ايجاد وحدت افزون تر و تأكيد بر مشتركها و نيز از توان امت بهره مند گردد. اين فرصت نه تنها منافع ايران را تأمين مي كند، بلكه منافع ملتهاي اسلامي و هم سود و همسو را نيز تأمين خواهد كرد. براي رسيدن به انسجام اسلامي لازم نيست از عناصر ملي و فرهنگي خود چشمپوشي كرد و يا ديگران را به اتحاد فرهنگي و ملي خود فرا خواند، بلكه با توجه به عناصر ملي و در كنار آن مي توان از فرصتها و ظرفيتهاي يكديگر بهره مند شد. به ويژه اين كه به دليل وحدت ديني در بسياري از روشها و فرهنگها از اشتراك برخورداريم. اگر ملتهاي منطقه اي اتحاد اسلامي و انسجام اسلامي خود را تشديد كنند، عوامل تفرقه افكن بيروني و دروني نمي توانند براي واگرايي جمعي اين ملتها كاري از پيش ببرند و در نهايت اين ملتهاي منطقه اسلامي هستند كه مي توانند از همگرايي سود برند و براي رسيدن به آرامش و آسايش از توان و ظرفيت يكديگر بهره مند شوند.
انسجام اسلامي اگر سخن از انسجام اسلامي مي شود بدين معناست كه ملتهاي منطقه اسلامي بايد پيوندهاي خود را چنان مستحكم و استوار كنند كه راه نفوذ دشمن بسته شود. اگر شخصي با شخصي ديگر در انديشه و تفكر مشترك شد گفته مي شود كه آرا و انظار آن دو با يكديگر منسجم است هرچند تفاوتهاي نامحسوسي نيز ديده مي شود. اين تفاوتها در آن حد و اندازه نيست كه بتواند دوگانگي ميان آن را بنماياند. گونه اي از يگانگي در ميان دو چيز منسجم يافت مي شود. به گونه اي كه جدايي ميان آن دو كاري سخت و دشوار و گاه غير ممكن است. ملتهاي اسلامي بايد براي رسيدن به انسجام تلاش كنند. اين وظيفه اي است كه دين اسلام و قرآن برگردن ايشان نهاده است. با آن كه روشها و فرهنگهاي هر ملتي در يك سرزمين و كشور با سرزمين و كشور ديگر متفاوت است، ولي به جهت مشتركهاي كلان فرهنگي بايد از انسجام برخوردار باشند. امت اسلام كه تركيبي از ملتها و نژادها و خرده فرهنگها و تجربيات متعدد و متنوع است، از انسجام و صبغه اي برخوردارند كه آنان را با يكديگر يگانه مي سازد. اين همان چيزي است كه در قرآن از آن به «صبغة ا...» و رنگ الهي ياد شده است.
اتحاد ملي و انسجام اسلامي از نگاه قرآن از نظر قرآن انسانها از جنس مذكر و مؤنث آفريده شده اند(3) و مردمان امتي واحد و يگانه بوده اند.(4) و تمايز رنگ و زبان آنان نه مايه امتياز و نه نشانه برتري است، بلكه نشانه هاي قدرت الهي است(5). چندگونگي قبيله اي و طايفه اي راهي براي شناسايي بهتر و هماهنگي و همگرايي است(6). هر ملتي به جهات چندي پديدار مي گردد چنان كه امتها و شرايع نيز به جهات شرايط زماني، روحيات، مقتضيات روحي و رواني انسان پديد آمده است(7). بنابراين نمي توان به اين مسايل به عنوان مسايل محوري نگريست، بلكه اموري عرضي هستند كه شرايط خاص و مقتضيات خاصي پديدار مي گردند. قرآن مي كوشد تا همه انسانها را در نهايت در يك جامعه جهاني واحد گرد آورد و جهاني شدن به عنوان يك فرآيند طبيعي و جهاني سازي به عنوان يك برنامه پروژه اسلامي مورد تأكيد و تأييد قرآن و اسلام است. اسلام و قرآن از مردمان مي خواهد كه در نهايت با حفظ اصولي و اختلافهاي ملي و حتي شريعتي خود در يك اجتماع كلان و واحد انساني جهاني گرد هم آيند و به اصول و ارزشهاي مشترك توجه كنند. از اين رو مردمان را به كلمه يگانگي فرامي خواند(8). اين بدان معناست كه انسانها مي توانند و بايد براي اصول مشترك و هدفهاي مشترك خود با هم منسجم شوند. اين انسجام هرچند از بعد نظري فراهم است و همه در پي توحيد و آسايش و آرامش هستند، ولي در مقام عمل، عملياتي نشده است و انسجام خارجي نيافته و آثار آن ظاهر نشده است. قرآن در كنار برنامه هاي تشريعي، پيروان شريعتهاي مختلف را به گردآمدن بر نقاط مشترك با يكديگر فرا مي خواند(9) و بدين ترتيب بنياد جامعه جهاني آرام و امن همراه با احترام متقابل به فرهنگها و مليتها را پي مي ريزد و خود را كتاب مصدق مي نامند.(10) پاك شمردن طعام اهل كتاب(11) و مجاز شمردن معامله و داد و ستد با ايشان(12) و نهي از مجادله و درگيريهاي كلامي و يا اهانت به مقدسات و فرهنگهاي ايشان را حرام دانستن(13) گامهاي اساسي اسلام و قرآن براي ايجاد جامعه جهاني انساني است. براي رسيدن به اين مقام و هدف اساسي بايد نخست ميان ملتهاي اسلامي اين انسجام و همرنگي پديدار گردد و امت اسلام با ملتهاي مختلف خود با يكديگر منسجم شوند. از اين رو براي رسيدن به انسجام اسلامي طرح و برنامه هاي مختلف و متنوع ارايه مي دهد. بسياري از گزاره هاي قرآني تبيين كننده عوامل انسجام اسلامي است، چنان كه بسياري از آموزه هاي دستوري قرآن نيز در اين راستا قابل تحليل و تبيين است. قرآن همه كساني را كه شهادتين را بر زبان جاري كرده و اسلام را با حقيقت جانشان پذيرفته باشند را مؤمن و مشمول حكم انسجام اسلامي مي داند؛ يگانگي و انسجامي كه در سايه وحدت عقيده و باور پديد مي آيد. قرآن براساس همين وحدت عقيده، مؤمنان را برادران يكديگر مي خواند(14) و بر تعاون و همكاري و همياري در پارسايي و نيكي دعوت مي كند.(15) اين همه براي آن است كه امت تركيبي از ملتها و فرهنگها و اقوام مختلف است كه در يك راه و روش و هدف مشترك گرد هم آمده اند و توانسته اند گروه بزرگي از مردمان را در يك مجموع گردآورند. اين انسجام پيش از آن كه به صورت تجسمي خودنمايي كند، به شكل روحي و رواني تحقق مي يابد. قرآن پيوند مؤمنان را پيوند دلهايي دانسته است كه از استحكام و استواري خاصي برخوردار مي باشد.(16) اين موهبتي الهي و معجزه اي خداوندي است كه خداوند با تصرف در دلهاي مردمان مؤمن ايجاد كرده است؛ زيرا نمي توان چنين انسجام و يگانگي را كه رنگ خدايي دارد جز به معجزه ايجاد كرد. از اين رو خطاب به پيامبرش مي فرمايد كه اگر تمام گنج ها و ثروتهاي زميني را انفاق مي كردي نمي توانستي اين انسجام و يگانگي و همرنگي را پديد آوري؛ زيرا اين گونه يگانگي با پول فراهم نمي آيد(17) همگرايي كه ايجاد شده همگرايي روحي و رواني است كه به عنايت پروردگار ايجاد مي شود و اين درصورتي تحقق مي يابد كه ملتها بر دين تأكيد ورزند و اصول آن را مورد توجه قرار دهند.(18)
آثار انسجام اسلامي قرآن براي انسجام اسلامي آثار چندي را برمي شمارد كه از مهمترين آنها مي توان به همان هدف اصلي تشكيل خانواده كوچك و بزرگ (ملت) و ايجاد دولت اشاره كرد. هدف از انسجام اسلامي در وهله نخست رسيدن به آرامش و آسايش است كه قرآن نيز بر آن تأكيد مي ورزد.(19) چنان كه برچيده شدن زمينه سلطه بيگانگان و استعمارگران از مهمترين هدفهاي وحدت و انسجام اسلامي شمرده شده است.(20) و قدرت و هيمنه مؤمنان را افزايش مي دهد(21) اين هدفها جز با تأكيد بر عوامل ايجادي آن پديدار نخواهد شد. از اين رو مسلمانان بايد بر اصول دين اسلام تأكيد ورزند و به ريسمان الهي (قرآن و پيامبر) چنگ زنند و از آن دور نشوند.(22) حقوق برادري را رعايت كنند و عيب يكديگر نجويند و در حق يكديگر گمان باطل نبرند(23) امر به شايسته و معروف نمايند و از كار زشت و ناهنجار پرهيز كرده و ديگران را نيز باز دارند.(24) قرآن اين عوامل را براي رسيدن به انسجام اسلامي بيان كرده است كه بدون آنها نمي توان رنگ يكرنگي را ديد و از امنيت و آرامش و آسايش برخوردار شد. پي نوشت: 1- ملت چيست؟ مجموعه آثار ارنست رنان، ج 1 2- دانشنامه سياسي، داريوش آشوري، ص 307 و 308 3- حجرات، آيه 13 4- بقره، آيه 213 5- روم، آيه22 6- حجرات، آيه 13 7- مائده، آيه 48 8- آل عمران، آيه 64 9- همان 10- بقره، آيه 41 11- مائده، آيه 5 12- ممتحنه، آيه 8 13- عنكبوت، آيه 64 14- حجرات، آيه 10 15- مائده، آيه 2 16- انفال، آيه 16 17- همان 18- آل عمران، آيه 103 19- انعام ، آيه 65 و آل عمران، آيه 103 20- قصص ، آيه4 21- انفال، آيه 64 22- آل عمران ، آيه103 و نساء، آيه 59 23- حجرات ، آيه 11 و 12 24- آل عمران، آيه104 |