تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
اجتماعی
اقتصادی
فرهنگی
ورزشی
هنری
حوادث
گزارش
بادبادك
خطه خورشید
شهرستانها
ستونها
اخبار ویژه
صفحه آخر
یادداشت روز
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-04-25
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

چهارشنبه 5اردیبهشت ماه 1386


او به شما سلام مي رساند

 

افروز ارزه گر
جيرجيركم سلام مي رساند. همه شما را دوست دارد و برايتان دعا مي كند. عادت كرده ام هر روز صبح به او سلام كنم. حتي اگر در اتاقم نباشد. مي خواهد زير شيپوريها باشد يا بوته اي كه از خانه همسايه آمده اين طرف.
مثل يك قرار داد مي ماند كه هيچ وقت نوشته نشده، كسي از آن خبر ندارد و ناخودآگاه از جايي دور از اينجا آمده.
تويش نوشته: من جيرجيركم را دوست دارم ، صبحها به او سلام مي كنم ، زير بوته را برايش جارو مي كنم ، وقتي نيست دلم برايش كوچك مي شود و هر جا قوطي شير خشكي را ببينم بر مي دارم. شايد نيايد توي قوطي هايي كه برايش جمع كرده ام ، اما توي دلم برايش از قوطي لانه درست كرده ام شبيه قصر. بيشتر براي خودم درست مي كنم تا براي او. جيرجيرك با گل شيپوري و بوته همسايه و درخت آلبالو بيشتر خوشحال است.
نمي دانم چرا، اما گاهي گمان مي كنم شبيه جيرجيركم هستم. نه شاخك دارم و نه برگ درخت مي خورم. جيرجير هم نمي كنم. اما شبيه اويم. شبيه شاخكهايش، جيرجير هايش و برگها را دوست دارم.
كسي نمي داند چرا روزها بيداريم و شبها خواب. خب معلوم است كه همه مي دانند. شبها تاريك است و اگر بيدار باشيم ، جيرجيرك ها را له مي كنيم. خيلي وحشتناك است؛ چون آنها هم مي خواهند شبها بيدار باشند و جيرجير كنند.
نمي دانم كسي مي داند چرا كرمهاي خاكي ، خرخاكي ها ، مورچه هاي بالداري كه دور چراغها مي گردند و حتي گربه ها شبها قيافه شان تغيير مي كند. بايد نگاهشان كنيد. (اگر پيدايشان كرديد) آن وقت مي بينيد چقدر شكلشان عوض شده. حتي صدايشان !
نمي دانم از كجا صبح مي شود و كي مورچه هاي بالدار از دور چراغ توي حياط مي روند. و كي جيرجيركم مي خوابد و بيدار مي شود و من به او سلام مي كنم و او با چند كلمه پاسخ سؤالم را مي دهد؟
از وقتي من دوست اويم و او دوست من، شبها براي گربه هايي كه كيسه هاي آشغال را پاره مي كنند، دست تكان مي دهم. چه فرقي مي كند دوست من، جيرجيرك باشد يا يك گربه؟ خيلي هم فرق مي كند، من هيچ وقت با گربه هايي كه شبها وحشي مي شوند و كيسه آشغالها را پاره مي كنند، دوست نمي شوم. بي تربيتها!
به جيرجيركم گفتم: امشب مياي پيش من؟ توي قصر قوطي هات؟
جيرجيركم حرفي نزد.
گفتم: سه تا برگ انگور هم مال تو.
فهميدم برگ انگور دوست ندارد، شايد هم گرسنه اش نيست.
دلم مي خواست بيايد پيشم ، برود توي لانه اش، برايم جيرجير كند.
گفتم : 3-0 به نفع تو.
برداشتمش و گذاشتمش روي ايوان.
گفتم: خوب بخوابي.
جيرجيرك نخوابيد چون من نخوابيدم.
گفتم: يك چيز خوشمزه مي خواي؟
كف دستم شيرخشك ريختم. يك كم من خوردم، كمي اون. خوشمزه بود. اين را جيرجيركم گفت.

  


ديگر نگران خميازه هايتان نباشيد!

 

سيد علي طباطبايي

اين هفته حين گردش در صفحات اينترنت، سر از پايگاه شبكه تلويزيوني «پي.بي.اس» درآوردم و مطالب مربوط به يك برنامه تلويزيوني مستند من را شش دانگ مشغول خود كرد. اين برنامه «درون مغز نوجوان» نام داشت و از جنبه هاي مختلف به تحولات مغز در سنين نوجواني و چگونگي دگرگون شدنش در اين دوران مي پردازد. اما از همه جالبتر قسمتي بود كه درباره خواب در نوجواني صحبت مي كرد.
توليد كنندگان برنامه نقل كرده بودند كه در روند ساخت آن با يك الگوي جالب و بسيار فراگير روبه رو شدند كه به قول معروف اعصاب پدر و مادرها را خرد كرده بود؛ يعني بي خوابي نوجوانان در ساعتهاي پاياني شب و در عوض خستگي مفرط آنان در ساعتهاي اوليه روز بعد. جالب اينكه اين تجربه تقريباً همگاني در آزمايشهاي علمي نيز تأييد شده است.
به گفته پژوهشگران روند تنظيم خواب در بدن انسان به گونه اي فعاليت مي كند كه هر چه فرد بيشتر بيدار باشد، بيشتر احساس نياز به خواب خواهد داشت. اما در سه گروه از انسانها، حتي در هنگام خستگي مفرط، آنان نمي خوابند. اول مسافران سفرهاي طولاني هوايي، دوم نوجوانان در ساعتهاي نخستين شب، و افراد مسن در ساعتهاي اوليه صبح!
دانشمندان اين مسأله را به ساعت زيستي بدن نسبت داده اند كه در برخي موارد، مخالف روند تنظيم خواب بدن عمل مي كند. دانشمندان دانشگاه استانفورد متوجه شدند كه در گروهي از نوجوانان 10 تا 12 ساله پس از 12 ساعت بيداري، تمايل به خواب نسبت به ساعتهاي اوليه تحمل بيداري كاهش مي يابد. اين جريان مخالف با روند تنظيم خواب به ساعت زيستي نوجوانان نسبت داده شد كه در شب هنگام، زماني كه طبق روند طبيعي نيازمند خواب هستند، اصلاً تمايلي به خواب نشان نمي دهند. گويا در دوران نوجواني بر خلاف دوره هاي قبل و بعد از آن، ساعت خواب بدن چند ساعتي به عقب رانده مي شود؛ يعني نوجوانان تمايل دارند كه شب ديرتر بخوابند و صبح ديرتر بيدار شوند.
البته هنوز ذوق زده نشويد، خبرهاي خوب ادامه دارد. يادتان باشد كه به پدر و مادر خود بگوييد كه همين دانشمندان متوجه شدند كه برخلاف تصور عاميانه تنها نياز به خواب در نوجوانان كاهش نمي يابد، بلكه نسبت به سنين كمتر زمان خواب به نه ساعت و 30 دقيقه در شبانه روز افزايش مي يابد. از اين رو پژوهشگران معتقدند كه با توجه به ساعت شروع مدارس و اينكه معمولا نوجوانان قبل از 11 تا 12 شب قادر به خوابيدن نيستند، مي توان گفت كه بي خوابي يك بيماري همه گير در اين سنين شده است و علت خواب آلودگي نوجوانان در طول روز نيز همين است.
اگر پاراگراف قبلي را با والدين خود خوانديد، پس حتماً اين يكي را هم با معلمان خود بخوانيد. از قديم دانشمندان مي پنداشتند كه خوب خوابيدن رابطه مستقيمي با خوب ياد گرفتن دارد. مطالعات جديد هم علاوه بر اين مسأله علت آن را اين دانسته كه در واقع آموخته هاي طول روز در هنگام خواب طبقه بندي و ذخيره مي شوند. به عبارت ديگر فقط خواندن كافي نيست و بايد بعد از خواندن يك درس تازه، با خواب به مغز فرصت داده شود تا اطلاعات آموخته شده را مرور و تمرين كند. به همين دليل مي توان گفت كه خواب شب امتحان از واجبات است. حالا اين سؤال مطرح است كه يك برنامه مناسب خواب براي يك نوجوان چيست؟ از آنجا كه فعلاً نمي توان براي ساعتهاي بيدار شدن در صبح كاري كرد، متخصصان معتقدند كه نوجوانان بايد ساعت زيستي خودشان را كمي به جلو بكشند. از آن جمله اينكه در طول روز، خود را در معرض آفتاب فراوان قرار دهند و در عوض شب هنگام نور اتاق خود را كم يا حذف كنند. همچنين وجود يك برنامه منظم مثلاً ساعت خواب هميشگي ساعت 10 شب، بسيار كمك كننده است. در ضمن سعي كنيد كه هنگام خواب محركهاي محيطي از جمله تلويزيون و رايانه و موزيك را خاموش كنيد و هواي اتاق را كمي سرد نگاه داريد. همچنين سعي كنيد كه در روزهاي تعطيل هم صبحها بيشتر از يكي دو ساعت اضافه نخوابيد؛ زيرا اين كار باعث گيج شدن ساعت زيستي بدنتان خواهد شد.
بالاخره مي رسيم به قسمت خوب قضيه؛ يعني جايي كه شما هم فرصت پيدا مي كنيد حرف و نظر و تجربيات خودتان را براي ما بفرستيد و با همه خوانندگان درميان بگذاريد. راستي نظر شما چيه؟

  


با خودت گلاب بياور

 

يوسف محمدزاده

واقعاً كه ما نقشه ها موجودات گردن باريك و مظلومي هستيم، هنوز ناشتايمون رو ميل نكرده و به مامان و باباي نداشتمون سلام نكرده بوديم كه با لشگر شله زرد به دستي روبه رو مي شويم.
اصلاً اين شله زردها هم جريان دارد، حتماً دوباره عمونادر، باباي مدرسه، رفته ولايت و كلي گلاب آورده و حالا هم شله زرد نذري و بوي خوش گلاب. هر كس ندونه ما نقشه ها مي دونيم كه گلاب و قمصر و نياسر و گل مترادف هم هستند و هر جا حرف اينها بشه همه ذهنشون مي ره به سمت يك جايي طرف درياچه قم و كوير نمك و استان اصفهان و بالاخره كاشان. حتي آقاي انصاري هم داره از بوي گلاب قمصر و نياسر لذت مي بره و چپ چپ به شله زردش نگاه مي كنه.
وقتي كه اسم كاشان يادم آمد، رفتم و سمت اصفهان گيرش آوردم و آن را با كوچه هاي پرپيچ و خم و خانه هاي قديمي اش مثل خانه طباطباييها و يا خانه بروجرديها پيدا كردم. در اين فاصله هم آقاي انصاري نصايح ملوكانشون رو مي كردند و درباره خواص گلاب براي بچه ها صحبت مي كردند.
توي كاشان و در واقع در حوالي كاشان و شهرهاي اطرافش مثل همين قمصر و نياسر و همچنين جوشقان و برزك خونه ها حياطهايي با ارتفاع خيلي كمتر از خانه دارند و اين همون چيزيه كه مي شه گفت تفاوت كاشان رو با بقيه شهرها مشخص مي كنه.
گفتم كه ما نقشه ها گردن باريكي داريم و خيلي بايد به مغزمان فشار بياوريم تا چيزي يادمان بيايد براي همين دوباره رفتم سر صندوقچه ام و يك چيزهايي در مورد كاشان پيدا كردم و مثلاً شما مي دونستيد كه كاشان از كلمه هايي مثل «كاه فشان» گرفته شده و يا كاسان و كاسيان هم از اسمهاي قديم اين شهر بودند، اينا رو من نمي گم، آقاي انصاري مي گه و ادامه مي ده كه فاسان و كاسان از نام قومي به نام كاسو كه در سال فلان (حدود قرن دقيانوس) در اين منطقه زندگي مي كردند، گرفته شده و آن قدر تغيير كرده كه به كاشان الان رسيده.
كاشوني ها كه خودشون رو به اين نام مي خونن حتي دل جناب ماركوپولو را هم با هنرهايي مثل اطلس دوزي و دوختن پارچه هايي به نام هرمزي به دست آوردند كه در كل مي شود گفت مردمان كاشان زندگي سخت كوير را با استقامت و تلاش براي خودشان راحت كردند و از اون جايي كه به قول پدرم (بزرگ خاندان نقشه ها) نابرده رنج گنج ميسر نمي شود، توانستند از خاك كوير، سفال بسازند و از آن استفاده كنند.
اما آقاي انصاري هم مثل اينكه حرفهايي براي گفتن به بچه ها داشت، اون ازا ين مي گفت كه در دوران سلجوقي، كاشان اولين پله هاي ترقي رو طي كرد و در دوران صفويه همچنان بر رشد و ترقي اون افزوده شد و درست وقتي داشت از شدت ترقي منفجر مي شد، زلزله اي شديد در سال 1192 هجري، اين شهر را به يك ويرانه تبديل كرد و در زمان قاجار هم دچار نابسامانيها و درگيريهاي محلي شد و آسيب زيادي ديد. (نقطه كاشان روي بدن كاغذيمان مي سوزد)آقاي انصاري به اينجا كه رسيد، دلم گرفت. نه به آن همه هنر و عظمت، نه به اين زلزله، اما مشغول شنيدن حرفهاي آقاي انصاري كه بودم دوباره به ياد تپه هاي سيلك در غرب آن افتادم كه از چيزهاي به دست آمده از آنجا مشخص شده كه كاشان همزمان با حكومت حمورابي در بين النهرين، مقر قبايلي به نام كاسو بود كه حتي بعضيها هم مي گن كاشان از همين كاسو گرفته شده، بالاخره ما كه گيج شديم، اما از تعريفهاي ماركوپولوجان و دو سه نفر ديگه از توريستها مثل پرفسور گريشمن معلومه كه اين تيكه از بدن ما جاي آبادي بوده كه در حال حاضر هم به آباداني اون افزوده مي شه.
از همه چيز گفتم و گفتم، جز سؤالي كه يكي از بچه ها از آقاي انصاري كرد من پاسخ سؤال را مي دانستم. چون خيلي راحت به آقاي انصاري رساندم كه مؤسس اوليه كاشان به سبك فعلي كسي نبوده جز زبيده عيال هارون الرشيد كه شهري را ساخته كه در زمان خودش دارالمومنين خوانده مي شده و اين مي رسونه كه كاشاني ها، مردمي معتقد و باايمان هستند.

  


شايد هم روز مادر باشد!

 

امروز توي مدرسه به ما خيلي خوش گذشت. برنامه ويژه اي براي ميلاد امام حسن عسكري(ع) كه فرداست، داشتيم. شيريني هم خورديم و امتحان زبان هم از ما نگرفتند. چون ديگر وقت نبود. تمام راه مدرسه تا خانه را از توي پياده رويي پر از درخت دويدم و بدون هيچ علتي خيلي خوشحال بودم. گاهي اين طوري مي شوم. مامان مي گويد: بعضي روزها عزيزند. گمان مي كنم امروزهم روز عزيزي بود.
از راه كه رسيدم، سريع رفتم سراغ تقويمم و يادم بود كه چهارشنبه است و بايد يادداشت روزانه بنويسم.
***
امروز 5 ارديبهشت ماه 1386 شمسي و 7 ربيع الثاني  1428  و  25  آوريل 2007 ميلادي است. سالها قبل در بياباني دور، نزديك شهر كوچكي به نام طبس؛ خداوند با دست بزرگش، شنهاي بيابان را كمي به هم ريخت و بعد...آن طوفان و سقوط هواپيماي دشمن.
اينها را مامان گفته است وقتي تلويزيون داشت اين واقعه تاريخي را يادآوري مي كرد. خيلي تعجب كردم و زود رفتم به آسمان نگاه كردم. هوا كمي ابري بود و با خودم گفتم: نكند خدا عصباني شود.
من واقعاً امروز بد نبودم. فقط موقع جشن مدرسه به جاي يكي، دو تا شيريني برداشتم. گمان مي كنم به آخرين همكلاسي ام چيزي نرسيد. وقتي به آسمان نگاه كردم، ياد دوستم افتادم و دلم گرفت. كار بدي كردم.
امروز يك اتفاق مهم ديگر را هم بالاي صفحه تقويمم ديدم. آغاز هفته كار و كارگر است. چقدر خوب است كه همه «روز» دارند. يكي از همسايه هاي روبه رويمان كارگر كارخانه است. حتماً امروز برايش جشن مي گيرند. شايد هم خانه را چراغاني كنند و يا اينكه ممكن است براي تمام همسايه ها بستني بفرستند... نه !به نظرم مي رسد ما بايد به او تبريك بگوييم.
ولي انگار توي كوچه هيچ خبري نيست. خوب شايد جشن شان خصوصي است. ولي اگر من آقاي صداقت را ببينم حتماً روز كارگر را به ايشان تبريك مي گويم . اين جوري شايد غصه اي كه گوشه دلم را به خاطر آن شيريني سياه كرده، پاك شود.
راستي !امروز كبري خانم آمده است خانه ما كه به مامان كمك كند. او هر هفته مي آيد و شيشه ها را پاك مي كند، با چوب بلندي كه نوكش را پارچه پيچيده گوشه سقف را تميز مي كند و اصلاً به حرف من گوش نمي كند كه بگذارد عنكبوتهاي طفلكي با خيال راحت زندگي كنند.
خوب امروز مي تواند روز او هم باشد.
***
مي گويم: كبري خانم اين مال شماست. روزتون مبارك!
شير آب را مي بندد و نگاهم مي كند: براي چي؟ مگه چه خبره؟
مي گويم: روز شماست ديگه !
كاغذ كادو را باز مي كند و چشمش كه به روسري مي افتد مي خندد و مي گويد: چه زود روز مادر شد قربون دستت.
چروك صورتش را مي بوسم و مي گويم: يك روز ديگه است، ولي شايد هم روز مادر باشه.
مامان كه دست مي گذارد روي شانه ام. يك چيزي توي دلم تكان مي خورد. انگار آن لكه سياه پاك شده است.

  


كمي درباره ويكتورهوگو بدانيم ؛ از سرنوشتم متشكرم!

 

83 سال روي خط داستان
1- در شهر بزانسون فرانسه به دنيا آمد.
2- هشتاد و سه سال زندگي كرد.
3- دو برادر داشت.
4- پدر و مادرش بشدت اختلاف سياسي داشتند.
5- كودكي و نوجواني را نزد مادر در پاريس گذراند.
6- در 17 سالگي با برادرانش كنسرواتوليتو را چاپ كرد.
7- بيست سال در تبعيد گذراند.
8- محبوبيتش را مديون تبعيد بيست ساله اش شد.
9- بيش از 50 كتاب به چاپ رساند.

وقتي من مي پرسم
باز سؤالها امانم را بريده اند. سؤالهاي من از شما.
از پاريس و از زندگي با مادر؟
از اين كه باغچه خانه مادريتان چه شكلي بود؟
چرا هميشه به دنبال قلم همه جا مي دويديد؟
چطور درباره سياهان نوشتن را آن قدر خوب مي دانستيد؟
پدر چرا از زندگيتان فاصله داشت؟
مرگ مادر را چطور باور كرديد؟
چطور وارد مكتب رمانتيسم شديد؟
از چه زماني به سياست علاقه پيدا كرديد؟
چرا نفرتي عميق نسبت به سنت بوو داشتيد؟
فقر را چطور تحمل مي كرديد؟
سفر به نواحي پيرنه برايتان چطور بود؟
تبعيد تا كجا به شما در نوشته هايتان كمك كرد؟
از كي به نمايشنامه نويسي علاقه مند شديد؟
سالگرد هشتاد سالگيتان چطور بود؟
چرا پس از چند سال از زندگي در پاريس به خواست خود به نواحي تبعيدي بازگشتيد؟
چطور محبوبترين نويسنده فرانسه شديد؟
چطور شهرت جهاني را در دوره اي از زندگي از آن خود كرديد؟
چطور بينوايان و گوژپشت نتردام را خلق كرديد؟
چطور ويكتورماري هوگو شديد؟

سفري به ت
وباز هم به سفر آمدم، سفر به زندگي شما، به فرانسه، به آن خانه شلوغ در شهر بزانسون. به دعواهاي مادر و پدر به اختلاف بين جمهوري و سلطنت، به شبهاي داستان نويسي، شعر سرودهاي دسته جمعي بين سه برادر.
به مجله واتوليتر. به جمع دوستانه سه برادر. من به باغچه خانه مادر هم سفر كردم، به گياههاي وحشي، به بوي علف.
به اولين رمان زندگي دوكادوبري
من حتي به اشكهاي بي مادر شدن هم سفر كردم. به آن شبي كه مادر رفت و شمع اتاقش تا ابديت خاموش شد.
در سال 1822، آغاز زندگي حرفه اي ويكتورهوگو.
من حتي به كتاب ديوان اودها و اشعار گوناگون هم سفر كردم. به سطر سطرش، به صفحه صفحه اش من به روزهاي فقر نويسندگي هم سفر كردم، به قلمي كه با پول نان خريده شد.
و بعد به روزهاي خوش در جمع دوستان بودن، به خانه تان در نتردام دشان، آن زماني كه مركز تجمع دوستداران ادب و مكتب رمانتيسم بود.
من به «گوژپشت نتردام» هم سفر كردم، به «شاه تفريح مي كند» به «ماري تودود» به «بينوايان» و «انتقاد تند سنت بوو»
من به تمام ارتفاعات پيرنه هم سفر كردم، قدم به قدم جا پاي شما گذاشتم و سرشار شدم از كلمات.
و بعد از آن به آن رودخانه، همان كه لئوپولدين (دخترت) را به آغوش مرگ برد هم سفر كردم.
من به عالم سياست، به عضويت در شوراي عالي پاريس هم آمدم، به روزنامه انومان و بعد از آن به بيست سال تبعيد.
چشمهايم را بستم به خاطر آن بيست سال، ولي بسرعت از باد شنيدم كه گفته بوديد.
تبعيد من سودمند بود، از اين جهت از سرنوشت متشكرم.
من به محبوبيتتان هم سفر كردم، در جشن تولد هشتاد سالگي؛ جشني كه سراسر پاريس را چراغاني كرد و بعد به مرگ، به سفري كه شما رفته بوديد و ديگر...

مي گويند
لويز آرگان درباره ويكتورهوگو مي نويسد:
هوگو براي فرانسه در 200 سال آينده مانند دانته است براي ايتاليا، شكسپير براي انگليس و پوشكين براي روسيه.
زولا نيز مي گويد:
من كارگراني را مي شناسم كه پول توتون خود را خرج خريد كتابهاي هوگو مي كردند.
زينب حاجي محمدزاده

  


از كجا آمده ايم؟!

 

ايرج نويسا

اينجا راديو بادبادك است، دوستان عزيز نوجوان ، دخترخانم ها ، آقا پسرها سلام، وقت بخير!
]موسيقي: 15 ثانيه[
حالتون چطوره؟ خيلي خوشحالم كه يك بار ديگر به اتفاق همكارانم در خدمت شما هستيم.از اين به بعد «به قلم يار مهربان» را ديگر نخواهيم داشت و به جاي آن يك بخش سينمايي خواهيم داشت كه اين هفته موضوع گزارش ماست .
]موسيقي: 15 ثانيه[
اوه، گفتم گزارش ياد همكارم سلمان يزدي افتادم كه گويا گزارشي را براي ما از سطح شهر آماده كرده است . اجازه بدهيد بدون هيچ مقدمه  اي اين گزارش را با هم بشنويم . اين شما و اين گزارش راديو بادبادك
]موسيقي: 20 ثانيه[

به گزارش بادبادك
با سلام خدمت شنوندگان راديو بادبادك
ما الان در حال حاضر، در خيابانهاي شهر هستيم و مي خواهيم از چند نوجوان عزيز، درباره فيلم 300 نظرخواهي كنيم.
به سراغ نوجواني مي رويم كه، كيف به دست از خيابان رد مي شود.
سلام- من گزارشگر راديو بادبادك هستم.
سلام.
خودت را معرفي كن و نظرت را درباره فيلم 300 بگو؟
من حسين هستم. فيلم را ديده ام. به نظر من اين فيلم هيچ ارزش هنري ندارد، و در حد يك فيلم تبليغاتي است كه حتي در تبليغش كه بر ضد فرهنگ ايراني است هم نتوانسته موفق باشد و در خود كشور سازنده هم منتقدان زيادي داشته است.
* آيا ما بايد در مقابله با عمل آنها، عكس العمل  نشان بدهيم؟
نه- چون با عكس العمل نشان دادن، ما هم براي فيلم آنها ارزش قائل شده ايم، در حالي كه هيچ ارزشي ندارد.
* مرسي- از اينكه در گزارش شركت كرديد.
- سلام، مي شود خودت را معرفي كني؟
من پريسا حسيني هستم.
شما فيلم 300 را ديده اي، نظرت درباره اين فيلم چيست؟
بله، من فيلم را ديده ام، فيلم بسيار، مسخره اي است كه فكر كنم، اصلاً در چند سال آينده كسي آنرا به ياد نياورد و به زودي از ذهن مردم بيرون مي رود. اين فيلم نه تنها به تمدن ايران توهين كرده است، بلكه به كساني هم كه آن را نگاه مي كنند توهين كرده است، چون فيلمي است سرتا سر دروغ كه فقط به قصد توهين كردن به تمدن ايرانيان ساخته شده است.
با تشكر از شما
]موسيقي: 30 ثانيه[
خب اين هم از اولين گزارش راديو بادبادك كه موضوع هيجان انگيزي هم داشت رفقا !توصيه مي كنم تاريخ سرزمينتان را بخوانيد تا ديگر هر بي تاريخ و تمدني به خودش اجازه اهانت به گذشته شما را ندهد. پس زنگ زيباي تاريخ را دوست بداريد!
]موسيقي: 10 ثانيه[
اينجا راديو بادبادك است . تنها راديو نوشتاري جهان!
]موسيقي: 20 ثانيه[
وقت خيلي محدودي تا پايان برنامه در اختيار داريم و به همين دليل به يك ضرب المثل سوئدي اكتفا مي كنم: «اگر مي خواهي بداني به كجا خواهي رسيد بايد بداني از كجا آمده اي»
]موسيقي: 10 ثانيه[
ديگر واقعاً وقت نداريم و بايد برويم به سراغ بخش پاياني برنامه. تا هفته بعد مرحمت شما زياد، جلوه شما برقرار و به اميد ديدار. در پناه حق باشيد.

زمزمه
سفر با يك سه چرخه

شيوا خادمي
در خانه تنها روي زمين نشسته بودم ،دلم هم تنها روي سقف نشسته بود. هليا در خانه تنها روي تختخوابش نشسته بود، دلش هم تنها توي كيف مدرسه اش درازكشيده بود. من و هليا به احساسي يكسان دچار شديم : تنهايي.
دوتايي با هم دستهايمان را دور دهانمان گذاشتيم و داد زديم : خداااااااااااا
خدا دستهايش را تكان داد و قطره ها ي نور را بر دلمان ريخت. ما لطيف شديم؛ چون قطره هاي نور لطيف بود، چون خود خدا لطيف بود.
دلم را از روي ديوار برداشتم و كفشهاي قرمزم را پوشيدم و به حياط خلوت رفتم و سه چرخه بابام را از توي زير زمين برداشتم و سوارش شدم.
هليا دلش را از توي كيفش برداشت و كلاه نارنجي اش را روي سرش گذاشت و آماده شد. با سه چرخه از كوچه ها مي گذشتم و هليا هم با يك گلدان چهارگوش در دستش مي دويد، با دمپايي زرد.
بالاخره من و هليا روي يك پشت بام بلند به هم رسيديم و او گلدان چهارگوش پر از گلش را به من مي دهد و من گلبرگهاي گل را مي خورم و فضا لطيف تر مي شود!
حال ما با هم هستيم و كسي وارد محدوده من و هليا و سه چرخه نمي شود و ما ساده مي رويم. من ركاب مي زنم و هليا كه پشت من نشسته، دور كمرم را محكم مي گيرد و نور خدا پر رنگتر و لطيف تر مي شود!
در دستان هليا كيسه اي بزرگ است ، توي كيسه پر از پرتقال و خيار و پسته است. از خيابانها مي گذريم و از كنار جنگل رد مي شويم و از بوي درختان سبز مي شويم و خدا در دستانش درخت مي رويد.
از جاده ها مي گذريم ، بعضي اوقات هليا پاهايش را روي ركاب سه چرخه مي گذارد تا به من كمك كند. حال با هم ركاب مي زنيم.
از روي سنگها مي گذريم و هليا برايم پرتقال پوست مي گيرد و پسته مي شكند و در دهانم مي گذارد.
باران مي بارد ،از لاي انگشتان خدا نور بر روي زمين مي چكد. از دشتها عبور مي كنيم و به رودخانه اي بزرگ مي رسيم. توي آبها ركاب مي زنم، چند ماهي پاي هليا را مي بوسد و يك ماهي قرمز لاي دمپايي زرد هليا گير مي كند و هليا آن را در دستانش مي گيرد و مي بوسد...
ماهي ماهي قرمز نهنگ مي شود !بعد بر روي دستان خدا دسته دسته گل مي رويد، از همان گلهايي كه در گلدان چهارگوش هليا بود. از كوهها مي گذريم و به تونلي دراز و ترسناك مي رسيم، رنگ آسمان در تونل سياه مي شود.
در اين تاريكي چهار چشم مي درخشند. هليا مي ترسد و خودش را پشت من قايم مي كند. من با ترس ركاب مي زنم، شيطان به دنيا مي آيد !
شيطان خودش را در ديوار تونل فرو مي برد تا ما او را پيدا نكنيم ، دل خدا مي لرزد ، پس چراغهاي تونل را روشن مي كند، ما روشن مي شويم و ادامه مي دهيم...
به جاده اي دوگانه مي رسيم. جاده عجيب و غريبي است، درست يك طرف آن سر پاييني است و طرف ديگر آن سربالايي!
من و هليا با تعجب به جاده نگاه مي كنيم . حالا با اين همه نور چه كنيم؟ قلبهايمان چسبيده اند به سينه مان، اما جا تنگ است و قلبها در سينه نمي گنجد... چه بايد كرد؟
من و هليا خسته از سه چرخه پياده مي شويم و سرگردانيم كه صدايي از دوردست مي شنويم، همان خدايي است كه مي گويد: «لحظه يكي شدن نزديك است.»
سه چرخه را در سر پاييني رها مي كنيم و سه چرخه مي رود تا سفري ديگر را با كسي كه ديگر قلبش در سينه نمي گنجد، آغاز كند.
شما، شمايي كه ديگر سينه تان گنجايش قلبتان را ندارد منتظر سه چرخه بمانيد...
و نگاهي به حياط خلوت دلتان بيندازيد شايد خيلي وقت باشد كه سه چرخه اي در آن جا منتظر شما باشد!

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 Info@qudsdaily.com