|
* خديجه زمانيان
وقتي «لوليتا» را نوشت، آن را به چهار ناشر آمريكايي سپرد، اما هيچ كدام از ناشران حاضر به چاپ «لوليتا» نشدند و به بهانه هاي مختلف، از زير چاپ رمان شانه خالي كردند.

به خانه آمد و تمام دست نوشته هاي رمان را در آتش انداخت. نااميدانه گوشه اي كز كرد، ناراحت از اينكه چرا هيچ كس «لوليتا»ي او را درست نخوانده، اما همسرش، «ورا» دست نوشته هاي او را از آتش بيرون آورد و مثل هميشه با اميد و ايمان به موفقيت همسرش دست نوشته هاي «لوليتا» را به يك ناشر در پاريس داد. «لوليتا» در پاريس منتشر شد، در فاصله كمتر از سه سال پرفروش ترين كتاب فرانسه شد و بعد در تاريخ ادبيات داستاني جهان در مقام يكي از چهار رمان برتر قرار گرفت. *** «ناباكوف» بعد از چاپ «لوليتا» معروف شد. حالا ديگر او را نه به نام «ولاديمير ناباكوف» كه به نام «لوليتا» يش مي شناختند. از آن پس نوشته هايش را همه مي خواندند. منتقدان دور او جمع شدند و آثارش يكي يكي مورد بحث و بررسي قرار گرفت. عده اي به خاطر «لوليتا» دوستش شدند و عده اي دشمنش. و بعد پشت ويترين كتابفروشي ها عكس «ولاديمير ناباكوف» بود و كتابهايش؛ «لوليتا»، «خنده در تاريكي»، «دعوت به مراسم گردن زني»، «ماري»، «زندگي واقعي سباستين نايت» و... «ناباكوف» نوشت و نوشت، نه فقط داستان، نه فقط رمان، شعر مي نوشت، نمايشنامه مي نوشت، فيلمنامه مي نوشت، منتقد بزرگي بود. همه چيز مي دانست و هميشه لبخندي بر صورت داشت. لبخندي كه وجودش را بيش از پيش دوست داشتني مي كرد. ***

«ناباكوف» هميشه از دو چيز مي نوشت؛ در همه آثارش دو نقطه مشترك وجود داشت، مخاطبان آثارش مي دانستند قرار است داستاني با مضمون «عشق» و «تراژدي» بخوانند. بسياري از منتقدان موفقيت آثار «ناباكوف» بخصوص شاهكارش، «لوليتا» را در تراژدي عميقي كه در اين اثر وجود داشت مي دانستند چون در «لوليتا» همه عناصر ايجاد يك تراژدي وجود داشت. هيچ وقت، هيچ كس نفهميد چرا «ناباكوف» به عشق، نگاهي خاص داشت. در آثار او عشق هميشه در كنار فريب، بدبيني و شكاكيت ديده مي شد. آدمهاي داستانهاي او به دو گروه تقسيم مي شوند: گروهي عاشق و گروهي فارغ. با وجود اين در زندگي شخصي و خصوصي اش - برخلاف ديگر نويسندگان- شكست عاطفي نداشت. او عاشق همسرش «ورا» بود و اصلاً به خاطر وجود او بود كه به موفقيت رسيد. بارها گفته بود اگر «ورا» نبود، ناباكوف نويسنده اي هم وجود نداشت. هميشه كتاب هايش را به «ورا» تقديم مي كرد و هميشه در صفحه اول كتابهايش اين جمله را مي نوشت: «تقديم به ورا». با اين حال بارها از «ناباكوف» پرسيده بودند چرا به عشق، اين طور نگاه مي كند و او گفته بود: «دوست دارم در آثارم زشتي هاي زمانه ام را نشان دهم». شايد اين زشتي هاي زمانه به خاطر زندگي او در جامعه آمريكا و روابطي بود كه در آن جامعه، حاكم بود و از چشم اين آقاي نويسنده دور نمي ماند. *** آدمهاي داستانهاي «ناباكوف»، دوست داشتني نيستند. آدم دوست دارد به حال همه آنها گريه كند. حتي خود «ناباكوف» هم دل خوشي از شخصيتهايش نداشت. هيچ وقت در كتابهايش از شخصيت هاي داستانش حمايت نكرد و هميشه قضاوت را به عهده خواننده مي گذاشت. حتي در يكي از يادداشتهايش از «هامبرت» (قهرمان رمان «لوليتا») به «هامبرت كثيف» ياد كرده بود. او براي به تصوير كشيدن آدمهاي داستانش حساسيت خاصي داشت. دغدغه او تعريف قصه و يا آفريدن تصاوير بكر و ممتاز نبود. او مي خواست با داستانش آدمها را تعريف كند. همين نكته يعني تحليل روان شناسانه خلقيات شخصيتهاي رمان توسط نويسنده، يكي از شگردهاي «ناباكوف» بود. به طور كلي براي «ناباكوف» دو چيز مهم بود: پرداختن به تحليل چرايي ها و چگونگي اتفاقهاي رمان و تحليل موقعيتهاي ظريف و شخصيتهاي رمان. او از اينكه مخاطب به صرف دانستن اينكه داستان چه مي شود كتابش را دنبال كند متنفر بود، براي همين گاهي داستان رمان را در دو سطر ابتداي كتاب براي خواننده تعريف مي كرد وهيچ وقت هم نترسيد كه اين شيوه باعث فرار خواننده اش شود. مگر كسي مي توانست داستان او را نيمه تمام رها كند؟ «ناباكوف» اين شيوه را در رمان «خنده در تاريكي» به كار گرفت. رمان «خنده در تاريكي» اين طور شروع مي شود. «روزي، روزگاري در شهر برلين آلمان مردي زندگي مي كرد به نام «آلبينوس». او متمول و محترم و خوشبخت بود؛ يك روز همسرش را به خاطر دختري جوان ترك كرد، عشق ورزيد، مورد بي مهري قرار گرفت و زندگي اش در بدبختي و فلاكت به پايان رسيد.» *** دغدغه «ناباكوف»، ادبيات بود. هر روز از ظهر شروع به نوشتن مي كرد و تا 4 صبح روز بعد مي نوشت. نوشتن موضوع زندگي اش بود. اما نه !غير از نوشتن حشره شناس هم بود. به قول خودش يك حشره شناس گمنام. هميشه به دنبال پروانه ها بود. سرگرمي اش در فصل تابستان، شكار پروانه ها بود. در خانه اش موزه اي درست كرده بود و در آن از انواع پروانه هايي كه شكار كرده بود نگهداري مي كرد. خلوتش را با نوشتن و پروانه هاي شكار شده اش مي گذراند و شايد به آن خلوت دنجش پناه مي برد و براي ناكامي آدمهاي داستانش دل مي سوزاند؛ براي «لوليتا»، براي «هامبرت كثيف»، براي «آلبينوس»، براي «مارگو»، براي «سباستين»، ماري و... كسي چه مي داند؟!... *** «ولاديمير ناباكوف» در روسيه به دنيا آمد، اما بيشتر در فرانسه و آمريكا زندگي كرد. سعي داشت سفرهاي زيادي بكند و هر چيزي را تجربه نمايد. شايد به خاطر همين تجربه ها بود كه دستانش مي توانستند اين طور شاهكارانه بنويسند. او در يكي از مصاحبه هاي به يادماندني اش گفته بود: «به گذشته سفر كرده ام، به دورترين نقاطي كه در آن كورمال كورمال پي مفري پنهان بودم فقط به اين خاطر كه بفهمم زندان زمان از هر نوع خروجي بي بهره است. به جز خودكشي هر چيزي را آزمودم.»حالا كه نگاه مي كني مي بيني شخصيتهاي رمان هايش هم مثل خالقشان پي مفر و راه خروج و فراري بودند.در رمان «خنده در تاريكي» جمله شاهكاري دارد كه از زبان «آلبينوس» بيان مي شود، آلبينوس مي گويد:«از اين اتفاقها زياد مي افتد، آدمي را پس از مدتها مي بيني و ناگهان اين ميل وحشتناك در تو قوت مي گيرد كه از دستش فرار كني.» |