تبليغات X
 


صفحه اصلی
سیاسی
بین الملل
رسانه ها
اجتماعی
اقتصادی
فرهنگی
ورزشی
هنری
حوادث
سوسه
كفشدوزك
شهرستانها
ستونها
اخبار ویژه
صفحه آخر
ویژه نامه ها

جستجو

 

  Date : 2007-04-26
  آرشیو | آرشیو PDF | آرشیو نیازمندیها | ارتباط با ما | درباره ما

پنج شنبه 6اردیبهشت ماه 1386


آي قصه قصه قصه ؛ نجات درختها و گلها

 

افسانه سرايي

ستاره كوچولو دست مادربزرگ را گرفت و با همديگر به سمت پارك نزديك خانه راه افتادند. ستاره مي خواست به پارك برود تا بازي كند، مادربزرگ هم دوست داشت با دوستان قديمي خود توي پارك حرف بزند.




اما وقتي ستاره و مادربزرگ به پارك رسيدند، اصلاً از ديدن پارك خوشحال نشدند. پارك مثل هميشه نبود. رنگ درختها و گلها عوض شده بود؛ مثل اين بود كه آنها مريض شده اند.
ستاره كوچولو با ناراحتي به مادربزرگ نگاه كرد و گفت: اصلاً معلوم نيست اينجا چه خبر است؟ چرا پارك اين جوري شده؟ چرا گل ها پژمرده شده اند.
مادربزرگ هم نگاهي به گل ها كرد و گفت: سال هاي قبل اينجا يك پارك خيلي قشنگي بود. آن وقت اين همه ماشين نبود، هواي شهر پاك و تميز بود. براي همين گل ها و درخت ها هم راحت زندگي مي كردند. تازه آدم ها هم از دست آلودگي هوا ناراحت نبودند. اما كم كم هي ماشين هاي اين شهر زياد و زيادتر شد و ماشين ها هم هي دود درست كردند و هوا آلوده شد، براي همين گل ها اين جور شدند.
ستاره به آسمان نگاه كرد، آسمان هم آبي نبود، آسمان خاكستري شده بود، رنگ دود گرفته بود.
او كمي فكر كرد و آن وقت از مادربزرگ پرسيد: حالا بايد چه كار كنيم؟
مادربزرگ گفت: بايد به آدمها بگوييم هوا را آلوده نكنند تا گل ها و درخت ها هم نفس بكشند. البته آنها هم بايد اين كار را گوش بدهند.
ستاره گفت: ولي چه جوري به همه آدم ها اين حرفها را بگوييم؟
مادربزرگ با لبخندي گفت: اگر فكر كني، راهش را پيدا مي كني.
ستاره فكر كرد و فكر كرد، اگر مي توانست به تلويزيون برود، مي توانست حرف هايش را به گوش همه برساند، اما رفتن به تلويزيون اصلاً ساده نبود، اگر مي توانست از راديو حرف بزند، نه آن هم ساده نبود. اگر مي شد با تك تك مردم حرف بزند؟ نه اين هم شدني نبود، چند سال طول مي كشيد تا او با همه حرف بزند.
آن شب وقتي ستاره و مادربزرگ  به خانه برگشتند، او باز هم فكر كرد و فكر كرد و ناگهان فكري به ذهنش رسيد.
او روي كاغذهاي سفيد اين جمله ها را نوشت: لطفاً هوا را آلوده نكنيد تا ما هم نفس بكشيم و زير آن چند گل و درخت كشيد. او تا مي توانست اين جمله را نوشت و اطلاعيه هايش را زياد و زيادتر كرد. فردا صبح ستاره با خوشحالي پيش دوستش مريم رفت و دوتايي براي پخش كردن آگهي ها راه افتادند. آنها آگهي ها را بين مردم پخش مي كردند و به در و ديوار مي چسباندند تا همه بخوانند.
شما فكر مي كنيد ستاره موفق شد؟ بله. چند روز بعد همه مردم شهر آگهي ها را خوانده بودند و كمتر از ماشين استفاده مي كردند، دوچرخه ها زيادتر شد و هوا هم كم كم بهتر شد. درخت ها و گل ها كم كم خوشرنگتر و سرحال شدند.
راستي شما براي اينكه درخت هاي محله تان سرحال باشند، چه كاري انجام مي دهيد؟

  


خبر خبر خبردار

 

دعوت نوزاد 4 ماهه براي رفتن به سربازي
در آلمان به اشتباه نامه اي براي يك نوزاد 4 ماهه به نام «لوسيو» ارسال گرديد واز او خواسته شد تا 10 روز ديگر خود را براي رفتن به سربازي معرفي كند.
يكي از مسؤولان گفته است: اشتباه در نوشتن تاريخ تولد اين نوزاد باعث شده اين كودك براي رفتن به سربازي دعوت شود.
او همچنين گفت: اين يك تصادف بود. يك نفر اطلاعات غلط را وارد رايانه كرده و ما همان روز متوجه اشتباه خود شديم و خانواده لوسيو را درباره اين احضاريه آگاه كرديم و از آنها خواستيم هنگامي كه نامه به دست آنها رسيد، آن را دور بيندازند.

فرار خرگوش ها




فكرش را بكنيد يك كاميون پر از خرگوش در حال رفتن باشد و ناگهان در آن باز شود و خرگوش ها فرار كنند. اين اتفاق در كشور مجارستان افتاده است، در اين كشور به وسيله يك كاميون تعداد زيادي خرگوش را جا به جا مي كردند كه ناگهان در كاميون باز شد و صدها خرگوش از ماشين فرار كردند. مأموران نگهداري خرگوش ها فقط توانستند تعدادي از خرگوش ها را بگيرند و بقيه آنها از دست آدم ها فرار كردند تا باز هم آزاد زندگي كنند.

مسابقه مسابقه
اگر دوست داريد در يك مسابقه درباره مولانا شركت كنيد اين خبر را بخوانيد.
براي شركت در اين مسابقه كه كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان برگزار مي كند، شما بايد به 17 پرسش شاعر بزرگ ايران، مولوي از طريق اينترنت پاسخ بدهيد. سؤالهاي اين مسابقه از كتاب «خداوندگار كوچك» نوشته محمدعلي شاكري يكتا طرح شده است.
تا روز 8 مهر ماه سال جاري فرصت داريد با مراجعه به پايگاه اينترنتي كانون به نشاني com.kanoonparvaresh.wwwدر اين مسابقه شركت كنيد.
سازمان علمي فرهنگي ملل متحد يونسكو سال 2007 ميلادي را همزمان با هشتصدمين سالگرد تولد مولانا به بزرگداشت اين شاعر صاحب نام ايراني در كشورهاي مختلف جهان اختصاص داده است.
پس تا فرصت داريد كتاب «خداوندگار كوچك» را تهيه كنيد و در اين مسابقه شركت كنيد.

  


يك روز خوب ؛ ميلاد بر شما مبارك

 

امروز يكي از روزهاي خوب خداست. براي اين روز بايد به همه شما تبريك بگويم. امروز ميلاد يكي از آدمهاي خوب خداست، كساني كه با انجام كارهاي خوب باعث مي شوند خداوند آنان را خيلي خيلي دوست داشته باشد و امام حسن عسكري(ع) يكي از اين برگزيدگان است.
امام حسن عسكري(ع)  چندين قرن پيش به دنيا آمد و از دنيا رفت، اما هنوز هم كه هنوز است، نام او زنده است و خيلي ها دوست دارند مثل آن امام بزرگ زندگي كنند.
شايد شما هم بپرسيد چرا بعد از اين همه سال، نام اين امام بزرگ فراموش نشده است؟
امام مثل هر انسان ديگري چند سالي زندگي كرد و مثل همه آدم هاي ديگر روزي از دنيا رفت، اما او در همه سالهايي كه زندگي كرد، كارهاي خوب انجام داد، به ديگران كمك كرد، راستگو بود، حق كسي را ضايع نكرد، كسي را اذيت نكرد و مهمتر از همه در مقابل ستمگران ايستاد. او خيلي كارهاي خوب ديگر هم انجام داد كه مي توانيد آنها را در كتابها بخوانيد.
به خاطر كارهاي خوبي كه امام(ع) انجام داد، بعد از اينكه از بين ما به آسمان پرواز كرد، باز هم نام او زنده است. كاش ما هم مي توانستيم مثل آن امام بزرگ زندگي كنيم تا همه از ما راضي باشند. بخصوص خداي بزرگ.

  


نويسندگان كوچك ؛ قطره خوشبخت

 

* آزاده كريميان اقبال
بالاي كوه البرز توي ابرها، قطره اي زندگي مي كرد به اسم آبي. روزي ابري كه «آبي» در آن زندگي مي كرد، به او گفت: تو چرا پايين نمي روي تو هم بايد مثل همه قطره هاي ديگر بباري و از آسمان به زمين بروي.
آبي گفت: من مي ترسم من از اينكه از آسمان پايين بروم، خيلي مي ترسم. اما ابر آن قدر به او اصرار كرد تا او راضي شد و روز پايين آمد. وقتي داشت آرام آرام از ابر پايين مي آمد، خوشش آمد، براي همين وقتي به زمين رسيد با تلفن همراه به دوستانش كه هنوز در ابر زندگي مي كردند زنگ زد و گفت: فرود آمدن به اين پايين خيلي لذت بخش بود. وقتي دوستان او اين حرف ها را شنيدند با يك بالون به طرف زمين آمدند. حالا از آن روز سالهاي زيادي مي گذرد «آبي» هميشه آماده است تا به كساني كه به آب نياز دارند، كمك كند.

  


دعاي كودكانه ؛ مهرباني با حيوانات

 

ديروز روز خيلي خوبي بود، يك روز بهاري زيبا، گربه سياه باز هم به حياط خانه ما آمده بود، او آرام آرام آمد تا وسط حياط، اما همين كه مادرم او را ديد، گفت: پيشته گربه سياه، پيشته...




گربه سياه از ترس، ميوميو كرد و با ترس از ديوار بالا رفت.
مادرم بعد از رفتن گربه سياه گفت: گربه ها هميشه بو مي كشند و هر جا بوي غذا بدهد، خودشان را به آنجا مي رسانند، آنها شكمو هستند.
وقتي صحبتهاي مادرم تمام شد، من به فكر فرو رفتم. من درباره گربه ها اين جور فكر نمي كنم. من فكر مي كنم گربه سياه فقط به دنبال غذا پيدا كردن نيست، شايد او مي خواهد با من دوست شود. من هم دوست دارم با او دوست شوم. آدم ها بايد با حيوانات مهربان باشند، اما آنها را به اتاقشان نبرند. دفعه بعد كه گربه سياه آمد، به او غذا مي دهم. خدايا! من مي دانم تو كساني را كه با حيوانات مهربانند، دوست داري، پس كمك كن تا هيچ كس حيوانات را اذيت نكند.

  


سر و صدا

 





1- بعضي ها از صداي بلند و سر و صدا خوششان مي آيد، براي همين با صداي بلند حرف مي زنند، مي خندند، گريه مي كنند و...





2- آنها با هر چيزي سر و صدا درست مي كنند، يك قابلمه، دو قاشق و...





3- آنها به استراحت كردن ديگران توجه نمي كنند.





4- اما هيچ كس پر سر و صداها را دوست ندارد، با آنها حرف نمي زند، دوست نمي شود و از آنها فرار مي كند.

  

 

 

 

 

موسسه فرهنگی قدس
روزنامه قدس
 Info@qudsdaily.com