|
افسانه سرايي
ستاره كوچولو دست مادربزرگ را گرفت و با همديگر به سمت پارك نزديك خانه راه افتادند. ستاره مي خواست به پارك برود تا بازي كند، مادربزرگ هم دوست داشت با دوستان قديمي خود توي پارك حرف بزند.

اما وقتي ستاره و مادربزرگ به پارك رسيدند، اصلاً از ديدن پارك خوشحال نشدند. پارك مثل هميشه نبود. رنگ درختها و گلها عوض شده بود؛ مثل اين بود كه آنها مريض شده اند. ستاره كوچولو با ناراحتي به مادربزرگ نگاه كرد و گفت: اصلاً معلوم نيست اينجا چه خبر است؟ چرا پارك اين جوري شده؟ چرا گل ها پژمرده شده اند. مادربزرگ هم نگاهي به گل ها كرد و گفت: سال هاي قبل اينجا يك پارك خيلي قشنگي بود. آن وقت اين همه ماشين نبود، هواي شهر پاك و تميز بود. براي همين گل ها و درخت ها هم راحت زندگي مي كردند. تازه آدم ها هم از دست آلودگي هوا ناراحت نبودند. اما كم كم هي ماشين هاي اين شهر زياد و زيادتر شد و ماشين ها هم هي دود درست كردند و هوا آلوده شد، براي همين گل ها اين جور شدند. ستاره به آسمان نگاه كرد، آسمان هم آبي نبود، آسمان خاكستري شده بود، رنگ دود گرفته بود. او كمي فكر كرد و آن وقت از مادربزرگ پرسيد: حالا بايد چه كار كنيم؟ مادربزرگ گفت: بايد به آدمها بگوييم هوا را آلوده نكنند تا گل ها و درخت ها هم نفس بكشند. البته آنها هم بايد اين كار را گوش بدهند. ستاره گفت: ولي چه جوري به همه آدم ها اين حرفها را بگوييم؟ مادربزرگ با لبخندي گفت: اگر فكر كني، راهش را پيدا مي كني. ستاره فكر كرد و فكر كرد، اگر مي توانست به تلويزيون برود، مي توانست حرف هايش را به گوش همه برساند، اما رفتن به تلويزيون اصلاً ساده نبود، اگر مي توانست از راديو حرف بزند، نه آن هم ساده نبود. اگر مي شد با تك تك مردم حرف بزند؟ نه اين هم شدني نبود، چند سال طول مي كشيد تا او با همه حرف بزند. آن شب وقتي ستاره و مادربزرگ به خانه برگشتند، او باز هم فكر كرد و فكر كرد و ناگهان فكري به ذهنش رسيد. او روي كاغذهاي سفيد اين جمله ها را نوشت: لطفاً هوا را آلوده نكنيد تا ما هم نفس بكشيم و زير آن چند گل و درخت كشيد. او تا مي توانست اين جمله را نوشت و اطلاعيه هايش را زياد و زيادتر كرد. فردا صبح ستاره با خوشحالي پيش دوستش مريم رفت و دوتايي براي پخش كردن آگهي ها راه افتادند. آنها آگهي ها را بين مردم پخش مي كردند و به در و ديوار مي چسباندند تا همه بخوانند. شما فكر مي كنيد ستاره موفق شد؟ بله. چند روز بعد همه مردم شهر آگهي ها را خوانده بودند و كمتر از ماشين استفاده مي كردند، دوچرخه ها زيادتر شد و هوا هم كم كم بهتر شد. درخت ها و گل ها كم كم خوشرنگتر و سرحال شدند. راستي شما براي اينكه درخت هاي محله تان سرحال باشند، چه كاري انجام مي دهيد؟ |