|
مهدي جان! موسم بهار است. جهان منتظر، غرق در سبزيهاي طبيعت گشته و قاصدكهاي نويد بخش بهار، اكنون در متن بهار نويد بهار سبز ديگري را مي دهند! اكنون واژه ها براي تو با انديشه اي روشن بر صفحات قلبها جاري مي گردند. اينك در لباس سبز بهار تو را مي خوانيم. در موسم رستن سبزيها و فصل ربيع طبيعت، شكوفايي حضور ديدار شما را انتظار مي كشيم كه زيباترين بهار خلقت را رقم مي زند. اي زيباترين گل هستي !گل نرگس !اي غايب سبز! اشكهاي فراقت چون بارش بهاري چشمان منتظران را خيس نموده و تاب اسارت در گودي چشمان عاشقان را ندارد و چون سيلاب بهاري به خروش مي آيد كه فصل بهار است. اي كاش اكنون در تلاقي ربيع الاول با موسم بهار آن ربيع آخر كه عطر حضور و ظهور تو را بر مشام منتظران هديه مي نمايد، حادث شود كه براستي آن بهاري جاودانه است كه شكوفه هاي انتظار بشكفد و ترنم باران عدل تو زمزمه گوش ما شود. تا گرماي ظهور و وصل تو مرهمي بر سينه سوخته منتظران گردد. مولا جان! سقف دلتنگي ما بي شما مرزي نمي شناسد و درد غربت و تنهايي جهان جان را افسرده كرده است. مولا جان از پرده غيبت به درآي و جانهاي سرمازده در فراق را با گرماي حضور روشنت بهاري كن تا بهار جان و بهار طبيعت توأمان شود. مولا جان! جانهايمان را با ديدارت بهاري كن. بهاري كه ديگر خزان را در نخواهد يافت. بهاري جاودانه كه زمستان را به افسانه تبديل خواهد كرد.
* احمد فياض |